۱۴ رمضان ۱۴۱۴ قمری – تفسیر سوره القارعه

۱۴ رمضان ۱۴۱۴ قمری – تفسیر سوره القارعه

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا اباالقاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا الحجة بن الحسن رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ * وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ * يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ * وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ»[1]

درباره اين سوره مباركه در هفته گذشته مطالبي در ارتباط با عالم برزخ و عالم قيامت عرض شد. چرا روز قيامت را قارعه گفته‌اند؟ چرا آن روز را يك روز كوبنده‌اي بيان كرده‌اند؟ چرا ما به فكر يك‌چنين روزي كه در پيش داريم نيستيم؟ اين غفلتي كه ما را گرفته است آيا به نفع ما است يا به ضرر ما است؟ يك حدي از اين غفلت شايد به نفع ما باشد و يك حدي از آن هم به ضرر است. هر چيزي در عالم اگر در حد افراط و تفريط قرار بگيرد مفيد نيست. در حديث است كه «خَيْرُ الْأُمُورِ أَوْسَطُهَا»[2] بهترين چيزها حد وسط آن است. صراط مستقيم، نه انحراف به طرف چپ و نه به طرف راست،‌ هر دو خطرناك است. اين غفلتي كه ما داريم تا يك حدي، يك مقداري، به اندازه‌اي كه زندگي دنيا را از ما نگيرد به نفع ما است، اما اگر به يك حد تفريطي رسيد، آن غفلت زياد شد، آن‌جا است كه ما ديگر به فكر آخرت نيستيم. درباره اين موضوع به خصوص دور و بر ما زياد بحث است كه بعضي ما را متهم مي‌كنند -حالا به خاطر كتاب‌هايي كه نوشته‌ايم يا حرف‌هاي ما يا هر چه- كه كساني كه با فلاني تماس مي‌گيرند از دنيا دور مي‌شوند. يك عده هم باز شايد به عكس بگويند كه در گذشته مي‌گفتند، هر دوي اين‌ها اشتباه است، نظر من شخصاً كه در كتاب‌ها هم ثبت شده است اين است كه انسان بايد هم دنياي خود را اداره كند و هم آخرت خود را، بهترين دنيا را داشته باشد و بهترين آخرت را. حتي خوب به ياد دارم كه در يكي از اين نوشته‌هاي خود نوشته‌ام كه يك قضيه‌اي از بهلول معروف است -بهلول زمان هارون‌الرشيد- كه يك چوب سنگيني را گذاشته بود، مي‌آمد سر اين چوب را مي‌گرفت بلند مي‌كرد، باز زمين مي‌گذاشت، مي‌رفت آن سر چوب را مي‌گرفت بلند مي‌كرد. يكي پرسيد: چه مي‌كني؟ گفت: اين را سر دنيا تصور كردم، آن را سر آخرت. دنيا را بلند مي‌كنم مي‌بينم آخرت من به زمين است، آخرت را بلند مي‌كنم مي‌بينم دنياي من به زمين است، كمر چوب را هم كه مي‌گيرم نمي‌توانم بلند كنم. من در كتاب به اين مطلب اعتراض كردم، افراد ضعيف مسلمان اين‌طور هستند، افراد كم‌جنبه، افراد كم‌قدرت، دنياي خود را مي‌آيند اداره كنند آخرت آن‌ها به زمين است، آخرت خود را مي‌آيند درست كنند دنيا را ترك مي‌كنند،. اسلام خواسته است مسلمان‌ها را اين‌طوري تربيت كند كه كمر چوب را بگيرند روي دوش خود بگذارند و مرد و مردانه حركت كنند و اين مسير زندگي دنيا را بگذرانند. افراد ضعيفي كه اگر دنيا را داشته باشند آخرت را ندارند، آخرت را داشته باشند دنيا را ندارند، اين افراد ضعيف را اسلام به نام‌هاي مختلف مذمت كرده است و در قرآن حتي دستور داده است و فرموده است: افراد پاك و مؤمن آن‌هايي هستند كه مي‌گويند: «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً»[3] حسنه به معناي نيكي است، دنياي نيك، آخرت نيك، دنياي خوب، آخرت خوب، زندگي خوب، خانه و وسايل خانه و زن و فرزند خوب و بهشت و قيامت و برزخ خوب، و اين‌ها با هم منافات ندارد. فكر نكنيد كسي كه اهل آخرت شد ديگر دنيا را بايد طلاق بدهد. آن چيزي كه شما شنيده‌ايد اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب فرمود: «طَلَّقْتُكِ ثَلَاثاً»[4] دنيا من تو را سه‌ طلاقه كردم و رجوعي به تو ندارم، منظور محبت دنيا است، منظور اين نيست كه انسان در دنيا باشد با فقر و فلاكت و بدبختي و نيازمندي زندگي كند، همان‌طوري كه علي بن ابيطالب اين‌طور نبود. معناي آن اين است كه من به تو دلبستگي ندارم. اگر الآن حضرت عزرائيل آمد گفت: برويم، مي‌گويم «فُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»[5] قسم به پروردگار خانه خدا كه من فائز شدم، نجات پيدا كردم. همان‌طوري كه يك زنداني در عين اينكه در زندان به اتاق مخصوص خود كه اسم آن سلول است مي‌پردازد، اتاق خود را مرتب مي‌كند، فرش خود را، رختخواب خود را، كارهاي خود را منظم مي‌كند و هر وقت هم بيايند بگويند كه فلاني آزاد هستي، او با كمال خوشحالي از آن در سلول و در زندان بيرون مي‌رود، يك انسان مؤمن هم بايد همين‌طور باشد. درست است براي آن ديد وسيعي كه يك مؤمن، يك ولي خدا دارد كه بهشت و قيامت و عالم برزخ و زندگي ابدي را در نظر مي‌گيرد، در اين محدوده دنيا هر چقدر هم در توسعه باشد، باز اين دنيا براي او زندان كوچكي است، آن هم با اَعمال شاقّه، ولي درعين حال بهترين انسان‌ها آن كسي است كه اگر بنا شد در يك اتاقي يك ساعتي بماند، آن يك ساعت كه در آن اتاق هست اين اتاق را منظم كند. من يكي از اولياء خدا را ديدم، با او مسافرت كرده بودم. وارد يك اتاقي شديم كه صاحبخانه ما را در آن اتاق گذاشت و رفت، يك گوشه رختخواب پهن بود، يك گوشه به اصطلاح ظروف شب كه غذا خورده بودند ريخته بود، ديدم ايشان به اين پرداخت كه رختخواب را جمع كند، خيلي هم زيبا جمع كرد، حالا خانه‌اي است كه تازه وارد آن شديم، آن ظرف‌ها را جمع و جور كرد، اتاق را منظم كرد،‌ زبان حال من تقريباً اين بود كه آقا ما مي‌خواهيم يك دقيقه‌اي گوشه اين اتاق بنشينيم، بلند شويم برويم. چرا شما چنين كاري را كرديد؟ ولي جرأت نمي‌كردم به صورت اعتراض به او بگويم، بعد خود او گفت: من اساساً جاي به هم ريخته را دوست ندارم. درست است من يك ساعتي بيشتر اين‌جا نيستم ولي اين به‌هم ريختگي خوب نيست. ده دقيقه ما اين‌جا را منظم مي‌كنيم، آن پنجاه دقيقه ديگر با خرمي اين‌جا مي‌نشينيم. يك نفري كه در دنيا مي‌خواهد زندگي بكند بايد همان زندگي يك ساعت خود را…، ما كه زياد در دنيا زندگي نمي‌كنيم، همان كم آن را، ديگر از يك ساعت كه كم‌تر نيست، همان را بايد مرتب كنيد، منظم كنيد. پيغمبر اكرم، اميرالمؤمنين، ائمه اطهار (عليهم الصلاة و السلام) همه آن‌ها در اين باره اشاره‌اي كرده‌اند. اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: «عليكم بنظم اموركم» بر شما باد كه زندگي شما منظم باشد «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللَّهِ الَّتي‏ أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ»[6] چه كسي تزئينات دنيا را حرام كرده است؟ زندگي مرتبِ مزيّنِ خوب داشته باشيد. همه چيز شما خوب آن باشد، بهترين آن باشد، از راه حلال به دست بياور، فعاليت كن، از راه صحيح به دست بياور و صحيح زندگي كن. اين دستور اسلام است، آن چيزي كه مطرح است اين است كه اين چيزها تو را نگه ندارد كه از راه بماني، اينكه مي‌بينيد قرآن و انبياء و ائمه اطهار (عليهم الصلاة و السلام) دستور به ترك دنيا مي‌دهند…، اگر مي‌خواست ما به كلي دنيا را ترك كنيم، به آن معنايي كه اكثراً فكر مي‌كنند، اگر مي‌خواست ما چنين كاري بكنيم، چرا خدا اصلاً دنيا را خلق كرد كه ما آن را ترك كنيم؟ چرا ما را در دنيا اين‌قدر نيازمند به وسايل دنيا قرار داد كه ما زجر بكشيم؟ شكم گرسنه مي‌شود غذا مي‌خواهد، بدن سرد مي‌شود، گرم مي‌شود لباس مي‌خواهد، انسان كه مثل حيوانات بياباني نيست، به هر حال هرچه هست خود را ساخته است براي زندگي‌اي كه در خانه‌اي باشد، خانه هم حتماً نبايد استيجاري باشد. به قول يكي از بزرگان خدمت حضرت وليعصر (عليه الصلاة و السلام) رسيده بود، مستأجر بود –مرحوم سيد كريم- ايشان مستأجر يك خانه‌اي بود، صاحبخانه گفته بود كه تا ده روز ديگر اين خانه را خالي مي‌كني، من مي‌خواهم از خانه خود مثلاً استفاده ديگري بكنم، ايشان هم گفته بود: چشم. هر چه اين طرف و آن طرف گشته بود، مثل الآن كه خانه كم گير مي‌آيد، آن‌وقت‌ هم –البته اين هم خيلي نگذشته است، در تهران هم بود- خانه در ظرف اين ده روز پيدا نكرده بود، به صاحبخانه هم نگفت كه محذور نيفتد. صبح روز دهم اثاث خود را جمع مي‌كند كنار كوچه مي‌آورد –من كوچه منزل او را ديده بودم بن‌بستي بود- كنار آن مي‌نشيند، زن و بچه خود را هم خانه اقوام مي‌فرستد. صاحبخانه هم ظاهراً آن‌جا نبوده است وإلّا صاحبخانه خود را بعد به من معرفي كردند مرد خوبي بود، اهل اين نبود كه ببيند اين سيد اولاد پيغمبر كنار كوچه نشسته است و در عين حال اعتنا نكند، ظاهراً نبوده است. حضرت بقية‌الله تشريف مي‌آورند، به او مي‌فرمايند: اجداد ما هم مصائب در دنيا زياد كشيدند -منظور من اين جمله بود- عرض مي‌كند آقا همه مصيبت‌ها را كشيده بودند، مصيبت مستأجري را نكشيده بودند، ذلت دارد. حضرت فرموده بود: درست است. چون بالأخره صاحبخانه‌اي گفتند و مستأجري گفتند. صاحبخانه مخصوصاً يك انسان فاسقِ فاجري باشد و مستأجر هم باتقوا باشد، آن وقت يك فرد باتقوا تحت مثلاً اِشراف يك انسان فاسقِ فاجر باشد، اين خيلي ذلت دارد، حضرت فرموده بود: درست است، درست است، و جريان آن را…، البته بد هم نيست اگر اصل مطلب را فراموش نكنم -من بعضي از قضاياي طولاني را كه شروع مي‌كنم حواس من پرت مي‌شود اصل قضيه را فراموش مي‌كنم- حالا اگر يك وقت من فراموش كردم شما به ياد داشته باشيد كه كجا بوديم. شخصي كه خانه را خريد كه مي‌خواهم عرض كنم، اين را خود من ديده بودم. اين‌ قضيه، قضيه‌ تقريباً مستندي است. يك آقاي حاج سيد مهدي خرازي بود در بازار تهران، مرد بسيار معتبر –خدا او را رحمت كند- ايشان براي من نقل مي‌كرد، مي‌گفت: من شب در عالم رويا حضرت بقيةالله را ديدم، به من فرمودند: فردا صبح ساعت هشت در خانه فلاني مي‌روي، او توسل به ما كرده است كه خانه او به فروش برسد، خانه او را مي‌خري، ساعت ده صبح آقاي سيد كريم در كوچه با اثاثيه خود نشسته است، او را برمي‌داري مي‌بري و اثاثيه او را آن‌جا مي‌بري. ظاهراً آن‌وقت‌ها هم اين گرفتاري‌هاي محضر نبوده است، چون الآن ساعت 8 و ساعت 10 خانه خريداري نمي‌شود، بلكه از برج نُه تا برج دوازده هم خريداري نمي‌شود. تا كارشناس بيايد، ماليات آن را تعيين بكند، از اين طرف او بكش، از آن طرف او بكش، بالأخره گرفتاري دارد. آن‌وقت‌ها مردم به هم اعتماد مي‌كردند، إن‌شاءالله زمان ظهور همين‌طوري خواهد شد. مي‌رفتند پيش عالم محل خود، آقا اين خانه را ما به ايشان فروختيم شما هم امضاء كنيد، همين امضاء او كافي بود براي اينكه اين…، الآن بعضي از سندهاي قديمي هست كه علماي محل، يكي يا دوتا –دوتا شاهد عادل كافي است- نوشته بودند كه بله خانه در فلان تاريخ به فلاني منتقل شد، تمام شد، و مردم هم، مردم مسلمان بايد وظيفه خود بدانند كه ببرند عوارضي، مالياتي كه دولت اسلامي تعيين كرده است بدهند، يعني شما در اين مملكت زندگي مي‌كنيد، اين مملكت خرج دارد، اين مخارج هم روي افراد تقسيم شده است، معناي ماليات اين است، مخارج اين شهر روي افراد تقسيم شده است. آسفالت مي‌كنند، مردم دانگ كنند كه مصرف هر كس بيشتر است بيشتر پول بدهد، هركه بامش بيشتر برفش بيشتر. يكي كسي فرار بكند اشتباه كرده است، از يكي هم زيادي بگيرند باز آن مأمور شهرداري اشتباه كرده است. روي يك حسابي، آقا خانه تو چند متر است؟ اين‌قدر، خيلي خوب اين تقسيم مي‌شود. چند نفر هستيد؟ اين‌قدر، بياييد، روي حساب بودجه يك شهر، يك مملكت تو بايد در سال اين‌قدر بدهي. اگر اين‌طور روي حساب باشد، واقعاً اگر كارهاي ما اسلامي باشد، همه كارهاي ما از دَم…، خدا بيايد روزي كه همه مردم مسلمان باشند، هم حكومت مسلمان باشد، هم كارمندان حكومت مسلمان باشند، هم همه عادل باشند، عادل، عدل برقرار باشد. آن كسي كه آمده خانه را بازديد مي‌كند كه اين چند متر است، اگر يك ده هزار تومان به او داديد خانه پانصدمتري را دويست متر نگويد،‌ مثلاً حالا، من نمي‌دانم چطوري است، آيا مي‌توانند چنين كاري بكنند؟‌ امثال اين‌ كارها. چون او جنايت كرده است به تمام اين ملت، تبعاً آن بقيه ماليات را از او بايد بگيرند. يك كاغذي….، حالا من اين قسمت را از ايشان نپرسيدم ولي خود ايشان گفتند: ساعت ده در خانه اين شخص رفتم، او گفت: من ديشب تا صبح متوسل به امام زمان بودم كه خدايا من فردا چك دارم اين خانه فروش بشود. گفتم: من آمدم خانه تو را بخرم. قيمت آن هم با خود تو، گفت: اين مقدار. مشتري هم اين مقدار پيدا مي‌شود، من هم پول را دادم، سند را امضاء كرديم، حالا لابد سند عادي بوده است، عرض مي‌كنم سند محضري نمي‌شود، خود من در اين فكر بودم، بعد به اين فكر افتادم وإلّا همان موقع از آن مرحوم سؤال مي‌كردم. ساعت ده ايشان مي‌آيد، ظاهراً حضرت وليعصر (ارواحنا الفداء) پنج دقيقه به ده با آسيد كريم صحبت كرده بود، كه هنوز مي‌گفت: عطر وجود مقدس امام زمان در كوچه هنوز بود و خود سيد كريم (رحمة الله عليه) كه يك پينه‌دوزي بود، ايشان هم مي‌گفت: حضرت تشريف بردند اين آقاي آسيد مهدي آمد. سند را به من داد، اثاثيه را كمك كردند، اثاثيه هم لابد زياد نبوده است، كمك كردند آن‌جا بردند، ما رفتيم زن و بچه را برداشتيم آورديم. درست بشويم تا با ما درست رفتار كنند. دغلي كنيم با ما دغلي مي‌كنند «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ»[7] با خدا مكر كرديد خدا هم با شما مكر مي‌كند «وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ‏َ» خدا هم خوب مكر مي‌داند، چنان كلاه سر تو مي‌گذارد كه تو فكر آن را هم نتواني بكني. تو مي‌خواهي كلاه سر خدا بگذاري؟ خيلي خوب بيا مبارزه «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ»[8] در آيات قرآن است، اعلام جنگ، ببينيم كداميك از ما زور هستيم، تو يا من، خدا مي‌گويد، بيا جنگ. رباخوار را محارب با خدا مي‌داند، به جهتي كه دليل آن هم خيلي واضح است، كسي كه خيال مي‌كند ربا به او روزي مي‌دهد اين حتماً خدا را كنار گذاشته است و با خدا در جنگ است «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ» بيا با هم جنگ كنيم، ببينيم به هم مي‌توانيم دست و پنجه بيندازيم، انسان بدبخت مي‌شود. خداي تعالي مهربان است،‌ به خود او قسم، با ما سربه‌سر نمي‌گذارد، وإلّا اگر انسان بخواهد با خدا مكر كند، با خدا درگير بشود، با خدا جنگ بكند، خدا كه با يك اراده او را محو مي‌كند. به هر حال منظور من از اين قضيه اين جمله بود كه به اصطلاح مستأجري ذلتي دارد، خدا إن‌شاءالله آن‌هايي كه مستأجر هستند به حق امشب خانه مِلكي به آن‌ها عنايت كند تا از اين ذلت بيرون بيايند و آن‌هايي هم كه خانه استيجاري به دست نمي‌آورند هر چه زودتر به دست بياورند، چون خود اين هم يك دعايي است.

اينكه مي‌بينيد در اين همه آيات و روايات گفتند «لدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ»[9] در واقع علت اين‌ها اين است وإلّا اين‌طور با ما صحبت نمي‌كردند، همان‌طوري كه بعضي از آيات باز آن‌طوري كه عرض مي‌كنم صحبت كرده است «وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا»[10] اي پيغمبر آن حق خود را از دنيا فراموش نكن «وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ»[11] اي پيغمبر اگر خواستي انفاق كني دست خود را خيلي باز نكن كه چيزي براي خود تو نماند. آيات زيادي در اين باره هست همين «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً» ولي بعضي از آيات هم خيلي انسان را از دنيا دور كرده است و شايد بعضي از كتاب‌هاي ما در حالات مرحوم حاج مُلا  و سايرين، شايد آن‌ها هم همين‌طور باشد. علت اين مي‌دانيد چيست؟ علت آن اين است كه خود بشر ذاتاً، فطرتاً به طرف دنيا مي‌رود. يك وقتي يك تشبيه خوبي من كرده بودم يا حالا كسي كرده بود كه در ذهن من مانده بود نمي‌دانم، انسان نسبت به دنيا مثل ماشيني است كه در سرازيري واقع شده است. از همان روزي كه هفت ساله است و او را مدرسه مي‌فرستند به نيت اين است كه دوران دبستان، دبيرستان و اين‌ها را طي كند و بعد دانشگاه و بعد حقوق بگيرد. اين رديف كار است، شغلي داشته باشد، زن و زندگي داشته باشد. اين هميشه مثل ماشيني است كه در سرازيري…، ماشيني كه در سرازيري است نه هُل مي‌دهند بلكه گهگاهي هم آن را ترمز مي‌كنند، وإلِّا سرنگون مي‌شود، انسان نسبت به دنيا اين‌طوري است. مي‌بينيد با اينكه اين همه گفتند «لدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ» به طرف دنيا نرويد، اين همه گفته‌‌اند، در عين حال همين الآن مردم نسبت به دنياي خود بيشتر وارد هستند يا نسبت به آخرت خود؟ علت آن اين است كه در سرازيري هستند. با همه ترمز‌هاي خيلي محكم در عين حال سرعت سيّر دارد. اگر يك وقت بخواهند…، بعضي‌ها مي‌گويند: شما چرا درباره مسائل دنيايي زياد بحث نمي‌كنيد؟ يا انبياء چرا براي مردم هواپيما نساختند؟ اگر بگوييم بلد نبودند كه نيست، بلد بودند چرا هواپيما، چرا برق، چرا چه، مي‌گوييم خود مردم آن‌طرفي‌ مي‌روند لذا برق را اختراع كردند، هواپيما را اختراع كردند، ماشين را اختراع كردند، همه كارها را كردند، هيچ هم به آن‌ها دستور داده نشد كه هيچ، بلكه گاهي هم آن را ترمز كردند. اما نسبت به آخرت مثل ماشيني است كه در سربالايي تندي هم قرار گرفته است، هر چه او را هُل مي‌دهند نمي‌رود، هرچه گاز مي‌دهند نمي‌رود. اين همه پيغمبران گاز دادند اصلاً تكان نخورده است، اين همه انبياء او را هُل دادند اَبدا، يك قدم جلو نرفته است. مي‌بينيم ديگر، شما الآن همين راديو و تلويزيون خود را نگاه كنيد ببينيد بيشتر درباره دنياي شما صحبت مي‌كند يا بيشتر درباره آخرت شما؟ ماه رمضان هم هست خيلي باشد يك ساعت، دو ساعت، آن هم اين‌جا، ايران است، و إلّا ممالك ديگر برويد…، يك وقتي من يك مملكتي بودم، گفتند: اين‌جا 35 كانال كار مي‌كند، تمام آن مربوط به دنيا و تبليغات دنيايي و خدمت شما عرض شود كه تبليغات كالاهاي مادّي و اين‌ها بود، تمام آن‌. البته آن‌جا مي‌خواست از كليسا حرف بزند، از كليسا گفتند صبح‌ها قبل از آفتاب، آن وقتي كه…، آن‌ها ديگر نماز صبح ندارند كه بعضي از آن‌ها بلند شوند، آن‌جا يك قدري انجيل خوانده مي‌شود يك قدري انجيل خوانده مي‌شود، شايد هم يك مقدار تفسير انجيل، حالا انجيل آن‌ها هم…، بله. يك طوري مي‌شود كه الآن شديم. يك مدتي متأسفانه وعاظ ما، تبليغات ما به خاطر مصالحي كه در مملكت بود مردم را يك مقداري به طرف دنيا هُل دادند، الآن همه سرنگون شديم. همين مجلس را الآن يك مقدار آزاد بگذاريد مي‌بينيد كه…، با اينكه مجلس ما تقريباً يك مجلس افراد انتخاب شده هستند، مي‌بينيد كم‌كم صحبت مي‌شود دلار امروز چند بود؟ خانه‌ها، زمين‌ها، تخم‌مرغ‌، نمي‌دانم گوشت، هستيم ديگر..، يك شب به ياد دارم سر يك سفره افطاري نشسته بوديم، رفقا نبودند، ما را تنها بدون رفقا دعوت كرده بودند، ديديم دوتا دوتا..، من گوش دادم ببينم اين‌ها چه مي‌گويند، خدا مي‌داند يك دوتا حتي، حالا دوتا دوتا صحبت مي‌كردند، يكي از اين دوتاها درباره روزه، ماه رمضان، ضيافت‌الله، خدا صحبت نمي‌كردند، همين مسائل بود، همين مسائل مختلف. همه ما مي‌دانيم جريان چيست. با همه اين حرف‌ها ما داريم به طرف دنيا مي‌رويم، حالا ديگر من نگفتم كه مثلاً دنياي خود را اداره كنيد، لازم نيست كه بگويم، چون لازم نبوده است، امام صادق نگفته است چون لازم نبوده است، امام سجاد مدام عبادت مي‌كرده است چون لازم نبوده است، خود آن‌ها دارند مي‌روند، نبايد آن‌ها را هُل داد بلكه گاهي هم بايد ترمز كرد. حواس تو جمع باشد، دنيا لهو است، لعب است، الآن همه شما كه اين‌جا نشستيد، همه شما مي‌دانيد كه اهميت روح بيشتر از اهميت بدن است، و ضرر امراض روحي بيشتر از امراض بدني است. امراض بدني آخر انسان را مي‌كشد، چند تا دانشكده پزشكي داريم؟ چند تا دانشكده تزكيه نفس و تزكيه روح داريم؟ دانشكده پزشكي همه جا هست، البته كم هم هست، اطبا كم هستند، دانشگاه‌ها كم فعاليت دارند، خدا قسمت شما بكند برويد آمريكا و اروپا آن‌جا مي‌بينيد كه چقدر آن‌ها در اين مسائل فعاليت دارند، اينكه مي‌گويم خدا قسمت شما بكند…، بله، خدمت شما عرض شود كه اما در همين مشهد قبة‌الاسلام، كعبه شيعه، مشهد كعبه شيعه هست، يعني در تمام دوران سال -همان‌طوري كه ائمه اطهار فرمودند- زيارت حضرت علي بن موسي الرضا بالاتر از هزار حج و هزار عمره هست، كعبه شيعه است، در اين كعبه شيعه…، عجيب است، چون ما دو سه تا كلمه درباره تزكيه نفس نوشتيم، پيش من مي‌آيند مي‌گويند: آقا ما كجا برويم؟ مي‌گويم: آقا اين همه علما و روحانيون. مي‌گويند: نه، نداريم. نمي‌گويم اين‌ها نيستند، چون تقاضا كم بوده است عرضه هم كم است، ولي باور كنيد نداريم، يك كلاسي…، الآن جوان‌ها هستند مي‌خواهند تزكيه نفس كنند، آقا يك جوان در اثر وسواس، وسواس يك مرض روحي است ديگر، وسواس در طهارت و نجاست، اين يك كسالت روحي است، خدا مي‌داند وقتي من اين جوان را ديدم دل من براي او سوخت. رنگ او زرد شده بود، لاغر شده بود، پدر او به من مي‌گفت: آقا ديشب قبل از افطار دل او از گرسنگي درد گرفته بود ولي تا دو ساعت بعد از غروب نيامد افطار كند، چون داشت مي‌شست، داشت خود را مي‌شست. اين واقعاً يك طبيبي نمي‌خواهد كه اين را معالجه كند. افراد زبونِ ترسو ما زياد داريم. من مردي را سراغ دارم كه داراي هفت، هشت تا بچه هست، بچه‌هاي او بزرگ هستند، اين از خانه تنها در روز مي‌ترسد، باور كنيد، روز در خانه باشد، نه خانه بزرگ، همين‌طور خانه‌اي، مي‌ترسد. شب در اتاق تنها باشد، ولو در اتاق‌هاي ديگر انسان باشد نمي‌تواند بخوابد. حالا بخواهم قضاياي او را بگويم خيلي زياد است، اين مرض روحي هست يا نيست؟ شما مي‌فرماييد اين همين‌طور باشد، اين همين‌طوري باشد، بترسد؟ ايشان يك شخص بزرگي بود، زمان شاه من يك وقت با خود مي‌گفتم اگر ساواك نقطه ضعف اين را بداند اين را زندان مي‌برد، يك موش در سلول اين رها مي‌كند، هر چه از اين بپرسند جواب مي‌دهد. انساني كه ترسو باشد اين‌طور است. ما انسان‌هايي را داريم ترسو، افرادي داريم حسود، خود آن‌ها دارند از حسادت مي‌ميرند، اين‌ها معالجه نمي‌خواهند. افرادي هستند افراطي، تفريطي، افرادي هستند قسي‌القلب، عجيب، انسان بهت‌زده مي‌شود، جلوي او اگر…، افراد عقده‌اي گوشه و كنار هستند كه به اين‌ها محبت كم شده است و عقده‌اي شده‌اند، اگر در مقابل آن‌ها انسان جان بدهد از يك جهتي، هيچ ناراحت نيست. حجاج بن يوسف ثقفي (لعنة الله عليه) تا يك انسان در مقابل او در خون خود دست و پا نمي‌زد غذا به دل او نمي‌نشست. وقتي غذا بياورند يك كسي هم آن‌جا…، در جامعه هستند. آيا اين‌ها مرض روحي هست يا نيست؟ كجا است يك دانشكده‌اي كه راه علاج اين امراض را به يك مشت دانشجو نشان بدهد؟ نه راستي داريم؟ من سراغ ندارم، يعني من آدرس آن را ندارم. با يك نفر از دوستان امروز صحبت مي‌كرديم مي‌گفت: حتي اين روانپزشك‌ها مي‌گويند اصلاً روحي وجود ندارد، خود روانپزشكي امروز مي‌گويد روحي وجود ندارد، روان است، روان در حقيقت همان چيزي است كه فلاسفه مي‌گويند، يك حالتي است كه اين با از بين رفتن بدن از بين مي‌رود، با به وجود آمدن بدن هم به وجود مي‌آيد. فقط چرا، مرحوم ملاصدرا گفته است كه با از بين رفتن بدن ممكن است از بين نرود، ولي با به وجود آمدن بدن اصلاً به وجود آمده است، روحي در كار نيست، اين را مي‌گويند. ما هنوز در اينكه اصلاً روحي هست يا نيست تحقيق نكرديم. درباره اينكه چطوري مي‌شود اين ارواح را معالجه كرد هيچ برنامه‌اي نداريم. چرا من اين‌ها را مي‌گويم؟ به خاطر اين مي‌گويم كه قبول كنيم كه ما در بخش مربوط به دنيا در سرازيري هستيم، خود ما مي‌دويم، ولي در قسمتي كه مربوط به معنويات و ملكوت و عالم قيامت و روح و روان و اين‌ها است در سربالايي هستيم، اصلاً به فكر آن نيستيم، به فكر آن نيستيم. بنابراين نتيجه آن چه مي‌شود؟ روز قيامت كه مي‌شود با آن حالت كه مي‌آييم…، ما عادت كرديم چهل سال، پنجاه سال، صد سال در دنيا بوديم، هميشه در آن سرازيري بوديم و دويديم، حالا مي‌خواهند ما را برگردانند نمي‌شود، لذا كوبنده است. قيامت چيزي از شما مي‌خواهند كه شما هيچ تحصيل نكرده‌ايد، و چيزي را كه شما تحصيل كرديد به درد آن‌جا نمي‌خورد. تمام تحصيلات شما، تمام علوم مادّي را هرچه داشته باشيد، هر كسي هم مي‌خواهيد باشيد، روز قيامت به درد آن‌جا نمي‌خورد. چه چيزي به درد آن‌جا مي‌خورد؟ تزكيه روح، تزكيه نفس، عمل صالح، انسان بودن، روح سالم داشتن، آن را هم كه ما نداريم. شما چنين جايي واقع بشويد، برويد در يك محيطي كه هر چه شما داريد ارزش نداشته باشد، يك بار بزرگ مال‌التجاره برديد…، زيره برديد به كرمان، شغلم برداشتيد برديد نمي‌دانم به كجا، پول هم پوسيده است، اين اصلاً به درد نمي‌خورد. مي‌گويند آقا اين‌ها چيست كه شما آورديد؟ شما مگر از وضع بازار اين‌جا اطلاع نداشتيد؟ اين همه پول كرايه دادي و اين همه ضرر… . پس اين‌جا چه چيزي بايد داشت؟ فلان چيز و فلان متاع، مي‌بيني كه همه چيز آوردند، تو هم بايد همان را آورده باشي. نياوردي، اين‌جا براي شما چه مي‌شود؟ ببينيد معناي كوبندگي «الْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ» كوبنده هست يا نه؟ انسان كوبيده مي‌شود، خُرد مي‌شود، خرُد مي‌شود، با چه اميدي آمده است. من يك دنيايي را براي خود اصلاح كردم، چقدر مريد داشتم، چقدر طرفدار داشتم،‌ مردم همه به من احترام مي‌گذاشتند، اين‌جا آمدم اصلاً كسي به من نگاه نمي‌كند «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخيهِ‏ِ»[12] روزي كه برادر از برادر فرار مي‌كند، رفيق از رفيق فرار مي‌كند، مادر و پدر از فرزند فرار مي‌كنند. روز قيامت همه نسب‌ها منقطع مي‌شود إلّا حسبي و نسبي كه يك استثناء خاصي است. انسان تنها، هيچ چيزي هم ندارد، پُر احتياج هم هست، كوبنده هست يا نيست. «الْقارِعَةُ» ولي ماها الآن نمي‌فهميم «مَا الْقارِعَةُ» خدا اين‌طوري گفته است كه «الْقارِعَةُ» كوبندگي. كوبندگي تنها اين نيست كه چك شما وا خورده باشد و پاسبان در خانه شما آمده باشد و يقه شما را بگيرد زندان ببرد، يك دو روزي است بالأخره يك طوري مي‌شود. اين‌ها يك زمان كوتاه آبروي انسان مي‌ريزد..، در زمان شاه يك آقايي را وادار كرده بودند جلوي ماشين راه برود و او را در شهر گرداندن براي اينكه آبروي او بريزد، آبرو، هر كدام از شما را با پاسبان بردارند ببرند به كلانتري و دادگستري در آن راهي كه مي‌رويد مدام خجالت مي‌كشيد، كوبنده است، راست است، اما اين كوبندگي در مقابل كوبندگي‌اي كه در قيامت همه همديگر را آنجا مي‌بينند، مخصوصاً اولياء ما، ما را مي‌بينند، دوستاني كه آرزوي يك نگاه به آن‌ها را داشتيم، امام زمان دارد ما را نگاه مي‌كند، آبروي انسان پيش همه اين اولياء مي‌رود، همه اين دوستان او، همه اين بزرگان، آبروي انسان مي‌رود. انسان را به نام فاجر، فاسق، اهل دنيا….، و گذرنامه او را امضاء‌ نمي‌كنند كه وارد بهشت بشود، همان پشت در بماند، اين كوبندگي ندارد. حالا خدا نكند كه آن‌طوري…، كه إن‌شاءالله شيعيان علي بن ابيطالب اين‌طور نيستند وإلّا «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ * ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوهُ»[13] او را دستگير كنيد. به دست‌هاي او غُل بزنيد «فَغُلُّوهُ» به طرف جهنم او را بكشانيد، پدر درمي‌آيد «الْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ * وَ ما أَدْراكَ مَا الْقارِعَةُ» تو از كجا مي‌داني قارعه يعني چه؟ كوبنده، بياييد از آن روز بترسيم، به خدا قسم خيلي مهم است، خيلي مهم است. بيابيم الآن…، كاري ندارد، خيلي كار آساني است، تجربه شده است خيلي آسان است، اگر ترك گناه و معصيت آسان نبود خدا تكليف ما نمي‌كرد، گناه نكنيم، گناه و معصيت نكنيم «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»[14] هركسي را به اندازه وُسع او تكليف مي‌كنند، عزيزم نمي‌تواني روزه بگيري نگير، باور كنيد خدا همين‌طور صحبت مي‌كند، دل تو درد مي‌گيرد نگير، همين‌ روزه‌اي كه اگر انسان عمداً بخورد شصت روز، دو ماه پشت سر هم بايد كفاره براي يك روز آن بدهد، سر تو نمي‌خواهم درد بگيرد، خداي عزيز مي‌گويد: من نمي‌خواهم سر تو درد بگيرد، نمي‌خواهم دل تو درد بگيرد، نمي‌خواهم تو دلواپس مريض شدن باشي، نگير. يك شخص خدمت امام صادق مي‌آيد، خدمت امام صادق عرض مي‌كند: ما بچه‌هايي داريم تازه به تكليف رسيدند، اين‌ها آب كه نمي‌خورند -هواي گرم عربستان و مخصوصاً در تابستان هم بيفتد- اين‌ها بي‌حال مي‌شوند، حضرت فرمود: آب بخورند، آب بخورند «عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ»[15] پيغمبر آنقدر سخت مي‌گذرد كه شما يك كم ناراحت بشويد «حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ‏ٌٌ» خداي به آن مهرباني، پيغمبر به اين مهرباني، ائمه به اين مهرباني، آن‌وقت گناه نكردن خيلي آسان است، تكليف نداري، تو اگر نمي‌تواني گناه نكني، واقعاً نمي‌تواني، گناه كن، اما مي‌تواني. گناه چيست؟ دروغي كه تو مي‌خواهي بگويي فردا آبروي تو برود نگو، نگفتن كه آسان‌تر از گفتن است. آنكه مي‌خواهي غيبت بكني همه با تو دشمن بشوند غيبت نكن. خود ما هستيم انسان ساكت بنشيند راحت‌تر است يا حرف بزند؟ الآن من بيشتر از شماها خسته مي‌شوم، اين را قبول كنيد، نگوييد ما بيشتر خسته مي‌شويم، ممكن است پاي حرف‌هاي من شما بيشتر خسته شويد، ولي به هر حال بالأخره من دارم انرژي مصرف مي‌كنم، من خسته مي‌شوم چون حرف مي‌زنم، آقا غيبت نكن، غيبت نكن. مي‌خواهم گناهان را يكي يكي…، آقا غيبت نكن، دروغ نگو، خيلي دردسر دارد انسان سر رفيق خود كلاه بگذارد؟ واقعاً بايد شب تا صبح بنشيند فكر كند چطوري كلاه بگذارد كه او نفهمد، كلاه نگذار، تقلب نكن، خيانت نكن، هر كدام از گناهان را شما بررسي كنيد زحمت انجام دادن آن بيشتر از انجام ندادن آن است. انسان معصيت نكند. هر كجا كه نتوانستي معصيت نكني، يعني واقعاً براي تو مقدور نبود، از حد طاقت تو خارج بود، آن‌جا تو تكليف نداري، ديگر از اين بهتر.

 واجبات، آقا نماز خواندن چقدر زحمت دارد؟ شما را به خدا قسم انسان هميشه به پدر و مادر احترام كند و هميشه خوب بگويد و خوب بشنود و خوش باشد با پدر و مادر بهتر است يا هميشه دعوايي باشد، بي‌احترامي كند؟ مي‌گويد

كساني كه بد را پسنديده‌اند            ندانم ز نيكي چه بد ديده‌اند

 آن كساني كه معصيت خدا را مي‌كنند ديوانه هستند، اتقافاً خداي تعالي هم اسم آن‌ها را ديوانه گذاشته است. يعني چه؟ آقا معصيت نكردن خيلي آسان است. پول مردم را دست شما دادند نگه دار، امانت‌دار باش. خدا مي‌داند صرف همه افراد اين است كه امانت‌دار باشند، امين باشند تا خائن باشند. يك دفعه اگر ببينند يك پول را كم و زياد كرديد ديگر به شما پول نمي‌دهند و از آبروي خود نمي‌تواني استفاده كني. شما اگر بررسي كنيد…، من بررسي كردم وقت آن را ندارم الآن براي شما بيان كنم اگر مي‌ببينيد هر گناهي را انجام ندادن آن آسان‌تر از انجام دادن آن است و هر واجبي را براي حفظ حيثيت و آبروي خود حتي در دنيا، آخرتي هم نباشد، انجام بدهيد بهتر از اين است كه انجام ندهيد. شما يك مورد بياوريد بگوييد آقا آن كار خيلي زحمت دارد و من نمي‌توانم «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ» اين واجبات، آن هم محرمات.

حالا آمديم سر مستحبات. مستحبات يعني خدا دوست دارد بعضي از كارهاي خوب را بكنيم، به تو محبت مي‌كند. يك نماز جماعت بخوان، نماز جماعت چقدر زحمت دارد؟‌ به تو چند بدهند مي‌روي نيم ساعت در مسجد مي‌ماني؟ چند بدهند؟ من به همه شما مي‌گويم اگر هزار تومان به همه ما، به هر نفري هزار تومان بدهند نيم ساعت كه هيچ، يك ساعت هم حاضر هستيم برويم در مسجد بمانيم. مَلق هم بگويند براي آن‌ها مي‌زنيم، مخصوصاً اگر همگاني شود، چون يك نفر مَلق زدن مي‌گويند براي انسان….، اگر بنا باشد همه مَلق بزنند مي‌زنيم. نماز جماعت كه آسان‌تر است، اجر آن هم خيلي بيشتر است، پول آن هم خيلي بيشتر است. نرفتيم، غير از شيطان چيز ديگري هست؟ بابا كنار مسجد مي‌آيد به او مي‌گوييم آقا چرا نماز جماعت نرفتي؟ مي‌‌گويد: حال آن را نداشتم. امام جماعت را عادل مي‌داني؟ چرا؟ ثواب جماعت را مي‌داني‌كه اگر -اين را فتوا مي‌گويند- جن و انس نویسنده شوند، تمام دريا مركب بشود، تمام درختان قلم بشوند بخواهند ثواب يك ركعت نماز جماعتي كه جمعيت آن به ده نفر رسيده باشد بنويسند نمي‌توانند. آن‌وقت تو آن‌جا ايستادي، فقط براي اينكه حال نداري، حالا نماز او هم باطل است، چون در جايي كه نماز جماعت خوانده مي‌شود…، البته اختلاف است، ولي بنده معتقد هستم كه نماز آن شخصي كه كنار مسجد كه نماز جماعت برپا است در حين نماز جماعت نماز فرادي مي‌خواند و مردم مي‌بينند كه او جدا است…، يك وقتي مخلوط است جمعيت است، فرادي مي‌خواند، باز مهم نيست، ولي مي‌بينند جدا است نماز او باطل است. تو يك نماز باطلي آن‌جا مي‌خواني كه چه؟ حال آن را ندارم. زيارت حضرت علي بن موسي الرضا، اين‌ها مستحبات است، آقا هزار حج، هزار عمره، مبالغه هم نكردند، به خدا ائمه اطهار دروغگو نيستند، خود تو دروغگو هستي، و آن‌ها راست هستند، هزار حج و هزار عمره، تو از اين‌جا بلند نمي‌شوي تا حرم بروي، شب ماه رمضان است، فردا هم مي‌خواهي يك مقدار بيشتر بخوابي، حالا آن‌جا زيارت كني و بيايي. امشب با پنج دقيقه انجام مي‌شود، پنج دقيقه. مي‌گوييد نه، ساعت بگذاريد، يك زيارت امين‌الله ببينيد چقدر طول دارد، زيارت جامعه را اگر روان باشيد يك ربع، اگر يك مقدار آهسته‌تر بخوانيد بيست دقيقه، زيارت جامعه با آن همه فضيلت. حالا نه، با رفت و آمد آن يك ساعت، يك ساعت شما كار بكنيد هزار حج، هزار عمره، واقعاً غير از شيطان، غير از…، حالا به خود نبايد توهين كنيم، چون همه فحش‌ها را ما بايد به شيطان بدهيم، خود ما تقصير نداريم، شيطان، و حال اينكه شيطان روز قيامت با ما حسابي درگير مي‌شود. مي‌گويد: تو كجا من را ديدي؟ اين همه پيغمبرها از طرف خدا آمدند، كتاب، روايت،‌ اين همه به تو گفتند، تو هيچ اين‌ها را نديدي ولي من را كه اصلاً نه كتابي داشتم، نه پيغمبري داشتم، نه فرستاده‌اي داشتم، نه من را ديدي، نه صداي من را شنيدي، حالا مي‌خواهي همه را گردن ما بيندازي، بعضي از كارها را تو مي‌كني كه ما اصلاً بلد نيستيم. واقعاً شيطان بيچاره بدنام شده است، حالا ماه رمضان شيطان نيست، چه كار مي‌كنيم؟ در شبانه‌روز چند بار حرم مي‌رويم؟ چند تا نماز جماعت مي‌خوانيم؟ حالا شيطان را گرفتند غُل و زنجير كردند. نيست، حالا روايت دارد، و بعيد هم نيست چون اقبال مردم تا يك حدي به طور چشمگير تقريباً به معنويات بيشتر است. همان اندازه براي شيطان است، بقيه آن براي خود شما است. اگر اين روزها يك نفر سر يك كسي را كلاه گذاشت، ديگر اين مربوط به خود او است، شيطان كاري نكرده است. منتها به قول يك كسي آن‌‌وقت‌ها ساعت‌هايي بود…، آن زمان‌ها ساعت‌هاي كوكي بود، بعضي از اين ساعت‌هاي كوكي يك شبانه‌روز كوك مي‌شد، شبانه‌روز يك دفعه بايد آن را كوك مي‌كرد، بعضي از آن هفته كوك بود، بعضي از آن‌ ماه كوك بود، بعضي از آن‌ هم دائماً…، حالا يك‌طوري فنرهاي آن را درست كرده بودند كه اين يكي كه خالي مي‌شد آن يكي پر مي‌شد، همين‌طور دائمي بود كه خيلي ساعت‌هاي مرغوبي بود، بعد آن آقا، يكي از اولياء خدا، مي‌گفت: مشتريان شيطان مثل اين ساعت‌ها مي‌ماند، بعضي از آن‌ها 24 ساعتي است، حالا همان روز اول ماه رمضان مسجد مي‌آيند، كوك آن‌ها تمام شده است و ديگر شيطان….، بعضي از آن‌ها هفته كوك هستند، تا يك هفته نمي‌آيند، از پانزدهم، شانزدهم، شب‌هاي احياء مي‌آيند ديگر، كوك‌ آن‌ها تمام شده است. بعضي از آن‌ها ماه كوك هستند، آن‌ها راحت هستند، اول ماه رمضان آن‌ها را كوك مي‌كنيم تا آخر ماه رمضان خود آن‌ها كار مي‌كنند. بعضي از آن‌ها هم كه دائم‌الكوك هستند،‌ و واقعاً همين‌طور است. ما عادت به كارهاي بد كرديم. و ترك گناهان آسان است، واجبات هم آنقدر ثواب در مقابل آن گذاشتند كه اصلاً انسان نبايد خستگي احساس كند. الآن به شما بگويند يك متر زمين را بِكَنيد به يك خُم پر از جواهرات مي‌رسيد، اگر واقعاً يقين كرديد، يك انسان راستگويي گفت، شما خسته مي‌شويذ از كندن يك متر زمين كه سيماني هم باشد، نه خستگي ندارد، نصف شب مي‌رويد آهسته، امشب يك سانت مي‌كَنيد، فردا شب يك سانت ديگر، پس‌فرداشب …، من ديدم يك امامزاده‌اي بود، يك بنده خدايي معتقد بود آن‌جا گنج است، اين اول شب در آن امامزاده مي‌ماند بعد از خادم خواهش مي‌كرد كه من را در حرم بگذار مي‌خواهم با آقا صحبت كنم، بعد زير فرش را يك مقدار مي‌كَند، باز خاك‌ها را مي‌گذاشت، باز فرش را…، مدام هرشب اين كار را مي‌كرد، تا مدت‌ها، آخر هم چيزي به دست نياورد، ولي خلاصه آن زحمت را به خود مي‌داد. خستگي هم نداشت، شب تا صبح آن‌جا بود خستگي هم نداشت. حالا ما اگر باور بكنيم…، فقط يك كلمه اگر خدا و پيغمبر را راستگو بدانيم، بگوييم اين‌ها راست مي‌گويند، هيچ چيز فوق‌العاده…، مي‌توانيد بگوييد خدا و پيغمبر دروغ مي‌گويند نستجيربالله، نمي‌توانيد بگوييد، همين راست مي‌گويند، اگر اين را ما قبول بكنيم بقيه كارهاي ما ديگر خيلي خراب است، يعني اصلاً‌ نمي‌شود به ما حتي عاقل گفت. لذا روز قيامت كه مي‌شود «الْقارِعَةُ» «يَوْمَ الْحَسْرَةِ»[16] مي‌گويند: يك وقتي اسكندر داشت با لشكر خود در ظلمات مي‌رفت، پاي اين‌ها به يك چيزهايي خورد كه جيرينگ و جيرينگ مي‌كرد. پرسيدند از مثلاً ذوالقرنيين كه اين‌جا چيست؟ حالا چون معلوم نيست ذوالقرنيين اسكندر باشد، حالا از ذوالقرنيين همان چيزي كه خدا در قرآن گفته است، پرسيدند: اين‌ها چيست؟ گفت: اين‌ها چيزي است كه هر كسي بردارد پشيمان مي‌شود و هركسي هم برندارد پشيمان مي‌شود. يك عده برداشتند، يك عده برنداشتند، وقتي آمدند ديدند همه آن‌ها جواهرات است. آن‌ها كه برداشته بودند گفتند: چرا ما كم برداشتيم؟ هنوز جا داشتيم. آن‌هايي كه برنداشته بودند از اصل پشيمان شدند. حالا دنيا اين‌طور است، اگر در اين دنيا عمل صالح….، اين همه عمل صالح و ثواب ريخته است، اگر برداشتيد روز قيامت پشيمان هستيد «يَوْمَ الْحَسْرَةِ» براي همه حسرت است. كه چرا…، عجب من رفتم خانه با فلاني نشستم غيبت كردم، حرف زدم، وقت گذراندم، اين را حرم امام رضا مي‌رفتم. اين را مي‌رفتم يك كسي كه دلشكسته بود با او اقلاً حرف مي‌زدم. اين وقت خود را در محضر يك عالمي مي‌گذراندم، در محضر يك باتقوايي مي‌گذراندم كه از ادب او، از اخلاق او من بتوانم استفاده كنم، ما رفتيم آن‌جا نشستيم «وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * يا وَيْلَتى‏ لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً»[17] اي كاش فلاني رفيق ما نمي‌شد. در ماه رمضان سال گذشته يك كسي مي‌گفت،‌ با اينكه زمستان هم بود ديگر، مي‌گفت: لب دريا رفتيم، يك شب در ماه رمضان نشد كه ما قماربازي و مشروب و اين‌ها نداشته باشيم، آمده بود پيش من مي‌خواست بگويد كه گناهان من سنگين است چه كار كنم؟ شب ماه رمضان كه «أَنْفَاسُكُمْ فِيهِ تَسْبِيحٌ»[18] برو بخواب آقا، برو بخواب «نَوْمُكُمْ فِيهِ عِبَادَةٌ» انسان چنين عجوبه‌اي است، انسان نافهم است، خدا إن‌شاءالله ما را خواب غفلت بيدار كند.

 

 



[1]. القارعة، آيات 1 تا 5.

[2]. الكافي، ج ‏6، ص 541.

[3]. بقره، آيه 201.

[4]. بحار الأنوار، ج ‏33، ص 251.

[5]. بحار الأنوار، ج ‏41، ص 2.

[6]. اعراف، آيه 32.

[7]. آل عمران، آيه 54.

[8]. بقره، آيه 279.

[9]. حديد، آيه 20.

[10]. قصص، آيه 77.

[11]. إسراء، آيه 29.

[12]. عبس، آيه 34.

[13]. حاقة، آيات 30 و 31.

[14]. بقره، آيه 286.

[15]. توبه، آيه 128.

[16]. مريم، آيه 39.

[17]. فرقان، آيات 27 و 28.

[18]. بحار الأنوار، ج ‏93، ص 356. 

۴ محرم ۱۴۱۱ قمری – ۵ مرداد ۱۳۶۹ شمسی – تفسیر سوره حمد

تفسير سوره حمد {اهدناالصراط المستقيم} ۵/۵/۶۹

«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمد لله ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمدٍ و علی آله الطیّبین الطاهرین لا سیّما علی سیّدنا و مولانا الحجة بن الحسن روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أعوذ بالله من الشیطان الرّجیم» «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ * الرَّحْمنِ الرَّحيمِ * مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ * إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ * اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ».[1]

شب‌های جمعه گذشته در تفسیر این کلمات که از سوره حمد شروع کرده بودیم، جمله به جمله عرایضی عرض کردیم. به این کلمه و این آیه شریفه رسیده‌ایم که خدای تعالی می‌فرماید: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ». این یک دستوری است که خدای تعالی به ما فرموده است که ما همیشه از خدا راه راست را طلب کنیم، هدایت به راه راست. هدایت بر عهده پروردگار است که «إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى‏».[2] و حتی به پیغمبر اکرم خطاب فرموده: «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ»[3] ای پیغمبر، شما هدایت کسی را که دوست داشته باشید، نمی‌توانید بکنید. «وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ»[4] هدایت در دست خدا است و هدایت را انسان باید از خدا بخواهد، الّا اینکه هدایت بر دو بخش است: یک بخش، ارائه طریق است که این انجام شده است. یعنی خدای تعالی تمام مردم کره زمین را با ارسال رُسُل و فرستادن پیغمبران و نازل کردن کتاب‌های آسمانی که تنها کتابی که امروز با کمال اصالت باقی مانده است، قرآن است؛ هدایت ارائه طریقی را به همه مردم فرموده است. یعنی تمام مردم دنیا دعوت شده‌اند به اینکه به قرآن عمل کنند و خدای تعالی از همه مردم خواسته که به این آیات شریفه‌ای که بر پیغمبر اکرم نازل شده است، عمل بنمایند. به این ارائه طریق می‌گویند. یعنی خدا راهنمایی کرده است.

یک هدایتی هم هست که ما باید شب و روز از خدا بخواهیم و مختص کسانی است که ایمان آوردند، مؤمن هستند. همان‌طوری که در معنی «الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» گفتم که «الرّحمن» خدای تعالی به همه مردم مهربان است و رحیم است «لِلْمُؤْمِنِينَ خَاصَّةً»[5] به خصوص برای مؤمنین یک رحمت مخصوصی دارد، یک شعبه از آن رحمت همین هدایتی است که برای مؤمنین خاصّه است که «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا»[6] کسانی که در راه ما جهاد کنند، کوشش کنند؛ یعنی راه راست را انتخاب کنند، استقامت در راه راست داشته باشند. «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّريقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»[7] و بعد در صراط مستقیم قرار بگیرند و محبت پروردگار را در دل خود تشدید کنند و محبت دنیا را از دل خود بیرون کنند، بعد در این‌جا خدای تعالی آن‌ها را هدایت می‌کند و جهاد با نفس که کردند و نفس خود را رام کردند و مورد خطاب پروردگار واقع شدند که «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ»[8] ای نفس آرام و ای نفس رام «ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»[9] آن‌وقت خدای تعالی دست آن‌ها را خواهد گرفت و آن‌ها را هدایت خواهد کرد. «وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا» در این‌جا شامل این افراد می‌شود، لذا این هدایت را «الايصال إلى المطلوب» نام گذاشتند. یعنی دست طرف را می‌گیرند و به مقصد می‌رسانند.

یک مثالی برای این دو نوع هدایت برای شما عرض کنم. گاهی می‌شود که یک نفر از شما آدرسی را می‌خواهد، شما آدرس را می‌نویسید یا فرض کنید با زبان به ایشان می‌گویید و او برای رسیدن به آن مقصد حرکت می‌کند. به این ارائه طریق می‌‌گویند. همان هدایت اولیه است، همان هدایت همگانی است. ولی وقتی که یک نفر را زیاد دوست داشته باشید، ببینید او مردی است مطیع، فرمانبردار، بسیار مورد علاقه شما است، در راه شما خیلی کوشش کرده است. در این‌جا او را «الايصال إلى المطلوب» می‌کنید. یعنی چه؟ یعنی یک نفر را همراه او می‌کنید یا خود شما دست او را می‌گیرد و او را می‌رسانید. به این خاطر که مبادا در راه دچار خطر شود یا راه را گُم کند و آدرس را درست متوجه نشده باشد. این را می‌گویند: «الايصال إلى المطلوب». ذات مقدس پروردگار همه مردم را ارائه طریق کرده است و از آن لحظه‌ای که پیغمبر اکرم مبعوث شد و صدا زد: «قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا»[10] و این آیات نازل شد بر تمام مردم، مثل ابوسفیان و ابوجهل و علی بن ابیطالب و تمام مردم مسلمان و غیرمسلمان، بر همه این‌ آیات را خواند و هدایت کرد. ولی بعضی از آن افراد در هدایت پروردگار خیلی تحت فرمان نبودند.

شما اگر یک نفر بیاید و آدرسی از شما بخواهد، شما آدرس بدهید، آن شخص بگوید که شما گفتید از این طرف بروم، من به مخالفت با شما از آن طرف می‌روم. یک نفر، دو نفر، ده نفر دنبال او می‌فرستید که آن‌طرف خطرناک است، مبادا از آ‌ن‌طرف بروید. باز هم لج‌بازی می‌کند، نافرمانی می‌کند و از همان راه می‌رود. این شخص را رها می‌کنید، او را وامی‌گذارید، معنی ذلالت هم همین است که خدای تعالی «يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ»[11] یعنی بعد از آنکه پیغمبران را فرستاده، بعد از آنکه آیات قرآن را فرستاده، بعد از آنکه عقل را به شما داده است، در عین حال افرادی هستند که این‌ها بر خلاف امر الهی و طبق هوای نفس خود راه کج را انتخاب می‌کنند. باز پروردگار این‌ها را به حال خود وانگذاشته است. من یک زمانی معنی واگذاشتن و گمشدن را در مکه فهمیدم. من یک مقداری کوچه و بازار مکه را می‌دانستم، یک نفر بود که هیچ آدرس نمی‌دانست، اصلاً نمی‌دانست اسم کاروان خود چیست؟ کجا باید برود؟ چگونه باید حرکت کند؟ من فکر می‌کردم اگر یک لحظه این شخص بنده را گُم کند، گم شده است، برای همیشه گُم شده است. یعنی اگر من دست او را رها کنم، این شخص گُم شده است.

دست او را رها کردن همانا، گم شدن او و گُم کردن من او را، همان. گاهی این‌گونه است. خدای تعالی تا رحمت خود را از یک نفر بردارد، هدایت خود را از یک شخصی بردارد، همان‌جا گمشده است. احتیاج به اضلال خاصی ندارد. یعنی در آن‌جا لازم نیست در… همان مثالی که در مکه عرض کردم، لازم نیست که ما او را در یک کوچه و پس‌کوچه‌ای ببریم، آن‌جا او را گم کنیم و بعد بازگردیم. خیر، همین رها کردن و تنها گذاشتن او مساوی با گمشدن است. ما هم در راه رسیدن به مقصود و اخلاص و «فناء فی الله» و آن مراحل کمالیه به مجرد اینکه خدای تعالی دست ما را رها کند، به مجرد اینکه ما را به حال خود وابگذارد… اینکه می‌گوییم: «اللَّهُمَّ لَا تَكِلْنَا إِلَى أَنْفُسِنَا طَرْفَةَ عَيْنٍ»[12] خدای ما، ما را یک چشم به هم زدن به حال خود مگذار. چون واگذاشتن به حال خود ما، یک چشم بر هم زدن همان و گمراه شدن همان. بنابراین باید حتماً از خدا در هر روز لااقل ده مرتبه، در نمازها این دستور را داریم که بگوییم: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» خدایا ما را هدایت کن.

حالا بنده معنی «الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» را هم عرض می‌کنم. خدایا دست مرا داشته باش، خدایا ما را وانگذار. خدایا ما را راهنمایی کن. ما از خود هیچ نداریم. گاهی یک اشتباه انسان را برای همیشه بدبخت می‌کند، گاهی یک غفلت انسان را برای همیشه بیچاره می‌کند. باید همیشه از خدا این درخواست را داشته باشیم و بگوییم: «اهْدِنَا» خدایا ما را هدایت کن. ما هدایت‌شده هستیم، آمدیم نماز بخوانیم، این کلمه «اهْدِنَا» چون جمع است، امام جماعت وقتی می‌گوید: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» منظور او هم خود است و هم سایرین است، این جمعی که به ایشان اقتداء کرده‌اند. در عین اینکه نماز می‌خواند، نماز خوبی هم می‌خواند، نمازی است که حتی علی بن ابیطالب مثلاً ممکن است امام جماعت باشد، ممکن است ان‌شاءالله بعد از ظهور آقا، همه ما پشت سر حضرت بقیة‌الله اقتداء کنیم و امام جماعت حضرت ولی‌عصر باشد و ما مأمومین ایشان باشیم. هدایت هم از این بهتر نمی‌شود. در عین حال همان‌جا حجة بن الحسن به پروردگار عرض می‌کند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» خدایا ما را هدایت کن. خدا باید لحظه به لحظه ما را هدایت کند. لحظه به لحظه باید دست ما را به تعبیر عوامانه داشته باشد. دست رها کردن همان و گمراه شدن همان. یک چشم به هم زدن خدای تعالی چشم خود را از ما بگرداند. «وَ لَا تَصْرِفْ عَنِّي وَجْهَكَ»[13] خدایا چشم خود از ما نگردان. خدایا همیشه ما را نگه بدار. تو همیشه ما را کنترل کن. تو ما را از تمام گمراهی‌ها حفظ کن. به خدا قسم ما، چه در دین و چه در امور مادی خود، در همه حال باید خدا دست ما را بگیرد. گاهی شده است که در امور کسب و کار ما کارها ردیف می‌شود، خیلی استفاده می‌کنیم. زندگی ما مرتب، وضع ما مرتب، همه‌چیز ما مرتب می‌شود. گاهی هم خدا دست ما را نمی‌گیرد، ما را به حال خود وامی‌گذارد و هرچه توکل انسان به پروردگار بیشتر باشد، خدای تعالی بهتر به او می‌رسد. می‌گوییم: این را تجربه کنید. تجربه کنید، کارها را به خدا وابگذارید.

معنی توکل هم این نیست که مثلاً فرض کنید انسان در خانه بخوابد و بگوید خدا کارها را انجام بدهد. خیر، کارهایی که نمی‌توانید انجام بدهید، کارهایی که… انسان چه موقع وکیل می‌گیرد؟ وقتی که نتواند از عهده یک کاری بربیاید. ما از عهده بعضی از کارها نمی‌توانیم بربیاییم، نمی‌توانیم آینده خود را پیش‌بینی کنیم، نمی‌توانیم بفهمیم که راه حق کدام است، راه باطل کدام است. شیطان و رحمان، هر دو با ما سروکار دارند. من مکرر به دوستان خود گفتم که اگر خواب شیطانی است، خواب رحمانی هم هست. اگر خواب رحمانی هست، خواب شیطانی هم هست. اگر الهام هست، وسوسه هم کنار آن هست. اگر مکاشفه رحمانی هست، مکاشفه شیطانی هم هست. اگر حتی مشاهداتی است که معنای مشاهدات و این‌ها چیست… کنار آن مشاهدات شیطانی هم هست. اگر وحی حتی وحی الهی هست که وحی را دیگر می‌گوییم برای ما نیست، مخصوص… بعضی فکر می‌کنند مخصوص انبیاء است که مخصوص انبیاء نیست و خدا به نزدیکترین دوستان خود وحی می‌کند. در مقابل آن وحی شیطان هم هست. «إِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى‏ أَوْلِيائِهِمْ».[14] شیطان کسی را رها می‌کند که ولی شیطان نباشد، یعنی شیطان را ولی خود قرار نداده باشد. پس در همه حال شیطان کنار رحمان ایستاده و انسان هم در این میان، هم خدا انسان را به طرف خود می‌کشد، هم شیطان انسان را به طرف خود می‌کشد. بنابراین، در تمام لحظات عمر باید دست ما به دامان خدا باشد. بگوییم: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ». خدایا ما را هدایت کن، خدایا دست ما را بگیر. این معنای هدایت است.

 ما یک عمر نماز خواندیم، هر روز می‌گوییم: «اهْدِنَا» خدایا ما را هدایت کن. یعنی حتی… این جمله را من نگویم بهتر است، چون ما کنار و اطراف معصومین (صلوات الله علیهم اجمعین) نرویم و حتی من دلایلی دارم که این دعاها و مناجات‌هایی را هم که از معصومین (علیه الصلاة و السلام) نقل شده است، بیشتر جنبه تعلیم دادن به ما را دارد. والّا این مسائل درباره خود آن‌ها نیست و حالا این بحثی است که ان‌شاءالله شاید یک زمانی عرض کنم. اجمالاً ما به اطراف معصومین و حالات معصومین نرویم، ولی خیلی افرادی هستند… حالا فرض کنید سلمان که در درجه دهم ایمان است، ابی‌ذر که پاک‌ترین مردم در راستگویی و صداقت است، او بگوید که من احتیاج به هدایت پروردگار ندارم. چرا او هم باید بگوید: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» چون هدایت پروردگار یعنی دست انسان را گرفتن و انسان را رها نکردن. هرچه انسان پیش خدا محبوب‌تر باشد، بهتر دست او را می‌گیرند، بیشتر به او کمک می‌کنند، بیشتر باید او را هدایت کنند. بنابراین، معنای این کلمه «اهْدِنَا» این است که خدایا از آن هدایت خاصّه خود، از آن دستگیری خاصّه خود، از آن‌ دستگیری‌هایی که از اولیای خود کردی، از انبیاء خود کردی، از مصطفین کردی، از بزرگان دین کردی، از آن هدایت، از آن دستگیری، از آن راهنمایی هم ما را نصیبی عنایت کن.

«الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» این صراط مستقیم خیلی حرف دارد. من شاید این جلسه نتوانم همه این معنا را برای شما عرض کنم، ولی اجمالاً اگر این چیزی باقی ماند و شرحی لازم داشت… چون خود قرآن به این کلمه که رسیده است، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» را خیلی توضیح نداده است، «إِيَّاكَ نَسْتَعينُ» را خیلی شرح نداده است. جملات قبل از این‌ها را خیلی توضیح نداده است. اما وقتی به «الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» رسیده است، تا آخر سوره شرح همین صراط مستقیم است که چه صراط مستقیمی را ما از خدا می‌خواهیم؟ اصلاً صراط مستقیم یعنی چه؟ راه راست یعنی چه؟ هرچه انسان بخواهد که حرکتش سریع‌تر باشد، باید بیشتر در صراط مستقیم باشد. اگر یک ولی خدایی را دیدید که خیلی انسان خوبی است، اما مثلاً فرض کنید چیزهایی از خود را هم در دعاها و در عبادات و این‌ها مخلوط می‌کند، بدانید که او از اولیای خدا نیست. یعنی او آن‌طور که خدا دوست دارد، نیست. ما هر کسی که دست و بال خود را بیشتر آب بکشد، یک وسوسه‌ای داشته باشد، یک مقدار بیشتر احتیاط کند، یک مقدار وقتی به دعای کمیل می‌رسد «یَا رَبِّ یَا رَبِّ» را صد مرتبه بگوید، می‌گوییم: عجب انسان خوبی است. خیر، معنای صراط مستقیم این است که هر کس در این صراط است، باید از صراط یک سر سوزن تخطی نکند.

من یک مثال ساده‌ای برای شما بزنم، چون همه رانندگی بلد هستید. اگر یک جاده مستقیمی باشد، یک جاده هر چند هم که پهن باشد، یک جاده مستقیم، دو طرف دره و پرتگاه باشد، پشت فرمان نشستید، هرچه آهسته‌تر بروید، کمی فرمان را این‌طرف و آن‌طرف کنید، خیلی مهم نیست. اما هرچه سریع‌تر بروید، یک میلی‌متر پیچاندن فرمان حساب می‌شود. یک میلی‌متر طرف راست می‌پیچانید، در این پرتگاه می‌افتد. یک میلی‌متر هم طرف چپ می‌پیچانید، باز هم در پرتگاه می‌افتید. از جاده خارج می‌شوید، شخصی که در صراط مستقیم قرار گرفته است، این شخص از آن راهی که به او نشان داده‌اند نباید یک میلی‌متر به طرف راست یا طرف چپ تمایل پیدا کند. صراط مستقیم چیست؟ اصلاً چیست؟ اصلاً آیا این راهی که به ما گفتند صراط مستقیم، چیست؟ خیلی ساده است. احتیاج به روایات زیادی که از سنّی و شیعه نقل شده است، نداریم. بلکه اگر یک مقدار فکر کنیم، متوجه می‌شویم که صراط مستقیم، راه راست، آن راهی است که معصومین انتخاب کردند. معصوم یعنی چه؟ یعنی کسی که نه اشتباه دارد، نه خطا دارد، نه انحراف دارد. هیچ یک از این‌ها را ندارد. بلا تشبیه، یک راننده‌ای را گفتند که این راننده هیچ‌وقت خطا و اشتباه نمی‌کند. شما اگر پشت سر او حرکت کردید و ماشین خود را طوری قرار دادید که از پشت سر او… او را جلو انداختید و پشت سر او حرکت کردید، هیچ‌وقت در انحراف نمی‌افتید، در راه عوضی هم نمی‌روید.

صراط مستقیم، آنکه حجت است برای ما، اول قرآن است. ما قرآن را نمی‌فهمیم، ائمه اطهار، مفسرین قرآن، کلماتی را… پس صراط مستقیم، یکی قرآن شد؛ یکی کلمات خاندان عصمت و طهارت. آیا می‌شود ما به این درویش و آن صوفی و آن منحرف دیگر تحت برنامه آن‌ها حرکت کنیم؟ اگر آن‌ها با این برنامه حرکت می‌کنند، اشکال ندارد. یعنی ماشین آن‌ها پشت سر ماشین علی بن ابیطالب حرکت می‌کند، مانعی ندارد. اما اگر او یک راه می‌رود، او یک راه، خیر، از صراط مستقیم منحرف است. هرچه گفتند، عمل کردم، بدون کم و زیاد، بدون کم و زیاد. آن شخص خدمت امام می‌آید، حضرت می‌فرماید: بگو «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ»[15] او می‌گوید: «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ ثَبِّتْ قَلْبِي عَلَى دِينِكَ»،[16] در مفاتیح نوشته است. «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ» در بعضی از جاها هم این کلمه است. آن شخص بیچاره هم روی همین برنامه یک کلمه «الأَبصار» را اضافه کرده است.

حضرت می‌فرماید: آنکه من می‌گویم، بگویید «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِي» این « الْأَبْصَارِ» همان یک میلی‌متر انحراف فرمانی است که در دست شما است و شما در در دره می‌افتید. گاهی می‌شود… آخر اینکه چیزی نیست، نیم‌ میلی‌متر است، اجازه دهید این فرمان را این‌گونه بگیریم یا از این‌طرف بگیریم. می‌گویند: خیر، او سر یک کیلومتری در دره رفته است. چیزهایی است که این‌گونه است. به شما گفته‌اند که سر هفت قدمی یک گنج است. شما می‌گویید: ما که داریم می‌رویم، دَه قدم می‌رویم. آن‌جا را می‌کَنیم، می‌شود؟ اگر یک قدم این‌طرف‌تر یا آن‌طرف‌تر را بکَنید، گنج را پیدا نمی‌کنید. هرچه گفته‌اند، بنده مطیع پروردگار. یک شخصی به نام کلیب تسلیم است، او در زمان حضرت صادق… ایشان در کوفه زندگی می‌کرد، حضرت صادق هم در مدینه بودند. هر کس می‌آمد و می‌فهمید که امام صادق (علیه الصلاة و السلام) یک مطلبی فرموده، می‌گفت: بنده تسلیم هستم. اسم او را کلیب تسلیم گذاشتند. شما هرچه که امام صادق می‌گویند، فوراً عمل می‌کنید. ام خالد معبدیه یک زن است، او خدمت امام صادق (علیه الصلاة و السلام) آمده است، ابی‌بصیر هم نشسته است، حضرت با او صحبت می‌کنند. ام خالد می‌گوید: من به یک درد دل سختی مبتلا شدم. اطباء عراق گفتند که شما خمر بخور، مشروب به کهنه یا حالا مشروب بخور، این درد دل شما رفع می‌شود. حضرت فرمود: چرا از من می‌پرسید؟ عرض کرد: «أقلدک الدین». من در دین خود قلاده‌ای سر آن دست شما است، به گردن خود انداختم. دیدید یک… مثلاً فرض کنید که اشکال ندارد ما در مقابل ائمه چنین مثالی را بزنیم.

انسان به گردن یک حیوانی قلاده انداخته و می‌کشد. این دیگر جایی نمی‌تواند برود. «اقلدک دینی» من در دین از شما تقلید می‌کنم. من طرفدار ابوحنیفه و مثلاً فرض کنید مالک بن انس و امثال این‌ها نیستم، من از شما تقلید می‌کنم. روز قیامت می‌خواهم بگویم… اگر گفتید بخور و خوردم، اگر خدا پرسید که چرا خوردی؟ بگویم: امام جعفر صادق فرمودند. اگر گفتید نخور و نخوردم و مُردم، خدای تعالی از من پرسید که چرا نخوردی و مُردی؟ بگویم: امام جعفر صادق فرمود. حضرت خوشحال شد، رو به ابی‌بصیر کرد… می‌بینی این زن چه‌قدر بامعرفت است، ما هم باید این‌گونه باشیم، والّا از صراط مستقیم خارج هستیم. حالا یک عده‌ای هستند… این را هم بگویم، یک عده‌ای از مردم هستند که این‌ها ماشین خود را کنار جاده پارک کردند، هیچ کجا نمی‌روند. حال اگر این فرمان را از این‌طرف بچرخانند، از آن طرف بچرخانند، اثری ندارد. در دره هم نمی‌افتند و همان‌جا یک جا متوقف هستند. اما کسی که بخواهد به کمالات برسد، بخواهد رشد کند، بخواهد پیش برود، بخواهد به مقصد برسد، حتماً باید مواظب پروردگار باشد.

برای اینکه یک قطره شراب یک حبّ آب، به تعبیر ما یک خمر آب را نجس می‌کند. خیر و ام خالد معبدیه هم نخورد. حالا بعد چطور شد، در روایت نیست. خدای تعالی در حرام شفا قرار نداده است. حال این بحثی است که باز مربوط به فقه است و وظیفه ما این است که وقتی خود ما دنبال اجتهاد نرفتیم… چون بر همه مردم مسلمان واجب است که بروند در مرحله اول مجتهد شوند و احکام دین خود را از کتاب و سنت بیرون بیاورند. منتها ما عذور داریم. اکثراً عذر دارند. اگر همه مجتهد بشوند، مخصوصاً با وضع فعلی ما که اجتهاد این‌همه اسباب زحمت شده است، علما و بزرگان آنقدر در مسائل إن قلت و قلت می‌کنند، در کتاب‌ها نوشتند که شاید اگر انسان بیست سال درس بخواند، تازه شاید مجتهد شود. ما از کار خود می‌مانیم، از زندگی خود می‌مانیم. گفتند: خیلی خوب، این‌جا به شما تخفیفی می‌دهیم. «فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ»[17] اگر یک فقیهی را پیدا کردید «صَائِناً لِنَفْسِهِ»… پیدا کردن چنین فقیهی مشکل است. «صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ»[18] این‌جا شما از او تقلید بکنید، حرف او مثل این است که خود شما اجتهاد کردید که ما امروز به این جنبه مسائل هیچ اهمیتی نمی‌دهیم. هر کس که مردم گفتند که او «مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ» است، ما می‌گوییم: بله. دقیقاً خود انسان باید از راهی که شرع مقدّس تعیین کرده است، مرجع تقلید خود را پیدا کند. افرادی هستند که می‌آیند، حتی به خود من هم زیاد گفتند. ما مدت‌ها از فلان شخص تقلید می‌کردیم، بعد فهمیدیم خیر، این اشتباه بوده است. حال اشتباه آن هم اشتباه است.

او یک رفیق داشته که آنروز گفته است که از او تقلید کن. حال یک رفیق دیگر به او گفته است که خیر، اشتباه کردی، حال از او تقلید کن. دو نفر اهل خبره، نیمه مجتهد که بفهمند… اولاً چند چیز را اهل خبره باید بفهمند: یکی فقاهت او را، یکی اینکه «مخالفاً لهواه» است، مخالف هوای نفس خود باشد، حافظ دین خود باشد، خودنگهدار باشد، فوراً در مقابل قدرت، در مقابل پول، در مقابل احترام مردم خود را گُم نکند. من با یکی از اولیای خدا در یک مجلسی نشسته بودیم، یکی از آقایانی که آن‌وقت حتی رساله داشت، وارد شد. مردم صلوات فرستادند، بلند شدند، احترام کردند. ایشان هم از مردم تقاضا کرد که این‌طور به من اظهار احساسات نکنید. شاید نفس من به اصطلاح یک حالتی پیدا کند. آن ولی خدا… یک انسان معمولی بود، شبیه به مرحوم حاج ملا جان، خدا او را رحمت کند، اکثراً او را می‌شناسید، حال کتابی که من درباره ایشان نوشتم، خواندید، شبیه او بود. آهسته به من گفت: ببین این بیچاره تحت تأثیر صلوات‌ها واقع می‌شود و می‌ترسد، هنوز نتوانسته، «صَائِناً لِنَفْسِهِ»[19] نیست. البته به من چیز یاد می‌داد، صائن نفس، نگهدارنده نفس، یعنی تمام مردم این کره زمین به پای او بیفتند و تمام این مردم کره زمین او را دشنام دهند، فرقی برای او نکند. باید این‌‌طور باشد.

درباره زاهد، حضرت علی بن ابی‌طالب (علیه الصلاة و السلام) در نهج‌البلاغه می‌فرماید که زهد، تمام زهد در دو کلمه از قرآن است. «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ»[20] اگر هرچه در کره زمین بود، برای شما بود، از شما گرفتند و ناراحت نشدید. ریاست، شخصیت، شغل، پول و همه این‌ها «وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»[21] همه این‌ها را هم به شما دادند، خوشحال نشوید. البته می‌شود که انسان به این مقام برسد. نگویید که این برای ائمه است. خیر، این ممکن است برای ما هم باشد. اما خیلی بالا است، خیلی بالا است. ممکن است کسی با هزار تومان که به او بدهند خوشحال نشود، هزار تومان هم از او بگیرند، ناراحت نشود. اما اگر این ده هزار تومان شد، این‌جا یک‌قدری حال ما تغییر می‌کند. یکی از این‌ها باز ممکن است کمی قوی‌تر شود، با ده هزار تومان هم تغییر حالی پیدا نکند، اما با صد هزار تومان، یکی ممکن است با یک میلیون تومان. خلاصه انسان هرچه بخواهد در مراحل کمالیه پیش برود، می‌بیند که خلاصه یک‌جایی نمی‌تواند خود را به این قُرصی و این محکمی که قرآن فرموده است، قرار دهد. این خیلی مهم است. باید این‌گونه باشیم.

« الصِّراطَ الْمُسْتَقيم‏»، اگر می‌خواهیم به کمال برسیم، هیچ لغزشی نداشته باشیم. این است که اکثراً ما به کمالات نمی‌رسیم… بعضی از افراد خیلی هم زحمت می‌کشند، واقعاً گاهی انسان تأسف می‌خورد، غصه می‌خورد، شب تا صبح در حرم مشغول عبادت است، روزها روزه می‌گیرد. هر کاری را که از عبادت تصور کنید، انجام می‌دهد. اما باز هم به جایی نرسیده است، به کمالی نرسیده است. علت آن چیست؟ این‌جا می‌گویند علت آن این است که در صراط مستقیم نیست. حالا اگر هرچه با دویست کیلومتر در ساعت سرعت داشته باشد، اگر کج برود، بدتر است، بیشتر صدمه خواهد خورد. انسان بیشتر صدمه می‌بیند. ما متوجه اصل موضوع نیستیم که صراط مستقیم چیست؟ صراط مستقیم این است که… این خلاصه آن ان‌شاءالله شب‌هایی که در آینده است، همان‌طور که ایشان هم فرمودند و ان‌شاءالله ما هم جزء عزاداران حسین بن علی محسوب شویم.

«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ‏» خلاصه صراط مستقیم این است که کوچکترین تخطی از پشت سر خاندان عصمت و طهارت، چه در عمل، چه در افکار، چه در اعمال و چه در عقاید نداشته باشیم. وظیفه ما این است که در تمام این سه قسمت پشت سر خاندان عصمت و طهارت حرکت کنیم. ان‌شاءالله در شب‌های آینده به شما عرض خواهم کرد که چگونه اصحاب ائمه حتی عقاید خود را می‌آوردند و عرضه می‌کردند. درباره حضرت عبدالعظیم حسنی داریم که خدمت امام هادی آمد و گفت: گوش دهید و ببینید که این عقایدی که من دارم، درست است یا خیر؟ ما چنین کارهایی کردیم، می‌شود از یک عالمی بگوییم که عقیده من درباره امام زمان این است، هر کسی برای خود عقیده‌ای دارد. من از همین مردم مسلمان درباره ملاقات با امام زمان چند عقیده شنیدم. یکی اینکه اصلاً نمی‌شود خدمت حضرت رسید. یکی اینکه می‌شود رسید، اما در آن موقع نمی‌شود شناخت. سوم اینکه، می‌شود شناخت و حضرت را می‌شود دید. چهارم اینکه می‌شود ارتباط هم پیدا کرد که هر وقت انسان بخواهد، برود و با امام زمان ملاقات کند. حال کدام یک از این‌ها درست است؟ هر چهار موضوع هست. ما این‌گونه هستیم.

یک جا برویم با روایات تطابق کنیم که کدام یک از این چهار عقیده درباره یک مسئله و آن ملاقات با امام زمان درست است؟ در روایات تحقیق کنیم، تجسس کنیم، از یک عالِم بپرسیم. نه آن هم از یک فردی معممی که من آن‌ها را عالِم نمی‌دانم، کسانی که با حجة بن الحسن (علیه الصلاة و السلام) و خصوصیات وجود مقدس آن حضرت هیچ آشنایی ندارند. اما عالِمی که در این مسئله لااقل تحقیقی کرده باشد و از روایات یک استفاده‌ای کرده باشد، بپرسیم و ببینیم که کدام یک از این‌ها درست است و باید دنبال کدام یک از این‌ها برویم.

شب چهارم محرم‌الحرام است، باید از امشب به بعد… از شب اول محرم به بعد که روز اول محرم بود ابن شبیب خدمت حضرت علی بن موسی‌الرضا (علیه الصلاة و السلام) آمد. حضرت به ایشان فرمود: «أَ صَائِمٌ أَنْتَ»[22] روزه هستی؟ عرض کرد: بله. فرمود: می‌دانی که از لحظه‌ای که هلال ماه محرم ظاهر می‌شود، ما چه حالی داریم؟ حزن ما شروع می‌شود و هر روز که بر ماه محرم می‌گذرد، حزن ما افزوده می‌شود تا روز عاشورا. تا روز عاشورا که دیگر ما آرام نداریم. بنابراین طبق این حدیث و طبق حدیثی که داریم: «شِيعَتُكَ خُلِقُوا مِنْ فَاضِلِ طِينَتِنَا»[23] «يَفْرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا»[24] شیعیان ما از زیادی خاک ما خلق شده‌اند، متصل به ما هستند. در خوشحالی ما خوشحال هستند و در حزن ما محزون هستند. اگر حزن علی بن موسی‌الرضا در روز عاشورا را دَه قسم کنیم، چهار قسم آن تا فردا به وجود می‌آید. یعنی چهار درجه از حزن ایشان زیاد شده است و ما هم باید محزون باشیم، همین‌طور که الحمدلله هستید. اگر دشمنان دین هر چیزی را از ما گرفتند، ان‌شاءالله عاشورا و عزاداری سیدالشهداء را نمی‌توانند از ما بگیرند. چون در حدیثی که امام صادق (علیه الصلاة و السلام) فرمود: از برای حسین بن علی یک محبتی است که در قلوب شیعیان تکوین شده است. کسی که محبت امام حسین (علیه الصلاة و السلام) را دارد، این شخص شیعه است، شیعه است.

من این ایام در بعضی از ممالک اهل‌سنت بودم، گاهی هیچ آثار عزاداری در آن مناطق پیدا نمی‌شود. ولی وقتی انسان یک شیعه را می‌بیند، می‌بیند که لباس سیاه پوشیده، حالت حزنی به خود گرفته است. این شب‌ها دنبال این جهت می‌گردند که یک مجلس عزایی پیدا کنند، اگر پیدا نشود، خود آن‌ها چند نفر می‌نشینند… یک چیزی چندی قبل اتفاق افتاد، یک خانواده‌ای در این شهرهای اطراف دریای خزر از نظر وضع دینی خیلی ضعیف بودند. این‌ها آمدند و یک جریانی را برای من گفتند و به خاطر این کتاب‌هایی که بنده نوشتم، این‌ها آن مسئله را با بنده مطرح کردند و نمی‌دانستند چیست. می‌گفتند: شب عاشورا بود، عصر تاسوعا. ما چند نفر نشسته بودیم، مشغول کارها و عیاشی خود کنار دریا و لب دریا بودیم و از خلوتی هم استفاده کرده بودیم و یکی از چند نفر ما گفت: امشب شب عاشورا است، بیاید دور هم بنشینیم و چیزی بگوییم، آخر این‌طور که نمی‌شود. ما در خانه نشستیم. من بعد رفتم و آن خانه را دیدم. نشستیم، گفتیم: چه بگوییم؟ گفتیم: همه ما می‌گوییم یا حسین. این کلمه یا حسین خیلی عجیب است. چیزی بلد نیستیم، نه روضه‌ای، نه پای منبری بودیم، نه روضه‌ای بلد هستیم. کسی از ما هم که روضه‌خوان نیست. یا حسین. مدام گفتیم: یا حسین و اشک ما ریخت.

یک‌مرتبه بچه‌ها آمدند. بچه‌ها در حیاط بازی می‌کردند، بچه‌ها آمدند و گفتند که یک آقایی آمده و جلوی در ایستاده است که ما آمدیم بیرون خیال کردیم نستجیر بالله فقیری است. آمدیم بیرون و دیدیم که کسی نیست. بچه‌ها گفتند که الآن این آقا، با این خصوصیات این‌جا ایستاده بود. از بچه‌ها سؤال کردیم… چون من کوچه را دیدم، کوچه هم بلند بود و تا آخر کوچه دیده می‌شد و اگر هم می‌خواست باسرعت برود، باز دیده می‌شد. در کوچه را هم دیدیم کسی نیست. از بچه‌ها سؤال کردیم. همه، شش نفر بودند، همه یک شکل گفتند که یک چنین آقایی جلوی در آمد. برگشتیم، کمی حال ما باز تغییر بیشتری کرد و نشستیم و مشغول گریه کردن. دیدیم که – این‌ها چند نفر بودند- یک آقایی تشریف آوردند روی این مبل، با همین خصوصیاتی که آن بچه‌ها گفتند، فرمودند که من آمدم که با شما در شب شهادت ابی عبدالله الحسین عزاداری کنم. ما تا پریدیم به سمت این آقا که دست او را ببوسیم، دیدیم که این آقا نیست. این‌ها آمده بودند و این جریان را به من می‌گفتند.

بنده بعد به آن‌جا رفتم و آن خانه و آن خصوصیات را در آن شهر دیدم و زندگی این‌ها با این برنامه کلی تغییر کرده بود، اهل معنویت، اهل نماز، اهل نماز شب شده بودند. تا آنروز هیچ‌چیز نداشتند. اثرات عزاداری بر سیدالشهداء این‌ها است. یک یا حسین گفتن، یک دل شکستن، به خدا قسم اگر از روی اخلاص باشد، به قدر بال مگسی… روایت دارد، من همان مضمون روایت را عرض می‌کنم. اگر کسی بر حسین بن علی (علیه السلام) گریه کند، خدای تعالی به او اجر زیادی می‌دهد که روایات مختلف است. من یک مقداری از این روایات را در کتاب پرواز روح نوشتم. در این دهه برای حسین بن علی عزاداری کنید. کوشش کنید، هر طوری که هست لااقل در شبانه‌روز یک مجلس روضه‌ای پیدا کنید، در هر جایی که به شما نزدیکتر است یا لااقل هر طور که خود شما دوست دارید، بنشینید و برای امام حسین گریه کنید. روضه خواندن بر سیدالشهداء، برای سیدالشهداء… در خانه خود نشستید، کتاب روضه هست، همین منتهی الآمال را بردارید، از رو بخوانید، زن و بچه شما گریه کنند، یک حالی پیدا کنید. چون خود روضه خواندن عجیب است.

آیت‌اللّهی در مشهد بود که در این‌جا کوچه‌ای به نام ایشان است، کوچه شیخ. او از نجف آمده بود. این‌طور برای بنده نقل کردند که ایشان از نجف به مشهد آمده بود و طبق همان روایاتی که شنیده بود، اصرار داشت که یک مجلس روضه‌ای برود و گوش کند. در نجف هم معمول نیست که طلاب و علمایی که در آن‌جا درس می‌خواندند، برای منبر آمادگی نداشتند که خود آن‌ها منبر بروند. روضه‌خوانی بلد نبودند، چون بین عرب‌ها است و برای تبلیغات و این‌ها حرکت نمی‌کردند. ایشان آمده بود، به ایشان معرفی کردند که در فلان مجلس مداح‌ها و روضه‌خوان‌ها هم جمع می‌شوند، یک مجلسی خود آن‌ها دارند و در آن‌جا عزاداری می‌شود. شما هم می‌توانید به آن‌جا تشریف ببرید، مجلس خوبی هم هست. ایشان می‌گوید: من رفتم. رفتم در آن مجلس یک مقداری نشستم و دیدم که این‌ها خیلی با یکدیگر شوخی می‌کنند و خلاف شئونات من است که در این مجلس بنشینم. بعد هم یک مقداری روضه خواندند و گریه کردند و بلند شدند و رفتند. می‌گوید: هفته بعد نرفتم. شب پنجشنبه… چون روزهای پنجشنبه آن‌ها مجلس داشتند. شب پنجشنبه هفته بعد آن شب در عالَم خواب دیدم که در صحرای محشر هستم. صحرای محشر هست و حساب ما را رسیدند و گفتند که شما اهل بهشت هستید، بروید. ولی راه بهشت راهی است که قابل رفتن نیست. یک جاده صیقلی صاف بالا می‌رود، بعد این‌طور، بعد سرازیر و اصلاً من نمی‌توانم یک قدم هم بروم.

یکی از آن‌ روضه‌خوان‌های آن مجلس پرواز می‌کند، از آن‌طرف افرادی را انتخاب می‌کند، بغل می‌کند و آن‌طرف می‌گذارد. من هم از ایشان خواهش کردم که من را هم ببرید. مرا هم بغل کرد و آن‌جا گذاشت. من دیدم درهای بهشت باز شد. مثلاً یک در، مخصوص علما است، یک در مخصوص افراد متقی و غیره. یک در هم مخصوص کسانی است که روضه خواندند و باب‌الحسین… آن‌جا نوشته است که این‌جا در مخصوص سیدالشهداء است، این متعلق به امام حسین است. اما همه این درها صف دارد، صف کشیدند، یکی یکی این عالم و علما و مراجع و افراد متقی را صدا می‌زنند، اما این در امام حسین هیچ‌کس نایستاده است، معلوم است که این‌جا معطلی ندارد. من به آن روضه‌خوان گفتم که مرا از این در ببر. گفت: هیچ روضه خواندید؟ گفتم: خیر. گفت: نمی‌شود باید از آن درها بروید. شما از علما هستید، در صف علما بایستید. گفتم: بالاخره کاری کن، دست من به دامان شما، شما یک محبتی کردید، به تعبیر ما «الاکرام بالاتمام». کاری کنید، یک قدری فکر کرد و گفت: چیزی به نظر من آمد. بیا همین گوشه صحرای محشر بنشین، شما روی آن سنگ بنشین… یک سنگی آن‌جا بود، این‌جا روضه بخوان، من گوش دهم تا بتوانم شهادت دهم. من روی آن سنگ نشستم و چند کلمه روضه خواندم. بلد هم نبودیم روضه بخوانیم. او هم تباکی کرد. آخر انسان در مجلس روضه که نشسته است، یا باید گریه کند که حال گریه او نمی‌آید.

گاهی می‌شود انسان یک حالاتی… حالات انسان مختلف است، انسان قبض و بسط دارد. گریه او نمی‌آید، تباکی کند. یعنی خود را به صورت گریه‌کنندگان نگه دارد. می‌گوید: او قدری تباکی کرد، بعد گفت: بلند شو تا برویم. ما را آورد، از در وارد کرد و دیدم که یک تختی آن‌طرف در گذاشتند، امام حسین (صلوات الله علیه) نشستند و یک دفتر بزرگی مقابل ایشان است. گفتند: یک روضه‌خوان آوردم، ایشان است. گفت: اسم شما چیست؟ اسم خود را گفتم. نگاه کردند و گفتند که چنین نامی در روضه‌خوان‌ها نیست. گفت: همان سید روضه‌خوان گفت: یا جدا، به جان خود شما، خود من پای روضه ایشان بودم. حضرت یک تبسمی کردند و فرمودند: وارد شوید. روضه‌خواندن هم… برای زن و بچه خود روضه بخوانید، در مجلس روضه عزاداری کنید.

واقع قضیه این است که ما تا همین سر شب، تا همین سر شب، ما تصمیم داشتیم که شب تاسوعا و شب عاشورا و شب یازدهم که شب جمعه است، مجلس روضه‌ای داشته باشیم، دیگر –به رفقا هم گفته بودم- این چند روز تعطیل باشیم. ولی یک مرتبه… واقع آن این است که قبل از نماز مغرب و عشاء بود، به خود گفتم: فلانی شما که خیلی به مجالس روضه نمی‌روی، این‌جا هم مجلس نباشد، یک عده از دوستان و احباء حسین بن علی که من می‌دانم، خیلی از شما را من می‌شناسم. سلیقه شما همین است، به هر حال این مجلس را انتخاب کردید و دور هم می‌نشینیم که

بیا سوته‌دلان گرد هم آییم

همه ما در یک جهت مشترک هستیم و آن این است که از نام حجة بن الحسن خوشمان می‌آید. این اشتراک معنوی را اکثراً ما با هم داریم. یا صاحب الزمان. به جان جد شما، حسین بن علی شما را قسم می‌دهیم که خود شما یک عنایتی کنید، یک لطفی کنید و این ایام را به ما توفیق عزاداری عنایت کنید و از خدا بخواهید که ما در این ایام بتوانیم آن‌طور که شما دوست دارید که خود شما هستید «وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً» من هر صبح و شب برای شما گریه می‌کنم. شب جمعه است، شب دعا است، شب عزاداری است. شب جمعه اول ماه محرم، شب جمعه اول سال ۱۴۱۱ است. چراغ‌ها را خاموش کنید. ان‌شاءالله یک حال توجهی پیدا کنیم. امیدوار هستیم که حضرت بقیة‌الله (ارواحنا فداء) امشب نظر لطف و عنایتی به ما داشته باشد.

همان زیارت ناحیه را می‌خوانیم، در آن زیارت حضرت بقیةالله یک یک از اصحاب حسین بن علی را سلام می‌گویند. یک یک از بنی‌هاشم را سلام می‌گویند. اول شهیدی که در راه سیدالشهداء کشته شد، مسلم بن عقیل… وقتی که روی بام دارالاماره ایستاده، لب‌های او به خون آغشته شده، رو به طرف مدینه کرد و صدا زد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ»[25] آقاجان بگو که نیا کوفیان وفا ندارند. حسین بن علی جواب سلام مسلم بن عقیل را در روز عاشورا با این جملات داد. وقتی که حسین (علیه السلام) غریب و تنها ایستاده، «فنظر إلی یمینه و شماله و لم یر أحداً من أصحابه» یک نگاهی به طرف راست، به طرف چپ کرد، احدی از اصحاب خود را ندید «فنادی يا مسلم بن عقيل و يا هانى بن عروة» رو به قبله بنشینید…

 



[1]. فاتحه، آیات 1 تا 6.

[2]. لیل، آیه 12.

[3]. قصص، آیه 56.

[4]. همان.

[5]. بحار الأنوار، ج ‏4، ص 194.

[6]. عنکبوت، آیه 69.

[7]. جن، آیه 16.

[8]. فجر، آیه 27.

[9]. همان، آیه 28.

[10]. بحار الأنوار، ج ‏18، ص 202.

[11]. رعد، آیه 27.

[12]. البلد الأمين، ص 351.

[13]. بحار الأنوار، ج ‏83، ص 109.

[14]. انعام، آیه 121.

[15]. بحار الأنوار، ج‏ 52، ص 149.

[16]. همان.

[17]. بحار الأنوار، ج ‏2، ص 88.

[18]. همان.

[19]. بحار الأنوار، ج ‏2، ص 88.

[20]. حدید، آیه 23.

[21]. همان.

[22]. عيون أخبار الرضا، ج ‏1، ص 299.

[23]. إرشاد القلوب، ج ‏2، ص 423.

[24]. بحار الأنوار، ج‏ 10، ص 114.

[25]. كامل الزيارات، ص 176.

۱۳ جمادی الاول ۱۴۱۲ قمری – ۳۰ آبان ۱۳۷۰ شمسی – تفسیر سوره کوثر

تفسير سوره كوثر ۳۰/۸/۷۰

«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمد لله ربّ العالمین الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین لا سیّما علی سیّدنا و مولانا الحجة بن الحسن روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» «إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ * فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ * إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ».[1]

همان‌طور که در شب‌های گذشته در مورد این سوره مبارکه عرض کردم، این سوره با حجم کوچک خود از نظر ظاهر، بسیار توأم با معجزات و کرامات است که اگر جز این سوره مبارکه هیچ دلیلی بر اعجاز قرآن نبود، کافی بود. بخش‌های اول سوره را در این شب‌ها گفتم. این جمله آخر «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ». «إِنَّ» برای تأکید است. در فارسی تقریباً وقتی می‌خواهند «إِنَّ» را ترجمه کنند، ترجمه فارسی ندارد. قدیمی‌ها وقتی مثلاً «إِنَّ» را ترجمه می‌کردند، به درستی و تحقیق می‌گفتند. ولی در فارسی‌های جدید می‌توان «إِنَّ» را معنا نکرد. اما در عربی تحقیق را می‌رساند، تأکید را می‌رساند. خدای تعالی با تأکید فرموده است. مؤکداً این حرف حقیقت دارد که «شانئتُ». «شانئ» به معنای مبغض. کسی که آن احترامی که خدا و پیغمبر و قرآن برای فاطمه زهرا قائل بوده است و هست، برای پیغمبراکرم قائل نیست.

«شانئ» پیغمبر، مبغض پیغمبر، دشمن پیغمبر، این ابتر است. ابتر در ترجمه شب اول عرض کردم که به معنای مقطوع است. در روایات زیادی از سنی و شیعه نقل کرده‌اند که پیغمبراکرم فرمود: «لَا تُصَلُّوا عَلَيَّ صَلَاةً مَبْتُورَةً»[2] یا «صلاةً بَترا». این‌ها همه از یک مبدء است. «مبتورة»، «بتراء» و «اَبتر» یعنی مقطوع، به اصطلاح دم‌بریده. «قیل یا رسول الله و ما الصلاة البتراء» یا «المبتورة» چون روایات آن مختلف است. «قال أن تصلوا علیّ و لا تصلوا علی آلی» صلاة مبتوره و بتراء و ابتر این است که انسان بر پیغمبراکرم صلوات بفرستد –مانند سنی‌ها- و بر آل پیغمبر صلوات نفرستد. مثلاً بگوید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ» و همین‌جا حرف خود را قطع کند. این می‌شود صلاة مبتوره یا بگوید: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» که سنّی‌ها زیاد می‌گویند. که «و آله و سلم» نگویند. عجیب است خود سنی‌ها روایات زیادی در این باره نقل کرده‌اند. نمی‌دانم تازگی این‌جا بود که گفتم یا جای دیگری بود. یک کتاب قطور، تقریباً هشتصد صفحه یک سنّی می‌نویسد درباره اینکه اگر کسی صلوات بر پیغمبر بفرستد و آل را ضمیمه نکند، این یا مکروه است یا حرام است. چون مورد نهی پیغمبراکرم است و خود او…

عجیب است. معمولاً در یک کتاب این‌طوری خیلی اسم پیغمبر برده می‌شود. در همه‌جا بعد از اسم پیغمبر نوشته است: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ». اسم آل را نبرده است. کتاب آن را هم می‌توانید… من در این کتابخانه آستانه دیدم. سعادة الدارین فی الصلاة علی سید الکونین، البته عربی است، می‌توانید بگیرید و نگاه کنید، در همه جا می‌گوید: «صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ». ولی اصل کتاب در این باره نوشته شده است. حالا یا از روی تعصب بوده، یا از روی عادت بوده، یا چاپخانه این‌طور چاپ کرده است. به هر حال منظور من کلمه ابتر بود که ابتر به معنای مقطوع، کوتاه، بی‌برکت است. حال تعبیرات مختلفی که می‌کنم، همه با این جهت تطبیق دارد. بی‌برکت، بی‌ارزش.

شما اگر پیغمبراکرم را دشمن داشتید، یا آن احترامی که پروردگار برای او قائل است، قائل نبودید. برکت از زندگی شما برداشته می‌شود، برکت از عمر شما برداشته می‌شود، برکت از مال شما برداشته می‌شود و برکت از روحیات شما برداشته می‌شود. مودّت و محبت اهل‌بیت پیغمبر… وقتی می‌گویند: اهل‌بیت پیغبر، خود پیغمبر را هم شامل می‌شود. این را بدانید «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ»[3] این «أَهْلَ الْبَيْتِ» پیغمبر است و علی بن ابیطالب (علیه الصلاة و السلام) است و فاطمه اطهر هستند و امام حسن و امام حسین و یازده فرزند علی بن ابیطالب هستند. همه این‌ها در این آیه شریفه: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» وارد هستند. یعنی اهل‌بیت که ما می‌گوییم… نگوییم اهل‌بیت پیغمبر، البته اگر گفتیم اهل‌بیت پیغمبر، این‌جا منظور علی و فاطمه و فرزندان ایشان است. اما هر کجا که «أَهْلَ الْبَيْتِ» ذکر شده است… هر کجا که «أَهْلَ الْبَيْتِ» در قرآن یا در روایات ذکر شده است، پیغمبر را هم شامل می‌شود. محبت اهل‌بیت، این محبت در دنیا، در آخرت و در تمام دوران‌های زندگی انسان مایه برکت است.

واقعاً گاهی انسان می‌گوید که چرا مردم سوراخ دعا را گُم کردند؟ اظهار دوستی به خاندان عصمت و در بین همه اهل‌البیت (علیهم السلام) فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. چون در حدیث کساء که از احادیث معتبره شیعه و سنی است… خدا مرحوم آیت‌الله مرعشی را رحمت کند. ایشان می‌فرمودند که من روایات سند حدیث کساء را از کتب اهل سنت هم پیدا کردم. در آن‌جا خدای تعالی می‌فرماید: «هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها» چه کسانی زیر کساء هستند؟ چه جمعی زیر کساء هستند؟ این‌ها فاطمه و پدر فاطمه هستند. وقتی می‌خواهند به یک شخصیتی یک شخصیت کاملی بدهند، بقیه محور اطراف او هستند. این‌طور می‌گویند: فلانی است و پدر او -چون شخصیت او بارز است- و شوهرش و دو فرزندان او. «هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها». خیلی عجیب است. این از نظر ادبی احترامی که خدای تعالی در این حدیث به فاطمه زهرا گذاشته است، من فکر می‌کنم که بالاترین فضیلت است. خیلی به حدیث کساء اهمیت دهید. در خود همین حدیث کساء دارد: «ما ذكر خبرنا هذا في محفل من محافل أهل الأرض و فيه جمع من شيعتنا و محبّينا إلّا و نفس الله کربه» یعنی اگر این حدیث ما، همین حدیث کساء در بین جمعی از شیعیان خوانده شود، «ما ذكر خبرنا هذا في محفل من محافل أهل الأرض» هر محفلی از محافل اهل ارض باشد و در آن‌جا جمعی از شیعیان ما جمع شده‌ باشند «و فيه جمع من شيعتنا و محبّينا» همان‌طور که فرمودند شیعه باشد، یا محبّ باشد، فرقی نمی‌کند. چون شیعه و محب فرق دارد. «و فيه جمع من شيعتنا و محبّينا» مگر اینکه خدا همّ و غمّ آن‌ها را رفع می‌کند، به شرطی که کسی با اعتقاد این روایت را بخواند. نکات عجیبی در این حدیث عظیم است.

در این‌جا محور فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. محور محبت اهل‌ البیت، محور طهارت اهل البیت، محور نجات از همّ و غم در میان اهل البیت. حضرت رسول اکرم با آن عظمت خدمت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) می‌آید. در همین حدیث باز می‌فرماید که وقتی به منزل فاطمه آمد، فرمود: «إنّي لاجد في بدنى ضعفاً»[4] ای فاطمه، من در خود ضعفی احساس می‌کنم. این تعارفاتی که بین ما رسم است، در بین آن‌ها این‌طور نبوده است. فاطمه زهرا فوراً پدر بزرگوار خود را، پیغمبر با آن عظمت را… می‌فرماید: «اعيذك باللّه يا ابتاه من الضّعف»[5] یعنی یا رسول الله، من الآن شما را به خدا پناه می‌‌دهم و برای شما دعا می‌کنم که ضعف شما برطرف شود. خیلی عجیب است. وقتی کساء یمانی را روی بدن مقدس رسول اکرم می‌کشد و این توجه را فاطمه زهرا به خدا می‌کند، در همین حدیث می‌فرماید: «و صرت انظر الى» برگشتم، به پیغمبر، به پدر خود نگاه کردم، «فاذا وجهه يتلالأ كأنّه البدر ليلة تمامه و كماله»[6] همین آقایی که خسته شده…

این را بدانید که پیغمبراکرم دو بُعد دارد: یک بُعد بشری دارد که «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ».[7] یک بُعد الهی دارد که در رابطه با پروردگار است. در بُعد بشری تمام این مصائب، پهلو شکستن‌ها، دست شکستن‌ها و ضعف پیدا کردن‌ها، همه آن‌ها مفهوم دارد. مثل بشر، «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ». حضرت رسول اکرم زحمت کشیده، تبلیغات کرده، مردم با بی‌اعتنایی با ایشان روبرو شدند، سنگ به طرف ایشان پرتاب کردند، در بُعد بشری خسته شده و ضعفی در ایشان پیدا شده است. تنها کسی که باید به او پناه برد… این برای ما درس است که اگر می‌خواهید ضعف شما، ناراحتی شما، حتی خستگی شما برطرف شود، به فاطمه زهرا پناه ببرید. «لَكُمْ في‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»[8] ای مردم برای شما در اقتداء به پیغمبر یک برنامه خوبی است. او برای شما اسوه است، اسوه خوبی است.

ببینید پیغمبر وقتی ضعف پیدا می‌کند، چه کار می‌کند؟ «إنّي لاجد». مثلاً چرا به خانه سایر همسرهای خود نرفت؟ هر کسی… قرآن می‌فرماید که آن‌ها «لِيَسْكُنَ إِلَيْها»[9] مایه آرامش… زن انسان باید مایه آرامش انسان باشد، رفع خستگی بکند، دلداری بدهد. پیغمبراکرم نُه زن دارد، چرا خانه یکی از این‌ها نرفت؟ می‌خواهد به ما درس بدهد که اگر شما هم خواستید در ضعف‌های روحی و جسمی خود، در ناراحتی‌های روحی و جسمی خود به کسی پناه ببرید، به فاطمه زهرا پناه ببرید. به خدا قسم من این را تجربه کردم. دوستان نزدیک من تقریباً این را می‌دانند و به شما هم توصیه می‌کنم که هر وقت کسالتی، مرضی، ناراحتی پیدا کردید، اگر فرصت دارید نماز استغاثه به فاطمه زهرا را بخوانید و اگر هم فرصت ندارید، همین‌طور که راه می‌روید، بگویید: «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی».[10] «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی» به خدا قسم توجه اگر داشته باشید و با توجه این جمله را بگویید، من تا به حال… حالا گفت که شاید برای همه این‌طور نباشد، تجربه من این‌طور بوده است که سردرد می‌شدم، «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی» «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی»، سر بنده خوب می‌شد. این را که می‌گویم، نمی‌خواهم…

همان صبح هم برای آقایان گفتم که من نمی‌‌خواهم بدی‌های خود را برای شما بگویم، به هر حال خوبی‌های خود را هم بگویم. مکرر این پیش آمده است. مرض‌های عمده، پیش طبیب رفتم، دکتر رفتم، اما در عین حال این جمله را می‌گفتم: «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی». یک نفر… یک زمانی یک شخصی همین جمله را می‌گفت و برای من نقل کرد، گفت: مدام گفتم: «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِی». یک کسالت سختی داشتم، از کثرت درد بیهوش شدم، دیدم سر من را فاطمه زهرا در بغل گرفته و می‌گوید: خوب شدی. وقتی بلند شدم، قبل از عمل متوجه شدم حال بنده خوب است. به این‌ها اعتقاد پیدا کنید. اعتقاد پیدا نکردید، خود شما ضرر می‌کنید. بروید باز در زیر دست دکترها و جراح‌ها بیفتید، چاقوهای آن‌ها شما را خوب کند. پیغمبر می‌گوید: وقتی من که رسول‌الله هستم، «إنّي لاجد في بدنى ضعفا»[11]. حالت ضعفی، طبعاً رنگ حضرت پریده و طبعاً آثار خستگی در سیمای حضرت به وجود آمده، تا دراز کشید و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) عبا را روی او کشید. و گفت: «اعيذك باللّه يا ابتاه من الضّعف».[12] روی این جمله فکر کنید. ای پدرم، شما را به خدا از ضعف پناه می‌دهم. یعنی شما را از ضعف در پناه قرار دادم.

می‌گوید: «و صرت انظر الیه» گشتم، یعنی روی خود را برگرداندم، نگاه کردم… ببینید یک لحظه. ببینید فاطمه چه کسی است؟ به پدر خود نگاه کردم، دیدم که صورت او مثل ماه می‌درخشد. رنگ پرده او، آثار خستگی او، آثار ضعف که رفته هیچ، در روایت دارد که بانشاط‌ترین دوران زندگی رسول‌اکرم بعد از این جریان است که صورت مثل ماه می‌درخشد و استراحت کرده. ساعتی نگذشت، یعنی یک لحظه‌ای، فوراً علی بن ابیطالب آمد. اول امام حسن تشریف آوردند، بعد امام حسین تشریف آوردند، بعد علی بن ابیطالب آمد. تمام این‌ها زیر کساء رفتند. با کمال  محبت در زیر یک عبا رفتند. پنج نفری آن‌چنان یکدیگر را در بغل گرفتند، اظهار محبت می‌کنند که جبرئیل طمع می‌کند و می‌گوید: این‌ها چه کسانی هستند؟ «هم فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها  و السرّ المستودع فيها» البته این مربوط به دعا است. این‌ها هستند. جبرئیل توقع می‌کند که من هم بروم و ششمی آن‌ها بشوم، او هم آمد و یک حال شعفی… جبرئیل حال که تو می‌روی، این آیه را هم برای آن‌ها ببر: «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً».[13]

 امشب می‌خواهم عرض کنم، محبّ فاطمه زهرا… این شخص در زمره کوثر قرار می‌گیرد. یعنی وجود او بابرکت است. هر کجا قدم بگذارد، قدم او بابرکت است. حضرت عیسی (علیه السلام)… در روایتی هم اشاره‌ای بر او است که وقتی متولد شد و حضرت مریم او را در آغوش گرفته، وارد جمعیت شد و اشاره کرد که من روزه هستم «فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا»[14] من امروز با انسانی صحبت نمی‌کنم «فَأَشارَتْ إِلَيْهِ»[15] به فرزند خود که او از طرف من حرف می‌زند، او هم وقتی حرف زد این جملات را گفت. گفت: «إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني‏ نَبِيًّا * وَ جَعَلَني‏ مُبارَكاً»[16] خدا مرا با برکت خلق کرده است، من هر کجا باشم، برکت با من است و این برکت مربوط به محبت او به خاندان عصمت و اهل البیت (علیهم الصلاة و السلام) بود. افرادی که محبّ خاندان عصمت هستند، وجود آن‌ها با برکت است. این آیه می‌فرماید: «إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ» ای پیغمبر دشمن شما، مبغض شما این برکت از نسل او، از تمام وجود او، از زندگی او، از مال او، از روحیات او، از همه‌چیز او برداشته شده است و نمونه‌های زیادی هم داریم. خدا نکند که ما جزء مبغضین و یا حتی کسانی باشیم که احترامات فاطمه زهرا را کاملاً حفظ نکنیم.

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به قدری با فضیلت است که تمام ائمه افتخار می‌کردند که ما اولاد فاطمه زهرا هستیم، تمام ائمه. حتی حضرت بقیةالله (ارواحنا فداء) که یکی از افتخارات ایشان این است که من فرزند فاطمه زهرا هستم. خدای تعالی در روایتی که شیعه و سنی نقل کردند و متعدد هم نقل شده است… این روایت است که «فَاطِمَةَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرَّمَ اللَّهُ ذُرِّيَّتَهَا عَلَى النَّارِ»[17] دامن فاطمه پاک بود، معصومه بود. خدای تعالی به خاطر فاطمه ذریه ایشان را بر آتش جهنم حرام کرده است. این روایت عجیب است، متعدد نقل شده است و سنی‌ها هم نقل کردند و معروف هم بوده، خیلی معروف بوده است.

حتی در کتاب معانی الاخبار شیخ صدوق این روایت را معنا می‌کند. یک فصل روایاتی دارد که این روایت را معنا می‌کند. اسم فاطمه را چرا روی فاطمه (سلام الله) گذاشتند؟ «لِأَنَّ اللَّهَ فَطَمَهَا وَ ذُرِّيَّتَهَا»[18] و بعضی از روایات دارد: «وَ مُحِبِّيهَا مِنَ النَّارِ»[19] خدای تعالی او را جدا کرده است. فرزندان او را جدا کرده است، دوستان او را جدا کرده است از آتش جهنم. یعنی همان‌طور که… این روایت خوبی بود که خواندند، واقعاً خیلی… من حتی در این‌جا با خود فکر کردم که از آن‌ها بگیرم که محبّ فاطمه حتماً به بهشت می‌رود. حالا هرچند تزکیه نفس هم نکرده باشد، معصیت‌کار هم باشد. البته انسانی که تزکیه نفس نکرده باشد را در بهشت راه نمی‌دهند، ایان را بدانید. یعنی آن‌جا جای حرص زدن و دعوا کردن و طمع پیدا کردن و این‌ حرف‌ها نیست، آ‌ن‌جا باید همه سالم باشند، آن‌جا باید همه تزکیه نفس کرده باشند. منتها محبین فاطمه زهرا چون مایه اصلی را دارند، یا به شهادت از دنیا می‌روند… این‌هایی که عرض می‌کنم، تحقیق شده است، دقت کنید. شهید، شهید واقعی. شهید هرچه هم تزکیه نفس نکرده باشد، در آن لحظه‌ای که… اگر مقام شهادت نصیب او شد، این را بدانید که یک‌جا، یک دفعه پاک می‌شود و از اولیای خدا می‌شود، یک مرتبه. کسانی که در راه تزکیه نفس قدم برمی‌دارند… گاهی بعضی از دوستان بنده به بنده می‌گویند ما در راه تزکیه نفس قدم برمی‌داریم، حال اگر قبل از اینکه تزکیه نفس کنیم، از دنیا برویم؛ چه می‌شود؟ به ایشان عرض می‌کنیم که اگر شما همت خود را بکنید، در راه تزکیه نفس باشید، روایت دارد که «من مات فی طلب العلم مات شهیداً» شهید از دنیا می‌روید و شهید یک‌جا تمام مراحل کمالات نصیب او می‌شود، یک دفعه.

همین چندی قبل یک نفری، یک خانمی که خدا او را رحمت کند، او یکی، دو قدم از راه‌های تزکیه نفس را قدم برداشته بود و حتی در زمان کسالت هم این قدم‌ها را برداشت و از دار دنیا رفت. او را مکرر دیدند که به کمالات و به مقامات عالیه در آن عالَم نائل شده است. یا در… یا به مقام شهید موفق می‌شود و شهید می‌شود. حال شهید، یا شهید در جبهه جنگ است یا در جبهه مبارزه با نفس است، یا به یک نحوی که در روایات دارد، کسانی که دفعتاً تصادف می‌کنند و تقصیری ندارند، این‌ها را جزء شهداء قرار می‌دهند. این‌ها در آن زمان تزکیه می‌شوند، پاک می‌شوند. یک عده را در عالم برزخ آن‌قدر عذاب می‌کنند تا تزکیه کنند. یک عده خیر، خود قیامت… من گاهی اوقات از برخی از دوستان که اهل تحقیق بودند، می‌پرسیدم که روز قیامت پنجاه هزار سال صریح قرآن است که طول می‌کشد، چرا این‌قدر طول می‌کشد؟ یک عده گنهکار هستند که در عذاب می‌روند. یک عده هم اهل بهشت هستند که در بهشت می‌روند. این‌ها که معطلی ندارد، با دو فرمان این کار انجام می‌شود. یک عده هم که شفاعت می‌شوند. در این میان دسته سوم شفاعت می‌شوند. ما اصلاً فکر نمی‌کنیم که شفاعت یعنی پیغمبر، ائمه اطهار از خدا تقاضا می‌کنند که این‌ها به بهشت بروند و این‌ها با یک تقاضا به بهشت می‌روند. پس این پنجاه هزار سال… ظاهراً پنجاه سال.

– پنجاه هزار سال است.

– پنجاه هزار سال است؟ پنجاه هزار سال، بیشتر. این برای چیست؟ چرا این‌طور است؟ در این مدت کسانی که تزکیه نفس نکردند، باید در صحرای قیامت بمانند و تزکیه نفس کنند. طولانی شدن آن برای این است و گاهی این هم کافی نیست. داریم روایت داشت که در طبقه بالای جهنم، این اعلی… آخر جهنم هرچه بالاتر باشد، سنگینی‌ آن کمتر است. عذاب درک اسفل آن بیشتر است. «إِنَّ الْمُنافِقينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ».[20] اما در این روایت دارد که محبین فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را در طبقه بالای جهنم عذاب می‌کنند. یعنی آتش… آخر زیرهای آن خیلی داغ است، بالاها فقط شعله به ایشان می‌رسد. «كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها»[21] و هرچه که پوست بدن این‌ها می‌سوزد، فوراً خدای تعالی پوست جدیدی بر بدن این‌ها می‌آفریند «لِيَذُوقُوا الْعَذابَ»‌[22] برای اینکه عذاب بکشند و بعد از مدتی که خوب این‌ها را تزکیه کردند، آن‌وقت وارد بهشت می‌کنند. بنابراین، محبّ خاندان عصمت و محبّ اهل‌بیت در هر مرحله‌ای که باشند، وارد بهشت می‌شوند.

بنده یک زمانی با مرحوم استاد حاج ملا اقاجان به مسجدی که اطراف کوفه است که مسجد کوفه معروف است. یک طرف آن قبر مسلم بن عقیل است و یک طرف آن هم قبر هانی بن عروه است که گنبد و تشکیلات دارد. وقتی که وارد حرم مسلم بن عقیل شدیم، ایشان به من گفتند: بیایید، با هم برویم و یک فاتحه‌ای هم برای مختار بخوانیم. من نمی‌دانستم که قبر مختار در آن گوشه حرم حضرت مسلم است. رفتیم و من در آن‌جا سؤال کردم که مختار چگونه انسانی بود؟ گفت: او به هر حال خدماتی کرده، محبّ خاندان عصمت است. ایشان گفت و بعد هم دیدم که روایات این حرف را تأیید می‌کند، آن‌جا اولین دفعه‌ای بود که از ایشان شنیدم، فرمودند: مختار به علت محبت خود به خاندان عصمت و طهارت، مسلماً اهل نجات است؛ ولی به خاطر انتسابی که در گوشه دل خود با اوّلی و دومی داشت، یک محبتی هم از آن‌ها در دل داشت. ممکن است او را در جهنم بیندازند. بعد حضرت سیدالشهداء (علیه الصلاة و السلام) او را شفاعت می‌کند، به خاطر خدماتی که نسبت به اهل‌بیت (علیه الصلاة و السلام) کرده است. البته بعد این مضمون را با همین خصوصیات فکر ‌کردم، یعنی تحقیق کردم، دیدم اجتهاد ایشان بوده، ولی همین مسئله را روایات دیگر تأیید می‌کند و این مسلّم است.

محبّ خاندان عصمت به بهشت می‌رود. منتها ما در همین دعای کمیل که در شب‌های جمعه می‌خوانیم، می‌گویید: «وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِي عَنْ قَلِيلٍ مِنْ بَلَاءِ الدُّنْيَا وَ عُقُوبَاتِهَا»[23] به تعبیر من، خدایا تو می‌دانی که وقتی سر ما درد می‌گیرد، شب تا صبح چقدر ناله می‌کنیم و در مقابل این عذاب‌های دنیا و عقوبات دنیا ضعف داریم. «وَ أَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفِي عَنْ قَلِيلٍ» خیلی کم «مِنْ بَلَاءِ الدُّنْيَا وَ عُقُوبَاتِهَا وَ مَا يَجْرِي فِيهَا مِنَ الْمَكَارِهِ عَلَى أَهْلِهَا عَلَى أَنَّ ذَلِكَ بَلَاءٌ وَ مَكْرُوهٌ قَصِيرٌ مُدَّتُهُ» آیا این یک بلایی است که… به هر حال سر درد، شب بخوابید، صبح خوب می‌شوید. دو روز، ده روز، یک سال، خلاصه تمام می‌شود. این امراض و بلاها و این‌ها، خیلی «قَلِيلٌ مَكْثُهُ يَسِيرٌ بَقَاؤُهُ»، خیلی آسان است، بالاخره می‌گذرد. «فَكَيْفَ احْتِمَالِي لِبَلَاءِ الْآخِرَةِ» من چگونه بلای آخرت را تحمل کنم؟ آخرت، قیامت نیست. بعد از مرگ را آخرت می‌گویند، دنیا و آخرت. «فَكَيْفَ احْتِمَالِي لِبَلَاءِ الْآخِرَةِ وَ جَلِيلِ وُقُوعِ الْمَكَارِهِ فِيهَا»[24] این ناراحتی‌هایی که در آ‌ن‌جا متوجه می‌شود «وَ هُوَ بَلَاءٌ تَطُولُ مُدَّتُه‏»[25] بلایی است که مدت آن طول می‌کشد، حال ما در عالم برزخ می‌گوییم: خوب می‌شود، درست می‌شود. عالم برزخ چقدر است؟ «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَت‏»[26] از حالا تا وقتی که خورشید نور خود را از دست بدهد.

چند میلیون سال است؟ ببینید چقدر طولانی است. دنیا هرچه باشد، شما صد سال هم که عمر کنید، بعد صد سال هم مبتلا به سرطان شوید و درد داشته باشید، بالاخره صد سال است، تمام می‌شود. «وَ هُوَ بَلَاءٌ تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ يَدُومُ مَقَامُهُ» این نمی‌شود. در همین دنیا با همین فرصت‌های کوتاهی که دارید، به فکر تزکیه نفس و کمالات باشید که وقتی از دار دنیا می‌خواهید بروید، ملائکه بیایند و بگویند: «سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ»[27] از طرف پروردگار به شما سلام برسانند. به شما اظهار ارادت کنند، تعظیم کنند، بگویند: ما منتظر مقدم شما هستیم. اولیای خدا این‌طور هستند. اولیای خدا قبل از اینکه مرگ برسد، می‌آیند و به آن‌ها بشارت می‌دهند. حضرت امیر درباره متقین در خطبه همّام می‌فرماید: «وَ لَوْ لَا الْأَجَلُ الَّذِي كَتَبَ اللَّهُ لَهُمْ‏ عَلَيْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِي أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَيْنٍ شَوْقاً إِلَى الثَّوَابِ»[28] اگر آن اجل‌هایی را که خدا مقدّر کرده است… هر کسی یک وقتی دارد. آن‌ها نبود و این‌ها را در این دنیا نگه نمی‌داشت، این‌ها به طرف آخرت پرواز می‌کردند. به خاطر آن شوقی که به ثواب داشتند.

جلسه گذشته عرض کردم که فاطمه زهرا وقتی که پیغمبراکرم از دار دنیا می‌رفت، خیلی گریه می‌کرد. پیغمبراکرم او را صدا زد و در گوش ایشان یک کلمه‌ای فرمودند، بعد دیدند که فاطمه زهرا خوشحال شد. از ایشان سؤال کردند که چه گفتند؟ اگر این کلام را به ما اهل دنیا بگویند که شما زود می‌میرید، همه ما را غصه می‌گیرد. ولی حضرت زهرا خوشحال شد. فرمود: رسول‌اکرم به من فرمود که شما اول کسی هستی که به من وارد می‌شوی و به من ملحق می‌شوی. خوشحال شد. در سوره جمعه است که خدای تعالی به یهود خطاب می‌فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ»[29] اگر راست می‌گویید علامت ولی خدا، علامت کسی که خدا را دوست دارد و خاندان عصمت را دوست دارد و بندگی می‌کند که هم بنده خدا است و هم به خاطر محبت خود به خدا بندگی می‌کند، به او ولی خدا می‌گویند. علامت آن این است که مرگ را دوست دارد. تمنای مرگ می‌کند. خودکشی نمی‌کند، چون خودکشی علامت ضعف است. اما از خدا می‌خواهد که خدایا، ما را از این دنیا و از این گرفتاری‌ها نجات بده، از این زندان نجات بده و ما را برای ملاقات با خود ببر.

حضرت ابراهیم وقتی که… یک روز ملک‌الموت نزد حضرت ابراهیم آمد، حضرت ابراهیم از او سؤال کرد که تو برای قبض روح من آمدی یا برای ملاقات؟ چون ملائکه برای ملاقات با انبیاء می‌رفتند. گفت: این دفعه برای قبض روح شما آمدم. گفت: یک پیغامی دارم به خدا می‌رسانید؟ گفت: بفرمایید. برو به خدا بگو که هیچ‌وقت دوستی دوست خود را از دنیا برده است؟ عزرائیل رفت و برگشت، گفت: خدا می‌گوید شده است که هیچ دوستی ملاقات دوست خود را نخواسته باشد؟ شما می‌خواهید به ملاقات با ما بیایید. حال شاید هم این بحث‌ها به خاطر فهماندن مطالبی به ما است. و الّا مقام مقدس حضرت ابراهیم خیلی بالا است. واقعاً همه اولیای خدا به آن استقامت و آن ایمان حضرت ابراهیم خدا غبطه می‌برند. عجیب بوده است. ولی در عین حال این قضیه را نقل می‌کنند و این یک حقیقتی است. آیا شده است که هیچ دوستی ملاقات دوست خود را نخواسته باشد؟ منظور من از مطالبی که به مطلب خود برمی‌گردم، هر جا که خواستید در زندگی خود برکتی، وسعتی باشد، به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پناه ببرید. ما در…

همه شما می‌دانید که سجده برای غیر خدا جایز نیست. این را همه می‌دانند. ظاهراً منکر هم ندارد. اما در نماز استغاثه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) روایات متعدده‌ای هم دارد، ثابت هم هست که سر خود را به سجده بگذارید و صد مرتبه بگویید: «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي».[30] ای مولای من، ای فاطمه اطهر، من را پناه بده که عرض کردم این درس را پیغمبراکرم به ما داده است. « إنّي لاجد في بدنى ضعفا فقلت اعيذك باللّه يا ابتاه من الضّعف»[31] شما این کار را بکنید، خدا می‌داند. حتی اگر حالات عادی هم دارید، سلامت هستید، برکت هم دارید، همه‌چیز دارید. ولی صبح به صبح به طرف قبله رو کنید، یا هر کجا… «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»[32] وجه خدا که خاندان عصمت (علیه الصلاة و السلام) هستند که این‌ها را بی‌مدرک عرض نمی‌کنم. در همین دعای ندبه راجع به امام عصر (ارواحنا فداء) می‌گوییم: «أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ»[33] وجه خدایی که اولیای خدا وقتی می‌خواهند به خدا متوجه شوند، به او متوجه می‌شوند یا وجه الله است. و لذا «فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» شما پشت به قبله بنشینید، رو به قبله بنشینید، طرف راست، طرف چپ، همه‌جا روح مقدس فاطمه زهرا هست و احاطه علمی دارد.

رو به وجه‌الله الاعظم و أکبر کنید و بگویید: «يَا مَوْلَاتِي»[34] ای مولای من، ای بی‌بی من، ای خانم، ای بزرگوار، ای کسی که پیغمبر در مقابل شما احترام خاصی قائل است و دست شما را می‌بوسد و در مقابل شما تعظیم می‌کند «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي». به من پناه بده، این را اگر هر روز بگویید، من به شما قول می‌دهم که هیچ روزی، هیچ صدمه‌ای نبینید. خدا می‌داند اگر خود من بعضی روزها فراموش کنم، آن روز وحشتی دارم که مبادا در خیابان تصادف کنم. «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي». فراموش هم نکنید.

امروز فاطمه زهرا از دار دنیا رفته است، طبعاً طبق وصیت جنازه فاطمه زهرا را گذاشتند، امشب دفن می‌کنند، امشب غسل می‌دهند. چون اگر امروز وفات باشد، شب که به اصطلاح ما همان شب شام غریبان است، آن‌جا دفن می‌کنند. جمعیت آمدند. وقتی خبر شدند که… شاید امروز عصر بوده که خبر شدند که فاطمه (سلام الله علیها) از دار دنیا رفته است، همه درِ خانه علی بن ابیطالب و کنار مسجد جمع شدند که جنازه فاطمه زهرا را تشییع کنند. خیلی‌ها آمده بودند. علی بن ابیطالب دستور فرمود که به مردم خبر دهید که جنازه فاطمه زهرا امروز تشییع نمی‌شود. امشب هست. وصیت است، وصیت یک معصومه، یک کسی که به اصطلاح روح او متصل به روح خدا است و جز بندگی خدا هیچ برنامه‌ای ندارد، او وصیت کرده است. در حقیقت دستورات فاطمه زهرا (سلام الله علیها) دستور خدا است. علی بن ابیطالب هم بنده خدا است. باید اطاعت پروردگار را بکند. گذاشت شب یک مقداری گذشت… شما فکر نکنید که مثلاً آخرهای شب…

چون الآن از نظر ما آخرهای شب، از ساعت دوازده به بعد است. ولی شما اگر در روستا بروید، می‌بینید که از ساعت هشت به بعد آخر شب است. مردم چراغ ندارند، برق ندارند، تلویزیون ندارند، نمی‌نشینند. همان نماز مغرب و عشاء خود را می‌خوانند و شام خود را می‌خورند و… گاهی ما وقتی به ییلاق و خارج از شهر که می‌رویم، می‌بینیم که اصلاً نمی‌توانیم دیرتر از ساعت هشت یا هشت و نیم بخوابیم، این‌طور است و آخر شب… من می‌خواهم این‌ها را بگویم برای اینکه شاید همین ساعت‌ها شما را از نظر روحی نزدیک کنم به آن لحظه‌ای که علی بن ابیطالب دست به کار غسل دادن فاطمه زهرا می‌شود. اگر شب‌های زمستان بوده و این‌طور شب‌هایی بوده است، دیگر از همین ساعات مردم استراحت کردند، خوابیدند. شهر مدینه آرام گرفته و همان‌طور که جلسه گذشته عرض کردم، این را بدانید که فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را در خانه دفن کردند. این روایت را حضرت صادق هم می‌فرماید و از نظر اهل‌بیت عصمت (علیهم الصلاة و السلام) هم این تقریباً نود درصد هست و مسلّم است.

مهمش آن لحظات غسل دادن و آن لحظاتی است که همین ساعات تقریباً علی بن ابیطالب باید شروع به غسل می‌کرد. مصیبت عظما همین ساعات است. وقتی همه خوابیدند، مردم به خانه‌های خود رفتند و کاملاً آرام گرفتند. حضرت امیرالمؤمنین به فرزندان خود گفت… چهار فرزند از فاطمه زهرا دارد. این‌ها همه داغ مادر دیدند، ممکن است صدا به گریه کردن بلند کنند. همسایه‌هایی که حاضر نیستند گریه فاطمه زهرا را در فراق پدر بشنوند، گوش به زنگ هستند که ببینند گریه‌های بچه‌ها در چه نحوی است و در چه خطی است؟ علی (علیه الصلاة و السلام) دستور داده است که اگر می‌خواستید گریه کنید، باید آرام گریه کنید. این‌ها اطراف بستر فاطمه، اطراف جنازه فاطمه زهرا نشستند. من یک زمانی در هندوستان بودم، گفتم: وفات فاطمه. دیدم که یک عده با بغض به من نگاه کردند. من متوجه نبودم، طبق فرهنگ خود وفات فاطمه زهرا را گفتم. گفتند: شما سید هستی، بگو شهادت فاطمه زهرا.

ضمناً این را هم بدانید، اگر در هندوستان کسی بگوید وفات فاطمه زهرا، خیلی ناراحت می‌شوند، شهادت فاطمه زهرا. فاطمه زهرا را کشتند. فاطمه زهرا را از امام حسین سخت‌تر کشتند. سیدالشهداء یک قبل از ظهر تا ظهر، هرچه هم جراحت بر بدن نازنین او وارد شده، به هر حال مدت آن کوتاه بوده است. اما می‌دانید که پهلوی فاطمه زهرا از دو روز، سه روز بعد از وفات پیغمبر شکسته بود. بعد بازوی او ورم کرده بود، من نمی‌دانم این غلاف شمشیر چه ضربه‌ای بر بازوی فاطمه زهرا وارد کرده بود که وقتی از امام صادق سؤال می‌شود که سبب وفات مادر شما زهرا چه بود؟ می‌فرماید: «أنّ قنفذ مولى عمر لكزها بنعل السيف»[35] قنفذ زد و فاطمه زهرا از دار دنیا رفت. آن وقت با چنین حالتی، حالا ۷۵ روز بوده یا ۹۵روز در بستر ناله می‌کند، حال از دار دنیا رفته است. فرزندان او اطراف او نشسته‌اند، آن‌ها گاهی سر خود را روی بدن فاطمه می‌گذارند، اشک می‌ریزند. گاهی صورت مادر خود را می‌بوسند، گاهی پای مادر را می‌بوسند، گاهی دست مادر را می‌بوسند. علی بن ابیطالب هم نشسته و به این منظره نگاه می‌کند، منتظر است که ساعاتی برسد که فاطمه زهرا را غسل بدهد و این‌ها آرام آرام گریه می‌کنند.

ساعاتی شد که… علی بن ابیطالب (علیه السلام) برای غسل دادن آماده شدند، اسماء هست. آنکه در روایات است، اسماء است. یک خانم بسیار محترمه است که به علی بن ابیطالب کمک می‌دهد. بدن فاطمه زهرا را از میان اتاق برداشتند و در حیاط منزل آوردند. این را که عرض می‌کنم یک سالی یکی از اولیای خدا در روایتی دیده بود. بدن را در میان حیاط می‌آورند که نزدیک به آب و این‌ها باشد و یک شمع کوچکی روشن کردند. دل من می‌خواهد که شما منظره را مجسم کنید. چون اگر منظره مجسم شود، اشک ریخته می‌شود. فاطمه زهرا وصیت کرده که من را از روی پیراهن غسل دهید، یعنی پیراهن من را درنیاورید. حال ما علت آن را نمی‌دانیم. چیزهای مختلفی درباره این مسئله گفتند. ولی علت آن چه بود؟ بعضی می‌گویند که می‌خواست چشم علی بن ابیطالب به بدن کبود فاطمه زهرا نیفتد. پیراهن در بر فاطمه زهرا است، روی تخت بدن فاطمه را خوابانده، اگر این ایام بوده که ماه هم می‌تابد، یک منظره عجیبی است. ایشان می‌گفت که در این شمع نصفی از صورت و نصفی از بدن فاطمه زهرا را روشن کرده بود و صورت علی بن ابیطالب هم دیده می‌شد که آرام آرام گریه می‌کند، اشک می‌ریزد. اسماء هم گریه می‌کند، آب می‌آورد. با این حالت. و علی بن ابیطالب غسل می‌دهد. این را همه مکاتب نوشتند که یک وقت دیدند علی سر را به دیوار گذاشته، با صدای بلند گریه کرد.

شب شام غریبان فاطمه زهرا است. ما می‌خواهیم همان منظره را کاملاً مجسم کنیم. امشب محبت خود را نسبت به فاطمه اطهر نشان دهیم. یا فاطمه، یا أماه. ای مادر پهلو شکسته. سر خود را به دیوار گذاشت، گریه کرد، ناله کرد.

«نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ          يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَات‏»

ای فاطمه، ای کاش جان علی با نفسهایش خارج می شد! اسماء یک دستی به شانه آقا زد، گفت: آقا، «أ من فقد الزهراء تبکی؟» به خاطر وفات، شهادت فاطمه زهرا گریه می‌کنید؟ خیر. به خاطر یتیم شدن حسنین؟ خیر. آقا پس چرا این‌طور بی‌تابی می‌کنید؟ گریه می‌کنید؟ فرمودند: اسماء دستم در حین غسل دادن به بازوی ورم کرده زهرا برخورد کرد.

 

اقاجان یا بقیة الله..! در مجلس ما تشریف دارید یا خیر؟ یک مجلس کوچکی برای عزای مادر شما، زهرا گرفتیم.

کرم نما و…

آقاجان یا صاحب الزمان در این مجلس، دوستان شما برای مادر شما زهرا گریه می‌کنند. از طرف امام زمان خود بگویید: یا أمّاه، یا أمّاه، یا أمّاه. یا أمّاه، یا أمّاه.

 



[1]. کوثر، آیات 1 تا 3.

[2]. بحار الأنوار، ج ‏5، ص 209.

[3]. احزاب، آیه 33.

[4]. مسكن الفؤاد، ص 153.

[5] . همان.

[6]. همان.

[7]. کهف، آیه 110.

[8]. احزاب، آیه 21.

[9]. اعراف، آیه 189.

[10]. بحار الأنوار، ج‏ 99، ص 254.

[11]. مسكن الفؤاد، ص 153.

[12] . همان.

[13]. احزاب، آیه 33.

[14]. مریم، آیه 26.

[15]. همان، آیه 29.

[16]. همان، آیات 30 و 31.

[17]. بحار الأنوار، ج‏ 43، ص 231.

[18]. همان، ص 18.

[19]. العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، ص 227.

[20]. نساء، آیه 145.

[21]. همان، آیه 56.

[22]. همان.

[23]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 62.

[24]. همان.

[25]. همان.

[26]. تکویر، آیه 1.

[27]. یس، آیه 58.

[28]. نهج البلاغة (للصبحی صالح)، ص 303.

[29]. جمعه، آیه 6.

[30]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 254.

[31]. مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد، ص 153.

[32]. بقره، آیه 115.

[33]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 306.

[34]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 254.

[35]. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج ‏13، ص 18.

۳ ربیع الثانی ۱۴۱۳ قمری – ۹ مهر ۱۳۷۱ شمسی – تفسیر سوره ناس

تفسير سوره ناس  ۹/۷/۷۱

«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمد لله الصلاة و السّلام علی رسول الله و علی آله آل الله لا سیّما علی بقیة الله روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» «بسم الله الرّحمن الرّحیم» «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلهِ النَّاسِ * مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ * الَّذي يُوَسْوِسُ في‏ صُدُورِ النَّاسِ * مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ».[1]

ما فکر کردیم در شب‌های جمعه با این وضع پراکندگی دوستان که گاهی تشریف دارند و گاهی نه، از آخر قرآن درباره بعضی از سوره‌ها صحبت کنیم. از جهت اینکه از آن آیات که در بین آن‌ها افتادیم و شاید حدود نیم جزء از اول قرآن بحث کردیم، به قضایای بنی‌اسرائیل رسیدیم. این یک جلسات مرتب هر شبی لازم دارد تا انسان بتواند از مطلب آن، از قصه‌های آن، از مطالبی که دارد، بیرون بیاید. ولی سوره‌های آخر قرآن چون کوتاه است و در یک جمله و یک منبر و یک بحث می‌شود درباره آن صحبت کرد، لذا فکر می‌کنم… حال از این‌ ‌طرف شروع می‌کنیم تا ببینیم چه می‌شود. این سوره مبارکه که خدای تعالی خطاب به پیغمبر اکرم می‌فرماید. خطابات قرآن از باب «إياك أعني و اسمعي يا جاره»[2] است، این یک مثالی عربی است.

یعنی من به شما می‌گویم که همسایه گوش دهد، به در می‌گویم که دیوار بشنود. به پیغمبر اکرم خطاب می‌کند که سایر مردم بشنوند. می‌فرماید: بگو، بگو ای پیغمبر. همه ما باید بگوییم. باید چنین حالتی در وجود همه ما باشد. گاهی گفته‌اند زبان فقط می‌گوید، گاهی قلب هم می‌گوید. تمام سلول‌های بدن انسان باید بگوید. باید تمام وجود انسان این حرف را بزند، این اعتقاد را داشته باشد که «أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»[3] یکی از صفات خدا ربّ ‌الناس است، ربّ است، ربّ العالمین است، مربی مردم است، پروردگار مردم است. این بشری را که در روی کره زمین مشاهده می‌کنید که بعضی از آن‌ها خیلی شرارت دارند و بعضی خیلی متقی هستند، سلمان هم در بین این‌ها هست، شمر و یزید و ابوسفیان و ظالمین به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هم در بین این‌ها هستند. خدای تعالی همه این‌ها را خلق کرده است و هیچ یک از این‌ها را برای جهنم خلق نکرده است. پروردگار این‌ها است، می‌خواسته این‌ها را برای رفتن به بهشت تربیت کند و هدف از خلقت این بوده است که انسان خلیفة‌الله باشد. حتی خدا خواسته از شمر هم خلیفةالله بسازد. ربّ و مربی هیچ‌وقت دوست ندارد آنچه تحت تربیت او است، بد تربیت شود. فرض کنید اگر یک فرزندی در یک خانه‌ای بد تربیت شد و مربی او بد بود، این تقصیر دارد، این مربی مقصر است.

پروردگار متعال تقصیر در تربیت ما و ربوبیت خود نکرده است، ولی به ما اختیار داده است، راه خوب و بد را به ما نشان داده است و خواسته ما را با اختیار خود ما تربیت کند. طبعاً:

مطاع کفر و دین بی‌مشتری نیست            گروهی آن و گروهی این پسندند

لازمه اختیار این است که انسان وقتی که سر راه، راه بد و خوب قرار گرفته، یا راه خوب را انتخاب کند، یا راه بد را انتخاب کند. خدای تعالی هم راه بد را در مقابل ما گذاشته و هم راه خوب را و دوست داشته که ما خوب تربیت شویم. «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْديكُمْ»[4] هرچه بدی به شما می‌رسد، از فعالیت خود شما است، از اختیار خود سوءاستفاده کردید و به وسیله دست‌های خود این اکتساب را نموده‌اید، این کار را کرده‌اید. ولی هرچه نیکی به انسان می‌رسد، از جانب خدا است. گاهی شما می‌خواهید یک مربایی را تهیه کنید، مثلاً سر کوزه مربا باز می‌ماند و یک حشره‌ای یا یک جانداری در آن می‌افتد و همه آن را نجس می‌کند. البته با حشره نجس نمی‌شود، اما با یک موش که در میان این کوزه مربا بیفتد، همه آن نجس می‌شود. انسان هم همین‌طور است، شیطان در قلب او می‌افتد. این سوره همین را می‌گوید. بگو: «أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»[5] ای پیغمبر، من به ربّ مردم پناه می‌برم، به مربی مردم، به پروردگار مردم. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ». مالک مردم، پادشاه مردم، اختیاردار مردم، کسی که تمام مردم تحت اختیار او هستند.

ما از نظر تکوین تحت امر الهی هستیم. «إِلهِ النَّاسِ»[6] آن خدایی که هرچه انسان بخواهد به حقیقت او برسد، نخواهد رسید و هرچه انسان پیش برود، تحیر او بیشتر می‌شود که پیغمبر اکرم فرمود: «مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ»[7] خدایا، ما نتوانستیم حق معرفت تو را درک کنیم. خدا را نمی‌شود شناخت. ذات مقدس پروردگار را نمی‌شود شناخت. فرموده‌اند: «إذا بلغ الكلام إلى الله فأمسكوا»[8] وقتی که سخن شما به ذات پروردگار رسید، این‌جا توقف کنید. «تَفَكَّرُوا فِي آلَاءِ اللَّهِ»[9] در نعمت‌های خدا فکر کنید، در صفات پروردگار فکر کنید. «و لا تتفكّروا في ذات اللّه»[10] در ذات خدا فکر نکنید، ذات خدا قابل فکر کردن نیست. نمی‌شود خدا را شناخت. هیچ‌وقت درباره ذات مقدس پروردگار فکر نکنید. نگویید مثلاً خدا از کجا آمده است؟ چه کسی او را خلق کرده است؟ از کجا به وجود آمده است؟ من حتی همین جملات را هم نباید می‌گفتم. به جهتی که همین هم یک تفکری است که ممنوع است، منهی است.

«إِلهِ النَّاسِ * مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ».[11] خنّاس یکی از صفات رذیله‌ای است که در انسان ظاهر می‌شود و شیطانی است که در دل انسان وسوسه می‌کند. یکی از صفات رذیله‌ای که در انسان است، نمامی است. نمامی یعنی بین دو نفر را خراب کردن، بین افراد سوءظن ایجاد کردن. یک صفت رذیله‌ای که بالاخره در اکثر ما هست. یعنی لااقل لذت می‌بریم از اینکه از یک فردی نزد فرد دیگر مذمّت کنیم. فلانی نسبت به شما چنین و چنان گفته است. از نزد او نزد دیگری برویم و همین حرف‌ها را به او بزنیم. نمامی از صفات رذیله‌ای است که در وقتی که انسان نمامی می‌کند، یقیناً در آن وقت خدا ایمان را از او گرفته است. ایمان ندارد. نمامی از صفات رذیله‌ای است که حتی حیوانات این صفت رذیله را ندارند. صفات رذیله‌ای که در انسان است، یک دسته آن حیوانی است، یک دسته آن شیطانی است.

مثلاً فرض کنید حیوانات از صفات رذیله‌ای که… یعنی صفات رذیله‌ای که اگر در انسان باشد، رذیله است؛ و الّا شاید در حیوان رذیله نباشد، صفاتی است از قبیل: نداشتن جود و سخاوت، بُخل. این در حیوانات هست، در انسان نباید باشد. بُخل کردن از صفات رذیله‌ای است که در حیوانات هست. اگر می‌بینید خروس به مرغ خود دانه را تعارف می‌کند، این به خاطر ارتباط جنسی است که بین مرغ و خروس است. و الّا… چون یک روایتی دارد که سخاوت را از خروس یاد بگیرید. این شبه سخاوت است. به اصطلاح علمی، به حمل شایع سخاوت است، نه به حمل واقعی. و الّا اگر یک خروس دیگر آن‌طرف ایستاده باشد، هیچ‌وقت دانه خود را به او تعارف نمی‌کند. همین دلیل بر این است که سخاوت نیست، بُخل است. یا اینکه مثلاً فرض کنید، مرغ اگر به جوجه‌های خود دانه‌ای را تعارف می‌کند، این از بابت ارتباط مادر و فرزندی است، نه به خاطر عاطفه و سخاوت و مهربانی. بعضی از صفات شیطانی است. یعنی صددرصد در حیوانات هم یافت نمی‌شود. یعنی مثلاً همین صفت نمامی در بین حیوانات نمامی نیست. صددرصد این صفت از صفات شیطانی است. یعنی در آن لحظه‌ای که انسان مشغول نمامی است، چه با زبان و چه با اشاره و چه با اعمال، یقیناً شیطان مجسمی است. در آن‌موقع شیطان در او حلول کرده است و لذا وسوسه می‌کند.

بعضی‌ افراد خنّاس را به نمامی و نمام تفسیر کرده‌اند. «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ» شیطان در انسان وارد می‌شود. از آیات قرآن استفاده می‌شود که شیطان خیلی در زندگی‌های ما نقش دارد. ما متأسفانه از شیطان هیچ احترازی، هیچ به اصطلاح… چه عرض کنم؟ توجهی به شیطان نداریم. شیطان خیلی در زندگی ما اهمیت دارد. حتی در میان خون ما وارد می‌شود «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»[12] مشارکت می‌کند، در اموال انسان شریک انسان می‌شود. یک مقدار از اموال انسان در راه باطل صرف می‌شود، در راه‌های شیطانی صرف می‌شود. یک مقداری در راه خدا صرف می‌شود. پس در اموال ما شریک است. در اولاد ما… حال بعضی فکر کردند که این «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»[13] یعنی در انعقاد نطفه کمک می‌کند. این اگر هم روایتی داشته باشد، شاید یک بُعد آن باشد. والّا می‌بینید که فرزند انسان صددرصد در راه خدا نمی‌رود. در فرزند انسان شریک شده است. یعنی ممکن است انسان فرزندی داشته باشد، یک مقداری گوش به حرف شما بدهد و یک مقدار زیادی هم گوش به حرف شیطان بدهد. این شریک شدن شیطان در اولاد شما است.

می‌بینید که فرمانده فرزند، هم شما هستید و هم شیطان است. شیطان هم به او فرمان می‌دهد و او هم دستوراتش را عمل می‌کند و شما هم فرمان می‌دهید و دستورات شما را هم عمل می‌کند. گاهی هم اصلاً دستورات شما را عمل نمی‌کند و صددرصد شیطان را می‌پرستد. شیطان در قلب انسان وارد می‌شود و وسوسه می‌کند. نمی‌دانم اشخاص وسواسی را دیدید، در عبادات، در طهارت و نجاست، خود این‌ها می‌گویند که از درون ما حتی یک صدایی می‌آید، یک نیرویی ما را وادار می‌کند به اینکه این کلمه را تکرار کنیم یا مثلاً این مطلب را ادا کنیم. «الَّذي يُوَسْوِسُ في‏ صُدُورِ النَّاسِ»[14] در سینه‌های مردم، در قلب مردم، در روح مردم که منظور از «صُدُورِ» در این‌جا، به معنای روح مردم است. آن چیزی که انسانیت انسان بستگی به آن دارد. «الَّذي يُوَسْوِسُ في‏ صُدُورِ النَّاسِ * مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ»[15] هم در میان اجنّه چنین شیاطینی هستند، هم در بین مردم، هم مردم وسوسه می‌کنند و هم اجنّه و این مطلب را شاید در شب‌های گذشته هم گفته‌ام که اجنّه دو بخش هستند: یک بخش، شیاطین هستند و یک بخش هم اجنّه هستند. اجنّه به آن دسته از اجنّه‌ای اطلاق می‌شود که آزاری به کسی ندارند، شیاطین هستند که موذی هستند. این صفت شیطنت هم در اجنّه است و هم در انسان‌ها است. انسان هم ممکن است شیطان باشد.

دوست شما که دست شما را می‌گیرد و به طرف فساد می‌کشاند، شیطان شما است. روز قیامت انسان دست به دست یکدیگر می‌زند، می‌گوید: «يا لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً»[16] کاش من فلانی را دوست خود قرار نمی‌دادم. «لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ»[17] من را از ذکر بازداشت. ذکر خدا چنان که در روایات آمده است، وجود مقدس خاندان عصمت و در زمان ما حضرت بقیةالله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) است. «نَحْنُ ذِكْرُ اللَّهِ»[18] و علت آن هم این است که وقتی انسان به هر یک از ائمه در زمان در زمان حضور ایشان و ان‌شاءالله ما در زمان ظهور امام عصر خود، نگاه به وجود مقدس ایشان که بکنیم، خدا را در آن‌ها مشاهده می‌کنیم. «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي مَنَّ عَلَيْنَا بِحُكَّامٍ يَقُومُونَ مَقَامَهُ لَوْ كَانَ حَاضِراً فِي الْمَكَانِ»[19] اگر خدا بنا بود در جایی مستقر شود و حاضر شود، می‌شد امام زمان شما. دوستانی که نام امام زمان را کم می‌برند، با این‌ها رفت و آمد نکنید، دوستی نکنید. کسانی که شما را مسخره می‌کنند که چه‌قدر شما یا صاحب‌الزمان می‌گویید، این‌ها روز قیامت اگر با آن‌ها معاشرت کردید، یقین بدانید که دست به دست یکدیگر خواهید زد و خواهید گفت که «يا لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً»[20] ای کاش فلانی با من دوستی نمی‌کرد، من او را به عنوان دوست انتخاب نمی‌کردم. «لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ»[21] اوّلی خبیث که در رأس این جریان واقع شده است، روز قیامت دست به دست یکدیگر می‌زند و می‌‌گوید: کاش من دومی را دوست خود نگرفته بودم، من را از در خانه علی بن ابیطالب دور کرد. این مطلب عیناً برای ما هم هست.

به طور کلی به شما دوستان سفارش می‌کنم با هر کس که عشق و علاقه‌ای به امام زمان (علیه الصلاة و السلام) در زمان ما ندارد یا از او سخن نمی‌گوید که جزء غافلین است و مسلماً جزء کسانی است که از آن وجود مقدس غافل هستند، مجالست نکنید یا کم بکنید. چون از عیسی بن مریم (علی نبیّنا و آله و علیه السلام) سؤال شد: «مَنْ نُجَالِسُ»[22] با چه کسی بنشینیم؟ حضرت فرمود: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ»[23] کسانی که وقتی شما آن‌ها را می‌بینید، به یاد خدا بیفتید و «وجه الله» امام زمان شما است. با کسانی بنشینید که وقتی به آن‌ها می‌رسید و به آن‌ها نگاه می‌کنید، به یاد امام زمان بیفتید. در دعای ندبه می‌خوانیم: «أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ».[24] «أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ» کجا است آن وجه خدا؟ می‌دانید که چرا امام زمان را در لسان خاندان عصمت و طهارت وجه‌الله گفته‌اند؟ چون اکثر صفات و بلکه از نظر قیافه‌شناسان، تمام صفات درونی انسان از صورت او ظاهر است و تمام صفات الهی از وجود مقدس حجة بن الحسن ظاهر است. لذا اگر می‌خواهید با خدا ارتباط داشته باشید، توجه به خدا کنید و هر کس که می‌خواهد به خدا توجه کند، باید به امام زمان (علیه الصلاة و السلام) توجه کند و کسانی که خدای نکرده عنادی در این باب از خود نشان می‌دهند، با این‌ها نشستن سمّ است. ولو در لباس… هر لباسی که می‌خواهد باشد.

کسانی که یک شب و یک روز بر آن‌ها می‌گذرد و یادی از حجة بن الحسن نمی‌کنند. کسانی که در منبر، در سخنرانی، در مسائل مختلف، فرقی نمی‌کند، به یاد این عزیز فاطمه زهرا، این غریبی که در بیابان‌ها به توصیه امام عسکری از نظر ظاهر دور از ما زندگی می‌کند، به یاد این عزیز نیستند، با این‌ها معاشرت نکنید، با این‌ها ننشینید، هم‌صحبت نشوید، روز قیامت دست به دست یکدیگر نزنید و بگویید: کاش فلان شخص را دوست خود قرار نمی‌دادم. یک عده افراد هستند، این‌ها که اخیراً زیاد شدند و من بیشتر این مقدمه را برای این تذکر عرض می‌کنم که پیرو متصوفه و اقطاب و این‌ها هستند. کسی که می‌گوید: من قطب هستم. قطب نقطه وسط پرگار است، پس جایی برای امام زمان نگذاشته است. مواظب باشید آن‌ها را به عنوان خلیل خود، دوست خود، کسی که مورد توجه شما است، قرار ندهید که روز قیامت مثل آن‌هایی که از اوّلی و دومی پیروی کردند، آن‌طور متعصب و ناراحت خواهید شد و ان‌شاءالله، امیدوار هستم که دست همه ما به دامان بقیة‌الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) باشد و من می‌خواستم کمتر از این صحبت کنم، چون حضرت آیت‌الله راضی، استاد بنده… که بنده گام اوّلی را که به طرف معنویات برداشتم و البته ایشان خوب مربی بودند، من بد تربیت شدم، به وسیله ایشان بود. از ایشان تقاضا کردیم که تشریف بیاورند از محضر ایشان استفاده کنیم.

به هر حال من از ایشان، از استاد خود اجازه گرفتم که چند کلمه‌ای صحبت کنم. چون می‌دانم بعضی از شما دوست داشتید که بنده چند کلمه‌ای صحبت کنم، صحبت کردم و ان‌شاءالله این تذکر را فراموش نکنید، دست خود را از دامان امام زمان کوتاه نکنید. اگر روزی صدها، هزارها مرتبه بگویید: یا حجة بن الحسن دست من به دامان شما، آقا جان دست ما را از دامان خود کوتاه نفرما، جا دارد. «بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ»[25] و به خدا قسم اگر با چنین عقیده‌ای زندگی کنید، هم در دنیا و هم در آخرت سعادتمند خواهید بود و قلب مقدس فاطمه زهرا را از خود راضی کردید. والّا فاطمه اطهر در این روزها که میان بستر افتاده، با پهلوی شکسته، با صورت سیلی خورده، با بازوی ورم کرده و دائماً از امّت پیغمبر گله دارد، ان‌شاءالله از شما راضی خواهد بود و مسلماً آقا ولی عصر تشریف می‌آورد و بدن آن دو نفر را از خاک بیرون می‌آورد و آتش می‌زند و قلب مقدس فاطمه زهرا را شاد می‌کند.

خدایا به آبروی حجة بن الحسن همه ما را از یاران خوب آن حضرت قرار بده. قلب مقدس او را از ما راضی بفرما. ظهور او را نزدیک بفرما. چشم ما به جمال روشن و منور بفرما. گرفتاری‌های شیعه را زیر سایه امام زمان برطرف بفرما.

 

 



[1]. ناس، آیات 1 تا 6.

[2]. بحار الأنوار، ج ‏17، ص 47.

[3]. همان، آیه 1.

[4]. شوری، آیه 30.

[5]. ناس، آیه 1.

[6]. همان، آیه 3.

[7]. بحار الأنوار، ج ‏68، ص 23.

[8] . تفسير القرآن الكريم (صدرا)، ج‏ 1، ص 90.

[9]. همان، ج ‏4، ص 421.

[10]. همان.

[11]. ناس، آیات 3 و 4.

[12]. اسراء، آیه 64.

[13]. اسراء، آیه 64.

[14]. ناس، آیه 5.

[15]. همان، آیات 5 و 6.

[16]. فرقان، آیه 28.

[17]. همان، آیه 29.

[18]. الكافي، ج ‏2، ص 598.

[19]. بحار الأنوار، ج‏ 99، ص 116.

[20]. فرقان، آیه 28.

[21]. همان، آیه 29.

[22]. الكافي، ج ‏1، ص 39.

[23]. همان.

[24]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 306.

[25]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 423.

۱۷ ربیع الثانی ۱۴۱۳ قمری – ۲۳ مهر ۱۳۷۱ شمسی – تفسیر سوره ناس

تفسير سوره ناس  ۲۳/۷/۷۱

«أعوذ بالله من الشیطان الرّجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله ربّ العالمین الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین لا سیّما علی سیّدنا و مولانا الحجة بن الحسن روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏» «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلهِ النَّاسِ * مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ * الَّذي يُوَسْوِسُ في‏ صُدُورِ النَّاسِ * مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ».[1]

دو هفته قبل چند کلمه‌ای درباره این سوره مبارکه عرایضی عرض کردیم.  مطلب مهمی که در این آیه شریفه و این سوره مبارکه است، پناه بردن به خدا از شر خنّاس است. این خنّاس چه از جن باشد، چه از اِنس وسوسه است. قلب انسان همیشه ظرفی برای الهامات الهی و وسوسه شیطانی است. هرچه انسان به طرف بدی برود و صفات رذیله بیشتری داشته باشد، ظرف دل او بیشتر از هر چیز… خنّاس که حالا چه اِنس باشد، چه جن، بیشتر وسوسه می‌کند. شما وسوسه و الهام را مثل چیزی بدانید که در ظرف دل شما ریخته می‌شود. اگر یک زمانی انسان ظرف دل خود را در مقابل وسوسه‌های شیاطین قرار داد، پُر از وسوسه می‌شود. افرادی که وسواسی هستند، کسانی که در مسائل طهارت و نجاست و در مسائل مثلاً قرائت نماز وسواس دارند، این‌ها غالباً منجر به وسوسه در اعتقادات می‌شود و کم‌کم وسوسه در همه‌چیز می‌شود و از دایره انسانیت خارج می‌شوند.

کسانی هم که دارای الهامات هستند و ظرف دل آن‌ها پُر از الهامات است، این‌ها هم کم‌کم الهامات تبدیل به وحی می‌شود و با خدا ارتباط پیدا می‌کنند و اُنس با خدا خواهند داشت. وسوسه و الهام، هر دوی این‌ها به وسیله عوامل خدا و شیطان انجام می‌شود. یعنی ممکن است خدای تعالی مستقیماً با انسان حرف نزند، شیطان هم مستقیماً با انسان حرف نزند. هر کدام یک نماینده‌ای دارند. نماینده خدا مَلک است، نماینده شیطان یکی از شیاطین است. این‌ها در دل انسان می‌نشینند، گاهی مَلک و نماینده الهی آن‌چنان تسلط بر حکومت قلب شما دارد که تمام چیزهایی که در قلب شما خطور می‌کند، جنبه الهی پیدا می‌کند. کم‌کم دل پُرایمان سبب می‌شود که چشم انسان را کنترل کند، گوش انسان را کنترل کند، زبان انسان را کنترل کند، شکم انسان را کنترل کند و خلاصه شهوت انسان را کنترل کند. مثل یک حاکم قوی پرقدرت که اجازه نمی‌دهد دشمن وارد مملکت خود او شود و به هیچ وجه وسواس در دل انسان پیدا نمی‌شود که خدای تعالی درباره این افراد فرموده: ای شیطان «إِنَّ عِبادي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ»[2] تو در مملکت بندگان من، آن‌هایی که در قلب آن‌ها آن مَلک و نماینده مرا جای دادند و دائماً با توجه به فرمان‌های آن مَلک کار می‌کنند و بندگی مرا خواهند کرد، چون مَلک نماینده من است، آن‌چنان قدرتی دارد که نمی‌گذارد دشمن وارد آن مملکت شود.

اگر آمد و جریان به عکس شد، شما تخت سلطنت قلب خود را به شیطان سپردید که انسان خیلی در این‌جا در مخاطره است. وقتی که شیطان آمد، در قلب انسان نشست. او هم یک فعالیت این‌گونه دارد. کم‌کم تمام اعضا و جوارح انسان را تحت نفوذ خود قرار می‌دهد. هر کاری که انسان می‌کند، شیطانی است. فکر او شیطانی است، نگاه‌های او شیطانی است، شنیدنی‌های او شیطانی است، دیدنی‌های او شیطانی است و کلمات آنچه می‌گوید، شیطانی است و بالاخره شیطان مسلّط شده که گاهی خود انسان به ستوه می‌آید که چرا من تا این حد تحت تأثیر شیطان هستم؟ چرا بی‌دریغ دروغ می‌گویم؟ چرا بی‌دریغ غیبت می‌کنم؟ چرا بی‌حساب ظلم می‌کنم؟ چرا دل من مملؤ از حقد و کینه و حسادت و دشمنی نسبت به اولیای خدا و مردمان خوب است؟ علت آن این است که شما در دل خود، در قلب خود حاکمی را نشاندید که آن حاکم صددرصد مملکت قلب شما را، مملکت بدن شما را، فکر شما را، روح شما را تحت تأثیر قرار داده که خدای تعالی در قرآن درباره شیطان می‌فرماید: «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ»[3] کسانی که ولایت شیطان را قبول کرده‌اند، شیطان بر آن‌ها تسلط پیدا کرده است. آقایان واقعاً از خدا بخواهید که به این حد نرسید که شیطان بر شما تسلط پیدا کند.

بعد انسان را آن‌چنان به غل و زنجیر می‌کشد که برای او میسر نیست که یک کار خیر انجام دهد. شما در دعای کمیل، شب‌های جمعه ممکن است بخوانید، اگر کسی توفیق دعای کمیل پیدا کند، در ضمن عرایضی که به پروردگار عرض می‌کنید، می‌گویید: «وَ قَعَدَتْ بِي أَغْلَالِي».[4] اغلال من، غل‌هایی که به دست و پا و چشم و گوش من زده شده، من را نشانده است. مثلاً دست یک نفر را به زنجیر بسته باشند، پای او را به زنجیر بسته باشند و او را به زمین میخ‌کوب کرده باشند، حتی نتواند بایستد «وَ قَعَدَتْ بِي أَغْلَالِي  وَ حَبَسَنِي عَنْ نَفْعِي بُعْدُ أَمَلِي وَ خَدَعَتْنِي الدُّنْيَا بِغُرُورِهَا وَ نَفْسِي بِجِنَايَتِهَا».[5] این کلمات که به اصطلاح از دل یک افرادی که این‌ها را شیطان نشانده است که اکثر مردم را شامل می‌شود، علی بن ابیطالب به ما دستور داده است که در شب‌های جمعه این کلمات را بخوانید و به پروردگار عرض حال کنید و از خدای تعالی کمک بگیرید. شیطان با تمام نیرو…

این خطاب که این سوره است، به پیغمبراکرم است. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ»[6] من به پروردگار مردم پناه می‌برم. «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ * مَلِكِ النَّاسِ * إِلهِ النَّاسِ * مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ» از شرّ وسوسه خنّاس. خنّاس، حال می‌خواهد جنی باشد یا اِنسی باشد. گاهی شما فکر نکنید که… می‌‌بینید که انسان چون حکومت قلب خود را به شیطان داده است، دوست دارد با مردمان شیطان‌سیرت زندگی کند. خود را محکی بزنید. اگر دیدید به طرف معصیت‌کارها، خائنین و انسان‌های بد، بهتر جذب می‌شوید، بدانید که قلب شما در تصرف شیطان است. اگر به اهل معنا، کمالات، متدینین، افراد باایمان بهتر جذب می‌شوید، بدانید که قلب شما از تصرف شیطان خارج شده است، قدر خود را بدانید. اگر در یک مجلس علم و دانش نشستید و نشاطی پیدا کردید، بدانید که قلب شما هنوز صددرصد در تصرف شیطان نیست. اما اگر نه، در مجالس عزاداری یا مجالس علم و دانش یا مجالس معنوی نشستید، بی‌حال شدید، اما همان وقت، همان شب در یک مجلسی که می‌‌گویند، می‌خندند… حال خنده منافات ندارد، هم رحمانی دارد، هم شیطانی دارد. اما غیبت می‌کنند، دیگران را دست می‌اندازند، به هر حال مجلس لهو و لعب است. می‌بینید که نه، نشاط خوبی پیدا کردید. انسان یک مرتبه نگاه می‌کند و می‌بینید که ساعت دوازده شد، امشب چه‌قدر شب زود گذشت، خوش گذشت. این‌جا بدانید که دل شما در تصرف شیطان است. انسان خیلی باید دائماً خود را مواظبت کند.

شما یک اتاق دارید، یک اتاق که می‌خواهید در آن استراحت کنید. مراقب هستید که مار وارد این اتاق نشود، عقرب وارد این  اتاق نشود. مواظبت می‌کنید که دزد وارد این اتاق نشود، مواظبت می‌کنید که حتی سوسک وارد اتاق نشود. چرا؟ به جهت اینکه اتاق جای این‌ها نیست. قلب شما عرش پروردگار است. خدای تعالی وقتی که قلب شما و روح شما را… قلب همان روح است. قلب شما و روح شما را که در عرش بود که روایات دارد… همه شما بر عرش بودید.

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                 آدم آورد در این دیر خراب آبادم

روایت دارد که خدای تعالی روح انسان، ارواح انسان‌ها را در یک مقام بالایی خلق کرده است. حتی صریح آیه شریفه قرآن است: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏»[7] روح خود من، روحی که با خدا اُنس داشته، روحی که با پروردگار مرتبط بوده، روحی که کنار علی بن ابیطالب بوده است. حضرت ابراهیم (علیه السلام) که ملکوت آسمان‌ها را دید در روایت است که وقتی که نگاه کرد، دید یک خورشید تابانی که تمام عالَم وجود را روشن کرده، در آسمان هست. گفت: خدایا این نور، این خورشید تابان، این بهترین خلق، این کیست؟ خطاب رسید: این نور مقدس علی بن  ابیطالب (علیه الصلاة و السلام) است. آنروز هنوز شما نبودید. از نظر ظاهر به دنیا نیامده بودید. آن‌روز شما هنوز در این بدن‌ها وارد نشده بودید. حضرت ابراهیم است، حدوداً چهار هزار سال قبل در دنیا بوده است. می‌گوید: نگاه کردم، دیدم اطراف این خورشید ستاره‌های نورانی در حرکت هستند. گفتم: خدایا، این ستاره‌ها چه کسانی هستند؟ خدای تعالی فرمود: این‌ها ارواح شیعیان علی بن ابیطالب هستند. روح شیعه در عالَم اعلاء… این‌ها مأنوس با علی بن ابیطالب و سایر ائمه و پیغمبراکرم بودند.

روح خدا هستید. این ارواحی که در وجود ما است و امروز دستخوش شیطان قرار گرفته است، این ارواح روح خدا است. نه اینکه از بدن، از وجود خدا جدا شده باشد، خیر. روحی است بسیار پرارزش که خدای تعالی می‌گوید: روح من. همان‌طور که اگر یک جوانی، یک شاگردی شما داشته باشید که خیلی مطیع باشد، شما می‌گویید: پسرم. خدای تعالی هم می‌فرماید: روح من. این حالا آمده در این دنیا دستخوش شیطان واقع شده است. شیطان حمله کرده است. شما هم درِ دل خود را به روی او باز کردید، یک کرسیچه به او دادید، او را گوشه دل خود نشاندید و به او اجازه دادید که حکم‌فرمایی کند، گوش شما را در اختیار بگیرد. اگر حرف خدا در میان می‌آید، حرف امام زمان در میان می‌آید، حرف معنویات در بین می‌آید، انسان بی‌حال می‌شود. چرا؟ چون برای شنیدن این مطالب آماده نیست. اما اگر حرف معنویات و خدا باشد، کسالت دارید. به جهت اینکه وارد قلب نمی‌شود، به دل نمی‌نشیند، حرف خوب به دل انسان نمی‌نشیند.

خدا می‌داند گاهی شده است که من دو ساعت با تمام رموز و هنرهایی که درباره اینکه دیگری را از خواب غفلت بیدار کنم… گاهی داشتم. با یک نفر صحبت کردم، حرف زدم، کوچکترین اثری در او نکرده است. حال من که سهل است، پیغمبراکرم آن کسی که کلام او مانند… -چه عرض کنم- آن‌چنان نفوذ دارد که کفار و مشرکین، آن‌ها خودشان تحت اختیار… یعنی فکر آن‌ها تحت اختیار خود آن‌ها نیست. وقتی وارد مسجدالحرام می‌شدند و پیغمبراکرم نشسته بود و قرآن می‌خواند، پنبه در گوش خود می‌کردند که اگر صدای پیغمبر را شنیدند، ممکن است تحت تأثیر قرار بگیرند. ببینید که کلام چه‌قدر نفوذ دارد و همین‌طور هم بود. بعضی از آن‌ها بر خلاف دستور شیطان عمل می‌کردند. به قول شخصی می‌گفت: بی‌عقلی می‌کردند. بر خلاف دستور شیطان عمل می‌کردند، می‌گفتند: معنا ندارد که پنبه در گوش ما باشد. پنبه را خارج می‌کردند، تا گوش می‌دادند، می‌نشستند، می‌ماندند، تحت تأثیر قرار می‌گرفتند، مسلمان می‌شدند.

این پیغمبر با همه علاقه‌ای که دارد… به هر حال انسان دوست دارد اقوام و خویشاوندان خود… هم دستور پروردگار است و هم دوست دارد که اقوام و خویشاوندان او به طرف بهشت هدایت شوند، چون خدای تعالی می‌فرماید: «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً»[8] هم خود شما و اهل شما، وابستگان شما، آن‌هایی که به شما مربوط هستند، این‌ها را از آتش جهنم نجات دهید. پیغمبراکرم خیلی اصرار داشت «حَريصٌ عَلَيْكُمْ».[9] خیلی اصرار داشت که حداقل عموی او، لااقل آن فردی که از قریش است، از بنی هاشم است از جهنم نجات پیدا کند. اما خدای تعالی می‌گوید: چرا؟ چرا این‌ها این‌طور بودند که خدا می‌گوید: «إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏».[10] تو ای پیغمبر، نمی‌توانی به مُرده حرف بشنوی. «طه * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏»[11] ای پیغمبر، قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیندازی و می‌فرماید: «إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ»[12] تو کسی را که دوست داری، نمی‌توانی هدایت کنی. او قلب  خود را به شیطان سپرده است، شیطان اجازه نمی‌دهد که حرف شما وارد قلب او شود. نمی‌شود به آسانی درِ بسته را باز کرد. قلبی که شیطان آمده و حکومت آن را در اختیار گرفته است… همه عرض من این است که حواس شما جمع باشد، قلب خود را به شیطان ندهید. وسوسه‌های شیطان وارد نشود. چه خیلی مقدس شوید و از طهارت و نجاست وسواس داشته باشید یا در قرائت نماز، بالاخره وسوسه، وسوسه است و چه بی‌بند و بار باشید و در مقابل گناه و افکار شیطانی، اعمال شیطانی بی‌تفاوت باشید، قلب را به شیطان سپردید.

وقتی انسان قلب خود را به شیطان سپرد و شیطان حاکم قلب او شد، «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ»[13] شیطان بر قلب انسان تسلط پیدا کرد، تمام اعضا و جوارح را تحت تأثیر قرار می‌دهد و دیگر این انسان کار خدایی نمی‌کند، هیچ. اما اگر خیر، انسان دل خود را به خدا سپرد، لااقل اراده داشت که با خدا ارتباط داشته باشد، حتی مجالست شما باید با افرادی باشد که این‌ها خدایی هستند. رؤیت افرادی را بیشتر داشته باشید که شما را به خدا متوجه کنند. از حضرت عیسی سؤال کردند: «مَنْ نُجَالِسُ»[14] با چه کسی بنشینیم؟ فرمود: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ»[15] وقتی که به او نگاه می‌کنید، به یاد خدا بیفتید. اما یک فردی که خود را درست کرده، فاسق، فسق از سر و صورت او می‌ریزد، شما وقتی به او نگاه می‌کنید، به یاد خدا می‌افتید؟ چه کسی انسان را به یاد خدا می‌اندازد؟ آن کسانی که یک معنویتی دارند. وقتی که نگاه کردن به او انسان را به یاد خدا بیندازد، کلمات او بهتر، حرکات او بهتر. باید همه شما افرادی باشید که اعمال شما مردم را به سوی خدا دعوت کند. «كُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ»[16] مردم را بخوانید بدون… به غیر از زبان، یعنی با عمل خود.

با شما یک شبانه‌روز می‌نشینند، می‌بینند جز راستی، جز صداقت، جز عمل صحیح، جز حرف آخرت و خدا چیز دیگری نمی‌شنوند. خود شما با این‌طور افراد بنشینید و افرادی هم که… شما هم طوری باشید که هر کسی با شما می‌نشیند، این برداشت و این استفاده را بکند. آن‌وقت وقتی که این‌طور شدید، وقتی که اعمال شما، کلمات شما و حتی قیافه شما مردم را به سوی خدا دعوت کرد و به سوی خدا کشاند و دیگران را به یاد خدا انداخت، آن‌وقت می‌دانید که چه کار کردید؟ بهترین خلق خدا شدید. «وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَى اللَّهِ»[17] از کلام گرفته تا سایر مسائل، اعمال. چه کسی از نظر کلام بهتر از آن کسی است که مردم را به سوی خدا دعوت کند؟

یک خانمی که موهای سر خود را بیرون گذاشته و صورت خود را آرایش کرده است…حالا بر فرض در میان مردها هم نیامده، در خود خانم‌ها، خانم‌های دیگر را به یاد خدا می‌اندازد یا به یاد شیطان می‌اندازد؟ اگر کسی از دیدن شما به یاد خدا افتاد، شما انسان خوبی هستید. اگر به یاد شیطان افتاد، شما خیلی انسان بدی هستید. یک مردی که خدای نکرده معصیت کرده، تظاهر به معصیت کرده، قیافه او طوری است که هر کسی که به او نگاه می‌کند، می‌بیند که شیطان بر او مسلّط است. حال من نمی‌خواهم خصوصیاتش را بگویم. آیا شما را به یاد خدا می‌اندازد؟ آثار سجده در پیشانی، صورت مورد رضایت امام زمان… یک زمانی یک شخصی سیگار می‌کشید، به او گفتم: اگر در همین لحظه‌ای که دهان شما بوی سیگار می‌دهد آقا را ملاقات کنید و بخواهد با شما معانقه کند، لب و دهان شما را ببوسد و طبعاً این بوی تعفن سیر… من یک شخصی را دیدم که هیچ‌وقت سیر نمی‌خورد، من نمی‌گویم که شما نخورید، چون سیر خاصیت بسیار دارد. گفت: شاید در همین مدتی که دهان من بوی سیر می‌دهد، بخواهم با امام زمان خود ملاقات کنم و من حضرت را اذیت کنم. حالا تا چه برسد به کاری که گناه دارد، انسان انجام بدهد. گاه‌گاهی هم می‌شود؟ بله، همان لحظه‌ای که محاسن خود را از ته تراشیدید، حالا بنا شد که خدمت امام زمان برسید.

چرا انسان کارهای گناه را بکند؟ چرا؟ به خدا قسم این دنیا نمی‌ارزد. حالا خانم‌ها، آقایان خود را آرایش کنند، مگر چه می‌شود؟ چه می‌شود؟ انسان چه‌قدر باید پست باشد که امام زمان را به دو نفر آدمی که می‌خواهند در خیابان به او نگاه کنند، بفروشد. واقعاً بیاید تصمیم بگیریم که گناه نکنیم. تصمیم بگیریم که برای خود راهی به سوی خدا باز کنیم. با خدا اُنس بگیریم. اگر انسان رفیقی داشته باشد که خیلی شخصیت داشته باشد… برای همه ما اتفاق افتاده است که با یک نفر هستیم، مثلاً او رئیس یک جایی است، مدام دل ما می‌خواهد که هر کسی که با ملاقات می‌کند، بگوییم که این آقا رئیس مثلاً فلان تشکیلات است، او را معرفی کنیم. یعنی من این‌قدر شخصیت دارم که با یک آقای رئیسی راه می‌روم. بروید بالا و به امام زمان برسید، بالاتر بروید و به پیغمبر برسید، بالاتر بروید و به خدا برسید. با خدا راه بروید. رفیق شما خدا باشد.

خیلی بد است که انسان فرقی بین خدا و شیطان نگذارد. اعمال شیطانی را که انسان علنی انجام می‌‌دهد، او افتخار می‌کند که من با شیطان رفیق هستم. این آقایی که همراه من است و من اطاعت او را می‌کنم، جناب شیطان است و من این صدا را… چون خانم‌ها هم در این مجلس هستند و صدای من را می‌شنوند، بیشتر درباره خانم‌ها می‌گویم. چون شیطان طمع زیادی به خانم‌ها دارد. چون اگر شیطان توانست زن خانه را تحت نفوذ خود قرار دهد، مرد خانه مجبور است تقریباً، تا یک حدی، یعنی لااقل فشار روی او می‌آید که تحت تأثیر شیطان قرار بگیرد. شیطان حضرت آدم را از طریق حوا گمراه کرد و انسان باید خیلی پستی را بپذیرد که شیطان را بهتر از خدا بداند. نفس اماره خود را بهتر از خدا بداند. خیلی پست است. اگر از شما پرسیدند که پست‌ترین انسان چه کسی است؟ شما فوراً می‌گویید کسی که کارهای شیطانی را بر کارهای الهی ترجیح بدهد. این پست‌ترین است، حال هر کسی که می‌خواهد باشد، در هر مقامی باشد.

چه‌قدر خوب است که انسان با امام زمان هم‌نشینی کند «خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلَاذاً»[18] خدایا تو امام زمان را برای ما خلق کردی، در دنیا او را نگه داشتی که پناهگاه ما باشد، نگهدار ما آن حضرت باشد. آن حضرت نگهدار شما است، شما را حفظ می‌کند. خدایا تو را به آبروی مادر او زهرا قَسم می‌دهیم که ما را آنی از امام زمان خود جدا نکن. اگر انسان با حجة بن الحسن (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) آشنایی پیدا کرد، هیچ‌چیز او را مأیوس نمی‌کند. اصلاً یأس در زندگی او نیست. گفت:

یکی وصل و یکی هجران پسندد                یکی درد و یکی درمان پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران             پسندم آنچه را جانان پسندد

حضرت سیدالشهداء (علیه السلام)… طبیعی است دیگر، شاید از اول عالَم تا آخر عالم کسی این‌همه مصیبت، یک‌جا، در یک روز ندیده است. لذا گفته‌اند: «إِنْ كُنْتَ بَاكِياً لِشَيْ‏ءٍ فَابْكِ لِلْحُسَيْنِ»[19] و درجه نهایی مصیبت حضرت کجا بوده است؟ در وقتی که در میان گودی قتلگاه افتاده است، تمام اصحاب او شهید شدند، همه فرزندان او کشته شدند، بدن خود او پُر از زخم، نگاه می‌کند، می‌بیند لشکر آماده حمله به خیمه‌ها و آن‌ها هم غیرت‌الله، این‌جا کلماتی از حسین بن علی نقل شده است. ببینید چه‌قدر آرام است، چه‌قدر دل او به خدا است. امام ما است و ما هم باید به آن حضرت اقتداء کنیم. می‌گویند: «رضاً برضائک». رضا به معنای خشنودی است. از خشنودی تو خشنود هستم. چه‌قدر خوب است، چه‌قدر انسان در چنین موقعیتی راحت است. مصائب ما که چیزی نیست.

من یکی از علمای بزرگی را دیدم،  یک سکته تقریباً ناقصی متوجه او شده بود، دست‌ها و پاهای او از کار افتاده بود. وقتی که من بر او وارد شدم… این را درباره مرحوم بافقی هم یکی از علما نقل کردند. در عین حال گفت… گفتم: حال شما چطور است؟ می‌خندید، گفت: خدا به من گفته که شما دیگر دست و پای خود را تکان نده، من بندگان خود را می‌فرستم که لقمه در دهان شما بگذارند، من دوستان خود را می‌فرستم که به شما کمک کنند و می‌بینید که به من کمک می‌کردند. ببینید این معنای رضا است. خدا کند که همه ما به مقام رضا برسیم. خدا برای ما فقر می‌خواهد، بخواهیم. مرض می‌خواهد، مرض می‌خواهیم.

جابر خدمت حضرت باقر (علیه الصلاة و السلام) آمد… یعنی حضرت باقر به منزل جابر بن عبدالله انصاری تشریف آوردند، از او پرسیدند که حال شما چطور است؟ گفت: الحمدلله به مقامی رسیدم که فقر را بهتر از غناء می‌خواهم. بعضی‌ افراد این‌گونه هستند. مراتب مراحلی دارد، کمالات مراحلی دارد. یک مرحله آن همین است که انسان طوری بی‌اعتنا به دنیا می‌شود که فقر را بهتر از غناء می‌خواهد، مرض را بهتر از صحت می‌خواهد. حضرت می‌خواست او را یک مرحله بالا ببرد، او را به مرحله رضا برساند، او را به مرحله تسلیم برساند. فرمود: ما اهل‌بیت عصمت این‌طور نیستیم. شما چطور هستید؟ جابری که پیغمبر را دیده، علی بن ابیطالب را دیده، حضرت امام حسن و امام حسین را دیده، حضرت سجاد را دیده و به پنج معصوم خدمت کرده و شاگرد خوبی هم بوده است. شما چه می‌خواهید؟ فرمود: ما هرچه محبوب ما بخواهد، به تعبیر ما، هرچه خدای ما بخواهد، آن را می‌خواهیم. اگر برای ما فقر را خواست، فقر را می‌خواهیم. اگر غناء را خواست، غناء را می‌خواهیم. اگر صحت را خواست، صحت را می‌خواهیم. اگر مرض را خواست، مرض را می‌خواهیم. این معنای تسلیم و رضا است. ولی اگر انسان به این مرحله رسید و صددرصد خدا در قلب او حاکم بود و هیچ خواسته‌ای از خود نداشت، این شخص دیگر راحت است، واقعاً راحت است. یعنی لذتی که این شخص می‌برد…

یکی از بزرگان می‌گفت که من حاضر هستم پنج دقیقه آن زندگی را با عمر صد ساله دنیا عوض کنم. بدون آن حالت تسلیم و رضا. این‌قدر راحت است. نوکر می‌آورید درِ خانه… یک وقت است که یک نوکر درِ خانه کسی می‌آید که خیلی ضعیف است، مدام غصه می‌خورد که ما آن‌جا چه می‌کنیم. یک زمانی در زمان شاه جلوی درِ حرم ایستاده بودم، دو خادم امام رضا… آن‌جا، خادم‌های آن‌ وقت‌ها با هم صحبت می‌کردند و می‌گفتند که آن‌هایی که خادم درِ خانه شاه‌های معمولی هستند، مدام خوشی و خرّمی و این‌ها است. اما ما این‌جا هرچه می‌شنویم، گریه است و ناله است و… لذا ما همیشه رنجور… داشتند شکایت می‌کردند که ما رنجور می‌شویم، چه می‌شویم، فلان و این‌ها… من فکر کردم که او در چه بُعدی دارد به این آستانه مقدسه نگاه می‌کند؟ واقعاً. و چه فکری دارد. اگر کسی با خدا مأنوس شود… به خدا قسم نمی‌دانید که محبت حجة بن الحسن چه‌قدر عجیب است.

اگر یک لحظه از زندگی سید بن طاووس، زندگی سید بحرالعلوم را به شما بدهند، شما نمی‌توانید روی پای خود… تا می‌گوید: یا صاحب‌الزمان، حجة بن الحسن می‌فرماید: لبیک. به محض اینکه می‌گوید: یا الله. می‌گوید: لبیک. ببینید که چه‌قدر ارزش دارد. وابسته به یک مقام بسیار پُرعظمت و پُرارزش که هیچ ارزشی در دنیا به حد او نیست. زندگی موفق به این می گویند… ولو یک لحظه آخر عمر، همان لحظه‌ای که عزرائیل آمده است. اقلاً در آن لحظه این حالت به ما دست بدهد که امام زمان خود را بالای سر خود ببینیم. بفرماید: من از شما راضی هستم. خوشا به حال حرّ بن یزید ریاحی، خوشا به حال حبیب بن مظاهر، خوشا به حال آن‌هایی که وقتی می‌خواهند از دنیا بروند، امام زمان بالای سر آن‌ها می‌آید. چه‌قدر پُرارزش است. اصحاب سیدالشهداء…

زینب کبری کنار گودی قتلگاه آمد… ببینید وقتی از زینب سؤال می‌شود و به او سرزنش می‌شود «کیف رأیت صنع الله بک» ابن زیاد می‌گوید: دیدی که خدا با شما چه کرد؟ می‌‌گوید: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا»[20] من جز خوبی هیچ‌چیز ندیدم. زینب کبری کنار گودی قتله‌گاه آمد. ان‌شاءالله امشب مولای ما، امام زمان ما در مجلس ما تشریف بیاورند. ان‌شاءالله حال توجهی در محضر آقای خود، حجة بن الحسن پیدا کنیم. زینب کبری کنار گودی قتله‌گاه آمده است. چشم او به بدن پاره‌پاره برادر افتاد. دوزانو روی زمین نشست، دست‌ها را زیر بدن ابی‌ عبدالله الحسین برد، صدا زد: خدایا این قربانی را از آل محمد قبول کن.

اگر صبح قیامت را شبی است آن شب است، امشب             طبیب از من ملول و جان ز حسرت بر لب است، امشب

جهان پر انقلاب و من اسیر، این دشت پر وحشت حسین من            تو در خواب خوش و بیمار در تاب و تب است امشب

عزیز من، سرت مهمان خولی و تنت با ساربان همدم…

 



[1]. ناس، آیه 1 تا 6.

[2]. حجر، آیه 42.

[3]. نحل، آیه 100.

[4]. مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، ج ‏2، ص 845.

[5]. همان.

[6]. ناس، آیه 1.

[7]. حجر، آیه 29.

[8]. تحریم، آیه 6.

[9]. توبه، آیه 128.

[10]. نمل، آیه 80.

[11]. طه، آیات 1 و 2.

[12]. قصص، آیه 56.

[13]. نحل، آیه 100.

[14]. الكافي، ج ‏1، ص 39.

[15]. همان.

[16]. بحار الأنوار، ج‏ 67، ص 309.

[17]. فصلت، آیه 33.

[18]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 109.

[19]. همان، ج 44، ص 286.

[20]. بحار الأنوار، ج ‏45، ص 116.