۲۴ رمضان ۱۴۱۳ قمری – اهمیت جهاد با نفس

اهمیت جهاد با نفس/۲۴ رمضان ۱۴۱۳

 

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏ عَلَى أَشْرَفِ الأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِین سَيِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی ‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ لَا سِیَّمَا عَلَی سَيِّدِنَا وَ مَولانا حُجَّةِ بْنِ الْحَسَن روحِی وَ أَرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاء وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ ‏عَلَی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم عَمَّ يَتَسَاءلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ».[1]

شب‌های ماه مبارک رمضان، کم‌کم رو به پایان است و باید گفت: «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ‏ تَكُنْ‏ غَفَرْتَ‏ لَنَا فِيمَا مَضَى مِنْ رمضان فَاغْفِرْ لَنَا فِيمَا بَقِيَ مِنْه‏»[2] روایت دارد که اگر بر کسی ماه رمضان بگذرد و این شخص، باصطلاح ما درست نشده باشد، تکانی نخورده باشد. یک وضع صحیحی به خود نگرفته باشد، توبه نکرده باشد و مورد مغفرت پروردگار واقع نشده باشد، این شخص دیگر باید از رحمت خدا، مأیوس باشد، مگر عرفه را درک کند.

این شب‌ها کوشش کنید إن‌شاءالله، که یک تغییر حالی به خودتان دهید. یک آدم خواب، یک کسی که در خواب است گاهی می‌شود بعضی از خواب‌ها هست که با مختصر سر و صدایی، انسان از خواب بیدار می‌شود. من دیده بودم شخصی را که با ورق زدن کتاب، هر چه هم خوابش عمیق بود بیدار می‌شد، شاید زیاد هم باشند. بعضی از افراد خواب‌هایشان سنگین است با سر و صداهای بسیار زیاد هم بیدار نمی‌شوند. اما بالأخره اگر یک موشک به خانه‌اش بزنند و سقف خانه خراب شود، بالأخره بیدار می‌شود. یک نفر می‌گفت: آقا من ساعت را کوک می‌کنم برای نماز شب بیدار شوم، صبح می‌بینم ساعت داخل حیاط است و نماز صبحم هم دارد قضا می‌شود. نمی‌دانستم چرا این ساعت داخل حیاط افتاده، یک شب کس بالای سر من بود، گفت: تو صدای زنگ ساعت را که شنیدی، ساعت را برداشتی داخل حیاط انداختی و خوابیدی.

عیناً ما در مسائل روحی، همین گونه هستیم. بعضی زود بیدار می‌شوند بعضی هستند که هر کاری آدم کند از خواب غفلت بیدار نمی‌شوند. این مجالس شب‌های احیایی که برای ما گذشت، باور کنید مثل موشکی بود که به خانۀ آدم خواب بخورد، کسی که در این شب‌ها بیدار نشود و باز هم بخواهد گناه کند این مثل در حقیقت شاید مرده باشد و الا خواب که انقدر سنگین نمی‌شود. خواب که انقدر عمیق نمی‌شود. انسان تا چقدر می‌خواهد در خواب غفلت باشد؟ همین دیشب در این مجلس، شاید متجاوز از ده نفر، برای من نقل کردند که ما خدمت آقا ولی عصر رسیدیم. یک نفر به من می‌گفت: آقا آمدند، صورت مرا بوسیدند، پیشانی مرا بوسیدند و مورد لطف اکثراً واقع شدند. حالا در این مجلس، اگر یک کسی از خواب غفلت بیدار نشود این انصافاً مرده است یا شب بیست و یکم، یا سراسر ماه مبارک رمضان، انقدر انسان غافل! انقدر حیوان! انقدر انسان سرگرم آخور! که اگر هم دعا می‌کند، باز می‌خواهد زرق و برق آخورش، بهتر شود. هیچ به فکر این نیست که یک روحی دارد، یک کمالات روحی دارد، امراض روحی هست باید معالجه شود به فکر این‌ها نیست. تازه شب بیست و سوم می‌بینیم مجلس خیلی خوبی شده، می‌گوید: خدایا روزی مرا زیاد کن، خدایا قرض‌هایم را ادا کن، خانه برای من برسان، اگر مجرد است خدایا به من زن خوبی، اگر دختر است می‌گوید: خدایا شوهر خوبی و امثال این‌ها. هنوز از همان مرحلۀ حیوانیت بیرون نیامده.

چند نفر در همان بحبوحۀ توجه شما به امام عصر ارواحنا فداه، که من دیشب خودم، از لحظه‌ای که منبر بودم نمی‌توانستم سرم را بلند کنم با خودم فکر می‌کردم آقا در مجلس‌اند و من بی‌ادبی است که اینجا نشسته‌ام و دارم حرف می‌زنم و جداً یک چنین حالی داشتم و همه هم متوجه این معنا بودند و لذا تشرفات زیادی هم در مجلس واقع شد و در عین حال، من در همان چند دقیقه‌ای که بیرون رفتم و برگشتم، یک چند نفر که به من التماس دعا می‌گفتند، برای همین مسائل آخروی، مسائل دنیایی، مسائل مادی، التماس دعا می‌گفتند. خیلی به خدا قسم ما غافل هستیم. غفلت خیلی ما را گرفته. اگر یک مقدار جیب ما خالی شود مصیبت عظمایی، متوجه ما می‌شود، اما حالا از نظر معنوی و روحی و محبت به امام زمان و ذات اقدس پروردگار و مجاهدت نفس، هر چه دست‌مان خالی باشد، به هیچ وجه برای ما اهمیت ندارد. آجیل ما کوک باشد، سفرمان رنگین باشد، جیب‌مان پر پول باشد، حالا هر چه می‌خواهد باشد.

اجتماع ما هم همینطور است، اگر یک ثروتمندی را انسان ببیند، خیال می‌کند تمام شخصیت انسانی را دیده که روایت دارد اگر به یک ثروتمند، انسان برای ثروتش سلام کند، بعضی روایات دارد ثلث و بعضی روایات دارد نصف دینش از بین رفته و همینطور است در مقابل قدرتمندان. قدرتمندانی که این‌ها را به قدرت، انسان احترام کند، قسمتی از دینش از دستش رفته. باید انسان فقط و فقط در مقابل یک فرد! یک شخص! از افراد بشر احترام کند و آن کسی است که دارای تقوا باشد. «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» شخص عالم هم، به این جهت که باتقواست ارزش دارد. یکی از واجباتی که انسان باید حتماً به آن عمل کند، تحصیل علم و دانش الهی است.

شخصی که علم و دانش الهی دارد مورد احترام است که «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»[3] «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ»[4] آیا کسی که می‌داند با کسی که نمی‌داند مساوی است؟ نه. خدای تعالی برای علما و دانشمندان یک رأفت و مقامی قائل است، این هم در حقیقت یک شعبه‌ای از تقوا است و الا یک نفر مورد احترام باید واقع باشد و آن هم متقی است. حتی اگر به سادات احترام می‌کنید به خاطر تقوا است، شما می‌گویید: ساداتی را که تقوا ندارند چطور؟ می‌گوییم: به خاطر تقوای جدشان، رسول الله است. در باب محبت، این را آقایان بدانند که محبت به ذات طرف، غالباً امکان پذیر نیست. شما اگر وارد حرم حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) شوید اظهار محبت به خود حضرت کردن، میسر برای شما نیست. اگر شما خواستید خودتان را یک نفر محب شدید الحب، نشان دهید چه می‌کنید؟ در صحن را می‌بوسید، در حرم را می‌بوسید، ضریح را می‌بوسید، قبر مطهر را می‌بوسید، خاک حرم را می‌بوسید. هیچ یک از این‌ها امام رضا نیست. این‌ها متعلقات حضرت موسی الرضا است، وابستۀ به حضرت رضا است.

همینطور اگر انسان، پیغمبر اکرم که اول باتقوای، عالم خلقت است اگر بخواهد به این باتقواترین عالم خلقت اظهار محبت کند، طبعاً باید نسبت به فرزندانش، که «كُلُ‏ حَسَبٍ‏ وَ نَسَبٍ‏ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَة مَا خَلَا حَسَبِي وَ نَسَبِي»[5] هر حسب و نسبی، بالأخره تا روز قیامت قطع می‌شود. چه بسا هر یک از شما، یکی از اجدادتان، از اجداد دورتان، یک نفر عالم، یا یک باتقوا، یک فرد مورد احترام بوده. بعضی از افراد هم هستند یک پشت، دو پشت، فرزندان این‌ها به خاطر پدرشان، مورد احترام واقع می‌شوند. بعضی‌ها هستند ده پشت، بیست پشت، مثلاً هنوز که هست بنی‌اسد در کربلا، به خاطر عمل خوبی که اجدادشان کرده‌اند که بدن مطهر حضرت سیدالشهداء را به خاک سپردند، در خدمت امام سجاد، هنوز بنی‌اسد، مورد احترام هستند با اینکه شاید سی پشت فاصله شده، اما بالأخره یک وقتی در این دنیا، این نسب قطع می‌شود.

فرزند یک مرجع تقلید، بعد از دو سه پشت یا سه چهار پشت، بالأخره قطع می‌شود. دیگر یک فرد عادی می‌شود. فرزندان شاهان جهان همینطور هستند. الآن فرزندان قاجاریه هستند ولیکن کسی دیگر به آن‌ها اعتنایی نمی‌کند قطع شده، این حسب و نسب است. هر چه شخص، شخصیتش بالاتر باشد، حسب و نسبش، دیرتر قطع می‌شود، هر چه ارزش وجودی او بیشتر بود، حسب و نسبش، دیرتر قطع می‌شود تا می‌رسد به رسول اکرم و علی ابن ابیطالب و فاطمۀ زهرا. چون این‌ها شخصیت‌شان از همه بیشتر است این حسب و نسب، همینطور تا آخر دنیا باید ادامه داشته باشد. از دنیا هم رد می‌شود چون حسب و نسب خیلی با عظمت است، به عالم برزخ می‌رود، از عالم برزخ هم رد می‌شود به قیامت می‌رود، از قیامت هم رد می‌شود به بهشت می‌رود.

در روز قیامت، از خصوصیات روز قیامت این است که هیچ حسب و نسبی دیگر در آنجا نمانده، چون هر چه بود قطع شده. روز قیامت که می‌شود «لا أنساب بینکم» هیچ حسبی نیست. من از اولاد قاجار بودم باید بروم روی آن تخت بنشینم، نه آنجا بودی یکی دو نسل به تو احترام کردند بس است. من فرزند آیت الله مثلاً کی بودم، در دنیا احترامت کردند مقلدین آن مرجع تقلید تو را احترام کردند که دیگر اینجا قطع شده. تنها حسب و نسبی که، آن هم به خاطر اینکه، عظمت تقوای رسول اکرم است! یعنی اگر ده تا، هزار تا حتی عالم واسطه می‌شد، این حسب و نسب همینطور رد می‌شد تا آخر می‌رفت. به جهت اینکه هر چه یک مرجع تقلید چقدر در مقابل امام و پیغمبر ارزش دارد؟ هیچی. حسب و نسبش هم، همینطور است.

حضرت موسی در مناجات‌هایش با پروردگار عرض کرد: که خدایا هیچ اصحابی، هیچ امتی را بهتر از امت من قرار دادی؟ که من السلوی برای آن‌ها نازل کرده‌ای و دریا را برای آن‌ها شکافته‌ای و آن همه محبت به آن‌ها کردی که خدا در قرآن می‌فرماید: به بنی اسرائیل «فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ»[6] بر تمام عوالم وجود زمان خودشان، این‌ها را خدای تعالی فضیلت داده. خدای تعالی فرمود: مگر نمی‌دانی که امت پیغمبر، افضل از امت تو هستند. آیا هیچ فرزندانی را بهتر از فرزندان من قرار دادی؟ مگر نمی‌دانی فرزندان پیغمبر، برتر از فرزندان تو هستند. هیچ پیغمبری را بهتر از من قرار دادی؟ همان مقداری که بین تو و رسول اکرم فاصله هست، خلاصۀ روایت این را می‌گوید: همان مقدار بین امت تو و امت پیغمبر اکرم فاصله هست، بین فرزندان تو و فرزدان پیغمبر فاصله هست. این را بدان! به جهت اینکه پیغمبر خودش که معلوم است چقدر برتر از حضرت موسی است، حضرت موسی کلیم، درست است پیغمبر اولوالعزم است ولی یک قطرۀ کوچکی از اقیانوس عظمت رسول اکرم و ائمۀ اطهار (علیهم السلام) است.

بنابراین امت پیغمبر اکرم هم، هر چه حالا بنی اسرائیل فضیلت داشته باشد، آن‌ها یک قطره در مقابل اقیانوس اهمیت، پیغمبر اکرم هستند و همینطور فرزندانش. بنابراین این معنای «كُلُ‏ حَسَبٍ‏ وَ نَسَبٍ‏ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيَامَة مَا خَلَا حَسَبِي وَ نَسَبِي» الآن فرزندان حضرت موسی دیگر معلوم نیست قطع شده. فرزندان حضرت ابراهیم اگر پیغمبر اکرم و علی ابن ابیطالب، در میان آن‌ها نبود قطع شده بود و همینطور علما، بزرگان، انبیاء بزرگ، اوصیاء انبیاء همینطور هستند. بنابراین اگر گفته می‌شود که به سادات احترام کنید، تازه به خاطر تقوا است، تقوای چه کسی؟ تقوای پدرشان.

من بعضی از اساتیدم را، فرزندانشان را هم، ممکن است بیسوادتر از من باشند و هم از نظر تقوا و هم از همه جهات. ولی الآن به خاطر اینکه، این شخص پدر این، استاد من بوده، من احترام‌شان می‌کنم، به خاطر انتسابش. پس تنها یک چیز در این عالم، احترام دارد یک فرد احترام دارد و آن کسی است که تقوا داشته باشد. کسی است که بندۀ خدا باشد. در راه حق قرار گرفته باشد. در صراط مستقیم باشد، با نفسش جهاد کرده باشد و نفسش را رام کرده باشد. نفس ما غالباً رام نیست یک اسب سرکشی است. شما اسب سوارها را دیدید، یا خودتان هم شاید اسب سواری کرده باشید. یک وقت شخصی سوار اسب می‌شود اسب او را بر می‌دارد می‌برد، هیچ اختیاری از خودش ندارد و گاهی اسب اصلاً نمی‌گذارد سوارش شود. اسب وحشی، یک جفتک می‌زند شما را از اسب آن طرف می‌پراند، شما را می‌کشد، همان جلسۀ اول، مهمان مرحلۀ اول. اگر هم یک وقت اسبی که سوارش شده را بالأخره شیطان یک مدتی سوارش شده، رفقا سوارش شدند، حالا شما هم می‌خواهید سوار شوید بر می‌دارید سوار می‌شوید و شما ضعیف هستید و شما را بر می‌دارد می‌برد.

یک اسبی در دهات مشهد بود به ما دادند که ما سوار شویم، ما هم سوار شدیم می‌خواستیم برویم اینجا، از اینطرف می‌رفت. هر کاری کردیم او راه خودش را گرفت و رفت، معلوم شد که طرف آخورش می‌رود. رفت طرف آخور و ما را از رفقا دور انداخت. گاهی می‌شود این نفس امارۀ انسان، انسان را بر می‌دارد طرف آخور خودش می‌برد. می‌فهمید چه می‌گویم؟ اسب حسابی نیست، تو سوار کار نیستی، تو بالایی او پایین است و آن کسی که پایین است اختیار تو را دارد نه تو اختیار او را داشته باشی و الا آدم چرا؟ مگر مریض است هیچ کاری که خوشمزگی هم ندارد و هیچ لذتی هم ندارد، گناه هم هست آدم کند؟ خیلی از گناهان هست که اصلاً اصرار کن.

یک نفر در آن زمان که مشروبات الکلی که در ایران زیاد بود، می‌گفت: من جوان بودم مشروبات را ترک کردم علتش هم این شد: ما یک مقداری مشروبات مختلف برداشته بودیم، اسمش را نمی‌دانم، اسم عرق را شنیدم. خدمت‌تان عرض شود برداشتیم خارج از شهر بردیم یک مقدار کباب و این‌ها بردیم و زغالی درست کردیم و کبابی راه انداختیم، بوی کباب که بلند شد، یک نفر از این کوه پایین آمد، چوپانی چیزی بود، ایستاد دید بوی کباب خیلی نگهش داشت، ما هم یک سیخ کباب به او دادیم خورد و باز هم ایستاده بود، گفتم: چرا ایستادی؟ گفت: راستش این است که یک گوشۀ دل ما را بیشتر این کباب نگرفت، یک مقدار بیشتر بده. هر کسی از این کباب می‌خورد باید از این مشروبات هم باید بخورد، این‌ها با هم هستند این مزۀ آن است. گفت: باشد. اگر باید حتماً خورد ما هم می‌خوریم.

گفت: یک گیلاس برای او مشروب ریختیم و دادیم این خورد و خیلی ناراحت شد. گفت: شما را به خدا، خدا گفته باید با این کباب‌های به این خوشمزگی، این‌ها را باید بخورید؟ ما هم نستجیر بالله گفتیم: خدا گفته. می‌گفت: شروع کرد با خدا به مناجات کردن. گفت: خدایا قربان کریمی‌ات شوم، به همان لهجۀ دهاتی گفت: قربان کریمی‌ات شوم که از جایی که دوست نداری لقمۀ خوشی از گلوی بندگانت پایین رود، با این‌ها، این را هم گفتی بخور و الا هیچ… تعبیر بدی دارد من آن را نمی‌گویم چون روی منبر هستم. مثلاً هیچ کسی چنین چیزی را نمی‌خورد. گفت: ما تکان خوردیم، گفت: واقعاً عجیب دیوانگی! گفت: چی خوردن و چی شدن و دیوانه شدن واقعاً انسان این چه چیزی است می‌خورد؟ چیز خوشمزه‌ای باشد. این برای این است که این اسب، رام نیست. شیطان هم سیخش می‌کند یک باز حالا امشب نمی‌‌دانم اینطوری آمده.

یک وقتی ما را به این دهات اطراف می‌بردند، یک پسری بود این چاروادار بود. من نمی‌دانم چه کار می‌کرد این حیوان جفت می‌زد و ما فهمیدیم که سیخگاهی دارد که ما را چند دفعه نزدیک بود از روی اسب یا همان الاغ پایین بیاندازد. یک دفعه سرمان به درخت گیر کرد و پایین افتادیم. شیطان هم همینطور است یعنی چاروادارهای این نفس امارۀ ما یک الاغ است. آن‌ها هم سیخگاهش را بلد است می‌آیند پشت این الاغ، یک جایی است در اثر پالان زخم می‌شود و چوب هم آنجا بزنند خیلی ناراحت می‌شود. سیخگاهش را بلد است آنچنان می‌تازاند به طرف بدبختی و بیچارگی و خود انسان را از روی مرکب پایین می‌اندازد که حساب ندارد. به خدا قسم! اگر اینطور است اصلاً سوار الاغ نشوید.

ما در همان سفر داشتیم می‌رفتیم، آن زمان در همین طرقبه، ماشین نبود، من هم کوچک بودم. اصلاً ترجیح دادم پیاده بروم سوار چنین الاغی، آدم نمی‌شود این بابا سیخ می‌کند آن الاغ هم که اختیارش دست خودش نیست، این وضع که نشد، حالا آقایان به خدا قسم عیناً همین است. سیخگاه آدم را، شیطان پیدا کرده، تا آدم می‌آید یک مقدار کوتاهی کند در کار حرامش، کوتاهی کند سیخ می‌زند. انسان را چنان طرف کارهای زشت، بد می‌دواند، حلال همان چیز، در اختیارش است اصلاً خوشش نمی‌آید و از حرامش خوشش می‌آید. ما از این آدم‌ها زیاد داریم که اینطور مریض هستند.

در ممالک اروپایی، در آنجایی که تمدن باصطلاح خیلی رشد کرده، می‌دانید چه کثافت کاری‌هایی در بین آن‌ها رسم است که آن مرض معلوم، در بین آن‌ها زیاد شده که امروز واقعاً اجتماع‌شان را فلج کرده. انسان اگر می‌خواهد راحت باشد، شما بحمدلله در تلویزیون زیاد می‌بینید، بیشتر برنامه‌های آن ورزشی است. دیدید یکی از برنامه‌های ورزشی، اسب‌سواری است. چقدر من کیف می‌کنم وقتی این برنامه را می‌بینم می‌گویم: ای کاش اسب ما همینطور بود، مطیع! فرمانبردار! محکم! دارای جست و خیز! جست و خیز خوب! فرمانبردار! هیچ حرفی از خودش ندارد، به خدا همین را اگر درس بگیرید چون هر چیزی را مؤمن با عبرت نگاه می‌کند.

آقا این اسب، اسب که می‌دانید دیگر اسم دارد، اسبی است که در شاید یک مملکت معروف باشد، این اسب چه است؟ اسمش را هم می‌گویند. این اسب بسیار خوبی است! این سوار شده، قد و قامت بسیار عالی! گردن کشیده! پشت تخت! پاها چه! حالا خصوصیات اسب را من زیاد بلد نیستم، ولی تمام صفات یک اسب خوب را دارد. انقدر هم این حیوان مطیع است، در عین اینکه، این همه پر قدرت است و این همه جست‌وخیزش خوب است، که آمده اینجا، یک دیوار کوتاه دو سه متری جلویش کشیدند، این طرفش هم باز است آن طرفش هم باز است، این می‌خواهد از اینجا بپرد و آنطرف می‌پرد، هیچ وقت هم به صاحبش اعتراض نمی‌کند که راه صاف اینطرف هست چرا من باید از این بالا بپرم؟ هیچ وقت دیدید اعتراض کند؟ نه. از آن طرف من بروم؟ نه. نمی‌فهمد که حتی چرا می‌گوید از این طرف بپر، او که نمی‌فهمد ولی مطیع است.

ما در مقابل صاحب‌مان، روح‌مان یک چنین اطاعتی داشته باشیم تا لااقل نام‌مان را در زمرۀ اولیاء خدا بنویسند. شما ببینید یک اسب‌سوار را چه زمانی به او جایزه می‌دهند؟ آن وقتی که تمام موانع را، اسبش رد کند، هیچ جایی هم پایش گیر نکند. حالا اگر چنین اسبی داشتیم، نفس امارۀ بالسوءتان را، اینگونه رامش کردید، تحت فرمان عقل‌تان بود، آقا چرا این کار را می‌کنی؟ عقل می‌گوید: بکن، چشم! از این دیوار چرا می‌پری؟ عقل می‌گوید. این حیوان حتی من یکدفعه دیدم، نمی‌دانم حالا در این برنامه‌ها هست یا نه؟ این حیوان پایش گیر کرد به یکی از این چوب‌هایی و موانعی که رد می‌شد، مثل این که خودش هم ناراحت شد چرا پایش گیر کرده؟ و حال اینکه جایزه را نمی‌گیرد، جایزه را آن اسب سوار می‌‌گیرد، آن بالا راحت نشسته. فقط به خاطر اینکه این اسبش، تحت فرمانش است.

بیاوریم همین معنا را در خودمان پیاده کنیم. عقل‌تان هر چه می‌گوید، دیگر نمی‌خواهد بپرسید که چرا ما باید از اینجا برویم؟ جایزه می‌گیریم. می‌گوید: روزه بگیر! می‌گوید: شب احیاء را تا صبح بیدار باش. چرا من شب را نخوابم؟ روز را بخوابم؟ همۀ مردم دنیا شب را می‌خوابند، ما چرا در شب احیاء نخوابیم؟ می‌خواهند به تو جایزه دهند، می‌خواهند قهرمانت کنند. چرا ماه رمضان را روزه بگیرم؟ می‌خواهند قهرمانت کنند. غیر از این است؟ می‌خواهند تو در کار خودت قهرمان باشی. چرا ندارد! چرا ندارد! ای کاش ما به اندازۀ آن حیوان، واقعاً رام عقل‌مان می‌بودیم، عقل سواره‌کار بود. ما الآن می‌دانید با عقل‌مان چه کاری کردیم؟ سوار شده. طبعاً هر کسی عقل دارد، سوار شده. این اولاً تحت اختیار، عقل نیستیم. آقا چرا این کار را کردی؟ دلم خواست. شیطان مرا برد، از آن طرف، خودمان تحت فرمان عقل نیستیم، از آن طرف هم، شیطان هم سیخگاه را پیدا کرده و سیخ می‌زند، راه باطل را هم جلویمان گذاشته، یک مشت علف هم آنجا ریخته، یکی دو سه دفعه هم به ما علف داده. خدا قسمت‌تان نکند که سوار الاغ یا اسبی شوید که اختیار دست خودش باشد. شما را می‌برد داخل گودال‌ها می‌اندازد.

همۀ همت انبیاء و اولیاء آقایان! به خدا قسم این بود که این نفس امارۀ بالسوء ما را، رامش کنند. طرز رام کردن هم این است که یک دفعه شما بپرید بالای آن، بگیرید. شما یک اسب وحشی را بپرید روی آن، او زورش بیشتر از شماست. شما را روی زمین می‌اندازد و چند لگد هم روی سرتان می‌زند. راهش این است که یک ریسمان، هر طوری هست گردنش بیاندازید، کار مشکلش هم، همینجاست. شما خودت هم نمی‌‌توانی، یک نفر باید استاد باشد این ریسمان را گردنش بیاندازد. ریسمان هم باید خیلی بلند باشد! به جهت اینکه اگر نزدیک باشد باز لگد را می‌زند. یک ریسمان بسیار بلند باشد در آن سر مثلاً فرض کنید که چهل پنجاه متری، همینطور دور می‌زند، اینکه وحشی است و می‌خواهد فرار کند، ولی دایره روی این دور دور می‌کند، دائماً ریسمان را کمش کنیم، کوتاهش کنیم دائماً کم‌کم نزدیک می‌شود، می‌بیند نه انسان! انسان بدی نیست، دائماً نزدیک می‌آید، کم‌کم مهارش را دستت می‌گیری، یک مقدار هم دست به سر و کله‌اش می‌کشی آهسته سوارش می‌شوی. خیلی ملایم! این‌هایی که می‌بینید اسب‌شان لگد می‌زند و بالأخره در کار می‌گذارد و این مقدس‌هایی که زود خسته می‌شوند و نمی‌توانند کار را به پایان برسانند، این برای این است که اسب‌شان وحشی است روی اسب می‌پرند، سوارش می‌شوند و او هم به زمین می‌زند، فشار هم روی او می‌آورند. طبعاً وقتی او وحشی است انسان باید هم پایش را قرص، به دو پهلوی اسب فشار دهد و هم مهار را قرص بگیرد، رویش فشار می‌آید و او هم فشار را تحمل نمی‌کند.

ما زیاد دیدیم در دوران عمر خود، من زیاد دیدم. شاید شما هم دیده باشید، چون بحمدلله، البته حمدی ندارد، انقدر فراوان هستند هر کس می‌خواهد خوب شود اول خشکه مقدس می‌شود. داخل حرم می‌رود تا صبح مشغول است، در مجالس تا صبح مشغول است، آن وقت فرزندان‌شان هم، همین گونه می‌خواهند. ما یک وقتی با جناب حاج آقای نعمتی، حرم رفتیم. ایشان میگویم تعجب می‌کنند انقدر زود بیرون می‌آیم. حرم رفتن، انقدر تا صبح نشستن و مفاتیح را دوره کردن و بیتوته کردن و این‌ها، البته هر کسی بالأخره یک حدی دارد، خسته نباید شوید. «زر فانصرف» وقتی که وارد حرم شدید زیارت کن و بیا بیرون. نهایت یک زیارت جامعۀ کبیره بخوانید، مفصلش این است یک زیارت جامعۀ کبیره می‌خوانید یک ربع طول می‌کشد. بعد می‌آیید بالای سر دو رکعت نماز می‌خوانید این هم، دو دقیقه طول می‌کشد، بعد هم دو سه دقیقه دعا می‌خوانید، مجموع حرمت بیست دقیقه می‌شود دیگر سه چهار ساعت داخل حرم چه فایده دارد؟

اگر امام رضا خیال می‌کنی در همان محدوده هست که خودت را خیلی به امام رضا نشان دهی، این را بدان که امام رضا را کوچک کردی که گفتی در همان محدوده است، در همین جا هم شما را می‌بیند. البته یک عده هستند زوار هستند، از دیدن ضریح، از دیدن حرم، از همه چیز لذت می‌برند، ما به آن‌ها نمی‌گوییم، ما به آن‌ها که وقت‌شان را، کارشان را، شغل‌شان را، می‌گذارند آنجا و منتظر هم هستند که به کمالات روحی برسند. نه این لا خسته کننده است. عبادت زیاد خسته کننده است. هر چیزی به حد خودش باشد، آرام آرام باید این نفس اماره را رام کرد.

اول کاری ندارد یک توبه است، خیلی آسان به نفست تحمیل می‌کنی، می‌گوید: چشم، توبه می‌کنم. دیگر گناه نمی‌کنیم با توبه آدم کسی گناه نمی‌کند. نمی‌شود فرض کنید این اتاق را شما خانه‌ تکانی کردید تمیزش کردید زحمت کشیدید، چند روز معطل شدید همان روز اول یا در همان بین، این را کثیف کنید. این صحیح نیست. طبعاً انسان، گناه هم که نکرد یک چند متری این ریسمان را کشیده، بعد مراحل بعد همینطور، مراحل کمالات را جلو می‌روید وقتی به مرحلۀ جهاد با نفس می‌رسید باید طوری باشید که، بله باید پایتان را روی رکاب بگذارید و رویش بگذارید. دیگر حالا یک مقدار هم اوقاتش تلخ می‌شود، این مهم نیست یک چند روزی باید خدمتشان عرض شود که مدارا می‌کنید، یک مقداری هم دستی به سر و کله‌اش بکشید، خیلی هم سوارش نشوید. روز اول آدم نباید ده کیلومتر، بیست کیلومتر برود، حالا یک کیلومتری در خانه و این‌ها بیاورد و باز علوفه به او دهد و زندگی‌اش را مرتب کند و باز تشویقش کند و باز بارک الله به او بگوید. می‌بینیم یک اسبی می‌شود مثل اسب‌هایی که خدمت‌تان عرض شود که حالا در مسابقات شرکت می‌دهند و صاحب اسب، قهرمان سوارکاری می‌شود، این‌ها از اول که اینگونه نبودند، از اول بر فرض هم اسب نجیبی پدر و مادرش می‌دهد ولی خودش چیزی بلد نبود. کم‌کم تربیتش کردند. ما هم اگر خواستیم نفس امارۀ بالسوءمان را تربیت کنیم خیلی با مدارا، آرام جلو رویم نگویید که یک دفعه باید همۀ کارهای خوب را من انجام دهم و همۀ کارهای بد را ترک کنم، تمام صفات رذیله را از بین ببرم، تمام صفات حسنه را در خودم به وجود بیاورم و من نمونۀ مولا امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب شوم. این خوب نمی‌شود، کم‌کم و با مدارا جلو رویم.

و لذا در روایت دارد که بزرگترین پیغمبرها، آن پیغمبری بود که مدارایش با مردم بیشتر بود. یعنی مواظبت می‌کرد که مبادا این‌ها فرار کنند و پیغمبران اولولعزم هم، از همه مدارایشان بیشتر بوده و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مدارایش باز از همه بیشتر بوده، آنقدر با مردم مدارا می‌کرد که کم‌کم دیگر خدا به او فرمود: «طه * مَا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»[7] طه، یعنی ای پیغمبر! ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خودت را به مشقّت بیاندازی، انقدر خودت را به زحمت نیانداز. «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ * لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ»[8] تو یک تذکردهنده هستی، انقدر اصرار نداشته باش. «حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ»[9] یکی از صفات پیغمبر این است که حرص داشت که شما همه هدایت شوید. انقدر با مردم مدارا می‌کرد! آن هم مرد زمان پیغمبر، از نظر مکانی و از نظر زمانی! حالا در زمان پیغمبر بودند، یک مردمی که حالا این‌ها از نظر تمدن بهتر بودند، ایرانی‌ها مثلاً، رومی‌ها، این‌ها تمدن‌شان بهتر بود اما از نظر مکان، بدترین مردم، مردم جزیرة العرب بودند.

منبر افتاده بود و پیغمبرهایی که جانشین حضرت عیسی بودند مورد توجه مردم نبودند، لذا جاهلیت، کاملاً بر مردم سیطره پیدا کرده بود که آنچنان که نقل می‌شود که این‌ها اصلاً هیچ آدابی، هیچ رسومی، هیچ انسانیتی، هیچ چیزی نداشتند. اینکه می‌بینید در قرآن شریف می‌گوید: فرزندان خودشان را زیر خاک می‌کردند، دخترکشی می‌کردند این به خاطر این است که می‌خواهد نمونۀ کارهایشان را بگویند. کسی که دختر خودش را می‌کشد. چون دختر از پسر، ولو اینکه موقع تولد، ممکن است فکر جهازیه را می‌کنند و فکر گرفتاری‌های آن را می‌کنند، یک مقدار اوقات پدر و مادر تلخ شود که چرا دختر است؟ ولی وقتی متولد می‌شود و بعد از چند روزی، شیرین‌تر از پسر است. در عین حال، انقدر این‌ها پست بودند که دخترهای خودشان را زیر خاک می‌کردند. ـ صحبت‌های متفرقه ـ این معنایش این است که انقدر این‌ها بی‌عاطفه بودند و انسان نبودند که دخترش را کسی، زیر خاک می‌کند؟ آیه عجیب است! چون آیه در همان زمان، نازل شده و مردم آن زمان منکرش نیستند، نشدند، بهترین تاریخ است! یعنی در تواریخ دیگر، ممکن است بگوییم مورخ یک چیزی نوشته، دروغ نوشته، ولی این به عنوان آیۀ قرآن در میان خود آن‌ها گفته شده که اگر غیر از این بود یقین بدانید پیغمبر اکرم را به خاطر همین کلام خلاف واقع گفتنش، آن هم با آن تعصبی که آن‌ها داشتند می‌کوبیدند.

«وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنثَى»[10] وقتی به یکی از این‌ها گفته می‌شد که دختر داری «ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا» خیلی باید انسان اوقاتش تلخ شود تا صورتش سیاه شود، این خون از داخل قلبش بیاید داخل صورتش و کبود شود. «وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ»[11] از میان مردم متواری می‌شد «مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ» از بدی این خبری که به او دادند. خیلی عجیب است! ببینید چقدر این مردم پست بودند! چقدر پیغمبر باید مدارا کند تا بتواند این‌ها را درست کند، این‌ها را به مقام سلمان و ابیذر و این‌ها برساند، خیلی زحمت دارد. یک چنین اسب‌های وحشی که این گونه از وحشی‌گری رفتند درنده شدند. «وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنَ الْقَوْمِ مِن سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ».

حتی پسرهایشان را هم می‌کشتند خیال نکنید فقط دخترها را زیر خاک می‌کردند. نه! «وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ»[12] می‌گفتند: این بچه را آمده حالا انقدر حقوق‌مان است و حساب می‌کردند که این برای دو نفر است، چرا سه نفر شده؟ سه نفر را خرجش را اداره نمی‌کند هیچ، خدا ابدا! در ما هم این حرف‌ها هست، خدای نکرده. حساب می‌کنیم که این درآمد، با این زندگی درست در نمی‌آید این بچه‌ها را باید یک کاری کرد. بعد می‌رفتند فرزندانشان را می‌کشتند. که خدا فرمود: «لاَ تَقْتُلُواْ» ببینید خیلی صریح است نکشید! «أَوْلادَكُمْ» فرزندان‌تان را به خاطر ترس از فقر! «خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» ما روزی آن‌ها را می‌دهیم. آن وقت با یک چنین مردمی، پیغمبر اکرم، طوری رفتار کرد، طوری مدارا کرد! با یک چنین وحشی‌هایی مدارا می‌خواهد.

شما حتماً دیدید بعضی داخل باغ وحش می‌روند این حیوانات وحشی و درنده‌ها، با آن‌ها رام هستند. این، با آن مدارا کرده. شما بروید شیر داخل قفس، شما را می‌درد. اما آن شیربان که می‌رود نه کاری به او ندارد. یا داخل سیرک‌ها دیدید، ببر، پلنگ، شیر، این‌ها را، این‌ها به خاطر همان مدارایی است که با آن‌ها کرده، مدارا کرده. یعنی به موقع به او غذا داده، به موقع به او محبت کرده، به موقع دست به سرش کشیده و گاهی هم به موقع یک چوب به سرش زده، این هم بوده منتهی اول سیرش کرده، اول کاملاً به او مهربانی کرده، یک جا خواسته مثلاً فرض کنید یک گازی از ساقش بگیرد، یک چوبی به سرش زده که نه تو شکمت سیر است این دیگه شرارت است. تربیتش کرده و ما هم باید همین برنامه را نسبت به مردم و نسبت نفس امارۀ خودمان داشته باشیم.

ما اصلاً نفس‌مان را رها کرده ایم. نفس اماره را اصلاً رها کرده ایم. هم باید تشویق کنیم و هم باید با او مدارا کنید و هم گاهی یک چوبی به سرش بزنید، یک تنبیهی کنید. بعضی از بزرگان بودند، آخر روی محاسبه‌ای که ما هیچ به حساب نمی‌آوریم، این محاسبه خیلی در راه تزکیۀ نفس عنوان دارد. یک چوب آنجا می‌گذاشتند، می‌نشستند حساب می‌کردند از صبح که تو بلند شدی، نماز صبحت را خواندی بارک الله! بعد تعقیبات خواندی، بارک الله! بعد آنجا سر صبحانه رفتی، شروع به غیبت کردی، چوب را بر می‌داشتند یک چند تا سر خودشان می‌زدند. بفهمند! دستشان را حتی می‌سوزاندند، قضیۀ مرحوم میرداماد را شنیدید که دختر شاه عباس می‌گویند، ناصرالدین شاه! شاه عباس بوده؟ این شب داخل خیابان‌ها می‌رود و بعد می‌ترسد خانه برود بعد می‌گوید: بهترین جاها همین خانۀ همین طلبه‌ها است که حالا حداقل برای حفظ آبرویشان هم که شده، کاری انجام نمی‌دهند، بالأخره داخل اتاقی می‌رود. می‌گوید: اجازه دهید من امشب تا صبح باشم، صبح بروم. خودش می‌نشیند کتاب را می‌گذارد. آن زمان لامپ نبوده چراغ نفتی بود، به مطالعه کردن می‌نشیند و آن خانم هم آن عقب نشسته بود. او از ترس این، خوابش نمی‌برد و این هم به خاطر بودن او خوابش نمی‌برد، مطالعه می‌کرد. صبح که نزد شاه می‌رود به هر حال، هر شاهی که بوده، اصلاً قصه است معلوم نیست واقعیت داشته باشد. می‌گوید: دیشب کجا بودی؟ جای فلانی. چه شد؟ اول از یک دختر می‌پرسند تو آنجا رفتی چه شد؟ می‌گوید: این آقا داشت مطالعه می‌کرد هر چند دقیقه یک بار، یکی از انگشتانش را روی چراغ می‌گرفت می‌سوخت و عقب می‌کشید و این تمام دست‌هایش را تا صبح باندپیچی کرد. شاه آن طلبه را می‌خواهد سیدی بود. می‌گوید: چرا این کار را کردی؟ می‌گوید: چون دختر شما اینجا بود. باید حتماً بگویی. می‌گوید: من همینطور که مطالعه می‌کرد شیطان می‌آمد وسوسه می‌کرد، انگشتم را روی چراغ می‌گرفتم می‌گفتم: حرارت آتش را بچش! یک مدتی سوزش همین، من یک پارچه‌ای را می‌بستم، مرا منصرف می‌کرد، باز دو مرتبه شیطان می‌آمد. باید انسان خودش را گاهی تنبیه کند. باز شیطان می‌آمد باز همین کار را می‌کردم، خلاصه همینطور تا صبح خودمان را کنترل کردیم که می‌گویند: همان جا دخترش را به میرداماد می‌دهد و می‌شود داماد، طلبه داماد می‌شود. میر داماد از آنجا اسمش گذاشته می‌شود.

حضرت امیر (علیه السلام) برادرش عقیل را، آتش را برد. روایت دارد یک مقداری هم دستش سوخت. دست عقیل سوخت. انسان باید خودش را تنبیه کند یک مقدار این نفسش را تنبیه کند، وقتی محاسبه می‌کند، بله حالا دیگر شد! نه! چه حالا شد؟ محاسبه خیلی اهمیت دارد بنشین. من زیاد از اولیاء خدا را دیدم خیلی‌ها، همه نوع آن را هم دیدم. زنجیر کنارشان گذاشتند زدند، خودشان را شلاق زدند تو چرا امروز غیبت کردی؟ کف پایت را بگیر چند تا شلاق بخوری، خودش چند تا شلاق می‌زد. چرا امروز فحش دادی؟ چرا امروز نمی‌دانم به زن نامحرم نگاه کردی؟ و خلاصه تمام کارهای بد را، یک مقدار خودت را تنبیه کن، حسابی هم تنبیه کن تا فردا دیگر نکنی. ما رها کردیم، خدا می‌داند ما خوب‌هایمان را، بد‌هایمان را، همه را رها کردیم. شیطان هم دیگر همینطور دارد باصطلاح چهارپاداری می‌کند و همۀ ما را پیش کرده و دارد جهنم می‌برد. روز قیامت هم که می‌شود می‌گوید: خدایا این‌ها خودشان پشت سر من آمدند، من نگفتم بیا! نه من پیغمبری داشتم، نه کتابی داشتم روی هیچ منبری از من تبلیغ نکردند، همه مرا ملعون و بد می‌دانستند چرا این پشت سر من راه افتاد؟ پشت سر دستورات تو، که هم کتاب داشتی و هم یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر داشتی و همه جا هم تعریف از تو می‌کردند، مدح تو را می‌کردند، چرا پشت سر تو راه نیافتادند؟ این معلوم است خودش، در ذاتش خرده شیشه دارد.

خدایا به آبروی خاندان عصمت و طهارت، ما را از این خواب غفلت بیرون بیاور. خیلی غافل هستیم! خیلی غافل هستیم! خدایا به آبروی خاندان عصمت و طهارت، ما را از شیطان نجات مرحمت فرما. از اذیت‌های شیطان ما را نجات مرحمت فرما. خدایا نفس امارۀ بالسوء ما را، نفس مطمئنه و راضیه و مرضیه قرار بده.

 



[1]. نبأ، آیات 1 و2.

[2]. اقبال الإعمال (ط ـ القدیمة)، ج 1، ص 9.

[3]. زمر، آیه 9.

[4]. مجادله، آیه 11.

[5]. بحارالأنوار، ج 42، آیه 97.

[6]. بقره، آیه 122.

[7]. طه، آیات 1 و 2.

[8]. غاشیه، آیات 21 و 22.

[9]. توبه، آیه 128.

[10]. نحل، آیه 58.

[11]. نحل، آیه 59.

[12]. اسراء، آیه 31.

۱۰ رمضان ۱۴۱۴ قمری – اهمیت دعاء ندبه و مناجات

اهمیت دعای ندبه و مناجات/ ۱۰ رمضان ۱۴۱۴

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله و الصلاة و السلام علي رسول‌الله و علي آله آلِ الله لا سيما علي بقية‌الله رُوحي و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين»

شب جمعه است، شب دعا است، شب ارتباط با خدا است. يك مطلبي را درباره دعا عرض كنم كه در اين ماه دعاهاي زيادي وارد است، به خصوص شب و روز جمعه، در ضمنِ روايات به دعا خيلي اهميت داده شده است. در قرآن هم خداي تعالي يك مقدار، يك تعدادي دعا به ما تعليم داده است و ما را زياد تشويق به دعا كرده است. آن مطلبي كه درباره دعا بايد عرض كنم اين است كه دعاها به طور كلي علاوه بر آنكه ارتباط ما را با ذات مقدس پروردگار برقرار مي‌كند و بالأخره دوتا دوست وقتي مي‌خواهند با يكديگر اظهار دوستي بكنند بايد با هم حرفي بزنند، ولو حرفي نداشته باشند، علاوه بر اين كلي از معارف اسلام را خاندان عصمت و طهارت به وسيله دعا به ما تعليم دادند. خداشناسي آن‌طوري كه از مضامين دعاها به دست مي‌آيد، شايد از هيچ كتاب علمي و فلسفي و حتي كتب بسيار پرارزشي كه دانشمندان مثل علامه حلّي نوشته است، آن‌طور معارف و خداشناسي به دست نيايد. يكي از دانشمندان غير مسلمان درباره صحيفه سجاديه مي‌گويد: اگر فقط همين صحيفه سجاديه در بين مردم مسلمان پياده بشود، تمام معارف پياده شده است و حقايق را مردم درك كردند. از باب نمونه مثال به يك جريان مي‌زند، مي‌گويد: امام سجاد در ضمن دعا و يا نفرين به كفار و آن‌هايي كه مي‌خواهند به اسلام و دين اسلام و مملكت اسلامي خيانت كنند مي‌فرمايد: «اللَّهُمَّ وَ امْزُجْ مِيَاهَهُمْ بِالْوَبَاءِ»[1] خدايا ممزوج كن، مخلوط كن آب اين‌ها را به وبا. اين دانشمند توضيح مي‌دهد، از نظر لغت عرب ممزوج كردن با مخلوط كردن فرق دارد. وقتي چيزي با چيزي ممزوج مي‌شود، نمي‌شود آن را از هم جدا كرد. مثلاً فرض كنيد اگر شما شير را با شيره قاطي كرديد نمي‌توانيد آن‌ها را جدا كنيد،‌ اين را ممزوج مي‌گويند. اما اگر نخود و لوبيا را با هم قاطي كرديد اين مخلوط مي‌شود. ماها اين الفاظ را غلط استعمال مي‌كنيم ولي عرب نه، دقيق است. اگر نخود و لوبيا با هم قاطي شد مخلوط مي‌شود اما اگر مثلاً شير و ماست، شير و شيره با هم قاطي شد اين را ممزوج مي‌گويند،‌ آن‌ها نمي‌شود را از هم جدا كرد. در اين‌جا امام (عليه الصلاة‌ و السلام ) اولاً فرموده است: «وَ امْزُجْ مِيَاهَهُمْ بِالْوَبَاءِ» ممزوج كن، يعني قابل جدا كردن نباشد. آبي كه آلوده به وبا شد ديگر نمي‌شود اين را تصفيه كرد. نمي‌شود ميكروب وبا را از آب گرفت، اين آب قابل استفاده نيست، اما چرا، اگر آب با گِل قاطي شد اين را مي‌شود از هم جدا كرد. ما در سفري از نجف اشرف پياده به كربلا مي‌رفتيم –آن وقتي كه نجف بوديم- يك كاري براي طلاب نجف بود كه شب‌هاي زيارتي مي‌رفتند كربلا براي زيارت آن هم پياده. راه پياده كربلا از كنار شط فرات بود، شط فرات هم در بهار و در زمستان آن‌چنان گِل‌آلود مي‌شود كه حتي كف دست را انسان نمي‌بيند، برخلاف اسم آن، آب فرات يعني آب زلال، آب بدون آلودگي، ولي اين آب آن‌چنان نافرات كه چه عرض كنم. ما هم راهي نداشتيم جز اينكه از همين آب استفاده كنيم. به ياد دارم دوستان زمه تهيه كرده بودند…، زمه مي‌دانيد چيست؟ بعضي‌ها مي‌دانند، بعضي‌ها نمي‌دانند -آن‌هايي كه مي‌دانند به آن‌هايي كه نمي‌دانند بگويند -زمه را روي آب مي‌ماليديم، فوراً گِل‌ها تَه مي‌نشست، آب زلال باقي مي‌ماند- اين هم يك كاري فني كه ياد شما دادم- اين‌جا مي‌بينيد كه گِل و لاي به اصطلاح، با آب مخلوط شده است، مي‌شود آن را از هم جدا كرد، اما شما همين زمه را در آبي كه به وبا آلوده شده است بگذاريد، نمي‌توانيد آن‌ها را جدا كنيد «اللَّهُمَّ وَ امْزُجْ مِيَاهَهُمْ بِالْوَبَاءِ» ممزوج كن، كه غير قابل جدا شدن باشد. بعد اين دانشمند مي‌گويد: اگر امام سجاد مي‌گفت: خدايا طاعون را با آب اين‌ها مخلوط كن، ما مي‌گفتيم امام سجاد از ميكروب و ميكروب‌شناسي و توسعه ميكروب و شيوع ميكروب و راه به اصطلاح شيوع ميكروب چيزي وارد نبوده است، چون طاعون به وسيله -البته يك وسيله آن اين است- موش‌ها انتقال پيدا مي‌كند، اما مهمترين و بيشترين چيزي كه وبا را پخش مي‌كند و سرايت مي‌دهد آب است و امام سجاد در عين اينكه دارد دعا مي‌كند، متوجه ميكروب وبا بوده است، كيفيت سرايت آن را متوجه بوده است و در عين حال دارد با خدا هم صحبت مي‌كند. ببينيد اين دانشمند مي‌گويد: اگر هيچ چيز بر حقانيت اسلام دليل نبود جز همين توجه ائمه و پيشوايان دين بر حقايقي كه آن روز كشف نشده بود. شايد مدت زماني كه اساساً ميكروب كشف شده است حدوداً ۱۰۰ سال، ۱۲۰ سال بيشتر نمي‌گذرد، اما امام سجاد در ۱۳۰۰ سال قبل اين جمله را فرموده است. علاوه بر اينكه دعاها معارف حقه را به انسان تعليم مي‌دهد حتي به اين گونه از نكات هم اشاره فرموده است. اين مطلب را كه عرض مي‌كنم إن‌شاءالله براي اين است كه بيشتر دقت در اين دعاها بكنيد. همين دعاي افتتاحي كه شب‌هاي ماه رمضان خوانده مي‌شود، كلي از معارف معنوي و معارف واقعي و حقيقي را براي ما بيان مي‌كند. زيارت‌ها همين‌طور است، زيارت‌هاي ائمه (عليهم الصلاة و السلام) ما را امام‌شناس و خداشناس و پيغمبرشناس مي‌كند.

يك وقتي براي شما ـ شايد تازگي نبوده است – شرح دادم كه ترتيبي كه براي زيارت حضرت اميرالمؤمنين (عليه الصلاة و السلام) هست انسان را به يك حقايقي مي‌رساند كه كمتر انسان به غير از اين به آن حقايق مي‌رسد. زيارت اميرالمؤمنين آدابي دارد كه حتي زيارت پيغمبر اين آداب را ندارد، چرا؟ به خاطر اينكه اثبات علي بن ابيطالب، تثبيت او، اهميت او در اسلام بيشتر از اثبات و تثبيت خود پيغمبر اكرم دارد. مردم با علي بن ابيطالب و با مقام باعظمت آن حضرت بيشتر مُعاندت مي‌كردند تا با خود پيغمبر. لذا وقتي كسي مي‌خواهد وارد نجف بشود، در كنار خندق كوفه كه در حقيقت به اصطلاح قديم سور و ديوار دور شهر نجف اشرف بوده است، آن‌جا دعا وارد شده است، دعايي بايد انسان بخواند كه يك حال و توجهي به پروردگار پيدا بكند، وارد شهر نجف بشود. شما در مشهد هستيد، براي زيارت علي بن موسي الرضا اطراف دروازه‌هاي مشهد، ولو اينكه حالا اگر هم مي‌بود…، متأسفانه مشهد ما آنقدر حال ندارد كه زوّار را متوجه مقام مقدس علي بن موسي الرضا بكند اين كارها نمي‌دانم دست كيست، شهردار، دست استاندار، دست هر كسي هست، متوجه مي‌شدند كه درهاي ورودي به مشهد را يك طاق نصرت دائمي مي‌زدند، آن بالا مي نوشتند: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا» يك علامتي از ورود به مشهد،‌كه خود اين‌ها تأثير فوق‌العاده‌اي در روحيه زوّار دارد، شماها به ياد نداريد -آثار آن الآن هم هست- ولي ما خوب به ياد داريم و شايد وسيله مسافرت هم فقط اتوبوس بود، از طرف نيشابور هم يك راه بيشتر به طرف مشهد نبود، آن طرف جاده قوچان آن وقت‌ها باز نشده بود. مي‌رسيدند به تپه سلام، يك بلندي‌اي بود، اولين دفعه‌اي كه شهر مشهد ديده مي‌شد. آقا يك حالي پيدا مي‌كردند، اولاً راه زيادي آمده بودند، خسته شده بودند، انتظار كشيده بودند، جاده‌هاي قديم بدون آسفالت را آمده بودند،‌ ماشين‌هاي درهم شكسته قديم را سوار شده بودند. اين‌جا راننده آن‌ها را پياده مي‌كرد، اين‌جا نگاه كنيد گنبد مطهر علي بن موسي الرضا، آقا مردم اشك مي‌ريختند. من مكرر ديده بودم كه در همان‌جا بعضي‌ها از بس كه گريه مي‌كردند غش مي‌كردند و راننده هم از اين موقعيت استفاده مي‌كرد و مي‌گفت: بايد گنبدنما بدهيد، اسم آن هم گنبدنما بود، مردم هم پول مي‌دادند و با يك معنويت و يك روحانيتي وارد مشهد مي‌شدند. حالا انسان سوار هواپيما شده است، كسي كه اولين دفعه مشهد او است، از داخل پنجره هواپيما آن گنبد است، آن گنبد است؟ خيلي خوب آن گنبد است. ما كه اين بالا هستيم و امام رضا هم كه آن پايين است، بسيار خوب، عجب شهر مشهد آن زيبايي…، اگر شب باشد چراغ‌هاي مشهد بيشتر از گنبد علي بن موسي الرضا…، اثرات معنوي هم اگر كسي در راه داشته است، نه خسته شده است، نه انتظاري كشيده است، هيچ، مي‌آيد وارد مشهد مي‌شود. بعد هم اول مي‌رود يك جايي پيدا مي‌كند، در يك هتلي، آرامشي، راحتي، هيچ، هتل در مشهد با مثلاً هتل در رامسر براي او فرقي ندارد، بعد هم حالا مشهد آمده است، مي‌رود حرم، دست‌ها را به كمر مي‌زند اول آن بالاها را نگاه مي‌كند، كدام پادشاه به اين‌جا شمشير هديه داده است، كدام شخص اين ضريح را ساخته است و از اين حرف‌ها مي‌زند. اگر لااقل راه ورودي فرودگاه، راه ورودي قطار، راه ورودي اتوبوس را يك چيزي بگذارند، بارك‌الله به اين نيشابوري‌ها، وقت ورود به نيشابور، آن بالا آن‌جا نوشتند: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا عَلِيَّ بْنَ مُوسَى الرِّضَا» يك اشاره‌اي به اين ‌كردند و فكر نكنيد اين كارها لازم نيست، خير لازم است، خداي تعالي براي خانه خود اين كارها را كرده است، مي‌خواهم بگويم نمونه دارد. خانه كعبه و مسجدالحرام اگر هر چه ارزش داشته باشد تازه به خاطر اين است كه دو سه روزي علي بن ابيطالب در آن‌جا مهمان بوده است و اين‌جا مرقد مطهر علي بن موسي الرضا است. مي‌دانيد خدا چه كار كرده است؟ از چهار طرف يك حريمي براي مكه قائل شده است. هنوز وارد مكه نشديد يك تابلو مي‌بينيد در درِ دروازه مكه با فاصله‌اي كه هر چقدر هم شهر مكه بزرگ بشود به آن‌جاها نمي‌رسد، اين تابلو خورده است كه مشركين نجس هستند، نزديك مسجدالحرام نشويد، اين يك اعلام است. اعلاميه دوم اينكه اين مسجد بيت‌الحرام است، كسي بدون ‌احرام وارد نشود، خيلي عجيب است، يعني لباس خود را بايد بكَني، همه چيز را بايد بكَني. هر دفعه كه شما وارد مكه مي‌شويد بايد مُحرِم وارد بشويد، مگر كساني كه به اصطلاح خانه‌ آن‌ها در مكه است و رفت و آمد معمولي دارند، وإلّا از راه دور بايد هر دفعه‌اي كه انسان وارد مي‌شود ولو در سال صد مرتبه هم وارد بشود بايد اِحرام ببندد، با اِحرام وارد خانه خدا و مكه بشود. آن‌وقت در شهر مكه مگر اجازه مي‌دهند «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ»[2] حتي گياه خانه‌رو، گياه مكه را نبايد بكَنيد. حيواني آن‌جا نكشيد، همه در امن هستند، اين تشريفات را خدا براي خانه انتسابي خود كه به خاطر توحيد بنا گذاشته شده است انجام داده است، آن‌وقت به خاطر حقيقت كعبه، حقيقت ولايت، حقيقت توحيد اين‌جا ما هيچ چيز قائل نيستيم و واقعاً علي بن موسي الرضا در…، شما وارد هر شهري از اين شهرهاي ايران بشويد همين طور است كه اين‌جا وارد مي‌شويد. از اين طرف قوچان شما وارد بشويد، چه موقع مي‌فهميد وارد مشهد شديد؟ تابلوي مشهد…، حتي يك كلمه مشهد مقدس هم ننوشته‌اند، مشهد، وارد قوچان هم بشويد نوشته است قوچان، وارد بجنورد هم بشويد نوشته است بجنورد، و اين جاي تأسف است و إن‌شاءالله اميدواريم كه يك توجهي به اين جهت بشود و خود مشهد يك مركز بسيار مهمي است. رواياتي كه درباره اين سرزمين از خاندان عصمت و طهارت رسيده است شايد براي خود مسجدالحرام و خود مكه نرسيده باشد. «بَيْنَ جَبَلَيْ طُوسَ»[3] از آن كوه…، از اين كوه‌هاي هزار مسجد تا اين كوه‌هاي خلج «بَيْنَ جَبَلَيْ طُوسَ» آن هم طوس را گفته است، طوس تقريباً در بيست كيلومتري مشهد است، بايد تا دامنه قوچان را شامل بشود «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ» باغي از باغ‌هاي بهشت است، زمين آن زمين بهشت است، باغي از باغ‌هاي بهشت است «رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ» آن‌وقت ما براي اين بهشت نه دري قائل هستيم، نه دروازه‌اي قائل هستيم، نه احترامي قائل هستيم،‌ إن‌شاءالله حالا از اين مطلب بگذريم، درباره نجف هم خداي تعالي يك توجه خاصي دارد. وقتي كه وارد شهر نجف مي‌شويد دعا بخوانيد، چون ما مدتي نجف بوديم آن دعاهاي ورود به شهر و اين‌ها را من حفظ نكردم، چون گاهي مي‌شد، ولي درِ صحن، درِ صحن مطهر علي بن ابيطالب بايد بگوييد «اللَّهُمَّ لِبَابِكَ وَقَفْتُ»[4] خدايا درِ خانه تو ايستادم. خيلي عجيب است، صحن علي بن ابيطالب خانه خدا است. درِ صحن، درِ خانه خدا است «لِبَابِكَ وَقَفْتُ» درِ رواق پيغمبر را زيارت كنيد، مي‌دانيد معناي اين چيست؟ معناي آن اين است كه «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»[5] خدايا خود را به من بشناسان تا پيغمبر تو را بشناسم. «فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ» گاهي انسان بايد از آن بالا شروع كند و به پايين بيايد. «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَبِيَّكَ» خدايا پيغمبر خود را به من بشناسان «فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَبِيَّكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ» از درِ صحن كه مي‌آييد اول خدا، بعد پيغمبر، بعد «السَّلَامُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ» سلام بر امير مؤمنان،‌ اين كلمه بسيار پرارزش است، امير مؤمنان است، از مؤمنين خودِ ائمه هستند، امير آن‌ها علي بن ابيطالب است. علي بن ابيطالب حتي امير امام زمان هم هست، امير امام حسن است، امير امام حسين است، امير ائمه است، ابوالأئمه. خدا قسمت كند برويم در كنار قبر او بايستيم، به خدا قسم يك عظمتي، يك ابهتي، در عين اينكه انسان از اين همه عظمت يك خشيتي در قلب خود پيدا مي‌كند ولي يك فرح عجيبي هم در دل خود پيدا مي‌كند. اين زيارت‌هايي كه هست همه آن تعليم معارف حقه است. در زيارت جامعه…، همين امروز به يكي از دوستان عرض مي‌كردم كه زيارت جامعه را اگر كسي خوب بفهمد، خوب امام‌شناس است، حتي يك جملاتي دارد كه بايد براي كنترل آن كه انسان غلوّ نكند صد مرتبه قبل از زيارت جامعه بگويد «اللَّهُ أَكْبَرُ» خدا را در نظر بگيرد، كبريائت ذات اقدس پروردگار را منظور كند، بعد وارد حرم بشود. چون مي‌گوييم «إِنْ ذُكِرَ الْخَيْرُ»[6] اي خاندان عصمت هر جاي عالم اگر اسمي از خيري برده بشود، هر چه، هر جاي جهان، به زبان هر كس، حتي به لسان پروردگار اگر خيري ذكر بشود شما اول آن هستيد، شما آخر آن هستيد، شما اصل آن هستيد، شما فرع آن هستيد. اين خيلي حرف است، اگر انسان «اللَّهُ أَكْبَرُ» نگفته باشد، انسان را به غلوّ مي‌اندازد. يكي از خيرات، خوبي‌ها وجود است، وجود. اصل وجود كه آن‌ها نيستند، اصل وجود ذات مقدس پروردگار است، پس «اللَّهُ أَكْبَرُ» خدا را كنار بگذاريم، بعد از خدا، بعد از اعتقاد وجود مقدس پروردگار كه او اصلِ اصل است، اصلُ‌الأصل است، بعد اين‌ها اصل مرحله دوم كه مخلوقات باشند، اين‌ها هستند. و مطالب ديگر در اين زيارت عظيم هست. خدا مي‌داند ما منابع پرقيمتي داريم، فرصت براي توضيح و تبيين و بيان كردن آن نيست «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ»[7] اي اهل‌بيت پيغمبر «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً»[8] خدا از روزي كه شما را خلق كرد اي اهل‌بيت پيغمبر، از آن روز اراده كرد كه آلودگي دور و بر شما نيايد، شما را پاك نگه دارد «إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» بعضي‌ها معناي اين آيه شريفه را خوب نفهميدند، مي‌گويند: مگر پيغمبر و معصومين، اين‌ها كثيف بودند كه خدا كثيفي را از اين‌ها ببرد؟ جواب آن مي‌دانيد چيست؟ جواب آن اين است كه يك رفعي داريم و يك دفعي داريم. رفع آن است كه نگذارند كثيفي به كسي برسد. مثلاً فرض كنيد يك بچه‌اي ممكن است مبتلا به يك ميكروبي بشود، به او واكسن مي‌زنند، اين‌جا از او دفع كردند. يك وقت هست كه نه، مي‌گذارند مريض بشود بعد از او رفع مي‌كنند. هر دوي آن را مي‌گويند ما مرض را از تو برديم، مرض را از تو برديم. خداي تعالي هم مي‌فرمايد: « لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» پروردگار اراده كرده است، خواسته است كه اصلاً نجسي، پليدي، پليدي روحي، پليدي ظاهري،‌ به شما متوجه نشود اي خاندان عصمت «لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ» و شما را پاك نگه دارد «لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ» آن هم نه پاكي معمولي، يك پاكي درجه يك «تَطْهيراً».

زيارت‌ها را بخوانيد، بعضي مثلاً فكر مي‌كنند زيارت خواندن زياد ضرورت ندارد، نه، همان اذن دخول، همان «بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّهِ»[9] همه اين‌ها در روح شما تأثير دارد. اين دعاها خيلي عجيب است، دعاها خدا را به انسان خوب تعليم مي‌دهد. زيارت‌ها پيغمبر و امام را به انسان معرفي مي‌كند، اين شب‌هاي پرعظمت…، بعضي دعاها هم هست كه مخلوطي از معارف خدا و معارف ائمه (عليهم السلام) است، مثل دعاي ندبه، مثل همين دعاي افتتاح، اين دعاي افتتاح از آن دعاهايي است كه هم امام را به انسان معرفي مي‌كند، هم پيغمبر را و هم انسان را با خدا مأنوس مي‌كند. دعاي ندبه هم همين‌طور است. إن‌شاءالله فردا دعاي ندبه را بخوانيد، ‌اين دعا اول شروع مي‌كند با ذات مقدس پروردگار سخن گفتن «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِيِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِيماً»[10] اين شروع به دعا است  «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا جَرَى بِهِ قَضَاؤُكَ فِي أَوْلِيَائِكَ‏» اين خيلي عجيب است، خدايا در مقابل تو خضوع مي‌كنيم، قضا و قدر تو، قضاي تو…، خدا مي‌داند كه خود اين‌ها جمله به جمله يك ساعت حرف دارد، قضاي تو، مردم طوري عمل كردند كه قضاي الهي، قضاوت الهي اين‌طوري شد كه اولياء خدا بايد اين ابتلائات را داشته باشند، براي مردم «الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ» آن‌هايي را كه خالص كردي براي خود و براي دين خود، فقط بايد براي تو كار بكنند و براي دين تو كار بكنند، ارتباطي با تو داشته باشند و ارتباطي با دين تو داشته باشند «قَضَاؤُكَ فِي أَوْلِيَائِكَ الَّذِينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِينِكَ» آن‌وقت شروع مي‌كند، حالا من نمي‌خواهم براي شما اين‌ها را ترجمه كنم، يك مقدار درباره انبياء صحبت مي‌كند، آن هم انبياء اولوالعزم. يكي را در بهشت جاي دادي براي اينكه مردم را امتحان كني، حالا اين‌ها بحث دارد، عرض كردم عجيب است اين دعاي ندبه، يا با روايات متواتره به اصطلاح تطبيق مي‌كند و يا با آيات قرآن، اين را مسلّم بدانيد. همين‌طور بحث مي‌كند و حرف مي‌زند با خدا و گِله مي‌كند و گاهي شكايت مي‌كند تا مي‌رسد به اين‌جا كه درباره پيغمبر، پيغمبر اكرم را «حَبِيبِكَ وَ نَجِيبِكَ»[11] آن حبيب خود را فرستادي، آن كسي كه «أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ» به وديعه گذاشتي علم «مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ» را تا انقضاء خلق، در وجود… «إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ» عجيب است جملات، ببينيد چقدر پيغمبر را خوب معرفي مي‌كند، بعد «فلما قضی نحبه» وقتي كه زمان او گذشت، جاي او علي بن ابيطالب نشست. «فَكَانَ كَمَا انْتَجَبْتَهُ» درباره پيغمبر مي‌گويد: «فَكَانَ كَمَا انْتَجَبْتَهُ». «سَيِّدَ مَنْ خَلَقْتَهُ» آقاي همه كساني كه تو آن‌ها را خلق كردي پيغمبر اكرم است. بعد درباره علي بن ابيطالب به قدري عالي مي‌گويد، شرح عجيبي بيان مي‌كند درباره علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) كه وقتي كه پيغمبر از دار دنيا رفت، علي بن ابيطالب را جاي خود نشاند و فرمود: «لَحْمُكَ لَحْمِي وَ دَمُكَ دَمِي وَ سِلْمُكَ سِلْمِي وَ حَرْبُكَ حَرْبِي»[12] يعني خود تو خون من است، گوشت تو گوشت من است، كسي كه در مقابل تو تسليم باشد در مقابل من تسليم است، كسي كه با تو جنگ بكند با من جنگ كرده است. «وَ الْإِيمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَكَ كَمَا خَالَطَ لَحْمِي وَ دَمِي» ايمان آن‌چنان وجود تو را گرفته است كه با خون و گوشت تو مخلوط شده است، همان‌طوري كه من اين‌طوري هستم. بعد مي‌گويد: «وَ لَوْ لَا أَنْتَ يَا عَلِيُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِي» علي اگر تو نبودي بعد از من مؤمنين شناخته نمي‌شدند. محك مؤمنين علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) است. اين حرف‌ها را همين‌طور مي‌زنيم و مي‌زنيم تا مي‌رسيم به اين‌جا كه «أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ»[13] كجا است امام حسن؟ كجا است امام حسين؟ انسان را به ياد آن ناراحتي‌هايي كه براي امام حسن و امام حسين به وجود آوردند و آن‌ها را شهيد كردند مي‌اندازد «أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ؟» فرزندان حسين كجا رفتند؟ «صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَ صَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيلِ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ أَيْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ» مثل يك كسي كه همه چيز را از دست داده است با نداشتن امام و رهبري كه در مقابل او باشد. آخر كه همه را مي‌گويد، بعد مي‌گويد: «أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ» آن الباقي امامت و هدايت و عين الهي كجا است؟ «أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ» آن‌وقت مثل كسي كه دنبال امام زمان (عليه الصلاة‌ و السلام) همه جا را دارد مي‌گردد. مي‌گويد: «أَ بِرَضْوَى»[14] بروم رضوي، در آن كوه‌هاي رضوي…، يك كوه‌هاي داغي است كه در اطراف مكه است، بروم آن‌جا بگردم «أَو غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوًى‏» من ديدم يكي از اولياء خدا اين‌جا يك توقفي مي‌كرد، مي‌گفت: آقا جان من بروم در جمكران؟ بروم در حرم علي بن موسي الرضا؟ بروم در مسجد سهله؟ كجا دنبال تو بگردم، هر جا مي‌روم تو را نمي‌بينم «أَ بِرَضْوَى أَو غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوًى» بعد مي‌گويد:‌ «عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لَا تُرَى‏» بر من خيلي سخت است من همه را ببينم و تو را نبينم. ببينيد درس عشق به انسان مي‌دهد،‌ درس محبت به انسان مي‌دهد، آنقدر مي‌گويد كه «أينَ أَينَ» به اصطلاح مي‌گويد، كجا است؟ كجا است؟ مثل اينكه يك دفعه حضرت بقية‌الله را پيدا مي‌كند. يك دفعه مي‌گويد «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي» پدر من و مادر من و جان من به قربان تو «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي لَكَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَى‏» من نمي‌خواهم درباره دعاي ندبه چيزي حالا براي شما شرح بدهم، اين دعاها بيشتر براي آن است كه معارف ما را بالا ببرد وارد شده است. بعد يك مقدار انسان با امام زمان صحبت مي‌كند، بعد مثل اينكه امام زمان (عليه الصلاة ‌و السلام) به انسان مي‌گويد: اين كارها و اين چيزي كه تو از من مي‌خواهي دست من نيست، مي‌گويد: «هَلْ إِلَيْكَ يَا ابْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَى» يك راهي هست ما با شما ملاقات كنيم؟ «هَلْ يَتَّصِلُ يَوْمُنَا مِنْكَ بِغَدِهِ فَنَحْظَى‏» وقتي اين تقاضاها را مي‌كند مثل اينكه حضرت مي‌فرمايد: كار دست من نيست، بعد باز در خانه خدا مي‌رود «اللَّهُمَّ أَنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَ الْبَلْوَى»[15] خدايا من هم متوجه هستم، امام زمان هم متوجه است كه همه كارها در دست تو است «أَنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَ الْبَلْوَى وَ إِلَيْكَ أَسْتَعْدِي فَعِنْدَكَ الْعَدْوَى وَ أَنْتَ رَبُّ الْآخِرَةِ وَ الْأُولَى » خدايا همه چيز تو هستي، توحيد محض، حالا كه همه كارها تو هستي «فَأَغِثْ يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ» اي پناه بي‌پناهان من را پناه بده «عُبَيْدَكَ الْمُبْتَلَى» ببينيد عجيب است، اي كاش دعاي ندبه را مي‌فهميديم و مي‌خوانديم. «عُبَيْدَكَ» اين بنده كوچك تو، اين بنده حقير تو، به عشق امام زمان مبتلا شده است، بيا يك كمكي به او بكن «وَ أَرِهِ سَيِّدَهُ يَا شَدِيدَ الْقُوَى‏» اين آقاي او را به او نشان بده، آدرس ايشان را به او بده، او برود ايشان را پيدا كند، آخر چه كند در بياباني سرگردان است، به خدا قسم آقايان ما چنين حالتي داريم، سرگردان «وَ أَرِهِ سَيِّدَهُ يَا شَدِيدَ الْقُوَى وَ أَزِلْ عَنْهُ بِهِ الْأَسَى وَ الْجَوَى» و اين ناراحتي‌ها را از او برطرف كن «وَ بَرِّدْ غَلِيلَهُ» اين ناراحتي او را، اين حرارتي كه در وجود او پيدا شده است، مثل تب دارد او را مي‌كشد «وَ بَرِّدْ غَلِيلَهُُ يَا مَنْ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‏» اي خدايي كه بر همه چيز مسلط هستي «وَ مَنْ إِلَيْهِ الرُّجْعَى وَ الْمُنْتَهَى» بعد انسان نگاه مي‌كند مي‌بيند، نه همه مبتلا هستند، تنها او نيست، تنها او نيست. بعد مي‌گويد: «اللَّهُمَّ وَ نَحْنُ عَبِيدُكَ» خدايا همه ما بندگان تو هستيم، تو ما را خلق كردي، همه ما بندگان تو هستيم «نَحْنُ عَبِيدُكَ التائِقُونَ إِلَى وَلِيِّكَ» بفهميم يا نفهميم همه ما طوق بندگي وليّ تو را به گردن انداختيم، ما بنده هستيم «الْمُذَكِّرِ بِكَ وَ بِنَبِيِّكَ خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلَاذاً» تا آخر كه دعا مي‌كند. شب جمعه است بد نيست دل‌ها را متوجه به همين راهي كه وارد شديم بكنيم. فكر من چيز ديگري بود كه صحبت كنم ولي همان‌طوري كه مكرر به شماها عرض كردم من وقتي منبر مي‌آيم…، گاهي هم مطالعه مي‌كنم، يك چيزي فكر مي‌كنم، ولي از خدا ضمناً مي‌خواهم هر چيزي را كه او دوست دارد ما بگوييم، ما طوطي‌صفتي باشيم و آنچه استاد ازل گفت بگو بگوييم، اگر لياقت آن را داشته باشيم، حالا اين حرف‌ها آمد، بد نيست. اين قضيه‌اي را كه يك نفر نقل مي‌كرد براي شما نقل كنم. مي‌گفت: در يك اتاقي نشسته بودم، مشغول دعاي ندبه بودم، دعاي ندبه را آقايان در جاهايي كه چيزهاي مختلف ديگر حواس‌ها را پرت مي‌كنند، نخوانيد. رفقا خيلي به من پيشنهاد مي‌كنند كه دعاي ندبه دسته‌جمعي بخوانيم، من مي‌بينم دعاي ندبه را نمي‌شود دسته‌جمعي خواند، مگر همه اهل دل باشند. فرقي هست بين دعاي كميل و دعاي ندبه، دعاي كميل براي تائبيين و آن‌هايي كه در مرحله توبه هستند هست ولي دعاي ندبه براي عشاق است، براي مرحله محبت است، بايد انسان را بسازد. اين دعا از اول آن گريه دارد تا آخر آن، نه گريه معمولي كه انسان آهسته اشك بريزد،‌ نه بايد داد بزند. ندبه يعني بلند گريه كردن. در يك مجلس دعاي ندبه، چه عرض كنم، من يك روز نگاه كردم در همان‌جا كه مي‌گويد «أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ» كه ديگر جاهاي حساس آن است ديگر «عَزِيزٌ عَلَيَّ..» در يك جايي مي‌گويد: «هَلْ مِنْ مُعِينٍ فَأُطِيلَ مَعَهُ الْعَوِيلَ وَ الْبُكَاءَ» آيا كسي هست به من كمك بكند در داد زدن و گريه كردن، كسي هست كمك…، يعني خود من ديگر خسته شدم. همان‌جاها ما مي‌ديديم كه نه يك نفر هم گريه نمي‌كند، حق هم داريم، معناي آن را نمي‌فهميم. معناي آن را بفهميد عاشق نيستيد، عاشق باشيد باز امام زمان را مي‌خواهيد كه به شما در امور مادّي كمك بكند. عاشق خود امام زمان خيلي كم است. در آن خوابي كه آن زن ديد مي‌گفت: در مسجد جمكران ديدم خيلي جمعيت است، در عالم رويا به حضرت عرض كردم: آقا حالا ديگر مسجد جمكران خيلي زياد مي‌آيند، چون سابق مسجد جمكران يك محل كوچكي بود نسبتاً، گاهي هم خود من مكرر شب آن‌جا تنها بودم، شب چهارشنبه كه اصلاً مطرح نبود، شب جمعه يك عده‌اي مي‌رفتند، ولي يك جمع خيلي كمي. حالا ماشاءالله مي‌بينيد كه شب‌هاي چهارشنبه اصلاً جا نيست، شب‌هاي جمعه كه جا نيست. گفتم: آقا خيلي مي‌آيند. حضرت فرمود: اين‌ها براي خود آمده‌اند، براي من نيامده‌اند. بيا برويم تحقيق كنيم، رسيدند به يك نفر و پرسيدند: آقا تو براي چه مسجد جمكران آمدي ؟ گفت: من قرض دارم. پس این برای قرضش آمده برای ما نیامده! تو براي چه آمدي: من هم داماد نشدم آمدم مي‌خواهم خدا وسيله دامادي ام را فراهم كند. خيلي خوب، تو براي چه آمدي؟‌ گفت: مريض هستم، گرفتار هستم، آمدم. تو؟ تو؟ تو؟ تو؟ هر كسي يك چيزي است، حضرت فرمود: ديدي، اين‌ها همه براي خود آمدند، فقط به يك نفر آن آخر حضرت رسيد، تو براي چه آمدي؟ من براي ديدن مولاي خود آمدم. گدايي در خانه مولا آمدم،‌ خضوع درِ خانه مولاي خود آمدم، عشق و محبت به مولاي خود من را اين‌جا كشانده است. حضرت فرمود: اين يك نفر را قبول داريم، به تعبير من اين همان يك نفري است كه آن‌وقت هم مي‌ماند، دعاي ندبه را انسان بايد اين‌طوري بخواند كه اين شخص مي‌گويد: من –يك شخصي بود- داشتم مي‌خواندم، در اتاق تنها نشسته بودم، شروع كردم به دعاي ندبه، مثل اينكه خدا را در اعماق وجود خود مي‌ديدم و با خدا صحبت مي‌كردم، تا رسيدم به آن‌ جايي كه مي‌گوييم: «أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ» مي‌گويد: يك سِيري براي من پيش آمد…، خدا براي همه قسمت بكند و همه شما هم داراي اين‌طور سِير‌ها هستيد منتها بعضي از شما متوجه هستيد و بعضي هم متوجه نيستيد. مسائل روحي خيلي مهم است، يعني مسائل روحي خيلي روشن هم هست، يك سِيري براي من پيش آمد، ديدم ـ چون ايشان مشهد بود ـ رفتم در حرم حضرت رضا و دارم مي‌گردم، همين‌طور كه دارم مي‌گويم: كجا است امام زمان، كه مجموعاً اين است، دارم در حرم را مي‌گردم، تمام رواق‌ها را گشتم امام زمان را پيدا نكردم. بعد رفتم كربلا، باز آن‌جا هم پيدا نكردم، حالا دارم همين كلمات را مي‌گويم، در همين مدتي كه اين كلمات را دارم مي‌گويم اين سِير را مي‌كنم، رفتم نجف، رفتم سامرا، رفتم در سرداب مطهر، رفتم مسجد جمكران، مسجد سهله، رفتم حرم پيغمبر، بقيع، ديدم كه نه، كاظمين، ديدم كه هيچ جا حضرت را پيدا نكردم. همين‌طور دارم گريه مي‌كنم و اشك مي‌ريزم و با آن سِير سريع روحي در همين مدتي كه اين كلمات را مي‌گويم: «أَيْنَ ابْنُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنُ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ ابْنُ خَدِيجَةَ الْغَرَّاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَةَ الْكُبْرَى» مي‌گويد: تا اين‌جا رسيده بودم، رفته بودم در مسجدالحرام، يك دفعه احساس كردم آقا ولي عصر را پيدا كردم. دستان خود را به در خانه كعبه زده اند، پشت ايشان به طرف من است، دارند گريه مي‌كنند، اشك مي‌ريزند، تا اسم فاطمه زهرا برده شد ـ اين هم در دعاي ندبه خيلي مهم است ـ «أَيْنَ ابْنُ النَّبِيِّ الْمُصْطَفَى وَ ابْنُ عَلِيٍّ الْمُرْتَضَى وَ ابْنُ خَدِيجَةَ الْغَرَّاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَةَ الْكُبْرَى» يك دفعه آقا را ديدم گفتم: «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي» پدر و مادر من قربان شما، من كه خود را در فراق تو كُشتم، بس كه دنبال تو گشتم «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي» جان من به قربان تو، مادر من به قربان تو، پدر من به قربان تو،‌ حالا عباي حضرت را گرفتم مدام تكان مي‌دهم «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي لَكَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَى يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ» اي پسر سادات مقرب درِ خانه خدا «يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ» مي‌گويد: مدام تكان دادم ولي حضرت مشغول دعا كردن و مناجات و انس با پروردگار و… با خداي خود دارند مناجات مي‌كنند. من مدام او را صدا مي‌زدم، بعد گفتم: جان من به قربان تو، اي پسر پيغمبر «بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي لَكَ الْوِقَاءُ وَ الْحِمَى يَا ابْنَ السَّادَةِ الْمُقَرَّبِينَ يَا ابْنَ النُّجَبَاءِ الْأَكْرَمِينَ يَا ابْنَ الْهُدَاةِ الْمَهْدِيِّينَ» يك دفعه ديدم حضرت روي خود را بگرداند، فرمود: چه مي‌گويي؟‌ گفتم: «عَزِيزٌ عَلَيَّ أَنْ أَرَى الْخَلْقَ وَ لَا تُرَى‏» آقا براي من سخت است كه همه را ببينم و تو را نبينم. آقا براي من سخت است كه با همه حرف بزنم و با تو حرف نزنم. مولاي من، بر من مشكل است كه در بين مردم راه بروم و شما نباشيد. مي‌گويد: درددل كردم، حرف زدم، گفتم: آقا مي‌شود يك ملاقاتي به ما بدهيد «هَلْ إِلَيْكَ يَا ابْنَ أَحْمَدَ سَبِيلٌ فَتُلْقَى، هَلْ يَتَّصِلُ يَوْمُنَا مِنْكَ بِعِدَةٍ فَنَحْظَى مَتَى نَرِدُ مَنَاهِلَكَ الرَّوِيَّةَ فَنَرْوَى، مَتَى ننتقع [نَنْتَفِعُ‏] مِنْ عَذْبِ مَائِكَ فَقَدْ طَالَ الصَّدَى، مَتَى نُغَادِيكَ وَ نُرَاوِحُكَ فَتُقِرَّ عُيُونَنَا، مَتَى تَرَانَا وَ نَرَاكَ» وقتي تو من را ببيني من هم تو را ببينم، روبه‌روي هم نشسته باشيم، با هم صحبت كنيم، از آن سرچشمه زلال معنويت و ولايت من استفاده كنم «قَدْ نَشَرْتَ لِوَاءَ النَّصْرِ تُرَى أَ تَرَانَا نَحُفُّ بِكَ» آقا آيا مي‌شود يك روزي همه ما دور شما نشسته باشيم و تو وسط نشسته باشي و همه به شما نگاه كنيم «أَ تَرَانَا نَحُفُّ بِكَ وَ أَنْتَ تَأمُّ الْمَلَأَ وَ قَدْ مَلَأْتَ الْأَرْضَ عَدْلًا» به وسيله تو بزرگوار تمام دنيا پر از عدل و داد بشود، چنين مي‌شود؟ مي‌گويد: وقتي كه اين‌ها را گفتم، فرمود: برو درِ خانه خدا. مي‌گويد: من هم كنار حضرت ايستادم دست به مستجار زدم، همان جايي كه خود حضرت دست زده بود، گفتم: «اللَّهُمَّ أَنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَ الْبَلْوَى» اي خدا تو هستي كه همه بلاها را از بين مي‌بري، همه كرب‌ها را «أَنْتَ كَشَّافُ الْكُرَبِ وَ الْبَلْوَى وَ إِلَيْكَ أَسْتَعْدِي فَعِنْدَكَ الْعَدْوَى» تا آخر دعاي ندبه را ديگر خواندم، به من يك وعده‌هايي داده شده كه آن‌ها را نگفت. به هر حال اميدواريم دعاي ندبه را هم اين‌طور بخوانيم، با اين توجه. در اين دعاي ندبه مي‌گويم: «أَيْنَ الطَّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِيَاءِ وَ أَبْنَاءِ الْأَنْبِيَاءِ» آن كسي كه طلب خون انبياء را مي‌كند، اولاد انبياء را مي‌كند، او كجا است؟ كجا است؟ انبياء آمدند در دنيا كشته شدند، اولاد انبياء آمدند در دنيا كشته شدند، ضعيف واقع شدند، افراد ظالم و جبار و آن‌هايي كه هيچ ارزش وجودي، حتي ارزش اينكه اسم يك انسان روي آن‌ها گذاشته بشود…، اين‌ها خوش گذراندند و از دنيا رفتند. او كه بيايد و اين‌ها را جبران مي‌كند، كجا است؟ «أَيْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلَاءَ» بزرگترين و پراهميت‌ترين خوني كه ريخته شد خون حسين بن علي در كربلا بود. من مكرر گفتم آن قدري كه مسئله كربلا اهميت دارد هيچ ظالمي نسبت به هيچ مظلومي اين‌قدر ظلم نكرده است كه خاندان بني‌اميه نسبت به ابي‌عبدالله‌الحسين ظلم كردند. شما هيچ سراغ داريد كه…، انسان ممكن است به لشكر مخالف براي تضعيف آن‌ها آب ندهد كه آن‌ها ضعيف بشوند و زودتر از پا دربيايند، اما به طفل شيرخوار هم آب ندهند، به زن و بچه‌اي كه در خيمه، آن هم نه به قصد جنگ، آمدند كه با حسين همراهي كنند، به اين‌ها هم آب ندهند. كاري بكنند كه وقتي ابوالفضل عباس رفت در خيمه نگاه كرد…، خيلي عجيب است اين جريان انسان را خيلي تكان مي‌دهد، ابوالفضل مثل يك پاسدار دور خيمه‌ها مي‌گشت كه مبادا يك دشمني به خيمه‌هاي ابي‌عبدالله‌الحسين از گوشه و كنار خيانتي بكند، دستبردي بزند، ابوالفضل مواظب بود (عليه الصلاة‌ و السلام) روز تاسوعا، شب عاشورا تا وقتي كه زنده بود. دارد مي‌گردد -ديديد وقتي بچه‌ها در يك محلي جمع مي‌شوند يك سروصداي خاصي دارند- ديد بچه‌ها در اين خيمه يك همهمه‌اي دارند، خيلي تعجب كرد، اين خيمه، خيمه‌اي بوده است كه قبلاً آب مي‌گذاشتند، وقتي كه آب در ميان خيمه‌ها بود مشك‌هاي آب را اين‌جا مي‌آوردند مي‌گذاشتند. زمين كربلا را من از نزديك ديدم يك زمين نسبتاً مرطوبي است، دير خشك مي‌شود، اين زمين رطوبت گرفته است، يك منظره‌اي را ابوالفضل ديد كه…، شما هم شنيديد، زياد براي شما نقل كردند، اما تصور آن را بكنيد ببينيد -روضه من همين جمله است- چقدر دل آتش مي‌زند، بچه سه ساله هست، بچه چهار ساله است، كودك پنج ساله هست، دختر، پسر، اين‌ها ريختند اين‌جا يك راه‌حلي براي عطش خود پيدا كردند و آن راه‌حل اين است كه تا حدي عطش آن‌ها را تخفيف مي‌دهد. اين‌ها پيراهن‌هاي عربي را بالا زدند، شكم را روي زمين گذاشتند و از رطوبت زمين استفاده مي‌كنند. يك نفر نقل مي‌كرد شايد هم در مكاشفه خود ديده بود، چون بعضي از اين جريانات را ما نمي‌توانيم به احاديث و روايات بدهيم، مي‌گويد: تا ابوالفضل اين منظره را ديد چنان با دو دست به صورت خود زد كه واي بر من، من سقاي كربلا هستم و اين منظره را ببينم.

 



[1]. الصحيفة السجادية، ص 130.

[2]. بقره، آيه 197.

[3]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 37. 

[4]. همان، ج ‏97، ص 283.

[5]. الكافي، ج ‏1، ص 342.

[6]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 132.

[7]. همان، ج ‏99، ص 173.

[8]. احزاب، 33.

[9]. الكافي، ج ‏3، ص 195.

[10]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 104.

[11]. همان، ص 105.

[12]. همان، ص 106.

[13]. همان، ص 107.

[14]. همان، ص 108.

[15]. همان، ص 109. 

۱۸ رمضان ۱۴۱۳ قمری – اهمیت شب با عظمت قدر

اهمیت شب با عظمت قدر ۱۸ رمضان ۱۴۱۳

 

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏ عَلَى سَيِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی ‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ لَا سِیَّمَا عَلَی سَيِّدِنَا وَ مَولانا حُجَّةِ بْنِ الْحَسَن روحِی وَ أَرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاء وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ ‏عَلَی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم وَالَّذِينَ كَفَرُواْ وَكَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ».[1]

امشب، شب هجدهم ماه مبارک رمضان است. احتمال ضعیفی هم هست که اگر ماه در بعضی از نقاط دیده شده باشد و برای سایر نقاط دنیا، حجت باشد، همانطوری که در ممالک عربی، امشب، شب نوزدهم ماه رمضان است و طبق نظر بعضی از بزرگان، که اگر در یک جا، ماه دیده شد برای سایرین هم، حجت است، احتمال ضعیفی دارد که امشب، شب نوزدهم ماه رمضان باشد. و چه اشکال دارد که ما این شب‌ها، هر شب دعا کنیم، هر شب عبادت کنیم، هر شب در خانۀ خدا، راز و نیاز کنیم؟ بر فرض از امشب ما به احتمال شب قدر، تا شش شب، مشغول عبادت و بندگی پروردگار باشیم که لیلۀ قدر را درک کنیم، هیچ اشکالی ندارد.

من یک زمینه سازی برای درک شب قدر و قدر دانستن شب قدر و اهمیت شب قدر، خدمت‌تان عرض کنم تا بدانیم که در این شب‌ها، چه باید بکنیم؟ اساساً کلمۀ قدر به معنای اندازه است. اگر گفتند: فلان چیز را قدرش را نمی‌دانی، یعنی اندازه‌اش را نمی‌دانی، نمی‌دانی چقدر گران است! چقدر قیمتی است. شب قدر، شب اندازه است. این کلمۀ قدر را بردارید، جای آن اندازه بگذارید. شب اندازه‌گیری! هر کسی یک قدری دارد. یعنی تمام افراد بشر، یک اندازه‌ای برای آن‌ها در نظر گرفته شده. اندازۀ در رزق، اندازۀ در عمر، اندازۀ در خوشبختی، اندازۀ در صحت و سلامتی، اندازۀ در پیشرفت‌های روحی و عمده‌ترین آن، اندازۀ در سعادت و عافیت است.

در شب قدر چه می‌شود؟ در شب قدر، این اندازه‌ها، این لباس‌هایی که به اندازۀ شما، برای شما دوخته‌اند، این‌ها به شما تحویل داده می‌شود. از باب مقدمه، یک بحث علمی برای شما کنم، ولی من بحث‌های علمی خیلی عمیقی که در کتب فلاسفه هست، گاهی ساده عرض می‌کنم، بعضی فکر می‌کنند مطلب ساده است. اما نه، مطلب خیلی عمیق است، ولی یک هنری برای یک گوینده یا یک مدرس، که باید وجود داشته باشد این است که حرف مطلب علمی را بتواند ساده بیان کند. ولو فرهنگ ما، امروز این را نمی‌پذیرد. اگر شما پای منبری بنشینید یا یک کتابی بخوانید که از آن چیزی نفهمید. می‌گویید: کتاب خیلی در سطح بالاست یا این سخنرانی در سطح بالا بود، دلیلش هم این بود که شما نفهمیدید. ولی اگر یک مطالبی گفته شود که خیلی ساده باشد و مفید هم باشد، می‌گویید: مطالب پیش پا افتاده است. 

ما با یک عده افراد نادان، اطراف حتی خودمان، روبرو هستیم که گاهی به خود من می‌گویند که حرف‌های تو، خیلی علمی نیست. من هم از این حرف، بدم نمی‌آید. چون همان‌ چیزهایی را که بلد هستیم می‌گوییم، من وقتی منبر می‌آیم یک چند لحظه هم شده، یک ارتباط روحی با آن کسی که باید به ما حرف تعلیم دهد و طوطی سخنم داشته‌اند، آنچه استاد ازل گفت بگو، می‌گویم. با خدا و اولیائش برقرار می‌کنم می‌گویم: خدایا، یا حسین ابن علی ـ یعنی بیشتر به سیدالشهداء متوسل می‌شوم ـ آنچه که این مردم برایشان مفید است به زبان من جاری کن و شما اکثراً دوستانی هستید که مکرر پای حرف‌های من نشستید و مکرر این مطلب را اکثر شما به من گفتید که این حرف‌ها را تو دیشب، برای من می‌زدی. مثلاً چند نفر می‌آیند می‌ گویند: دقیقاً این حرف‌ها را تو برای ما می‌زدی. من می‌گویم: نه من نظر خاصی نداشتم چون خدای تعالی واقعاً اینطور است، هنوز ما در شروع مکتب هستیم، یعنی طفل ابجد خوان این مکتب هستیم و الا ائمۀ اطهار (علیهم السلام) راهی، بعضی از اولیاء خدا که غیر از ائمه بودند این‌ها وقتی حرف می‌زدند مثل اینکه یک نفر مستمع دارند و آن این آقا است، یک نفر مستمع دارند این است و حتی اگر زبان‌های مختلف را این‌ها بلد بودند، عجیب است! این را نمی‌خواهم شرح دهم، یک نمونه‌هایی دارد.

مثلاً فرض کنید به زبان فارسی، عربی، انگلیسی، ترکی، زبان‌های مختلف، افراد مختلف نشسته‌اند، به زبان‌های خود آن‌ها به گوش آن‌ها صدا می‌رسد و نمونۀ بسیار روشن آن، که إن‌شاءالله همۀ ما استماع خواهیم کرد سخنرانی حضرت بقیة الله در وقت ظهور است. عربی صحبت می‌کند، زبان اولی حجة ابن الحسن عربی است. یعنی در خانۀ کعبه، وقتی پشت به خانۀ کعبه می‌دهد می‌فرماید: «الا یا أهل العالم أنا امامکم المنتظر» ای اهل عالم، من آن امامی هستم که انتظار آن را داشتید، این کلمه عربی است، انگلیسی زبان‌ها به انگلیسی می‌شنوند، فارسی زبان‌ها به فارسی می‌شنوند، ترک‌ها به ترکی می‌شنوند، فرانسوی‌ها به فرانسه می‌شنوند و این از صنع پروردگار است. این را بدانید که او در حد أعلای آن است و حد خیلی ضعیف آن هم این است که انسان وقتی حرفی می‌زند به درد همین جمعیتی که پای صحبت‌هایشان نشستند می‌خورد و این‌ها استفاده کنند و لذا این مطلب را به عنوان یک جملۀ معترضه در یک پرانتز عرض کردم.

می‌خواستم این را عرض کنم که یک مطلب علمی بسیار عمیق که دانشمندان و فلاسفه، در آن بحث‌هایی دارند ولی خیلی من می‌خواهم ساده برایتان عرض کنم و آن این است که: یک قضایی داریم و یک قدری. قضا و قدر! زیاد هم شنیدید و همه هم در مسئلۀ قضا و قدر اشتباه می‌کنند. یعنی این که می‌گویم همه، یعنی من، کتاب زیاد مطالعه کردم و تتبّع هم زیاد دارم. اینجایی که نشستم یادم نمی‌آید که این مطلب را با این خصوصیات و با همین دقتی که الآن می‌خواهم برای شما عرض کنم، در کتابی دیده باشم. نتوانستم قضا و قدر را درست ترجمه کنم و شاید در اذهان شما هم، قضا و قدر یک مفهوم خاصی داشته باشد و از شما هم اگر بپرسند قضا و قدر الهی چه است؟ می‌گویید: اینکه هر چه خدا بخواهد همان کار را می‌کند. این است دیگر. قضا غیر از قدر است و قدر غیر از قضا است و هر چه خدا می‌خواهد همان کار را می‌کند، نیست و قضا و قدر، این برداشتی که ما اکثریت از آن داریم نیست، این فکری که از قضا و قدر در مغزهای ما پیدا شده، یک فکر شیطانی نفسانی عجیبی است که من باز باید در پرانتز دیگر، این مطلب را عرض کنم و آن این است که ما همیشه، عادت کردیم و بلکه نفس ما، شیطان ما، به ما می‌گوید که هر وقت کار بدی کردی، یکی را پیدا کن و به گردن او بیانداز. من زیاد این بحث را می‌گویم.

مثلاً فرض کنید توفیق نماز شب خواندن پیدا نکردم، خدا به من توفیق نداد به گردن خدا می‌اندازیم. زیات امام رضا نیامده به گردن امام رضا که حضرت رضا ما را نخواسته، خودش تنبلی کرده نیامده، حضرت می‌گوید: نخواسته مثل اینکه یکی آن دفعه آمده بود، حضرت او را خواسته بودند. یا مثلاً فرض کنید که هیچ وقت نشده در تلویزیون یا مثلاً یک دادگاهی، یک نفر که می‌آید و بد هست و اقرار به بدی می‌کند، بگوید: من هم یک عده را خراب کردم، غالباً می‌گویند: رفیق بد ما را خراب کرد، آن رفیق بدی که همۀ این‌ها را خراب کرده آن معلوم نیست کجاست؟ و حال اینکه خودش از کسانی بوده که دیگران را خراب کرده، هیچ وقت حاضر نیست بگوید حتی من خودم، خودم را خراب کردم. این یک مسئله‌ای است یکی از چیزهایی که در وجود ما اکثراً هست این است که ما می‌خواهیم به خدا کارهایمان را نسبت دهیم. گناه کردیم؟ بد شدیم، بی‌سعادت شدیم، شقی شدیم، می‌گوییم: قضا و قدر الهی! با همین تعبیر می‌گوییم. قضا و قدر الهی! حکم کرده که ما بدبخت باشیم و این از القائات استعمار در طول زمان بوده.

یک وقتی و یک زمانی، یعنی بعد از انقلاب خلافت بنی‌امیه و به وجود آمدن خلافت بنی العباس، بنی العباس از خلافت بنی امیه و عمر کوتاه خلافت آن‌ها، یک تجربه‌ای پیدا کردند و آن این بود که مردم مسلمان را نمی‌شود از دین به طور کلی جدایشان کرد. مردمی که با یک اخلاقی آمده‌اند مسلمان شده‌اند، نمی‌شود کلام یزید ابن معاویه را به آن‌ها تحمیل کرد که «لَعِبَتْ‏ هَاشِمٌ‏ بِالْمُلْكِ‏ فَلَا / خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْيٌ نَزَلَ»[2] آخر یزید دیگر کم‌کم داشت منکر می‌شد، می‌گفت: بنی‌هاشم با ملک بازی کردند وحی‌ای نبود، خدایی نبود، دینی نبود، فقط یک سلطنتی بود و آن هم به دست ما رسیده. مردم وقتی این وضع را دیدند قیام‌های مختلف کردند، خروج‌های متعدد از آن‌ها به وجود آمد، تا اینکه بنی‌امیه را سرنگون کردند.

بنی‌العباس احساس کردند، نه! مردم خوراک اعتقادی می‌خواهند، خوراک علمی می‌خواهند، خوراک عرفانی می‌خواهند. این مردم را نمی‌شود بدون تغذیۀ دینی بالأخره و معارف دینی، نمی‌شود نگه داشت. لذا این‌ها رفتند. شما در تاریخ نگاه کنید تمام کتب تاریخ، اعم از تواریخ خیلی صحیح و بلند یا تواریخ معمولی و سطحی، نوشته‌اند که در زمان شروع به خلافت خلفای عباسی، این‌ها برای احکام مردم شروع کردند. چون اگر مردم را آزاد می‌گذاشتند می‌رفتند کنار خانۀ اهلبیت عصمت و امام صادق (علیه الصلوة و السلام)، به آن‌ها ایمان می‌آوردند و به آن‌ها رأی برای خلافت‌شان می‌دادند. آن‌ها را باصطلاح روی کار می‌آوردند. باید در خانۀ آن‌ها بسته شود و تغذیۀ علمی و دینی هم مردم شوند. چه کار کنند؟

ابوحنیفه و محمد ابن ادریس شافعی و احمد ابن حنبل و مالک ابن انس، چهار مجتهد در مقابل امام صادق و موسی ابن جعفر (علیهما السلام) گذاشتند. این چهار نفر بهتر از آن دوتا هستند و تمام قدرت خلفای عباسی هم و خلافت عباسیه هم، پشتیبان این عمل بود. یعنی حتی تا اینجا، همان مدتی که رفت و آمد با امام صادق (علیه السلام) آزاد بود هر کس به درس امام صادق می‌رفت، یک پولی از او می‌گرفتند، یعنی یک دینار باید مالیات دهد و هر کس به درس ابوحنیفه می‌رفت، یک دینار به او می‌دادند. از این بهتر دیگر نمی‌شود تبلیغ کرد. بعضی از خواص یک دینار ابوحنیفه را می‌گرفتند می‌رفتند، چون پول نداشتند در مقابل رفتن جریمۀ درس امام صادق می‌دادند. تبلیغات از همه طرف بود، قدرت پشتوانه، زندان و شکنجه برای کسانی که به درس امام صادق و پیروان اهلبیت، وجود داشت. حتی سادات و ذرارۀ زهرا که باصطلاح فطرتاً و انتصاباً طرفدار دین جدشان و مذهب تشیع بودند، خلفای عباسی، هر یکی کافی بود که ریشۀ بنی‌هاشم را بکنند. که هارون الرشید معروف نیست به سادات کشی، ولی وقتی قضیۀ حمید ابن قحطبه که در یک شب، شصت نفر از سادات را به امر هارون الرشید، در همین طوس کشد و در چاه ریخت، بعد راوی سخن، راوی قضیه می‌گوید: اکثر شب‌ها هارون الرشید برنامه‌اش همین بود، نه به وسیلۀ حمید ابن قحطبه، به وسائل مختلف بود و متوکل عباسی و منصور دوانیقی و آن‌ها که دیگر اصلاً بیداد کرده بودند. ساختمان‌های زیادی در بغداد اعم از مساجد و زندان‌ها ساختند، که در دیوارهای او و در پایه‌های آن مساجد آن ساختمان، سادات را زنده زنده قرار می‌دادند و از بین می‌بردند. یک چنین تبلیغاتی، علیه مذهب تشیع و حقیقت اسلام و اسلام ناب، از آن طرف، آن‌ها را ترویج می‌کردند. ابوحنیفه هر کجا، هر چه می‌نوشت قبول می‌شد. امام صادق را شبانه در منزل ریختند، بدون اینکه بگذارند عبا و عمامه بپوشد، به طرف دربار و دستگاه خلافت می‌کشاندند.

این چهار نفر، فقیه معرفی شدند، شاید در هر کجا این چنین وضعی پیش بیاید، انسان می‌گوید: ما که مریض نیستیم از امام صادق پیروی کنیم، از همان عالمی که قدرت هم با او موافق است و اگر پول هم به او دادیم، یک جایی حساب می‌شود، اگر هر برنامه‌ای برای آن داشته باشیم بالأخره مزاحمتی ندارد با همین ارتباط برقرار می‌کنیم. لذا در دامن ابوحنیفه و شافعی و مالکی و حنبلی رفتند.

برای معارف مردم چه کردند؟ مردم اهل معنویت هستند. به خدا قسم، اگر مردم دنیا را، نه مردم مسلمان را، مردم دنیا را اگر شیطان و تبلیغات مادی جهان، راحت بگذارد، تمام آن‌ها به طرف معنویات و کمالات حرکت می‌کنند، تمام آن‌ها! متأسفانه موانع زیاد، شیطان فعال، نمی‌گذارد که انسان واقعاً، انسان شود. نمی‌گذارد انسان، هوای نفسش را زیر پا بگذارد، ولی در عین حال جمع زیادی هستند که اهل تذکیۀ نفس هستند، در جستجوی کمالات هستند، کمالات روحی برای آن‌ها، مثل همانطوری که طفل به پستان مادر علاقمند است، همانطور آن‌ها به این کمالات علاقمند هستند. برای این جهت مردم چه کنیم؟ ابوحنیفۀ مکب بر دنیایی که هر چه بیشتر خلیفه به او پول می‌دهد، او بهتر رقاصی می‌کند. این شخص که معلوم است معنویتی در کارش نیست، ریاست طلب! جاه طلب! خونخوار! یک آدم قسی القلب، اینکه معلوم است معنویتی ندارد، معنویت را از چه کسی یاد بگیرد؟ احکام را ما از او یاد گرفتیم.

یک عده‌ای درست کردند. به خدا قسم در تاریخ نگاه کنید، عجیب است! رفتند به تمام دنیا مراجعه کردند، بهترین جا را، یونان را دیدند. یونان از زمان قدیم، شاید از قبل از میلاد مسیح، مرکز علم و دانش بشری بوده، این را هم به شما بگویم که یک علوم بشری هست و یک علوم الهی هست. شناخت حقایق اشیاء ـ شاید این گونه تعریفی را باز کمتر در جایی دیده باشید ـ که فرق بین فلسفه و حکمت چه است؟ شناخت حقایق اشیاء با نظرات بشری، حالا بشری هر کس که باشد اسمش فلسفه است و شناخت حقایق اشیاء، از جانب پروردگار اگر الهام شد و به انسان و یا به پیغمبران وحی شد، این اسمش حکمت است.

بعضی فلسفه و حکمت را در هم می‌آمیزند. یک فردی فیلسوف است می‌گویند حکیم است. یک فردی حکیم است می‌گویند فیلسوف است. حکیم پیغمبر اکرم است، حکیم علی ابن ابیطالب است. «وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا»[3] حکیم واقعی، علما و بزرگان دین هستند، آن‌هایی که اهل معارف هستند، به این‌ها فیلسوف نمی‌گویند. آیا پیغمبر فیلسوف بزرگی بود؟ این اهانت به پیغمبر اکرم است. اگر کسی گفت: او فیلسوف بزرگی بوده، کافر است اگر این حرف را بزند. به جهت اینکه معنای فلسفه این است که یک شناختی از حقایق اشیاء به وسیلۀ افکار بشری، منهای وحی و الهامات الهی است. ولی حکمت، به عکس است. «من أخلص لله أربعین صباحاً جرت ینابیع الحکمة»[4] می‌بینید اینجا نمی‌گویند: جرت ینابیع الفلسفه، نه اصلاً کلمه هم درست نیست.

این‌ها در خانۀ اهلبیت عصمت نرفتند که حکمت یاد بگیرند. لقمان را خدا حکمت یاد داده است. انبیاء را حکمت تعلیم داده، ائمه دارای حکمت بودند. رفتند در خانۀ سقراط و افلاطون که فلسفه را بیاورند و به جای حکمت، در کتاب دارالقطبی، این مطلب هست، من در بعضی از کتاب‌هایم یادداشت کردم که فلسفه را رفتم از یونان آوردم ترجمه کردم، یک نفر یهودی بودند البته ظاهراً مسلمان شده بودند این‌ها هم زبان یونانی و هم زبان عربی بلد بودند، آن‌ها رفتند کتب فلسفه را از یونان به زبان عربی منتقل کردند. البته آن زمان کتاب خیلی محدود بود در کتابخانه‌های یونان بود و بنا نبود که این‌ها ترجمه شود و امتیازش از دست برود. آن بزرگ آن‌ها، فیلسوف بزرگ آن زمان که اسمش را من فراموش کردم، آنجا هست. او گفت: این مطالب را بدهید ببرم ترجمه کنم که این مطالب، پا در هر مذهبی که گذاشت، آن مذهب را فاسد کرد بگذارید ببرند. چون یک دکانی است در مقابل خود آن پیغمبر، خود آن دین و این کم‌کم زمینه می‌شود، مثل اینکه سرکه را داخل عسل بریزید. وقتی درهم شد و مخلوط شد بالأخره هیچ کدام از آن‌ها به درد نمی‌خورد. این هم از نظر معرفت و عرفان و شناخت خدا و فلسفه هم می‌دانید سه بخش دارد: طبیعیات و الهیات و فلکیات که طبیعیات و فلکیات آن که امروز هیچ به درد نمی‌خورد، الهیات آن هم، که انبیاء، پیغمبر ما آمده، معصومین (علیهم السلام) آمدند برای الهیات، که این را هنوز طاغوت‌های باصطلاح دنیا، نه اینکه فکر کنید در دین شیعه و در اسلام، در هر چه از مذهب شیعه، دینی فاصله‌اش بیشتر است این مسائل فلسفی در آن‌ها بیشتر است.

ما با حکمت مخالف نیستیم، در اسم گذاری اکثریت اشتباه می کنند که آن حکمت است، این فلسفه است. حکمت آن الهاماتی است در شناخت حقایق اشیاء، که از جانب خدا است و فلسفه آن مطالبی است که افکار بشری، در شناخت معارف به وجود آورده.

اگر یک عده معتزله شدند امام معتزلی‌ها در مقابل امام صادق بود، امام اشاعره در مقابل امام صادق بود و خلاصه هر سه علمی که در اسلام آمده، همه را از بین بردند. این هم پرانتزش خیلی بزرگ شد این هم در داخل پرانتز بود.

و اما قضا و قدر! قضا و قدر آن چه که ما فکر می‌کنیم برای فلاسفه است، برای باصطلاح متصوفه است. برای صوفی‌گری است انچه که در مغز ما به صورت ظاهر به وجود آمده. ابوسعید ابوالخیر می‌گوید: همه از عاقبت می‌ترسند من از اول می‌ترسم. روز اول، خدا دربارۀ من چه نوشته؟ چون هر چه نوشته باشد همان خواهد شد، بدون کم و زیاد. شمر را نوشته که شمر باشد و امام حسین را نوشته که امام حسین باشد. خدا را هم یک خدای ظالم بی‌ربط، باصطلاح کارکنی که هیچ حسابی کارش ندارد، دلش بخواهد هر کسی را بخواهد به جهنم ببرد، هر کسی را هم خواست به بهشت ببرد. این گونه معرفی کرده ولی حقیقت غیر از این است.

قضا و قدر، دو کلمه است، قضاء، قدر. قدر به معنای اندازه است، حالا من خیلی ساده می‌گویم شما فکر نکنید مطلب ساده است. قدر به معنای اندازه است، اندازۀ طبیعی عمر شما مثلاً وقتی متولد می‌شوید چقدر است؟ اگر حوادثی پیش نیاید، این بدن سالم، با این خصوصیات، در این آب و هوا، در این وضع و باصطلاح وضع بهداشت، مثلاً صد سال عمر می‌کند. درست؟ این اندازۀ آن است. مثالی که برای این جهت خیلی ساده می‌شود گفت: این است که شما می‌روید یک ماشینی می‌خرید، آن صاحب کارخانه تضمین می‌کند که این ماشین، بیست سال کار می‌کند این اندازۀ آن است، این قدر آن است، اسمش را می‌توانید قدر یا اندازه بگذارید.

همه قدرشان و تقدیرشان این است که روزی کاملی داشته باشند. «نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ».[5] همه تقدیرشان این است که به سعادت برسند، هیچ کس را خدا شقی خلق نکرده. همه تقدیرشان این است که تمام خوبی‌ها را داشته باشند این تقدیر است. پس قضا یعنی چه؟ قضا از قضاوت می‌آید، یعنی شما یک کار خوبی یا بدی کردید، خدا قضاوت کرده که شما باید در این وضع، به خاطر این کارتان باشید. دقت کردید؟ خیلی ساده است. یعنی چه؟ یعنی شما صد سال بنا است عمر کنید، قطع رحم کردید خدا گذراند، قضا یعنی گذراند، گذراند و امضاء کرد که عمر شما کوتاه شود. عمرتان کوتاه است صلۀ رحم کردید، خدا قضاوت کرد که عمر شما زیاد شود، این قضا است. پس ببینید قضا و قدر خیلی با هم فرق می‌کنند.

شما ممکن است الآن هم که ـ خدای نکرده ـ عمرتان کوتاه شده قدرتان همان صد سال است. منتهی چون این کار اشتباه را کردید، قضا آمده جلوی قدر را گرفته. مطلب خیلی ساده است و به همین سادگی، در روایات و آیات و قرآن هست و در صدها کتاب، اینکه می‌گویم صدها کتاب، مبالغه نیست. همین مطلب به این سادگی را، به قدری پیچاندند و بغرنج کردند که علمای بزرگ نمی‌توانند بفهمند. خیلی عجیب است! «الْعِلْمُ‏ نُقْطَةٌ كَثَّرَهَا الْجَاهِلُون‏»[6] علم یک جمله بیشتر نیست. جهّال زیادش می‌کنند. قضا و قدر، شما این معنایی را که عرض کردم بردارید در تمام روایات، از نظر عقل، از نظر قرآن، هر جایی که می‌بینید خیلی خوب می‌خواند با همه خوب می‌خواند.

پس تقدیرات ما، معلوم است. خدا یک تقدیراتی برای همۀ ما تعیین کرده. ببینید تقدیرات ما بدی هیچ نیست، از جانب خدا است همه خوب است. عمر به حد کافی، به حد ضروری، روزی زیاد، سلامتی هم باید باشد، سلامتی کامل، سعادت و راحتی کامل، همۀ این‌ها باید باشد اگر کاری نکنی که خدا در محکمه و دادگاه، تو را نطلبد و قضا و باصطلاح قضاوت علیه تو نکند و صالحت را به هم نزند. درست شد؟ گاهی انسان با توسلات، قضا را به هم می‌زنند. در روایات دارد که «الصدقه تدفع البلاء ولو أبرم إبراما» صدقه بلا را دفع می‌کند ولو اینکه امضاء شده باشد. دیدید اوقات وقتی پلیس‌های راهنمایی قبض را می‌نویسند می‌گوییم: آقا اشتباه شده اینجا توقف ممنوع نیست، حالا یا به خاطر ما، یا به خاطر هر چه، می‌گوید: دیگر امضاء کردم نمی‌شود. می‌گوید قبض را امضاء کردم، حالا اشتباه هم کرده باشد باید قبض را شما ببرید بپردازید. چون امضاء کردی. خدا اگر امضاء کرد این دیگر خیلی محکم است اما همین صدقه، دفع این قضاء را می‌کند ولو اینکه قطعی شده باشد امضاء شده باشد. مثلاً این از باب مثال، قضایا در این زمینه زیاد است من نمی‌خواهم وقت شما را بگیرم.

می‌گویم: شما اگر یک متتبعی باشید، صد و ده جلد کتاب بحار، که هم آیات قرآن در آن هست و هم روایات اهلبیت در آن هست، شما این معنایی که من عرض کردم بردارید در این صد و ده جلد کتاب، بگردید که شاید لااقل بیست جلد آن مربوط به این مطلب باشد، همین را می‌گوید و بس و مطلب دیگری نمی‌گوید و شما نمی‌خواهم عرض کنم که مثلاً قدر حرف‌های مرا بدانید نه، ولی این را بدانید من سال‌ها زحمت کشیدم تا این را خلاصه گیری کردم و به همین چند جمله به شما عرض کردم. شما کاری ندارد بروید به خیلی از کتاب‌ها مراجعه کنید، نمی‌گویم به علما و بزرگان، کتاب‌ها مراجعه کنید ببینید در قضا و قدر چیزی نوشته‌اند؟ اگر همینطور نوشته بودند، به همین سادگی و اینطور دلچسب و اینطور با روایات و آیات تطبیق کند، اگر به اشتباه هم هر یک از آقایان، شما به هر حال همۀ شما اهل تتبع و تفکر نباشید، عدۀ زیادی از شما اینطور هستید با همه چیز تطبیق می‌کند و هیچ جبری هم لازم ندارید.

این جمله همین را می‌گوید: «وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ»[7] هر چه مصیبت به شما می‌رسد به خاطر خود شما است، بعد خدا می‌گوید: «قُلْ كُلًّ مِّنْ عِندِ اللّهِ»[8] ناراحتی شما از جانب خداست اما خدا بی‌جهت این کار را نکرده. شما یک کاری کردید، خدا قضائش ایجاب کرده که اینطوری باشید و باز اجمالاً شب‌های آینده إن‌شاءالله دربارۀ شب‌های قدر، عرض می‌کنم که شب‌های قدر یعنی چه؟ لیلة القدر یعنی چه؟ یعنی شبی که اندازه‌گیری‌ها تعیین می‌شود. اندازه‌گیری‌ها! چون قضا که به هم خورد باز قدر هست. شما در شب قدر… ببینید خیلی ساده، همۀ ما، من و شما و همه اهل گناه هستیم به هر حال، حالا هر کسی گناهش در حد خودش است، یک کارهای بدی کردیم کنار اسم ما، حالا این گونه تصور کنید، کنار اسم ما نوشته‌اند این گناه بد را کرده. خدای تعالی سریع الحساب است، فوراً دستور داده حساب کردم کنارش نوشتم که بله این آدم به خاطر این مشت گناهی که کرده باید از سال آینده بدبخت باشد، ده قلم مرض، نمی‌‌دانم بیست قلم ناتوانی مادی، خدمت شما عرض شود چقدر عقب افتادگی از معنویات، کنار اسم شما نوشته، به خاطر قضاوت خدا، چون این کار بد را کردید «وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ»[9] و از بسیاری از آن هم خدا عفو کرده، در عین حال یک مقداریش مانده، شب قدر چه کار می‌شود؟ شب قدر این قضایی که کنار اسم‌تان قضاوت شده، این را شما پاک می‌کنید، باز به همان حال خوشبختی و سعادت قبلی یا بهتر بر می‌گردد، این معنای شب قدر است.

ببینید دعاهای شب قدر… آخر ما دقت روی دعاها نمی‌کنیم. دعاهای شب قدر همۀ آن این است که: «الهی ان کنت من الأشقیاء» خدایا اگر من از بدبخت‌ها هستم. شقی یعنی بدبخت. آدمی که با زحمت زندگی‌ می‌کند. «إِنْ كُنْتُ‏ مِنَ‏ الْأَشْقِيَاءِ فَامْحُنِي»[10] ببیند مثل همان مطلبی که عرض کردم همان سادگی است. خدایا اگر کنار اسم من… این چرتی‌ها را بیدارش کنید که دیگران را چرتی نکند، فردا این گونه نباشید، فردا إن‌شاءالله بخوابید، کارهایتان را تعطیل کنید که فردا شب هر کسی چرت بزند ما اینجا آب به صورتش می‌ریزیم و از این چیزها هست پیدا کنید ما از همین جا آب به صورتش پرت کنیم، این عمل حضرت زهرا (سلام الله علیها) در شب‌های قدر بوده، حالا امشب که إن‌شاءالله شب نوزدهم نیست، از فردا شب. «إِنْ كُنْتُ‏ مِنَ‏ الْأَشْقِيَاءِ فَامْحُنِي» یعنی خدایا اگر قضاوت تو این است که من باید شقی باشم، به خدا قسم اعمال ما طوری است که همۀ ما باید شقی باشیم، بدبخت باشیم، محو کن، پاک کن. دیدید؟ آقا این امضایت را پاک کن، این قبض را پاره کن، پلیس‌ها نمی‌فهمند حاضر نیستند این کار را کنند. ولی خدای تعالی یک شب را، دو شب را تعیین کرده که خودش هم تعیین کرده که ما اینجا قبض‌هایی که جریمه نوشتیم، آن‌ها را پاره آن شب پاره می‌کنیم، به شرط اینکه تو خودت را سر وقت برسانی.

«فَامْحُنِي وَ اكْتُبْنِي مِنَ السُّعَدَاءِ» ببینید همۀ این دعاها، همین معنایی بود که به طور مختصر، خدمتتان عرض کردم و شب قدر حالا دیگر تکلیف معلوم است که انسان باید چه کند؟ ما خیلی کارها کردیم که نابسامانی برای زندگی خودمان به وجود آوردیم. خیلی کارها هم کردیم که مایۀ خوشبختی ما شده. آن‌هایی که ما این خوشبختی را امام عصر، امام عصر هم رئیس این کارها است. یعنی «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ»[11] تمام ملائکه و روح القدس، که روح مقدس حضرت بقیة الله شاید باشد، این‌ها «مِّن كُلِّ أَمْرٍ» یعنی حسابی ندارد که حالا مربوط به روزی هم هست، مربوط به کمالات روحی است، مربوط به آن هم هست، «مِّن كُلِّ أَمْرٍ» برای تمام چیزها می‌آیند. همۀ قبض‌ها را پاره می‌کنند فقط شما باید سر وقت خودتان را برسانید. از اول غروب هست تا اذان صبح، «حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[12] «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ * سَلَامٌ» این‌ها برای سلام می‌آیند، این‌ها برای سعادت می‌آیند، این‌ها برای جبران بدبختی‌ها می‌آیند و امام فرمود: بدبخت و بیچاره آن کسی است که ماه رمضان برای او بگذرد و باز هم به گناهش ادامه دهد و مورد عفو پروردگار واقع نشود و این شخص باید مأیوس از رحمت خدا باشد تا مگر روز عرفه را درک کند. یعنی باید خیلی ناامید باشد. یک کسی بیاید مثلاً سر سفرۀ رحمت و احسان، همۀ نعمت‌ها آنجا ریخته وقتی از در بیرون می‌رود می‌گویند: من چیزی نخوردم گرسنه ماندم، خیلی بدبخت هستی. کوشش کنید إن‌شاءالله در این شب‌ها، آن چه که مایۀ بدبختی شما هست، ولو احتمالاً یک گناهی احتمال دارد که این گناه باشد، ترکش کنید. کاری نکنیم که خدای تعالی بگوید اگر تو می‌خواستی اسمت را از اشقیاء محو کنی، این کارت را لااقل ادامه نمی‌دادی. ما وقتی اسمت را محو می‌کنیم که ما بدانیم تو واقعاً پشیمان هستی. باید انسان خودش را به موقع برساند.

یکی از بزرگان دیده بود که شب قدر، امام عصر تشریف آورده و نشسته، پرونده‌های یک یک از شیعیان را خدمتش می‌برند، چون هر کدام از ما، یکی دو تا، بیشتر، کمتر، ملک، موکل اعمال ما است و «وَقُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ»[13] اعمالتان را انجام دهید علاوۀ بر اینکه خدا می‌بیند، پیغمبر می‌بیند، ائمه می‌بینند، این‌ها را در هفته‌ای دو مرتبه، ملائکه تنظیم می‌کنند خدمت امام زمان‌تان می‌برند. یکی روزهای دوشنبه و یکی هم روزهای پنجشنبه، خدمت امام زمان‌تان می‌برند. اگر شما اعمال زشتی خدای نکرده انجام داده باشید، امام زمان شما محزون می‌شود، هفته‌ای دو مرتبه دلش می‌رنجاند. اظهار محبت هم می‌کند. اگر اعمال خوبی انجام داده باشیم خوشحالش می‌کنیم، بلکه اگر هفته‌ای دو مرتبه از انسان خوشحال شد، کم‌کم به انسان نزدیک می‌شود با انسان صمیمی می‌شود با انسان انس می‌گیرد و دم مرگ هم، همین آقا تشریف می‌آورند و این را هم بدانید، یکی از چیزهایی که شاید اکثر ما ندانیم این است که خیال می‌کنیم که هر کس از دنیا برود، علی ابن ابیطالب بالینش می‌آید، نه هر کسی که در هر زمانی از دنیا برود، امام همان زمان بالای سرش می‌آید. چون طرف حساب‌شان آن است. «يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي» یعنی در زمان خود علی ابن ابیطالب بوده، ای حارث همدانی، هر کس بمیرد مرا می‌بیند. لذا حضرت رضا (علیه الصلاة و السلام)، نیشابور تشریف می‌برد، می‌گویند: موسی ابن جعفر تشریف می‌آورد برای شطیطه و حضرت ولی عصر هم تا داخل بهشت، سر و کارمان با این آقای مهربان، بزرگوار است که جان همۀ ما به قربانش که خدا به ما از ائمه دیر داده و در غیبت داده، ولی بهترین آن را داده. حتی بالین کفار هم می‌رود. منتهی برخوردها فرق می‌کند.

برای اینکه ختام عرایضم إن‌شاءالله مسک باشد آن قضیه را که خیلی مستند است از لطف و محبت حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفده عرض می‌کنم. یک دوستی داشتیم خدا رحمتش کند از شخصیت‌های محترم تهران بود. بسیار ثروتمند ولی همه را ترک کرده بود آمده بود در مشهد ساکن شده بود، بنام حاج آقای حیدری، ما به او می‌گفتیم: آقا میرزا علی حیدری و در این نزدیک حرم، منزلی داشت. ما خیلی با او مأنوس بودیم پیرمردی بود. ایشان گفت: من در آن سفری که به سوریه رفته بودم، رفتم لبنان خدمت مرحوم سید محسن جبل عاملی رسیدم. آیت الله سید محسن جبل عاملی، یکی از علمای بسیار بزرگ، ایشان الآن هم که شما اگر زینبیه مشرف شدید، از همان دری که وارد صحن می‌شوید طرف دست راست‌تان، قبر مطهر این عالم بزرگ هست، مرحوم سید محسن جبل عاملی، آقا سید محسن امین است. حتی یک خیابان در سوریه، در شام، به نام ایشان هست به نام شارع الأمین و آنجا محل شیعیان است.

ایشان در دوران جوانی ظاهراً بوده، از طلاب بودند عشق امام زمان (علیه السلام) به سرش می‌زند، زحمات زیادی می‌کشد، در یکی از مکاشفاتش، به طوری که برای او یقینی می‌شود که اگر برود مکه، در موسم حج، خدمت آقا امام زمان خواهد رسید. ایشان هم از لبنان حرکت می‌کند می‌آید برای مکه، آن هم، آن راه‌های سابق که پیاده هم می‌آمدند. در زمانی بوده است که قبل از این سعودی‌ها ظاهراً بوده که شریف علی، حاکم مکه بوده، چون در زمان عثمانی‌ها طبعاً بوده و به عنوان حاکم، شریف علی را گذاشته بودند. شریف علی، از سادات حسنی هستند، زیدی هستند، مذهب زیدی بود و بعضی از آن‌ها هنوز هم، باقی در گوشه و کنار هستند که حالا من نمی‌خواهم اسم ببرم از نواده‌های شریف، یکی از آن این ملک فیصل عراق بود که قبل از کودتا، در عراق سلطنت می‌کرد و بعضی دیگر هنوز هستند. این‌ها از سادات هستند متنهی، مذهب درستی نداشتند. زیدی‌ها از خصوصیاتشان این است که به خلافت ابی‌بکر و عمر و عثمان قائل نیستند، شیعه هستند اما معتقد هستند که زید ابن علی ابن الحسین، امام است و دیگر امام باقر و امام صادق را قبول ندارند و کتابی هم مستند زید، به آن عمل می‌کنند و بیشتر به فتوای ابوحنیفه احکام‌شان را عمل می‌کنند و در قسمت‌های یمن، زیاد هستند اکثر یمنی‌ها زیدی هستند.

ایشان هم آن سال، در آنجا حاکم مکه بود. آقای امین، یعنی مرحوم سید محسن جبل عاملی، ایشان می‌آید در مکه می‌ماند. سال اول، هر چه تحقیق می‌کند که حتی یکی از نزدیکان ایشان می‌گفت: گفته بودند که من آن سال، اعمال حجّم را درست انجام ندادم، چون این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم تا حضرت را پیدا کنم. تا آنکه موسم حج می‌گذرد و خدمت آقا نمی‌رسد. با خودش فکر می‌کند که من برگردم بروم به لبنان و سال دیگر بیایم، زحمت و خرجش برایم کمتر است یا اینکه همین جا بمانم؟ می‌گوید: نه، همین جا بمانم تا سال دیگر. سال دیگر هم نمی‌شود و سال سوم هم نمی‌شود و سال چهارم هم نمی‌شود، سال پنجم هم نمی‌شود، البته ایشان می‌فرمود که من یادم رفته که تا هفت سال یا تا پنج سال، چون من آنچه که نقل کردم همینطور نقل کردم. حالا یا پنج سال یا هفت سال در مکه می‌ماند و در این مدت، با شریف علی هم رفت و آمد پیدا می‌کند. طبعاً یک فرد دانشمند است حاکم مکه هم مثل شاه که نبود، مثل یک شهری است. ایشان رفت و آمدی با حاکم مکه پیدا می‌کند و مأنوس می‌شود، می‌گوید: سال پنجم یا سال هفتم بود که دیدم خیلی دلم گرفته، حج باز هم تمام می‌شود من باز یک سال دیگر اینجا بمانم، خیلی برایم مشکل است.

موسم حج تمام شد دلم گرفت، گریه‌ام گرفت و یک حال انقلاب عجیبی که نتوانستم در شهر بایستم. خدا إن‌شاءالله قسمت‌تان کند مکه بروید. شهر مکه همه کوهستانی است، یکی از این کوه‌های مکه را، رفتم بالا، سر کوه دیدم آن طرف کوه، یک چمنزار مفصلی هست که این چمنزار، خیلی منور است. خیلی دلنشین است خیلی با نشاط است. گفتم: عجب! هفت سال است ما اینجا هستیم از این چمنزار استفاده نکردیم، در وسط این چمنزار دیدم که یک خیمۀ سیاهی زده شده همینطور در این چمنزار دارم راه می‌روم و دلم هم که گرفته بود برای تفرج اینجا آمدم، آمدم کنار این خیمه دیدم که در داخل این خیمه، ده دوازده نفر، افراد بسیار نورانی، از سادات نشسته‌اند، یک آقایی هم بالای مجلس نشسته و برای این‌ها مثل اینکه دارد درس می‌گوید. من دیدم داخل خیمه، جا برای نشستن نیست، همان کنار خیمه نشستم و دارم حرف‌ها را گوش می‌دهم. ایشان مطالب مختلفی فرموده بودند، به اینجا مطلبش رسیده بود که هیچ یک از فرزندان مادر ما، زهرا از دنیا نمی‌رود مگر اینکه اگر اینکه در دین باطلی باشد او را به دین حق می‌آورند. داشتند این مطلب را می‌گفتند و دلایلی هم برای این شاگردان می‌آوردند. می‌شود إن‌شاءالله ما هم برویم إن‌شاءالله از شاگردان این آقا شویم؟ یا الله! می‌گوید: من گوش می‌دادم، داشتم حرف‌ها را گوش می‌دادم. یک وقتی شخصی با عجله خودش را به خیمه رساند، سرش را در داخل خیمه کرد، سلام عرض کرد گفت: آقا شریف محتضر است تشریف بیاورید. همین شریف حاکم مکه را می‌گفت. می‌گوید من، مرحوم سید محسن جبل العاملی می‌فرمودند: چون من با او رفیق شده بودم و ایشان این گونه نبود که محتضر باشد، لذا من زودتر کفشم را برداشته پایم کردم و گفتم: من بروم ببینم چطور شده این محتضر است؟ می‌گوید: آمدم یک مقداری راه برگشتم دیدم نه چمنزاری هست و نه خیمه‌ای، در عین حال متوجه نشدم با عجله آمدم، خودم را رساندم به آن خانۀ او، وارد خانه شدم، دیدم علمای اهل سنت دور شریف نشسته‌اند دارند تلقین می‌کنند، این هم صورتش سیاه شده، یک حال عجیبی، به حال احتضار افتاده.

می‌گوید: من همینطور که نشسته بودم، دیدم آقایی که در خیمه بود از در آمد. من چون آنجا شنیده‌ام از خود ایشان که فرموده بود، از مادر ما زهرا فهیده بودم این سید است خواستم بلند شوم، برای سادات باید احترام کرد دیدم نمی‌توانم حرکت کنم، خواستم سلام کنم دیدم نمی‌توانم سلام کنم. دیدم ایشان که وارد شد هیچ کس به او نگاه نکرد، آخر در یک اتاق اگر کسی وارد شود، همه به او نگاه می‌کنند، مثل اینکه این‌ها ندیدند، ایشان آمد بالای سر شریف نشست، سرش را برد در صورت شریف، فرمود: «یا شریف قل أَشْهَدُ أَنْ‏ لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّه» شریف چشمانش را باز کرد، یک تبسمی به صورت آقا کرد گفت: «أَشْهَدُ أَنْ‏ لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّه» «یا شریف قل أَشْهَدُ أَنَ‏ مُحَمَّداً رَسُولُ‏ اللَّه‏» شریف هم گفت، بعد گفت: «یا شریف قل أَشْهَدُ أَنَ عَلِيا حُجَّةُ اللَّه‏» شریف گفت، علمای سنی خیلی متوحش شدند، گفتند: «رفض الشریف» شریف رافضی شد، یک یک از ائمه را این آقا گفت …

 

 


[1]. مائده، آیه 10.

[2]. اللهوف علی قتلی الطفوف/ ترجمۀ فهری، النص، ص 181.

[3]. بقره، آیه 269.

[4]. مصباح الشریعة / ترجمۀ مصطفوی، متن، ص 355.

[5]. زخرف، آیه 32.

[6]. عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج 4، ص 129.

[7]. شوری، آیه 30.

[8]. نساء، آیه 78.

[9]. شوری، آیه 30.

[10]. زاد المعاد ـ مفتاح الجنان، ص 129.

[11]. قدر، آیه 4.

[12]. قدر، آیه 5.

[13]. توبه، آیه 105.

 

۲۳ رمضان ۱۴۱۰ قمری – ۲۹ فروردین ۱۳۶۹ شمسی – اهمیت شب با عظمت قدر

اهمیت شب با عظمت قدر ۲۳ رمضان ۱۴۱۰  ۲۹/۱/۶۹

 

«أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمد لله ربّ العالمین الصلاة و السلام علی أشرف أنبیاء و المرسلین سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد و علی آله الطیّبین الطاهرین لا سیّما علی سیّدنا و مولانا حجة بن الحسن روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ» «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ * سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[1] در تفسیر این سوره مبارکه روایات زیادی وارد شده است. اگر کسی امشب هزار مرتبه این سوره را بخواند، خدای تعالی به او یقین کامل عنایت می­کند. ثواب­های زیادی برای خواندن این سوره وارد شده است. روایتی دارد که امام باقر (علیه الصلاة و السلام) فرمود: ای شیعه علی بن ابی­طالب بهترین دلیل بر امامت فرزندان پیغمبر و علی و یازده فرزند او این سوره مبارکه است. با دشمن به وسیله این سوره مخاصمه کنید. این سوره جواب دندان­شکنی برای کسانی است که فکر می­کنند می­شود از میدان مردم معمولی جانشینی برای پیغمبر انتخاب کرد. زیرا در این سوره مبارکه خدای تعالی… از مردم معمولی نمی­شود برای جانشینی پیغمبراکرم انتخاب کرد. زیرا در این سوره خدای تعالی می­فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ».

یک روز اوّلی و دومی خدمت رسول‌­اکرم آمدند، حضرت گریه زیادی کردند. آن­ها سؤال کردند که یا رسول­الله چه‌چیز سبب شده است که شما این مقدار اشک بریزید؟ فرمود: آنچه که من در سوره قدر می­بینم و آنچه که وصیّ من بعد از من می­بیند، به قدری اهمیت دارد که من را از شوق آن به گریه واداشته است. خوب به این مطالب دقت کنید. آن­ها سؤال کردند که شما چه می­بینید؟ رسول­اکرم فرمودند: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ». آیا این کلمه «مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» چیزی را فروگذار کرده است؟ آیا چیزی هست که فروگذار شده باشد از کل امر، یعنی تمام امور؟ یعنی تمام آن شب قدر، ملائکه و روح که حالا بحث ملائکه و روح را شاید فرصت کنم عرض کنم، این­ها از جانب خدا نازل می­شوند، با همه چیزها. یعنی علم همه­چیز و از همین جهت شب قدر بهترین شب­های دوره سال است که بماند. بهتر از هزار ماه ارزش دارد.

در شب قدر از این روایات استفاده می­شود که «فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيمٍ»[2]‏ به وسیله ملائکه که «فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً»[3] تمام امور را تدبیر می­کنند و همه کارها در دست ملائکه است. این را بدانید، خدای تعالی ملائکه را برای کار کردن خلق کرده است. این­ها کارگران خدا هستند، کارمندان خدا هستند، کارهای عالم در دست این­ها است. از قطره باران گرفته که فرومی­ریزد، تا کارهای بسیار مهم و فوق آن­ها و فرمانده تمام ملائکه امام هر زمانی است و واسطه بین خدای تعالی از نظر تشریفات و امام هر زمان، ملائکه هستند. ملائکه، البته نه هر مَلکی، چون مقامات ملائکه فرق می­کند. یک عده هستند که کارگر ساده­ای هستند، یک عده­ای مقداری مقامشان بالاتر است، تا می­رسد به مقام جبرائیل که رابط بین خدا و ولی خدا است، رابط بین خدا و پیغمبر است، رابط بین اولیای خدا و خدمتگذار ائمه اطهار (علیهم الصلاة و السلام) و به اصطلاح تمام مسائلی که مربوط به معصومین (علیهم الصلاة و السلام) است، حضرت جبرائیل در یک بُعد، حضرت میکائیل در بُعد دیگر، حضرت اسرافیل… چهار مَلک مقرّب هستند که باز بهترین آن­ها حضرت جبرائیل است.

این­ها قصه نیست، این­ها برای ما افرادی که خواب هستیم، چشم­های ما پرده دارد، در حجاب است، به صورت قصه نقل می­شود. اما یک عده از افراد بشر هستند که این‌ها می­بینند. خدا بشر را این­طور خلق کرده است که ببیند. وقتی خدای تعالی حضرت آدم را نقل کرد، ارواح همه ما آن­جا حاضر بودند. همه ما دیدیم که ملائکه ریختند، در مقابل حضرت آدم سجده کردند. و همه ما دیدیم که شیطان سجده نکرد و لذا باطناً و روحاً از شیطان متنفر هستیم و از مَلک متنفر نیستیم، دشمن ملائکه نیستیم. حالا از این بحث بگذریم، به جهت اینکه با این بحث­ها… فقط من می­خواهم یک جمله را به شما عرض کنم که امشب شب قدر است، از امام زمان خود بخواهید که شما را تقدیر کند، از خدا بخواهد که برای شما مقدّر بشود که چشم­های ملکوتی شما باز شود. آنچه که خدای تعالی در قرآن فرموده که باید همه ببینند، ما هم ببینیم. آنچه که اولیای خدا می­بینند، ما هم ببینیم. من اوّلی که منبر رفتم، داشتم خطبه می­خواندم، خواستم خود را در همان حالی که قبل از منبر در من به وجود آمده بود، بیندازم. ولی گفتم چون افضل اعمال شب قدر تحصیل علم و دانش و معارف است، یک قدری خود را کنترل کردم و این بحث را شروع کردم.

والّا من در آن اتاق، همین الآن نشسته بودم، یک آقایی که حتماً در مجلس هستند، نزد من آمدند، فرمودند که شب گذشته… بعضی از شما شب گذشته نبودید. ما شب­هایی که این­جا خلوت­تر است، الحمدلله… اگر نگوییم حال بهتری داریم، کمتر از حال شب­های شلوغی نیست. شب گذشته خود من تعجب می­کردم از دوستان، از رفقا که سه ساعت و نیم این­جا نشستند، سه ساعت این­جا نشستند، وقتی یاالله کردم، هرچه من می­خواستم این یاالله­ها را کنترل کنم، نمی­شد، رها نمی­کردند. دیر شده بود، غذا سرد شد، در عین حال فریاد یاالله این­ها بلند شد. تجلیات امام عصر (ارواحنا فداه) در مجالس… در یک مجلس ممکن است امام عصر که وجه­الله است «أَيْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ»[4] آن وجه خدایی که کاش یک عده­ای می­بودند، می­نشستند این روایات را تحقیق می­کردند، یاد می­گرفتند، حقایق را درک می­کردند و معنای این جملات را می­فهمیدند. آن وجه خدا که «إِلَيْهِ يَتَوَجَّهُ الْأَوْلِيَاءُ» اولیای خدا باید به او توجه کنند. معنای این چیست؟ نمی­­توانم شرح دهم، یک مجلس مفصلی نیاز است.

آن آقا که فرقی نمی­کند، چه خدا تجلی کند، چه امام زمان تجلی کند. چون آن­ها با خدا از نظر واقعیت، نه از نظر وجود یکی هستند. تجلیاتی که در مجالس می­شود، این­ها چیزهایی است که برای عده­ای از دوستان ما که در این مجلس هستند، مطلب بسیار ساده­ای است، تجربه دارند. یک عده هم متفرق هستند، آن­ها هم به گوششان بخورد، کم­کم ان­شاءالله اگر رسیدند و خواهند رسید، ولو در وقت احتضار. بدانند که یک خبرهایی بوده است، ما چه می­گفتیم. خدا استاد اخلاق ما مرحوم حاج ملا آقاجان را رحمت کند. ایشان گاه­گاهی مطالبی را می گفت که درخور فکر ما نبود. می­گفت: مثل مدادی که نقاش برمی­دارد، اول یک طرحی را روی دیوار می­نویسد، بعد داخل آن را پُر می­کند. حال من طرح آن را برای شما مطرح می­کنم. حالا هم باید طرح آن مطرح شود. آن کسانی هم که خواب هستند و یا خدای نکرده مُرده­اند…

آخر ما مردم در بخش­های مختلف مُردیم. یکی در مادیات مُرده، فکر و هوش او شب و روز این است که کار بکند، بیاورد، بخورد و زاد و ولد کند. اگر بخواهید او را با یک طویله­ و حیوانی که در آن طویله است، مقایسه کنید؛ خیلی فرق ندارد. فقط فرق آن­ها در کیفیت خوراک و لباس است. یک عده در این جهت مُردند و مدام هم فکر آن­ها همین است. یک عده بالاتر مُردند، در عبادت مُردند. نماز شب می­خواند، نماز اول وقت می خواند، خیال می­کند که همین است. همین است، ترک محرمات و انجام واجبات. محرمات را هم که ترک می­کند، خیلی با زور. واقعاً جان می­کَند که محرمات را ترک کند، جان می­کَند که واجبات را انجام بده. روی میل باطنی نیست. روی میل واقعی او نیست. او هم در این جهت مُرده است. یک عده در علم مُردند، یک دوره ادبیات خوانده، خیال می­کند تمام شخصیت یک انسان این است که ادیب باشد، خوب شعر می­گوید.

شخصی این­چنینی در مسجد پیغمبر آمده بود، مردم گفتند: علامه. حضرت فرمود: «وَ مَا الْعَلَّامَةُ»[5] علامه چیست؟ بعد که گفتند آقا این فرد تمام اشعار عربی را بلد است. مثل اینکه الآن یک نفر پیدا شود که یک دوره مثنوی را حفظ باشد، یک دوره سعدی، یک دوره حافظ، یک دوره مثلاً اشعار تمام شخصیت­های معروف را حفظ باشد و علاوه انساب را هم بداند، ما به او علامه می­گوییم. علامه یعنی پُرعلم. حضرت فرمود این علمی است که به درد… دمِ مرگ هم که مُرد، همین شعرها دیگر هیچ. این شعر… من ادیب هستم، باش. «من ربّگ؟» من تمام حافظ را حفظ هستم. باش. استاد دانشگاه، استاد دانشکده ادبیات هستم، باش. خلوص، خدا، پیغمبر، معرفت، چشم باز، دیدن‌ها، امام زمان، من این­ها را… نه وقت نکردم تحقیق کنم. به درد او می­خورد. یک عده هم در این­جا مُردند. یک عده بالاتر، در فقه و اصول. ما خود را می­گوییم، به شما هم کار نداریم. یکی در طب مُرده است، یکی در مهندسی مُرده است. ما فعلاً خود را می­گوییم، یک شخصی مجتهد عالی­قدر شده است. البته من به مجتهدین عالی­قدر جسارت نمی­کنم، آن­هایی که فقط و فقط فکر می­کنند در اجتهاد تنها مجتهد شدن ارزش دارد و امام زمان و خدا و دین، این­ها زیاد اهمیت ندارد. نگویید: چنین چیزی نمی­شود. چرا می­شود، ما بهتر وارد هستیم.

من دوازده سال در قم درس خارج خواندم، آن‌هم درس مرحوم آیت­الله بروجردی. نمی­خواهم خود را نشان بدهم، خیر. من هم اگر بخواهم بگویم این‌طور هستم، مُردم. من خاک کف پای این بچه­هایی هستم که این­جا روی محبت به امام زمان، یا صاحب­الزمان می­گویند. خاک پای آن کسی هستم که شب گذشته… از همین جوان­های مجلس آن­قدر چشم او پاک بوده که لایق بوده امام زمان (علیه الصلاة و السلام) را ببیند. من نمی­خواهم، حتی نزدیکترین اقوام ما هم نمی­دانند که من چه­قدر درس خواندم، چه­قدر چیز بلد هستم و هیچ­وقت نخواستم این­ها را اظهار کنم و نمی­­خواهم بکنم و نخواهم کرد. ولی اگر انسان در این مرحله بمیرد، مُرده است، مُرده است. مجتهد مُرده است، در مقام مجتهدی مُرده است، در مقام دکتری مُرده است، در مقام مهندسی مُرده است، در مقام استاد بودن مُرده است. کبر و غرور آمده، او را گرفته و او را خفه کرده و از بین برده است. انسان در هر کجا متوقف شد، مُرده است. باید روزبه­روز، ساعت به ساعت ترقی کند. «من ساوی یوماه» کسی که دو روز او مساوی باشد، او مُرده است و مُرده هم نمی­بیند، مُرده نمی­بیند، مُرده نمی­شنود.

«إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏»[6] ای پیغمبر، تو با همه عظمت خود نمی­توانی به مُرده چیزی بشنوانی. «خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»[7] شما فکر نکنید این «خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» برای آن عرب بیچاره بی­سواد چوپان بوده است. خیر، دانشمندان از علمای ادبیات بودند در آن زمان، البته نه در شهر مکه که «فکّر و قدّر» بعد خدای تعالی می­گوید: مرگ بر او باد، با این تدبیر او و با این فکر او. درباره قرآن قضاوت می­کند، درباره… می­گوید: «إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَر»[8] این کلام، کلام بشر است. مردم آن زمان تا حالا فرض کنید الآن شاید صدها برابر رشد فکری مردم نسبت به مردم زمان پیغمبر بیشتر است، بیشتر شده است. الآن دانشمند دنیا به اعجاز قرآن اعتراف می­کنند. آن مرد عرب باسوادی که همه عرب­های جزیرةالعرب او را قبول دارند، می­گوید: «إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَر» این نیست، مگر قول بشر. پیش او رفتند، یک عده گفتند: سه جمله در قرآن است که این سه جمله بر خلاف ادبیات عرب است، گفتند: قاضی چه کسی باشد؟ گفتند: فلانی. پیغمبر گفت که نزد او می­رویم. وقتی بر او وارد شدند، او در اتاق خود نبود.

پیغمبر اکرم وارد شد، نشست، با آن جمعی که اطراف پیغمبر بودند. شخص وارد شد، پیغمبر برای او بلند شد. البته گفته بودند که آن سه جمله هم یکی «عُجاب» است، یکی شیخ کبیر است… حالا می­شود علت آن را هم شرح داد، نمی­خواهم شب قدر وقت شما را به این مسائل بگذرانم و یکی هم «أتستهزؤنی» است. این سه کلمه در سراسر قرآن برخلاف ادبیات است. پیغمبراکرم فرمود: پیش او می­رویم. رفتند در اتاق نشستند، وقتی که آن شخص وارد شد، از در وارد شد. پیغمبراکرم برای او بلند شدند، او هم احترام کرد، بلند شد، باز خواست بنشیند، باز پیغمبر بلند شد، باز او هم بلند شد. دفعه سوم باز خواست بنشیند، باز پیغمبر بلند شد، او هم بلند شد. یک صورت مسخره و استهزا به خود گرفت، این پیرمرد متکبری که در ادبیات مُرده و همه حیثیت او همین است، در مقابل مردم گفت: «أتستهزؤنی یا محمد و أنا شیخ کبیر و هذا شیء عجاب» پیغمبراکرم با اعجاز این سه جمله را از او گرفت، در همان مجلس اول.

بعد گفت: خوب برای چه آمدید؟ گفتند: جواب ما را دادی. تو که ادیب­ترین دانشمندان عرب هستی، هر سه جمله را در این برخورد بیان کردی. بعضی در ادبیات مُرده اند، بعضی در علم مُرده اند، بعضی را غرور ریاست گرفته است، در ریاست خود مُرده اند. بعضی در پول مُرده اند، بعضی در… بالاخره یک عنوانی برای خود درست کرده و همان­جا توقف کرده است و ان­شاءالله شما باید امشب از حجةبن­الحسن بخواهید که هیچ­کجا از این نردبانی که انسان بالا می­رود، هیچ کجا نروید. باید چشم ما باز باشد. ما در موقع مرگ چشم­هایمان باز می­شود و آن خیلی دیر است. «لا يَنْفَعُ نَفْساً إيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ في‏ إيمانِها خَيْراً»[9] این ایمان باید یک خیری برای انسان داشته باشد. یکم وقتی چشم ما باز می­شود… حتماً دیدید، هر کسی که می­میرد، «یا حار همدان من یمت یرنی» هر کس بمیرد، علی بن ابی­طالب را می­بیند. قبل آن چطور است؟ قبل آن انسان باید تزکیه نفس کند، تا ببیند. انسان در موقع مرگ صدای ملائکه را می­شنود، صدای ملائکه را… خود ملائکه را می‌بیند. این­ها را شنیدید دیگر؟ همه ما شنیدیم. انسان امام زمان (علیه الصلاة و السلام) را می­بیند. اما وقتی انسان می­بیند که نه زبان دارد که سلام کند، نه گوش دارد حرف آقا را بشنود، نه به اصطلاح زبانی دارد که با حضرت حرف بزند. آن­وقت تازه آقا به اصطلاح دارد همه­چیز را مشاهده می­کند، پرده­ها از جلوی چشم او می‌روند. چرا الآن نباشد؟ آخر انسان بدبخت چرا شما آن­وقتی به این مقام و مرحله برسید که نتوانید از آن هیچ بهره­ای ببرید؟

انسان جان بکَند، در تمام عمر فقر و فلاکت دامن­گیر او باشد، وقتی پولدار شود که حضرت عزرائیل بالا سر او آمده است. این خوب است؟ می‌گوید: حال می‌خواهم چه کار کنم؟ حالا جز خسارت چیز دیگری نیست. مثل پرده سینما تمام برنامه­های زندگی او در مقابل چشم او رژه می­روند، همه را می­بیند. آن­قدر هم در این موضوع روایت هست که از حساب خارج است. فکر نکنید… یعنی اگر ما مسلمان باشیم، باید معتقد باشیم که در هنگام مرگ حتماً چشم ما باز می­شود، ائمه اطهار را می­بینیم، ملائکه را می­بینیم و گوش ما صدای آن­ها را می­شنود و می­توانیم با آن­ها صحبت کنیم، اگر مسلمان باشیم. یعنی مساوی است اقرار به اسلام با اعتراف به این مطلب. ولی چه؟ چه خصوصیت دارد؟ «يَوْمَ… لا يَنْفَعُ نَفْساً إيمانُها» این­جا هیچ فایده­ای ندارد. این ثروتی که حالا به شما دادند، این حجاب­ها را که برداشتند، انسان نمی­تواند کاری کند.

«لا يَنْفَعُ نَفْساً إيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ» معلوم است که قبل از آن می­شود که انسان این حجاب­ها را بردارد. اگر انسان قبل از آن این حجاب­ها را برداشت. «موتوا قبل‏ أن‏ تموتوا»[10] قبل از اینکه بمیرید، خودتان خود را از ارتباط با دنیا، از ارتباط با مادیت بمیرانید «موتوا قبل‏ أن‏ تموتوا». «وزنوا قبل ان توزنوا»[11] قبل از اینکه شما را وزن کنند، خودتان خود را وزن کنید. انسان وقتی خودش خود را وزن کرد، می­تواند کم و زیاد کند، در اختیار او است. اما وقتی او را وزن کردند، خواستند جسد مُرده او و اعمال او را وزن کنند، آن­جا دیگر نمی­تواند هیچ کاری بکند. این شب­ها، شب­هایی است که باید چشم­ها باز شود.

در شب قدر چند نفر از ما مقام مقدس حضرت بقیةالله را دیدیم؟ چند نفر از ما؟ کدام یک از ما انوار ملائکه را مشاهده کردیم؟ کدام یک از ما لایق سخن گفتن با ما از طرف حجةبن­الحسن شدیم؟ به خدا قسم شب قدر هم لازم نیست. اگر انسان یک قدم به طرف حقیقت بردارد، هر شب، شب قدر است، اگر قدر بدانیم. این آقایی که عرض می­کنم که برای من قصه­ای نقل کرده است، چون من اجازه دارم از ایشان بگویم، از بقیه­ای که برای من چیزهایی نقل کردند… همین جلسه دیشب که به صورت ظاهر شب قدر هم نبود، جمعیت ما هم همین اتاق… الآن برای من، از نظر من جمعیت شب گذشته و امشب فرقی نمی­کند، ولی ظاهراً آن اتاق­ها هم نشستند.

سحر بود، من می­خواستم سحری بخورم، دیدم یک خانمی تلفن زده، مدام گریه می­کند، نمی­تواند مطلب را بگوید. بعد آقای سلطانی به من گفتند. به من تلفن کرد –فامیل ایشان است- امشب هم آمدند این­جا برای من نقل کردند. قسمت خانم­ها من معتقد هستم، خانم­ها برای اینکه آلودگی­های روحی­ آن­ها… آن کسانی که پاک می­شوند… بعضی از آن­ها اهل غیبت و بی­حجابی و این­طور موارد هستند، اهمیت به مسائل دینی خود نمی­دهند، آن­ها هیچ. اما اگر در راه افتادند، بهتر از مردهایی که در راه افتادند، موفق هستند. می­گوید: من نشسته بودم، آن قسمت اصلاً مردی وارد نمی­شود. ایشان می­فرمودند که من نشسته بودم، در جایی که پله می­خورد و می­رود به طرف بالا قسمت خانم­ها، در اتاق بودم، آن مقابل روی پله آقایی نشستند و شما که روضه می­خوانید، ایشان دستمالی به دست دارند، اشک می­ریزند. الآن این قضیه را هم این آقا که این­جا تشریف دارند می­شنوند و هم آن خانم. ایشان حاضر شدند که من این قضیه را برای شما نقل کنم.

من نگاه کردم. به خواهر خود گفتم که شما هم این آقا را می­بینید؟ ایشان نمی­دید. چون هر کسی یک نصیبی دارد، هر کسی یک حدّی دارد. بعد من بلند شدم که دستمال آقا را به عنوان تبرک بگیرم، نزدیک آقا که رسیدم، دیدم غایب شدند، نیستند. دل من می­خواست این فکر از مغز دوستان بیرون می­رفت که نباید این­ها را گفت. من معتقد نیستم. من معتقد هستم که باید این­ها را در این زمان گفت. بعضی می­گویند:

هرکه را اسرار حق آموختند              مُهر کردند و دهانش دوختند

گفتم: من به این­ها می­گویم اسرار را . سرّ آن چیزی است که وقتی آقا حضرت بقیةالله را شما دیدید، به شما بفرماید این ملاقات را به کسی نگو. رفتی گفتی، اشتباه کردی، این سرّ است. اما وقتی نفرمودند، این سرّ نیست. اصلاً سرّ نیست که… اگر کسی سرّ را به مردم بگوید، آن­چیزی که گفتند نگو را به مردم بگوید، خائن است. آن­هایی که می­گویند:

هرکه را اسرار حق آموختند

چیزی هم بلد نیستند، چیزی هم ندارند که برای مردم بگویند و می­خواهند خود را… یک بادی در غبغب بیندازند، بگویند ما همه­چیز داریم، اما نمی­گوییم. این­ها نمی­فهمند که معنی سرّ چیست. وقتی من چیزی را به شما گفتم و گفتم که به کسی نگویید: این می­شود سرّ من. یا حالا چیزی که همه… یعنی علنی است، این دیگر سرّ نیست. این­ها اشتباهاتی است که متأسفانه ما داریم و یک عده از افراد به اصطلاح چه بگویم، نمی‌دانم چه بگویم، مدام این را باد می­کنند، والّا چه دلیلی بهتر از اینکه… برای وجود مقدس امام زمان چه دلیلی بهتر از اینکه مردم او را گاه­گاهی می­بینند. یک نفر از شیراز برای من هزارتا قضیه از ملاقات­ها با امام زمان نوشته بود، همه آن­ها هم مستند و برای من آورد. البته همه آن­ها به درد نوشتن و پخش کردن نمی­خورد. من یک نفر را می­شناختم، خود من این را دیدم که در سفر مکه نُه مرتبه خدمت امام زمان (صلوات الله علیه) رسیده بود. این آیات قرآن است که ملائکه را می­شود دید.

حضرت ابراهیم دیده، قوم لوط که به نظر من بدترین مردم روی کره زمین بودند، این­ها ملائکه را دیدند، ارواح را دیدند، اجنّه را دیدند. آخر انسان­های کور که نباید بگویند که هیچ سیاهی و سفیدی و قرمزی و سرخ و هیچ رنگی در عالم وجود ندارد. کور راست می‌گوید، او ندیده است. اما وجود ندارد آن غلط است. بگویید: من ندیدم. من به بعضی از دوستان… وقتی یکی از دوستان از تهران به من تلفن کرد که من پیش چه کسی بروم؟ به یکی از علما گفتم که در کدام محلی هستی؟ معمولاً در هر محله­ای که هستند، می­گویم: گرفتاری­های خود را، مسائل خود را به آن عالم آن محل که می­شناسم، مراجعه کنید. به او گفتم که نزد آن آقا بروید. بعد آمد و به من گفت که آن‌ آقا در منبر فرمودند که نمی­شود امام زمان را دید و اگر هم کسی ببیند، آن­موقع نمی­شناسد. گفتم که دیگر حق نداری پای خود را آن­جا بگذاری. این آدم از دو حال خارج نیست: یا این­همه قضایایی که از زمان غیبت صغری شروع شده و تا حالا ادامه دارد، همه این­ها را می­گوید: علامه حلّی دروغ گفته، سید بحرالعلوم دروغ گفته، سید ابن طاووس دروغ گفته، اسماعیل حمیری دروغ گفته، حاج علی بغدادی دروغ گفته. این­همه جمعیت همه را دروغگو می­‌داند. این­ها را نخوانده یا اینکه می­بیند که خود او که ندیده است، غرور او هم ایجاب نمی­کند که بگوید من از همه عقب­تر هستم. پس می­گوید: نمی­شود. دیگر حق ندارید بروید.

البته اگر کسی در مقابل… این را هم عرض کنم، چون بعضی افراد هستند که سوءاستفاده­هایی می­کنند. اگر کسی گفت که من می­روم و از امام زمان برای شما خبر می­آورم، بدانید دروغ می­گوید. گفتند این را باید تکذیب کنید. گفت: می­روم خبر می­آورم. آقا من فردا خبر این حاجت شما را می‌آورم از امام زمان و نقل می‌کنم. این ادعای بابیت کرده است. علی محمد باب اوایل کاری بالاتر از این نمی­کرد. فقط ملاقات­ها در این حد است:

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

روی یک مصالحی. مربوط به تزکیه کامل هم نیست که انسان تزکیه کامل کرده باشد تا خدمت حضرت برسد. خیر، امام عصر (ارواحنا فداء) یک حسابی پیش خود دارند، روی مصالحی که ما نمی­فهمیم، آن­ها را درک نمی­کنیم. ممکن است گاه­گاهی به بعضی افراد اجازه تشرف بدهند، اجازه ملاقات بدهند و این هم می­شود. حال این شخص زن باشد، مرد باشد، حتی اهل­سنت… سنی است… یک کتابی را یکی از دوستان برای من آورد، اسم آن بوارق ال… یک جمله دیگر آن را یادم رفته است. اول اسم آن بوارق است. حاج آقا اسم کتاب چیست؟

-بوارق الحقایق.

– این کتاب را ایشان آوردند. نشانی گذاشته بودند. این شخص سنی هفت، هشت قسمت گفته به این دلیل، با این برنامه من خدمت نور خدا، حضرت بقیةالله رسیدم. سنی می­رسد، حتی ناصبی خدمت امام زمان رسیده است. افراد مختلف خدمت حضرت رسیدند. افراد پاک تزکیه شده هم ممکن است نرسیده باشند. فکر نکنید آن کسی که خدمت حضرت نرسیده است، خیلی انسان بدی است. خیر، مسئله­ای نداشته، حضرت مصلحتی در آن نمی­دیدند که به او لیاقت تشرف بدهند. اگر امشب چشم ما باز می­بود و می­دیدیم امام زمان (علیه الصلاة و السلام) یعنی چه؟

«تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ» حضرت رسول‌اکرم به اوّلی و دومی می‌فرمایند که در هر زمانی این شب قدر هست. درست است یا خیر؟ الآن امشب، شب قدر است. سنی‌ها هم شب قدر را قبول دارند. از ضروریات مظهر اسلام و دین مقدس اسلام است که شب قدر دوره سال یک شب است. منتها اهل سنت شب بیست و هفتم را می‌گیرند، ما شب بیست و سوم و یا شب بیست و یکم و یا شب نوزدهم را در نظر گرفتیم. والّا شب قدری هست. این در شب قدر «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ» ملائکه و روح بر چه کسی نازل می‌شوند؟ بر چه کسی نازل می‌شوند؟ «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ»[12] با همه امور، علم تمام چیزها.

بر چه کسی نازل می‌شوند؟ بر ولید بن یزید که یک حوضی از شراب درست می‌کرد و می‌گفت که من باید آن‌قدر از آن شراب‌ها بخورم تا معلوم شود که از این حوض کوچک کم شده است. بر او نازل می‌شوند؟ بر یزید به معاویه نازل می‌شوند؟ بر خلفای اموی و عباسی نازل می‌شوند؟ بر آن کسی که فرض کنید همان خلفای اولیه که «لَوْ لَا عَلِيٌ‏ لَهَلَكَ‏ عُمَرُ»[13] و «أقيلوني و لست بخيركم و علي فيكم»[14] من را رها کنید، وابگذارید، من از شما بهتر نیستم. اگر بنا است بر او نازل شوند، باید بر همه مردم نازل شوند. بر سلاطین زمان نازل می‌شوند؟ بر مرجع تقلید نازل می‌شوند؟ مرجع تقلید دروغ نمی‌گوید. شما هر مرجعی را که خودتان بهترین تصور را می‌کنید، از او بپرسید که شب قدر شما با شب بیست و دوم فرق کرده است؟ می‌گویند: خیر. بر او هم نازل نمی‌شود. پس بر چه کسی نازل… این آیه چه می‌گوید: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِم» دیگر از این صریح‌تر نیست که رسول‌اکرم، امام باقر (علیه الصلاة و السلام) می‌فرماید: ای شیعیان، بهترین دلیل بر اثبات وجود یک امام در هر زمان که ماسوی‌الله تحت فرمان او باشد، همین سوره مبارکه است. بر چه کسی نازل می‌شود؟ بر علی بن ابی‌طالب نازل می‌شود. خود پیغمبراکرم به همان اوّلی و دومی فرمود که بر این شخص نازل می‌شود، بعد از من. این مقام برای او است. اشاره به علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) کرد. بعد هم به امام حسن، بعد هم به امام حسین. در زمان ما به حضرت بقیةالله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء).

این علومی که این شب‌ها برای امام زمان می‌آورند، چیست؟ چیست؟ «مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» این‌ها چیست؟ امام زمان مثل پیغمبراکرم، روایات زیادی هم در کتاب‌های روایی خود داریم که این دوازده‌تا امامی که ما داریم در علم با پیغمبراکرم مساوی هستند، از نظر عقل هم باید همین‌طور باشد. به جهت اینکه کسی که جای پیغمبر می‌نشیند، باید کار پیغمبر را هم بکند. اگر چیزی کسر داشته باشد، نمی‌تواند کار او را انجام بدهد. در علم مساوی هستند. درباره پیغمبراکرم هم می‌خوانیم: «أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ».[15] تا انقضاء خلق هر علمی در مغز پیغمبراکرم، در روح پیغمبراکرم نهفته است و درباره خود ائمه هم آیاتی هست، «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»[16] در آن نامه‌ای که چندی قبل از لبنان آورده بودند که حضرت بقیةالله (ارواحنا فداء) برای آن‌ها به خط مبارک خود نوشته بودند، اول این جمله را نوشته بودند: «أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ». بدانید عمل شما را خدا می‌بیند. همان‌طور که خدا می‌بیند، پیغمبر هم می‌بیند و همان‌طوری که پیغمبر می‌بیند، ائمه اطهار (علیه الصلاة و السلام) هم می‌بینند. بعد هم فرموده بودند، نوشته بودند: «أقمت الصلاة فی مسجدکم». من در مسجد شما نماز خواندم «و أکلتُ ممّا أکلت» از آنچه که شما خوردید، من هم خوردم.

روز عاشورا بوده، در مسجد غذا می‌دادند. «و دعوت لکم» من اول برای شما دعا کردم، شما هم برای من دعا کنید. «فادعوا لی بالفرج» که بعد یک شخصی خدمت حضرت رسیده بود، وقتی ما این نامه را این‌جا خواندیم در یک شبی که خیلی هم حال خوبی داشت، یک شخصی از علما در حرم حضرت رضا (صلوات الله علیه) خدمت حضرت رسیده بود و سؤال کرده بود که آن نامه از طرف شما است؟ فرموده بودند: بله، ولی خود نامه را پخش نکنید. حضرت می‌بیند، مشاهده می‌کند، اینکه شما زیارت می‌کنید، در همین‌جا می‌ایستید «سَلَامٌ عَلَى آلِ يَاسِينَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ»[17] اگر حضرت نمی‌شنود که معنا ندارد ما سلام خدمت ایشان عرض کنیم. می‌بیند، می‌شنود. علم اولین و آخرین را هم امام زمان دارد. پس امشب چه از طرف خدا می‌آورند و به او می‌گویند؟ یک مطلب علمی خیلی مختصر و فشرده می‌خواهم برای شما بگویم، این را بدانید، یاد بگیرید. چون در دعاهای همین امشب هست. «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ».[18] خدای تعالی از این لحظه تا اول خلقت هرچه علم مربوط به کائنات است، در قلب و روح امام قرار داده است. می‌دانیم، این‌جا هیچ حرفی نیست.

از این به بعد تا آخر خلقت هم هرچه هست، می‌داند. اما یک مسئله از این به بعد آن هست و آن این است که دست خدا باز است، ممکن است تغییر بدهد. آن تغییر را خدا به ائمه نگفته است که آن علم مکنون او است. این خیلی مختصر… این حرف خیلی شرح دارد، خیلی مطلب دارد. ببینید ما علم امام را به دو بخش تقسیم می‌کنیم: بخشی از آن مربوط به گذشته است، بخشی هم مربوط به آینده است. آنچه که مربوط به گذشته است، بدون کم و زیاد هرچه هست، امام می‌داند. آنچه که مربوط به آینده است، دومرتبه امام می‌‌داند. همان‌طوری که شما الآن می‌دانید که فردا صبح خورشید درمی‌آید. فردا صبح خورشید درمی‌آید یا نه؟ چه کسی است که بگوید: نه؟ حتماً درمی‌آید.

اما حال آمد و خدا نخواست که در بیاید، شما چه می‌کنید؟ نخواست، د رنمی‌آید. پس ببینید آن علم صددرصد کاهش پیدا می‌کند. همان‌طوری که ما می‌دانیم فردا صبح خورشید درمی‌آید، از روی… یا مثلاً فرض کنید یک راننده پشت فرمان ماشین نشسته است، ماشین او هم روی صد کیلومتر می‌رود، سر ساعت کجا است؟ هیچ مانعی هم در راه نیست. سر صد کیلومتر است. صددرصد سر صد کیلومتری خواهد رسید. می‌گوید: شاید، اگر مانعی پیش نیاید، دست خدا است. خدا به پیغمبراکرم می‌فرماید: «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»[19] ای پیغمبر، فردا نگویی من فلان کار را می‌کنم، مگر اینکه او را متکی به خواست خدا کنید. یعنی اگر خدا بخواهد می‌توانید بکنید، اگر نخواهد نمی‌توانید بکنید.

هر کسی که صددرصد بخواهد از آینده به شما خبر بدهد، یقیناً دروغگو است. صددرصد، بگوید: قطعاً شما یک ماه دیگر می‌میرید، او دروغ می‌گوید، هر کسی که می‌‌خواهد باشد. مگر اینکه بگوید: با خواست خدا، مگر اینکه بگوید من این‌طور می‌بینم، شاید خدا هم تقدیر خود را همین‌طور کند. متوجه هستید؟ حضرت عیسی به یک گرفتاری مبتلا شده است، تجربه هست. آمد از کنار یک خانه‌ای عبور کند، دید که آن‌جا عروسی است. به اصحاب خود فرمود که شب آینده در این‌جا عزا است. چون می‌دیدید. جلوی چشم حضرت عیسی مثل آینه روشن بود که یک ماری می‌آید و یک افعی می‌آید و این عروس را می‌گزد و بعد این عروس امروز می‌میرد، شب آینده این‌جا عزاداری می‌کنند. این‌ها را می‌دیدید، می‌شود دید. باید…

شب آینده آمدند و دیدند که نه، این عروس خانم زنده است، مجلس عروسی هم هنوز برپا است. گفتند: چه شد؟ تحقیق کردند، خود حضرت عیسی هم خیلی تعجب کرد. وارد شد، دیدند بله، ایشان صدقه داده است و خدا بلا را از او دفع کرده است. خدا این یک جمله آن را به حضرت عیسی نگفته بود. یعنی خدای تعالی این عظمت خود را حفظ کرده بود و نه به حضرت عیسی، به پیغمبراکرم هم طبق همین آیه نفرموده است. «قُلْ… انّی لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ»[20] غیب مطلق همین است. این بخش از علم پروردگار است که در اختیار اولیای خود و انبیاء خود نگذاشته است «انّی لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ». «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ» علی (علیه الصلاة و السلام) در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «لَوْ لَا آيَةٌ فِي كِتَابِ اللَّهِ»[21] اگر یک آیه، یعنی یک حقیقت… چون آیه حقیقتی است. یک حقیقت نبود، یک آیه در قرآن نبود که می‌گوید: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ». خدای تعالی مطلب را این‌جا خلاصه می‌کند که محو می‌کند هرچه را بخواهد.

آقا فردا صبح بنا بوده خورشید دربیاید، خدا حق دارد محو کند یا خیر؟ بله، اختیار آن با او است. «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ»[22] سؤال نمی‌شود از آنچه که خدا انجام می‌دهد. «يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ»[23] هرچه که بخواهد انجام می‌دهد، از من و شما اجازه نمی‌گیرد که من و شما فردا صبح خورشید را خارج کنیم. آخر اوضاع به هم می‌خورد، بخورد. عالم تکوین زیر و رو می‌شود، افلاک چه… این‌ها از نظر شما است، اگر خدا بخواهد همین زمین را با همین محور بدون خورشید هم نگه می‌دارد. این افلاک که همین‌طور دور هم می‌چرخند، بالاخره به جایی منتهی می‌شود. آن آخری را چه کار می‌کند؟ خدای تعالی اوّلی را هم همان کار خواهد کرد. دقت کردید؟ لذا «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ» این آیه اگر در قرآن نبود، من به شما خبر می‌دادم از آنچه که در آینده… حضرت امیر می‌فرماید: از آنچه که در آینده انجام خواهد شد.

ولی ائمه اطهار ما و خود علی بن ابی‌طالب یک مقدار خبرهایی راجع به علایم ظهور و آخرالزمان بیان کردند، ولی خود آن‌ها فرمودند این‌ها علایم حتمی نیست. یعنی چه؟ اگر که این‌ها انجام می‌شود، شما که عالم هستید. اگر این علایم انجام می‌شود و شما هم امام هستید و می‌گویید، دیگر حتمی و غیرحتمی ندارد. ولی شاید خدا نخواسته باشد. فقط یک چیز را خدا قطعاً می‌خواهد، یکی از آن از آخرالزمان است که قطعاً خدا می‌خواهد و جزء وعده‌ها است و خدا وعده‌ها را تخلف نمی‌کند. «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ»[24] و آن اصل ظهور است. که اگر یک روز هم از عالم باقی بماند، خدای تعالی آن روز را «لطوّله اللَّه»[25] آن‌قدر طولانی می‌کند، تا امام زمان ظاهر شود. آن‌وقت شب قدر را چه کار می‌کند؟ شب قدر… حالا شاید تقریباً برای شما معلوم شده باشد که در شب قدر چه علمی در اختیار امام زمان گذاشته می‌شود. شما در سال گذشته چه کردید؟ یک مُشت معصیت.

از آن روزی که ما را آفریدی               به غیر از معصیت چیزی ندیدی

یک مُشت معصیت کردی، غفلت کردی، غفلت از یاد خدا. ما حتی در نماز خود هم غافل از یاد خدا بودیم. شب قدر آمدیم در مسجد و چُرت می‌زنیم. برای چُرتی‌ها می‌‌گویم. هر کسی که کنار او کسی چُرت می‌زند، او را بیدار کند. امشب حضرت زهرا (سلام الله علیها) اگر می‌دید که بچه‌ها خوابیدند، آب روی صورت آن‌ها می‌پاشید که امشب خوابشان نبرد، امشب شب خواب نیست. اقلاً بیداری ظاهری را داشته باشید. شب قدر چه علمی در اختیار او می‌گذارد؟ در این سال گذشته ما معصیت کردیم، چُرتی بودیم، خواب بودیم، حواس ما پرت بود، غافل بودیم، از همه‌چیز غافل بودیم. نمازهای خود را هم با چُرت انجام می‌شد. یک نفری عاشق شخصی بود، خود او برای من نقل می‌کرد. می‌گفت: این معشوقی که ما خیلی او را دوست داشتیم، مسافرت رفته بود. من سر شب تا صبح خوابم نبرد، صبح داشتم نماز می‌خواندم، چُرت می‌زدم. چون اگر انسان از سرشب تا صبح نخوابد، صبح دیگر در نماز چُرت می‌زند. می‌گفتم: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ». خوابم برد. دیدم یک شخصی آن‌جا ایستاده و می‌گوید: دروغگو. گفتم: چطور؟ گفت: یک معنی «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» این است که من محبوبی جز خدا ندارم. شما از سر شب تا صبح خوابت نبرده برای محبوب ظاهری خود و می‌گویی من محبوبی جز خدا ندارم، حالا که می‌خواهی با خدا صحبت کنی، چُرت می‌زنی؟

گفت: اگر یک وقت چیزی گُم کردید، نماز بخوانید، یادتان می‌آید. چون ما در نماز حواسمان تازه جمع می‌شود به مادّیات، به دنیا. این اعمال ما بود. سال قبل چنین شبی تا امسال چه کار کردیم؟ خود ما می‌دانیم چه کار کردیم. بعضی از ما که هنوز هم مشغول هستیم. معصیت. امام زمان نتیجه این معصیت‌ها را می‌داند، بدبختی. فوراً کنار اسم ما باید بنویسد بدبختی. این را می‌داند. دیگر خدای تعالی بقیه آن را در اختیار امام قرار نداده، جز امشب قرار می‌دهد. شما در مجلس آمدید، شب احیاء، شب نوزدهم، شب بیست و یکم، چون این‌ها روایت دارد. از روایات ما استفاده می‌شود که هر سه شب را باید… نه اینکه یک شب باید… البته شب قدر یک شب است، ولی این سه شب با هم است. در شب نوزدهم به اصطلاح امور تدبیر می‌شود، در شب بیست و یکم به اصطلاح قطعی می‌شود، در شب بیست و سوم آن را امضاء می‌کنند و تحویل می‌دهند، مسلّم می‌شود.

خود من تا همین امشب این روایات آن را نشمرده بودم، همین امشب شمردم. حدود شش، هفت روایت است که هر سه شب را روی ترتیب قبول دارند. البته شب قدر آن، لیلة‌القدر است، یک شب است، ان‌شاءالله همین امشب است. از دعاهای آن خوب استفاده می‌شود، از روایات آن هم خوب استفاده می‌شود. شخصی خدمت امام صادق آمد و گفت: آقا شب قدر را برای من معرفی بفرمایید. از راه دور، از روستا به شهر می‌آیم، می‌خواهم جایی باشم و دعا کنم. حضرت فرمود: این‌همه ثواب دو شب دیگر حتماً بیا. شب بیست و یکم و شب بیست و سوم. از دو شب دیگر کمتر نکردند، محدودتر نکردند. ولی از دعاهای او معلوم بود که شب بیست و… ببینید دعاهای شب بیست و یکم که درباره شب قدر و تقدیرات و این‌ها گفته می‌شود، ممکن است منظور شب بیست و سوم باشد، یعنی هنوز آینده است. اما در شب بیست و سوم که در دعاها درباره تقدیرات و این‌ها می‌گوید، اگر شب بیست و یکم باشد، گذشته است. نمی‌دانم این را متوجه هستید؟ دعاها این‌طور است. خوب استفاده می‌شود که شب بیست و سوم بیشتر احتمال شب قدر را دارد.

امشب خدای تعالی، آخر شب «حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ». در آن آخر شب، تمام امور را، یعنی یک یک از مردم روی کره زمین، تقدیرات ماسوی‌الله را… شما فکر نکنید که مدام سر ما معطل هستند. خیر، ما هم یک جزئی از همه ماسوی‌الله هستیم. عالم در چه وضعی باید باشد، گردش جهان در چه وضعی باشد، گردش افلاک در چه وضعی باشد. همه این‌ها تحقیق شده، امضاء شده از جانب آن‌ها در اختیار امام زمان گذاشته می‌شود. چه‌بسا افرادی بودند که باید شقی باشند، امشب تضرع کردند، زاری کردند، درِ خانه خدا رفتند، دامان امام زمان را چسبیدند. خدای تعالی امر می‌فرماید: به خاطر اینکه این شخص امشب خیلی تضرع و زاری کرد، دعا کرد، «الدُّعَاءَ يَرُدُّ الْبَلَاءَ و قد أبرم إبراما».[26] دعا بلاء را رفع می‌کند، صدقه بلا را رفع می‌کند، گذشت از مردم بلاها را رفع می‌کند. امشب چون کمتر سینه زدن داریم، من یک قدری بیشتر صحبت می‌کنم، هنوز هم زیاد حرف نزدم، من امشب خیلی حرف با شما دارم. تا ساعت یک و نیم بالاخره شما باید این‌جا باشید، حال چه من حرف بزنم و چه کار دیگری کنید.

تا صبح هم نمی‌گویم، به خاطر اینکه باز مثل دیشب، اگر مثل دیشب خدا به شما حال بدهد که خدا می‌داند بهتر این است که اصلاً سحری هم نخوریم. ولی ان‌شاءالله حال هم داریم و به وقت هم تمام می‌کنیم. پس به این نتیجه رسیدیم و خدا می‌داند خود من این را دیدم. نمی‌خواهم بگویم یک چیزی دیدم، خیر. یعنی تجربه دارم که شب‌های قدر، یعنی شب بیست و سوم به خصوص، اگر حال دعا داشتم و خوب چسبیدم و خوب گرفتم، آن سال به من خیلی خوش گذشته است، خیلی. هم پولدار بودیم، هم مریض نشده بودیم، هم… بالاخره همه‌چیز آن خوب بوده است، حالا بیشتر از این دو… ما چون اهل شکم و این‌ها هستیم، بیشتر از همین دوتا را نمی‌شود خوبی دانست، خیر. توفیقات ما هم بیشتر است. هر سالی که خیر، نمی‌شده که من الحمدلله از اول بچگی تا حالا… یعنی من یادم نمی‌آید در این سن که شب بیست و یکم و شب بیست و سوم و شب نوزدهم تا اذان صبح حتی نیم‌ساعت خوابیده باشم. الحمدلله این…

پدر من خیلی مقید بود، یعنی همان به اصطلاح کاری که حضرت زهرا نسبت به فرزندان خود یا نسبت به افراد می‌کرد، ایشان گاهی ما را کتک می‌زد که نباید بخوابید، آب روی صورت ما می‌ریخت. این کارها را داشته باشید، این‌ها تربیت‌های خوبی برای اطفال است. نه بچه است، برود بخوابد، نمی‌فهمد. بچه، همان بچه بزرگ می‌شود و همین تربیت‌ها است که فردا دامن‌گیر شما می‌شود و حالا وقتی بزرگ شد، می‌گوید: حالا خود من مستقل هستم، خود من تصمیم می‌گیرم و آن تربیت‌هایی که شما آن‌ها را کردید، تصمیم‌های آن‌ها هم طبق همان تربیت است. قبل از اینکه خود او بخواهد تصمیم بگیرد، شما برای او تصمیم بگیرید، تصمیمات خوب. این شب‌ها را باید خیلی قدر بدانید. همین امشب اگر خدای تعالی به ما توفیق بدهد و قبل از اینکه چراغ‌ها خاموش شود و بخواهیم درِ خانه خدا برویم، قرآن سر بگیریم، نمیریم. شما می‌گویید: مگر می‌شود؟ بله. همین دسته‌جمعی هم می‌شود. همه ما را، کوچک و بزرگ و این‌ها. مرگ حق است. اگر زنده باشید و خدا بخواهد، چون همه این‌ها مربوط به آینده است و خدا حال مناجات به ما بدهد که ان‌شاءالله خواهد داد، این‌جا باید دامان امام… همه شما فکر کنید که الآن دست شما به دامان امام است. آقاجان قربان شما برویم، ما می‌دانیم، ما جزء اشقیاء هستیم، هرچه که بنویسی حق داری، هرچه که بنویسی حق داری. ولی به لطف خود، به کرم خود… ما امشب برای شما دعا کردیم. یک دعایی که امشب وارد است و گفتند: زیاد بخوانید و بخوانید به خاطر اینکه امام زمان هم به شما لطف داشته باشد و آن دعا همین دعایی بود که می‌خواندم: «اللّهمّ كن لوليّک»[27] این امشب وارد شده است.

«اللّهمّ كن لوليّك الحجّة بن الحسن صلواتك عليه و على آبائه في هَذه السّاعة و فی هذه اللیلة و فی هذه الساعة في كلّ ساعة وليّاً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلًا و عيناً حتّى تسكنه أرضك طوعاً و تمتّعه فيها طويلاً» می‌دانید معنای آن چیست؟ یعنی خدایا تو برای امام زمان همه‌چیز باش. ولی او باش، ناصر او باش، او را یاری کن، حافظ او باش، راهنمای او باش، برای او چشم باش. تا اینکه او را روی زمین ساکن کنی. به او آرامش بدهی در روی زمین. الآن امام زمان ما آرامش ندارد. امام عسکری به فرزند خود فرمود: پسرم در میان بیابان‌ها، دور از مردم زندگی کن، در میان دِه‌ها، شهرهای دور که کسی شما را نشناسد. یازده نفر از آباء تو را شناختند، بعضی از آن‌ها را در سنین جوانی شهید کردند، بعضی از آن‌ها را به بدترین وضع کشتند. شما آخرین فرد هستی، شما بقیةالله هستی. شما نگذار که این‌طور در دست مردم بیفتی، بگذار مردم که آماده شدند، پذیرای تو شدند، آن‌وقت ظاهر شو. «حتّى تسكنه أرضك طوعاً» همه در مقابل او سر فرود بیاورند. «و تمتّعه فيها طويلاً» ان‌شاءالله امشب ما این دعا را برای امام زمان زیاد می‌خوانیم، شما هم زیاد بخوانید.

وقتی شما برای حضرت دعا کنید، حضرت هم برای شما دعا می‌کند. دامان او را گرفتید، آقا شما خلیفةالله هستی، شما بقیةالله هستی، کارها در دست شما است، مولاجان همه‌چیز در دست تو است، یا بقیةالله. ما الآن شش شب است که برای پدر بزرگوار شما، جدّ بزرگوار شما امیرالمؤمنین این‌جا عزاداری می‌کنیم. سینه زدیم، به سر خود زدیم، اشک ریختیم. هر کاری که از ما برمی‌آمد، برای شما کردیم. شما هم برای ما یک قلم، این کلمه شقی را بردار، سعید بنویس. «إِنْ كُنْتُ مِنَ الْأَشْقِيَاءِ فَامْحُنِي»[28] این نام را از بین اشقیاء محو کن، پاک کن. اراده بکنی، پاک می‌شود. احتیاج به مدادپاک‌کن و این‌ حرف‌ها هم نداریم. شما اراده کنید، پاک می‌شود. اگر شما دست‌های خود را، آن دست‌های نورانی خود را برداری به درگاه پروردگار، خدایا این‌ها پیروان من هستند، این‌ها همیشه به یاد من هستند، این‌ها امام زمانی هستند، این‌ها شب‌های جمعه در این مجلس حاضر می‌شوند، زیارت آل یاسین می‌خوانند، یا صاحب‌الزمان می‌گویند، این‌ها دوستان من هستند. همان‌طور که پیغمبراکرم وقتی خیلی او را اذیت می‌کردند، می‌فرمود: «اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ».[29] خدایا قوم من را هدایت کن، این‌ها نمی‌دانند، این‌ها جاهل هستند.

ما هم آقا ولی‌عصر، جاهل هستیم، نادان هستیم. ما اگر می‌فهمیدیم، درک داشتیم که گناه نمی‌کردیم. ما سبب شقاوت برای خود درست نمی‌کردیم. از همین الآن تصمیم می‌گیریم دیگر گناه نکنیم، دیگر معصیت نکنیم. اگر دست به دامان او زدید و به او تعهد دادید، ان‌شاءالله آقا هم نام ما را از لیست اشقیاء محو می‌کند و در لیست سعداء خواهد نوشت. ان‌شاءالله سعید خواهیم بود. دو شب گذشته عرض کردم که یک نفر در مکاشفه خود دیده بود، می‌گفت: دیدم یک لیستی دست آقا است، اسامی یک عده‌ای نوشته شده است. اسم من هم هست، کنار آن نوشته شقی. ما شقی هستیم. ما تیشه برداشتیم، خدا می‌داند به ریشه خود زدیم، قطع هم کردیم. فکر نکنید که ما حالا ما که نماز خواندیم، نمازهای ما به درد می‌خورد؟ روزه‌های ما که ده‌تا غیبت در آن می‌شود، هزار نوع گرفتاری داریم، این روزه‌ها به درد می‌خورد؟ روزه خود را، نماز خود را با روزه‌های علی بن ابی‌طالب و نمازهای علی بن ابی‌طالب مقایسه کنید، ببینید که ما چه‌قدر نادان و شقی هستیم. چند لحظه بنشینیم، فکر کنیم که چه‌قدر گناهکار هستیم.

در این زیارت… دعای بعد از زیارت حضرت رضا (علیه الصلاة و السلام) می‌خوانیم: «لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبِي لَسَاخَتْ بِي‏»[30] اگر زمین بداند که ما چه‌قدر گناهکار هستیم، زمین ما را فرومی‌برد. در دل ما چه می‌گذرد؟ افکار ما به کجا کار می‌کند؟ دست ما بربیاید، خون مردم را می‌ریزیم. به خدا قسم ما دسترسی به بعضی از کارها نداریم. قدرت به دست ما بیفتد، ما از همه بدتر هستیم. این مسلّم است. حالا یا صاحب‌الزمان، آقا جان نام ما را از اشقیاء بیرون بیاور. آخر اسم یزید و شمر و افراد این‌ها هم در این لیست باشد، ما هم که یک عمر گفتیم شیعه علی بن ابی‌طالب هستیم، اسم ما هم باشد. خود شما می‌پسندی؟ به خدا قسم اگر نام ما را از اشقیاء محو نکنی، کسانی که خوشحال می‌شوند، یکی از آن‌ها شیطان است و کسانی که محزون می‌شوند، قطعاً یکی از آن‌ها خود وجود مقدس است. خود شما محزون می‌شوی. پس بیا و امشب نام ما را از زمره اشقیاء محو کن، ما را جزء سعداء بنویس. ان‌شاءالله این کار خواهد شد. از کبر و غرور و خودخواهی‌ها و این‌طور مسائل… الآن یک قدری لااقل یک تزکیه موقتی داشته باشیم تا امام زمان به ما توجه کند، یک تزکیه موقت.

اول کاری که می‌کنید، باید این باشد که تصمیم بگیرید دیگر از این به بعد گناه نکنید. دوم کار، خودخواهی‌ها را کنار بریزیم، خودخواهی‌ها. سوم، اگر کسی از ما ناراحت است، او را اذیت کردیم، تصمیم بگیریم که او را از خود راضی کنیم و اگر که ما کسی را اذیت کردیم، او را راضی کنیم و اگر کسی هم ما را اذیت کرده و از او حقد و کینه‌ای در دل ما است، با خدای تعالی قرار بگذاریم که خدایا ما الآن از او راضی شدیم، تو هم از ما راضی باش. امام سجاد همین روزهای آخر ماه رمضان غلامان خود را جمع می‌کرد. یکی از کارهای امام سجاد این بود که غلام می‌خرید، یعنی برده‌ها را می‌خرید، در طول سال جمع می‌کرد، چند روز مانده به آخر ماه مبارک رمضان این‌ها را جمع می‌کرد. به آن‌ها می‌گفت: شما به خاطر داری که فلان‌جا، فلان کار بد را کردی؟ بله. شما یادت است؟ همه را… بعد می‌فرمود: شما اگر یک کار کنید، من از همه گناهان شما می‌گذرم. چه کار کنیم؟ شما دست‌ها را به طرف آسمان دراز کنید، بگویید: خدایا امام سجاد را ببخش و بیامرز. اگر این کار را بکنید، من همه شما را می‌بخشم. این‌ها هم دست به دعا برمی‌داشتند، خدایا امام سجاد را ببخش و بیامرز. حضرت هم می‌گفت: من همه شما را بخشیدم. بعد می‌فرمود که از خدا بخواهید که خدا من را از آتش جهنم نجات دهد، آزاد کند تا همه شما را آزاد کنم.

باز آن‌ها می‌گفتند… بعد می‌فرمود که از خدا بخواهید خدا من را از آتش جهنم آزاد کند، تا همه شما را آزاد کنم. این‌ها هم این را می‌خواستند. به خدا قسم نه امام سجاد گناه داشت، نه جهنمی بود. این‌ها درس بود برای ما. همه را آزاد می‌کرد، روز عید فطر هم به همه آن‌ها سرمایه می‌داد و همه آن‌ها را در بین مردم می‌فرستاد و همین عده سبب شدند که بنی‌امیه را از بین بردند. حالا ما هم امشب باید بگوییم که خدایا ما گنه‌کار هستیم، ما معصیت‌کار هستیم، اقرار به گناهان خود بکنیم، اگر کینه‌ای در دل ما است، از هر کس… اذیتم کرده، اگر اذیت نکرده بود و کینه داشتی که انسان نبودی. ناراحتم کرده، ناراحتت کرده باشد. جز اعداء آل محمد، آن‌هایی که با پیغمبر و آل‌پیغمبر دشمنی کردند، آن‌ها جدا هستند. از این شیعیان… حالا رسیده، یک سیلی در صورت شما زده است، دوتا فحش به شما داده است، بگو: خدایا من او را بخشیدم، تو هم به خاطر اینکه شما رئوف‌تر از من هستی، شما هم من را ببخش. این‌ها شرایط استجابت دعا است. یکی دیگر از شرایط استجابت دعا و بخشش گناهان گریه بر سیدالشهداء است. ما این شب‌ها کمتر برای امام حسین گریه کردیم. چون عزای علی بن ابی‌طالب بود. حق آن هم همین بود. گریه بر حسین‌بن‌علی گناهان را می‌بخشد. من معتقد هستم که با شرایط دیگر توبه، اگر کسی بر حسین (علیه الصلاة و السلام) ولو به قدر بال مگسی گریه کند، خدای تعالی تمام گناهان او را می‌بخشد. امشب از چشم خود خواهش کنید، تقاضا کنید که اشکی بریزد، دل شما محزون شود، «ان کنت باکیا لشیء فابک للحسین» اگر خواستید بر چیزی گریه کنید، بر حسین‌بن‌علی (علیه الصلاة و السلام) گریه کنید.

ای پسر شبیب… مقدمات دعا است، ان‌شاءالله به فیض کامل خواهیم رسید. چراغ‌ها را خاموش کنید، ان‌شاءالله امشب به فیوضات زیادی خواهیم رسید. ای پسر شبیب، آیا می‌دانی که چطور جدّ غریب من حسین را کشتند؟ «ذبح کما یذبح الکبش» مانند گوسفند سر مقدس او را از بدن او جدا کردند. امام سجاد… گوسفند می‌کشتند، می‌ایستاد، قصاب را قسم می‌داد که دست نگه دار. می‌فرمود: آیا به این گوسفند آب دادی؟ عرض می‌کرد: رسم ما این است. هر وقت می‌خواهیم گوسفندی را بکشیم، به او آب می‌دهیم. می‌دیدند: امام سجاد یک گوشه‌ای ایستاد، مشغول گریه کردن شد، می‌فرمود: ولی پدر من را کنار دو نهر آب با لب‌های عطشان شهید کردند.

 

 



[1]. قدر، آیه 1 تا 5.

[2]. دخان، آیه 4.

[3]. نازعات، آیه 5.

[4]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 306.

[5]. الكافي، ج ‏1، ص 32.

[6]. نمل، آیه 80.

[7]. بقره، آیه 7.

[8]. مدثر، آیه 25.

[9]. انعام، آیه 158.

[10]. بحار الأنوار، ج ‏66، ص 317.

[11]. محاسبه نفس يا روش پيشگيرى از وقوع جرم (ترجمه محاسبة النفس)، ص 50.

[12]. قدر، آیه 4.

[13]. الكافي، ج ‏7، ص 424.

[14]. روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج ‏5، ص 354.

[15]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 105.

[16]. توبه، آیه 105.

[17]. بحار الأنوار، ج ‏91، ص 3.

[18]. رعد، آیه 39.

[19]. کهف، آیات 23 و 24.

[20]. انعام، آیه 50.

[21]. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة (خوئى)، ج ‏5، ص 143.

[22]. انبیاء، آیه 23.

[23]. ابراهیم، آیه 27.

[24]. آل‌عمران، آیه 9.

[25]. نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله عليه و آله)، ص 651.

[26]. بحار الأنوار، ج ‏83، ص 357.

[27]. جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج ‏31، ص 778.

[28]. بحار الأنوار، ج ‏95، ص 162.

[29]. همان، ج ‏20، ص 21.

[30]. بحار الأنوار، ج ‏84، ص 246.

۲۳ رمضان ۱۴۱۲قمری – اهمیت شب با عظمت قدر

اهمیت شب با عظمت قدر/۲۳ رمضان ۱۴۱۲

 

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏ عَلَى أَشْرَفِ الأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِین سَيِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی ‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ لَا سِیَّمَا عَلَی سَيِّدِنَا وَ مَولانا حُجَّةِ بْنِ الْحَسَن روحِی وَ أَرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاء وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ ‏عَلَی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّین».

«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ * سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ».[1]

امشب مستحب است که اگر انسان وقت دارد هزار مرتبه، این سورۀ مبارکه را بخواند و صد مرتبه سورۀ حم دخان را بخواند و صد رکعت نماز بخواند در رکعت هم و ده مرتبه هم قل هو الله و دعاهای زیادی هم هست. دعای جوشن کبیر و دعاهای مختلف دیگر، شما خواهید گفت: خیلی مشکل است، یعنی هر یک از این‌ها، برای انسان وقت زیادی می‌خواهد، صد رکعت نماز، آن هم در هر رکعت، ده تا قل هو الله، هزار مرتبه انا انزلناه و صد مرتبه سورۀ دخان، سورۀ روم، عنکبوت، دعای جوشن کبیر، شاید خودش یک ساعتی در مجلس بخواهد خوانده شود طول می‌کشد.

آن‌هایی که به جایی رسیدند زحمت کشیدند، نابرده رنج، گنج میسّر نمی‌شود. دربارۀ زهّاد ثمانیه دارد، اویس قرن که از زهاد ثمانیه است که اکثر ائمۀ اطهار (علیهم السلام) او را مدح کرده اند. زهّاد ثمانیه بعضی از آن‌ها بد بودند زاهد بودند، اما بد. خدا نکند انسان مغرور شود، مغرور به عبادت! گاهی می‌شود انسان در عبادت می‌میرد. مرده در عبادت! همین الآن صحبت بود یک آقایی می‌فرمودند: گفته من بیست و پنج سال است دعای عهد بخوانم، خدمت امام زمان نرسیدم، پس معلوم است خدمت امام زمان نمی‌شود رسید. این مرده است، این همین جا مرده است. طلبکاری از خدا کردن و اینکه مغرور شدن، این همین جا مرده.

حسن بصری یکی از زهّاد ثمانیه است. این با خودش حساب می‌کرد من شب تا صبح مشغول عبادت هستم علی ابن ابیطالب جبهه برای جنگ می‌رود، جنگ می‌کند می‌آید می‌رود، با مردم حرف می‌زند، من اصلاً حرف زدن با مردم را، برای خودم گناه می‌دانم، این چطور آدمی است؟ داشت وضو می‌گرفت، آب زیاد می‌ریخت. دیدید وسواسی‌ها، آب خوردن تمام شده باشد، در دهی هم رفته باشند آبی نباشد، این می‌بینید دو پارچ آب می‌خواهد وضو بگیرد. حضرت فرمودند: آب‌ها را انقدر نریز اسراف نکن. گفت: تو خون مردم را ریختی ما نگفتیم اسراف نکن، تو می‌گویی ما آب را نریزیم اسراف نکنیم؟ حسن بصری! با علی ابن ابیطالب سخت درگیر است. علی را اصلاً به حساب نمی‌آورد، می‌گوید: اگر آدم خوبی هست، من هستم. من این همه دارم ذکر می‌گویم، علی دارد با مردم حرف می‌زند؛ من دارم عبادت می‌کنم علی ابن ابیطالب دارد جنگ می‌کند؛ علی نخلستان خرما را ترتیب می‌دهد به نتیجۀ کار توجه نمی‌کرد من دارم اینجا، ذکر رکوع و سجود را طول می‌دهم، یکی حسن بصری. بعضی از این زهّاد مشکوک‌اند، یعنی احتمال دارد خوب باشد هم برای آن‌ها بدی گفته‌اند و هم خوبی‌ گفته‌اند، مثل خواجه ربیع. این خواجه ربیع، هم در کتاب‌ها مذمت کردند و هم مدحش کردند. امّا اگر یک کسی را در زمان ائمه مذمت کردند، دلیل بر بد بودن او نمی‌شود این را بدانید، چون گاهی این‌ها در وسط دشمنان قرار می‌گرفتند، ائمه از آن‌ها مذمت می‌کردند که او را منتسب به ائمه نکنند و بکشند، برای حفظ خونشان و لذا در مجموع خواجه ربیع، از نظر تحقیقاتی که من کردم، حالا من البته زیاد تحقیق نکردم به آن اندازه‌ای که روایات را بررسی کردم، آدم خوبی بوده گاهی من خودم زیارتش می‌روم.

اما اویس قرن، اویس قرن از زهّاد ثمانیه است ولی بسیار مرد خوبی است، همه تعریف او را کرده اند. از زبان پیغمبر اکرم بوده، تحت فرمان خاندان عصمت بوده، تحت برنامه‌های صحیح دینی قرار گرفته، قلبش مملو از محبّت پیغمبر اکرم و ائمۀ اطهار (علیهم السلام) بوده ولو در قَرَن بوده، یعنی در یمن بوده. پیغمبر اکرم می‌فرمود: من بوی بهشت را از طرف یمن استشمام می‌کنم، چرا؟ به جهت اینکه اویس قرنی اینجا بود. به هر حال، گاهی می‌شود انسان، در عبادتش می‌میرد. فردا صبح نگویید ما امشب تا صبح نشستیم و مشغول عبادت شدیم و حالا خدای تعالی تحت دستورات ما قرار بگیرد، ما هر چه گفتیم بگوید: چشم. نه کاری نکردیم. این زهّاد ثمانیه یک شب را، نامش شب رکوع گذاشته بود، یک شب، نامش شب قیام بود در هفته، یک شب، شب سجده بود، یعنی سر شب رکعت اول بعد از نماز مغرب و عشاء که می‌خواندند، نماز مستحبی شروع می‌کردند، در همان رکعت اول، در حال قیام بودند. آنقدر امام سجاد می‌فرمود که من گفتم: «مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ»[2]، چون در نمازهای مستحبی، می‌شود این کارها را انجام داد. «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»[3]«مَلِكِ يَوْمِ الدِّينِ» «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»[4] تا اینکه جواب از جانب پروردگار شنیدم. انسان، می‌گویید: مگر چقدر؟ تا صبح می‌شود ایستاد؟ بله می‌شود ایستاد.

شما می‌خواهید من راهش را یادتان بدهم. شما رسیدید به سورۀ حمد، البته این کارها را نکنید همین کارهای معمولی را ما انجام دهیم خیلی باید از خودمان ممنون باشیم. رسیدید به «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» یکی یکی نعمت‌های الهی را به یاد بیاورید و بگویید: در مقابل هر کدام یک الحمدلله رب العالمین، ببینید چقدر طول می‌کشد. «وَإِن تَعُدُّواْ نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا»[5] اگر نعمت‌های خدا را بخواهید حساب کنید، نمی‌توانید احصائش کنید. چطور نمی‌توانیم احصاء کنیم؟ بیایید حالا، شما هر نعمتی را از فرق سرتان تا سر انگشت پایتان، شما بنشینید ببینید چقدر مرض در مقابل شما، دیگران دارند، من یک نفر را دیدم تمام موهایش ریخته بود انقدر هم ناراحت بود که حاضر بود ده میلیون تومان دهد، موی سرش در بیاید، موی ابرویش در بیاید، مو داشتن الحمدلله رب العالمین. یک نفر، یک قدم پایین‌تر، یک نفر چشمانش کور است، شما یکساعت چشمانت را روی هم بگذارید چه می‌بینید؟ ببینید چه بر سرتان می‌آید؟ یکی دماغش گرفته، نفس نمی‌تواند بکشد؛ یکی گوشش گرفته؛ شما می‌بینید از این سر و کلۀ انسان، یکی زبانش بند آورده، دندانش درد می‌کند، در مقابل کسانی که این نعمت‌های شما را ندارند، شما خودتان را مقایسه کنید ؟؟؟.

در روایت دارد اگر شما می‌خواهید شکرتان زیاد شود، به کسانی که پایین‌تر از شما هستند نگاه کنید. دندان‌ درد اکثراً شدید، حالا جوان‌ها اگر هم نشده باشند در سنین ما، دیگر دندان درد می‌دانند مزه‌اش چه است؟ دندان انسان درد می‌گیرد، آن هم شب باشد و نصفه شب. یک الحمدلله می‌ارزد بگویی که دندانت درد نگیرد. زبانت بند نیاورد، باصطلاح خیلی اینجا حرف هست ما چون نه طبیب هستیم و نه در تشریح، تحصیلاتی داشتیم و الا اگر تشریح کنیم، یک سلول از بند انسان، اگر از محور معمولی خودش، خارج شود و تکثیر زیادی کند سرطان می‌شود. این است! همینطور تمام بدن شما، هر کدام یک الحمدلله، بعد نوبت به بقیۀ افراد خانواده، چون گرفتاری آن‌ها، گرفتاری شماست. افراد خانواده، افراد باصطلاح دوستان‌تان، زندگی‌تان. تو خانه داری یکی ندارد؛ تو خانۀ اجاره‌ای گیرت آمده او خانۀ اجاره‌ای گیرش نیامده، تو صاحبخانۀ خوبی داری، او صاحبخانۀ بدی دارد امثال این‌ها، اگر انسان بخواهد حساب کند، شاید یک ساعت باید بایستد بگوید الحمدلله رب العالمین! مالک یوم الدین! الرحمن الرحیمی که دو دفعه تکرار شده خودش خیلی حرف دارد.

در نماز حضرت بقیة الله ارواحنا فداه که، چه در مسجد جمکران و چه در غیر مسجد جمکران، دارد که صد مرتبه «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»[6] عبودیت را در خودتان مستقر کنید. این‌ها همه نعمت‌هایی است که ممکن است انسان برای خاطر نعمت‌ها، برای خاطر یاد خدا و برای خاطر اینکه، خودش را از بندگان واقعی خدا قرار دهد، آنقدر این کلمات را بگوید تا صبح شود. هیچه مسئله‌ای نیست. امشب، شب قیام است، یک شب، شب رکوع برایشان بود. می‌رفتند به رکوع، انقدر می‌گفتند: «سُبْحَانَ‏ رَبِّيَ‏ الْعَظِيمِ‏ وَ بِحَمْدِه‏» به خدا قسم، شما همین «سُبْحَانَ‏ رَبِّيَ‏ الْعَظِيمِ‏ وَ بِحَمْدِه‏» را با توجه به رکوع، اگر ده مرتبه، بیست مرتبه، در نمازهای واجب نمی‌گویم، در نمازهای مستحبی می‌شود، بیست مرتبه، سی مرتبه بگویید، یک حالی پیدا کردید مثل اینکه روح شما می‌خواهد پرواز کند به طرف ملکوت و این بدن نگهش داشته.

یکی از بزرگان می‌گفت: من همین در نماز شب، استغفار گفتم و بعد هم، چهل مؤمن را دعا کردم و بعد العفو گفتم و این‌ها، در همین حال، دیدم مثل اینکه یک متر از زمین بلند شدم، ترسیدم روح وقتی که باور کنید می‌گویند می‌شود، این حرف‌ها را من اینجا نباید بزنم ولی می‌شود. روح انسان وقتی قوی شد، بدن را حرکت می‌دهد، بدن چیزی برای روح نیست! روح انقدر قوی می‌شود، در اثر عبادت، که بدن را که حرکت می‌دهد هیچ، می‌رود تخت بلقیس را سر شانه‌اش می‌گذارد، از شش ماه راه، می‌آورد در مقابل سلیمان، حاضر می‌کند این صریح قرآن است، ما اگر منکر شویم قرآن را منکر شدیم. وقتی که بلقیس آمد، حضرت سلیمان از او پرسید: این تخت را می‌شناسی؟ گفت: این تخت تو است؟ گفت: «كَأَنَّهُ هُوَ»[7] مثل اینکه، همان است ولی باورش نیامد که این تخت بی‌جان، بی‌چرخ، بی‌حرکت، زودتر از خودش اینجا رسیده باشد.

«قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ»[8] گفت: آن کسی که در نزد او، علم بعضی از کتاب هست، بعضی از کتاب! از امام سؤال می‌شود که این آقای آصف ابن برخیا که بعضی از علم کتاب را داشت و به صریح قرآن علی ابن ابیطالب (علیه السلام) تمام علم کتاب را داشت، این بعض ممکن است مثلاً فرض کنید که بیست درصد باشد، ممکن است سی درصد باشد، چقدر بود؟ حد آن بعض چقدر بود؟ فرمود: به اندازه‌ای که، مگسی بالش را بزند داخل دریا، چه مقدار خیس می‌شود، آصف ابن برخیا از علم کتاب داشت و بقیۀ آن را علی ابن ابیطالب داشت. حالا شما ببینید علی چه کسی است؟! و با این علم گفت: من قبل از اینکه چشم برهم بخورد تخت بلقیس را می‌آورم و آورد. این‌ها هست، این‌ها صریح قرآن است جزء دین ماست. الآن اگر شما در دنیا، تحقیق کنید از پنج میلیارد جمعیتی که روی کرۀ زمین است اگر یک میلیارد آن حالا، به این مسائل اعتقاد نداشته باشند و الا چهار میلیارد دیگر، به این مسائل اعتقاد دارند. شما نمی‌توانید خودتان را از آن‌ها خارج کنید. اینطوری است!

ذکر پروردگار انسان را به جاهایی می‌رساند. یک شب، شب سجده برای این‌ها بود، می‌گذاشت سرش را بر سجده، در همان رکعت اول نماز، تا نزدیک صبح می‌گفتند: «سُبْحَانَ‏ رَبِّيَ‏ الْأَعْلَى وَ بِحَمْدِه‏». یک شب، شب قعود بود؛ یک شب، شب باصطلاح سجده؛ یک شب، شب رکوع؛ یک شب، شب قیام. این حالات را داشتند شب ذکر، شب تفکر. آقا بالاتر از همۀ این‌ها تفکر است. «تَفَكُّرَ سَاعَة»[9]، یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است. هفتاد سال! البته عبادت بی‌فکر!

ما در شب قدر الآن واقع شدیم، احتمال قوی دارد. یعنی شب نوزدهم تقریباً، بیست و پنج درصد است، شب بیست و یکم پنجاه درصد است، شب بیست و سوم هفتاد و پنج درصد احتمال شب قدر است و امشب، شب بیست و سوم است. ماه هم کاملاً روشن دیده شده و تردیدی هم نیست و الحمدلله، خدا توفیق داده سلامت، در شب بیست و سوم، کنار قبر علی ابن موسی الرضا، بدون دغدغه نشستیم، گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟

«لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ» چرا گفتند: هزار مرتبه این سوره را بخوانید؟ برای اینکه به فکر بیافتید این سوره یعنی چه؟ شب قدر، بهتر از هزار ماه است. هزار ماه شما عبادت کنید یک شب قدر هم، مشغول عبادت باشید. کدام یکی بهتر است؟ این شب قدر، بهتر از آن هزار ماه عبادت است، هزار ماه عبادت، خیلی می‌شود. یعنی سالش می‌شود تازه دوازده ماه، بله؟ هشتاد و سه سال! یک کسی هشتاد و سه سال، پانزده سال هم اضافه کنیم، مثلاً نود و هشت سال عمر کند، تمام شب را عبادت کند، شما امشب، اگر عبادت کردید بهتر از کار او است. من گاهی در شب‌های بیست و یکم و بیست سوم بالأخص، بعضی را می‌بینم باز هم ایستادند حرف بیخود می‌زنند. باز هم دارند همین حرف‌های شوخی و خنده و این‌ها، می‌گویم: چرا باید انقدر غافل شوند؟ واقعا! ما را از بچگی پدرمان، شب بیست و سوم، شب بیست و یکم می‌گفت: اگر خواستی حرف بزنی یاالله بگو! هیچی دیگر، صلوات بفرست، یا الله بگو، ذکر بگو، اعمال شب قبل از مغرب امشب، قبل از مغرب، باید انسان غسل شب احیاء را کند نماز مغرب و عشا را با غسل شب احیاء بخواند و لااقل یک شب، تمام اعمال را انجام دهد. اقلاً نافلۀ مغربت را بخوان، بعد نافلۀ عشایت را بخوان، بعد خدمت‌تان عرض شود که یک صلواتی بفرست، یک لا اله الا الله بگو، یک کاری کن و باز هم برای ما راهنمایی کردند گفتند در شب قدر چه کارها خوب است و چه کارها بهتر است.

از امام سؤال شد ما در این یک چنین شب با عظمتی چه از خدا بخواهیم؟ قربان خاندان عصمت شویم. الآن از شما می‌پرسند چه می‌گویید؟ هر کسی مطابق فکر خودش حرفی می‌زند. یکی می‌گوید: احتیاجتم، یکی می‌گوید: طول عمر. این مصاحبه‌هایی که در تلویزیون می‌کنند، آدم می‌تواند افکار مردم را بخواند. از آن‌ها می‌پرسند در این سال مثلاً نوروز که شروع می‌شود، امسال چه چیزی از خدا می‌خواهی به تو دهد؟ هر کسی یک چیزی می‌گوید، من یک شب گوش می‌دادم از خیلی‌ها سوال کردند، یک نفر نگفت: ما ظهور امام زمان را می‌خواهیم در این همه جمعیت! ما عدل و داد می‌خواهیم در تمام دنیا مستقر شود. من هم حتی اگر بگویم چرا نگفت ظهور، می‌گویم: شاید این‌ها هم بدشان نیاید، حرف نشود. از مستقر شدن عدل و داد بر کرۀ زمین، شما راحت، همینطور که در چهار دیواری خانۀ خودتان راحت هستید، همه هم راحت نیستند، بعضی‌ها زن‌شان. می‌گفت: بدترین جا برای من خانه است، بعضی این است، حالا در خانه چقدر راحت هستید؟ هیچ‌کس به شما درشت حرف نمی‌زند، ظلم نمی‌کند، اذیت‌تان نمی‌کند، می‌آیید فوراً لباس‌تان را در می‌آورید، پایتان را دراز می‌کنید، هر کاری دلتان می‌خواهد می‌کنید. در زمان ظهور، آقایان اگر به خدا قسم، ما باور کنیم بنشینند علمای بزرگ، اوضاع ما بعد از ظهور را بگویند، کتاب نوشته‌اند به عنوان ما بعد از ظهور، که چه خواهد شد، چه می‌شود؟ یک نفر ظالم در عالم، نباید باشد. همین الآن که این جمع، ما اینجا نشستیم، ظلمی به ما می‌شود؟ شما خواهید گفت: نه کسی به ما ظلم نمی‌کند. به خدا قسم بدترین ظلم‌ها، الآن به همین ما دارد می‌شود. در جمهوری اسلامی؟! بله در جمهوری اسلامی! خدمت‌تان عرض شود جمهوری غیر اسلامی، هیچ فرقی نمی‌کند در آن ظلمی که من دارم می‌گویم و آن این است که در خانۀ چهارده معصوم را بستند، ما از سرچشمۀ زلال معرفت استفاده نکردیم و امروز اینجا که نشستیم، من یک چیزهایی را به ذهن خودم یا تحقیقات خودم برای شما می‌گویم، شما می‌نشینید گوش می‌دهید و می‌روید.

علی ابن ابیطالب (علیه السلام) چهار سال در خانه‌اش باز بود، آن هم با سه تا جنگ، آن هم با آن همه گرفتاری، شما ببینید کتاب‌هایی که از علی باقی مانده، از کلمات علی ابن ابیطالب باقی مانده، نهج البلاغه، یک دهم کلمات علی ابن ابیطالب است، یک دهم! فکر نکنید یک کتاب دارد خب فلانی بیشتر کتاب نوشته. نه! یک دهم کلمات علی ابن ابیطالب، آن هم، آن‌هایی که مانده، مردم صدر اسلام از تقیه، جرأت نمی‌کردند بگویند: قال علی (علیه السلام). فقط یک مرد شجاع بود به نام سلیم ابن قیس، که یک کتاب نوشت و داد در دست مردم، که کتاب سلیم، الآن معروف است و امام سجاد هم، فرمودند: این کتاب درست است، ترجمه هم شد در چند سال قبل، به نام اسرار آل محمد. این یک دانه، چنین کتابی و الا نهج البلاغه در زمان علی ابن ابیطالب نوشته نشد. سید رضی در زمان حدوداً شاید بله، در همان نیم قرن شاید از زمان علی ابن ابیطالب گذشته بود، حالا درست باصطلاح یادم نیست که به هر حال اوائل غیبت، حالا اینطوری عرض کردم من الآن یادم نیست و این نهج البلاغه را به قول ایشان، راست هم می‌گویند من ذهنم رفت روی مرحوم کلینی و این‌ها، حدود پنج قرن بعد از علی ابن ابیطالب نوشته شد. غرر الحکم، یک کتاب دیگر است خطبی که از علی ابن ابیطالب است.

این‌ها را در ظرف چهار سال که با مردم صحبت کردند و مردم نوشتند ماند. که آن شخص می‌گوید: کاش علی ابن ابیطالب، در زمان ما می‌بود ما مشکلات فضایی‌مان را از علی می‌پرسیدیم، وقتی می‌گوید: «سَلُونِي‏ قَبْلَ‏ أَنْ‏ تَفْقِدُونِي»[10] علی دیروز یا پریروز صبح، فرمود: «سَلُونِي‏ قَبْلَ‏ أَنْ‏ تَفْقِدُونِي» قبل از اینکه مرا نبینید از من بپرسید، من به طرق آسمان‌ها آشنا هستم. علی که چهار سال بیشتر در خانه‌اش باز نبود بعد امام حسن در خانه‌اش بسته بود، امام حسین در خانه‌اش بسته بود، امام باقر، امام صادق، حتی امام صادق، اکثر اوقات، در خانه‌اش بسته بود. یک برهۀ خیلی کوتاهی، بین بنی العباس و بنی امیه جنگ بود، امام صادق توانست چهار هزار شاگرد تربیت کند و همینطور بقیۀ ائمه (علیهم السلام) اگر این‌ها همه دست‌شان باز بود، زبان‌شان باز بود، برای مردم حرف می‌زدند شما را به خدا قسم الآن ما مجهولاتی داشتیم؟ حتی در علوم مادی. شما ؟؟؟ که در علوم مادی چطور؟ من کتابی، همین به مناسبت داخل کتاب‌هایم، دستم رفت نگاه کردم، یک دانشمند غیر مسلمان دربارۀ علی ابن ابیطالب نوشته، اسم کتاب ترجمه‌اش این است «خداوند علم و شمشیر» در اینجا همینطور باز کردم دیدم، این دانشمند غیر مسلمان می‌گوید: علی (علیه السلام) در زمان خودش، علاج مرض جذام را، برای مردم گفت، مردم نتوانستند خوب بفهمند از او استقبال نکردند، بعدها متوجه شدند که حق با علی ابن ابیطالب است. آن دانشمندان خارجی می‌گوید.

الآن این به ما ظلم شده، من مکرر روی حسابی عرض می‌کنم، إن‌شاءالله مقید هستم حرف‌هایم بی حساب عرض نشود، بی‌سوادترین مردم زمان ظهور، از اعلم علمای، در هر رشته‌ای، زمان قبل از ظهور داناتر است. حالا شما خودتان حسابش را کنید. حالا به ما ظلم شده یا نه؟ ما اینجا نشستیم هنوز نمی‌دانیم که شکیات نماز ما چند تاست؟ مسائل اولیه را هنوز خوب بلد نیستیم. «يَمْلَأُ الْأَرْضَ‏ قِسْطاً وَ عَدْلًا»[11] ای خدا می‌شود ما آن زمان را درک کنیم؟

شب قدر، شما فکر نکنید که یک شب عادی است، در یک شب قدر، که من شب اول این مجلس، که شب نوزدهم بود و شب جمعه بود، گفتم: تمام مراحل سیر و سلوک را در این سه شب، اگر انسان حواسش جمع باشد می‌تواند موفق شود. مراحلی دارد شاید اکثر شما، یقیناً اکثر شما، حتی مراحلش به گوش‌تان نخورده، آن‌هایی هم که وارد شدند تا جایی که رفتند بلد هستند. مراحل سیر و سلوک انسان از آن مرحلۀ باصطلاح بیدار شدن از خواب غفلت، که ما اکثراً هنوز خواب هستیم. خدا کند مرده نباشیم، عرض کردم ما اکثر، یکی در جهل مرده، ما مرده‌ها را اگر بخواهیم تقسیم کنیم من این گونه، در کتاب فکر می‌کنم محضر استاد هم نوشته باشم. یکی در جهل مرده، این بدترین آن است. یکی در علم مرده، در علم هم می‌شود مرد؟ بله! علم رسمی سر به سر قیل است و قال.

خدا رحمت کند مرحوم شیخ بهایی دارد می‌گوید: «علم رسمی، سر به سر قیل است و قال/ نه از آن کیفیتی حاصل نه حال» دائم نشستیم و در مسائل مختلف، او گفت: اینطور باش، یکی آمد رد کرد، یکی آمد اثبات کرد، باز یکی دیگر رد کرد، کتاب‌های قطور نوشته شد، انسان در علم خودمان ما عرض می‌کنیم، وقتی یک دوره، دو جلد کفایة الأصول را، با آن همه مشکلات که دارد می‌خوانیم، بعد بخواهیم همۀ آن که چه فهمیدیم از این کتاب، همۀ آن را جمع بزنیم در ده صفحه خلاصه می‌شود. چه است؟ آن آقا آمده گفته: اینطور نیست، باز یکی گفته: آنطور هست، باز یکی گفته: اینطور نیست، باز یکی گفته: هست. ما همۀ این‌ها را باید بخوانیم ببینیم بالأخره به کجا این کشتی نابسامان لنگر می‌اندازد؟ لنگرش را هر جا انداخت، آن وقت ما باید آن‌جا بگذاریم.

در علم علوم دیگر هم همینطور است. در علم پزشکی هم همینطور است، در علم ریاضی، در همۀ علوم، همینطور است. آن‌ها البته محسوس‌تر است شاید کمتر إن قلت داشته باشد. سر به سر قیل است و قال! آن وقت آقا رفته ادبیات را یاد گرفته، ادبیات اولین مرحله از علم است مثل سواد، آدم الفبا را بتواند بنویسد، ادبیات هم رتبۀ دوم سواد است. آقا ادیب شده، خیلی خب، حالا مخصوصاً ادبیات عرب باشد. پای منبر بنده نشسته من یک کلمه را غلط خواندم، این دائماً در دلش است، ما دیدیم که می‌گوییم، این آقا از منبر بیاید پایین، من ایرادش را بگیرم. حالا تمام مردم دارند یا الله می‌گویند، بک یا الله می‌گویند، این می‌گوید: چه زمانی این آقا بیاید من به او بگویم؟ چه زمانی خودم را نشان دهم که این آقا اشتباه کرده؟ به ما هم که می‌رسد می‌گوید: آقا این اشتباه را کردی. از تو ممنون هستیم، ممنون هستیم؟! تمام شد؟! تو از این به بعد باید نوکر بنده باشی، چرا؟ برای اینکه تو این کلمه را بلد نبودی من برایت گفتم. خیلی از چیزها را ما بلد هستیم تو بلد نیستی. اگر بناست اینگونه باشد که بیاییم بنشینیم مقایسه کنیم. می‌خواهم بگویم، ادبیات!

ما یکی از دوستان‌مان، یک ایرادی از کتاب من گرفت، من خودم هم دارم می‌گویم، دیدم راست می‌گوید. گفتم: ممنون، تشکر. این مگر به این حرف قانع شد؟ در چاپ بعد هم من درستش کردم، ولی می‌رود آن چاپ قدیمی که ما گیرمان نمی‌آید پیدا می‌کند به این‌ها نشان می‌دهد، ببین فلانی بی‌سواد است. ما هم ادعای سوادی نکردیم. من اشتباه کردم البته ممکن است، من خیلی شاید خودم نفهمم. البته من، اگر بدانم یک جمله‌ای در کتابم اشتباه است باید، واجب است که درستش کنم، مخصوصاً اشتباه غیر ادبی باشد. آن وقت ما اگر ندانم، ممکن است ده‌ها، من حدود چهل کتاب نوشته باشم، در هر کتابی، ده‌ها اشتباه باشد، اشتباه که مسئله‌ای نیست. اما این آقا ادبیات را بلد است ایشان و آن شخص را نمی‌گویم، جلوتر، الحمدلله هیچ‌ کدام تکلیف نمی‌کنید و من یک کسی را یک وقتی بود، تازگی‌ها نیست تازگی‌ها کتاب‌های ما یک مقدار اصلاح شده، حالا شاید کمتر بتوانند ایراد بگیرند، باز هم ایراد دارد خیلی هم ممنون می‌شویم کسانی که کتاب‌های ما را مطالعه می‌کنند، ایرادی دیدند به ما بگویند تا در چاپ‌های بعد درستش کنیم.

به هر حال، این آقا، در ادبیات مرده، همین جا بایستد، هر کس در هر جا ایستاد، مرده. یکی در گناه مرده، هر کاری می‌کند خودش را نمی‌تواند از گناه نجات دهد. یکی در عبادت مرده، من در مسجد بالاسر حضرت معصومه، طلبه بودم یک آقایی کنار من نشسته بود. قبل از اذان صبح رفته بودیم آن موقع، می‌خواستیم آدم خوبی باشیم باصطلاح، این تعریف از خودم نیست شاید من هم در همان نماز شب‌ها مرده بودم. چون اگر انسان در هر چیزی بمیرد، مرده است فرقی نمی‌کند. نشسته بودیم نماز نافله‌مان را می‌خواندیم و یک نفر هم نزد ما نشسته بود، مفاتیح داشت می‌خواند خیلی هم گریه می‌کرد و حال خوبی داشت. می‌خواستم بروم نماز جماعت صبح را بخوانم، گفت: پشت سر این گردن کلفت نروی نماز صبح بخوانی. گفتم: چه کسی را می‌گویی؟ خدا رحمت کند مرحوم آیت الله نجفی، مرجع تقلید را، گفتم: ایشان را می‌گویی؟ گفت: بله. این آقا الآن آمده ما از دو ساعت به اذان صبح اینجا نشستیم، داریم عبادت می‌کنیم این الآن از خواب بلند شده آمده، من بروم پشت سر او نماز بخوانم؟ باور کنید من اگر آن جا زورم می‌رسید یا اشکالی نداشت، این را می‌زدم. گفتم: آقا تو چرا این حرف را می‌زنی؟ گفت: ببین، انسان خوب، صالح این است اشاره کرد به اشک‌هایی که روی مفاتیح ریخته بود. این آدم، در این مرحله، در همین مرده، یک مرده‌ای است اینجا نشسته. باور کنید اینطوری است.

غرور! من اگر به هر چیزی مغرور شدم، هر روزی که دیدید من به شما عرض کردم، من از همه باسوادتر هستم، من علمم این گونه، بدانید من هم محتضر هستم دارم می‌میرم، لذا مردم. انسان معنا ندارد سر این گونه، در عبادت می‌میرد، در فقه، من مجتهد هستم! مجتهد هستی، چه کار کنم؟ خوش به حالت که مجتهد هستی. من یک طبیب حاذق هستم! خدا حفظت کند. هر کس منیّت داشت، این همان جا مرده! این نکات را گوش دهید. انسان نباید یک جا توقف کند «يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ»[12] ای اهل شهر، برای شما توقفگاهی نیست. هیچ جا نایستید بروید جلو. از آن لحظه‌ای که خدا ما را خلق کرده حتی ارواح‌مان را، از آن وقت باید چیز یاد بگیریم بیایم در این دنیا، چیز یاد بگیریم، در عالم برزخ چیز یاد بگیریم، در بهشت چیز یاد بگیریم نگویید: آن جا دیگر لازم نیست چیزی یاد بگیریم. نه اگر هر وقتی که باصطلاح، فکرتان، هوش‌تان، حافظه‌تان متوقف شد اصلاً مرده‌اید. یعنی هر وقت شما، در یک جایی قرار گرفتید هیچ چیزی بلد نمی‌شوید، هیچ چیزی را نمی‌فهمید، هیچ چیزی را درک نمی‌کنید، همان جا انسان مرده.

شب قدر! انسان را پیش می‌برد، انسان را جلو می‌برد، انسان را از خواب غفلت باید بیدار کند، توبه کند. یک انسانی باشد در راه خدا با استقامت، استقامت در چه؟ در راه راست و صراط مستقیم. با کمال محبت به پروردگار، با جنگ با نفس، نفس ما چه کاره است که ما را به زمین بزند؟ با شیطان! برسد به جایی که امشب، نوبۀ این مطالبی است که می‌خواهم عرض کنم برسد به جایی که با خدا انس بگیرد. مأنوس با خدا باشد، انس با پروردگار! خدا را شکر کنید که حالت انس به شما، خدای تعالی امشب داده و می‌دهد إن‌شاءالله.

دعا، حالت انسی برای انسان است. دعا، معنایش این نیست تو هر چه می‌گویی، همین امروز صحبت در جلسۀ کانون بود با دوستان نشسته بودیم که ما اشتباه کردیم ما بنده هستیم یا خدا؟ ما این اشتباه را باید حل کنیم، بنده کیست؟ هیچ کس نمی‌گوید: ما نیستیم. نه قاعده‌اش این است که بنده حرف گوش دهد فرمان بردارد و مولا فرمان بدهد. اگر ما فرمان دادیم و فرمان نبردیم چه می‌شویم؟ حواسمان پرت شده اشتباه کردیم. ما اصلاً امشب بشمارید همین خود ما در این مجلس، البته دستور است، ببینید چقدر چیز از خدا می‌خواهیم؟ چقدر دعا می‌کنیم؟ شاید متجاوز از صد یا دویست تا و همین امشب چقدر خدا از ما کار خواسته؟ او چقدر از ما کار خواسته؟ ما چقدر از خدا می‌خواهیم و چقدر خدا از ما توقع دارد کارهایی که گفته حتماً انجام دهیم و ما چقدر توقع داریم؟ مخصوصاً یک حاجتی گذاشته که بیخ گلویمان را گرفته باشد، اگر امروز طلبکار درب خانه‌تان آمده باشد، طلبش را بخواهد یا یک کسالتی پیدا کرده باشد انسان همین امروز که درد به او فشار بیاورد، آن وقت می‌بینید چطور از خدا مثل یک مولا، امر می‌کنید! خدا حتماً باید این کار شود. صبح هم اگر نشود با خدا دعوا می‌کنید این گونه. اما کسی که با خدا مأنوس است انس با پروردگار دارد اولاً باید تسلیم و رضا و خدمت‌تان عرض شود که خلوص و این‌ها هم در ردیف باشد واقعاً انسان که راضی به رضای پروردگار است، هر چه خدا می‌خواهد همان را می‌خواهد.

این شعر بابا طاهر خیلی به نظر من جالب است. «یکی وصل و یکی هجران پسندد / یکی درد و یکی درمان پسندد / من از درمان و درد و وصل و هجران / پسندم آنچه را جانان پسندد». جابر ابن عبدالله انصاری، فکر نکنید این از ابتکارات فکری بابا طاهر است، نه جابر، کسی است که در دامن پیغمبر اکرم بوده، تحت تربیت علی ابن ابیطالب بوده، همیشه آدم خوبی بود. بعد حضرت امام حسن را دیده، حضرت امام حسین را دیده، امام سجاد را هم دیده، پنج معصوم و همیشه آدم خوبی بود. حضرت باقر (علیه السلام) را هم زیارت کرده، تنها صحابی که حضرت باقر را زیارت کرد، جابر ابن عبدالله انصاری بود و حضرت به وسیلۀ او، سلام فرستادند و از روایات صحیحۀ معروفۀ خدمت شما عرض شود این روایت بین شیعه و سنی است که وقتی جابر سؤال کرد اولی الأمر چه کسانی هستند؟ پیغمبر فرمود: اول آن‌ها علی ابن ابیطالب، بعد امام حسن، بعد امام حسین، مفصل است بعد امام سجاد زین العابدین و بعد محمد بن علی الباقر و أنت یا جابر، تو ای جابر او را می‌بینی و سلام مرا به او برسان.

یک روز در منزل امام سجاد نشسته بود دید یک جوانی وارد اتاق شد، نگاهش کرد گفت: اسمت چیست؟ گفت: محمد، پسر چه کسی هستی؟ پسر علی ابن الحسین. یک مقدار جلو راه برو، راه رفت جابر معروف است کور بود اگر هم آن روز اربعین هم چشمانش نمی‌دید به خاطر این بود که زیاد گریه کرده بود. راه رفت گفت: به تو بشارت دهم که سلام پیغمبر را برای تو حامل هستم، پیغمبر اکرم به تو سلام رساند. این جابر، مریض می‌شود در میان خانه افتاده، امام باقر برای عیادتش می‌روند. حضرت باقر می‌فرمایند: حالت چطور است؟ می‌گوید: الحمدلله، خیلی خوب هستم. انقدر خوب هستم که فقر را بهتر از ثروت می‌خواهم خیلی مقام است! آدم ثروت دنیا را نخواسته باشد و فقر را بیشتر دوست داشته باشد و مرض را بهتر از صحت می‌خواهد، وقتی هم مریض است با خدا بهتر راز و نیاز می‌کند مثلاً. حضرت فرمود: ما اینطور نیستیم. ما اینطور نیستیم ما اهلبیت پیغمبر، این گونه که تو می‌گویی نیستیم. آقا شما چطور هستید؟ این درس آخر را که مقام تسلیم است و مقام رضاست باید از امام باقر تعلیم بگیرد، حضرت فرمود: ما هر چه خدا می‌خواهد همان را می‌خواهیم اگر برای ما ثروت می‌خواهد ما هم ثروت می‌خواهیم، اگر برای ما فقر می‌خواهد ما هم فقر می‌خواهیم، اگر برای ما مرض می‌خواهد ما هم مرض می‌خواهیم، اگر برای ما صحت بخواهد همان را می‌خواهیم. یکی وصل و یکی هجران پسندد، معنایش همین است. تسلیم در مقابل پروردگار! رضا در مقابل خواست خدا! انسان راضی باشد. راضی یعنی چه؟ یعنی خشنود. خوشحالم که تو برای من، این‌ها را خواستی.

ببینید حسین ابن علی (علیه السلام) وقتی که به طرف کربلا دارد می‌آید، از او می‌پرسند کجا می‌روی؟ و چرا می‌روی؟ و کشته می‌شوی؟ در خواب دیدم پیغمبر اکرم فرمود: «فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ‏ قَتِيلا»[13] خدا می‌خواهد تو را کشته ببیند، این را خدا می‌خواهد. اینجا هم امام حسین نفرمود: من چه گناهی کردم، چرا من کشته شوم؟ چرا؟ این حرف‌ها نه. روز عاشوراء هم که در گودی قتلگاه افتاده، دیگر آن لحظات آخر عمرشان را می‌گذراند آن شخص می‌گوید: گوش دادم که امام حسین زیر لب چه می‌گوید؟ با خودم فکر کردم حتماً حضرت نفرین می‌کند. گوش دادم ببینم چه می‌گوید، دیدم می‌فرماید: «رضیً برضائک» ـ قطع صدا 46:45 و صحبت‌های متفرقه ـ

خداست این‌ها در این روزها از خدا چیزهای بزرگ می‌خواهند که یکی از آن، رسیدن به مقام رضا است، راضی باشیم به رضای حق، «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ» امشب چه می‌شود؟ خدای تعالی می‌فرماید: امشب چه می‌شود؟ این جریان تا روز قیامت هست. تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» اصلاً از اسم قدر، معلوم می‌شود که امشب، چه شبی است، قدر یعنی اندازه‌گیری، اندازه، لیاقتش است انسان هر چه نشان داده باشد.

شما یک شاگرد می‌آورید داخل مغازه، یک کارمند می‌آورید داخل اداره، این یک سال امتحانی با او کار می‌کنید، این لیاقتش را نشان می‌دهد می‌گویید: یک سال گذشت این به درد آن کار نمی‌خورد، این لایق فلان کار نیست این حسابدار خوبی نیست، برای فلان کار، برای جارو کشیدن داخل اداره بد نیست یک جارو بدهیم دستش کار کند، اگر بیرونش نکنند. اما یک کسی خودش را نشان می‌دهد، لیاقتش را نشان می‌دهد. شش ماه اول پشت این میز پایینی نشسته بود، شش ماه بعد می‌برند بالاتر می‌نشانند. لااقل سال بعد یک ارتقاء، یک رتبه به او می‌دهند دائم بالا می‌رود.

لیله قدر، این لیاقت سال گذشتۀ شما را می‌سنجد، ما هر نفر‌مان یک مأمور داریم، خدا هم کارش را روی همان برنامه‌های عادی تقریباً تنظیم شده، مأمور داریم. تمام اعمال ما را، این مأمورین ما، رقیب و عتیدی که هست این‌ها کاری به این که ما کار خوب یا بد می‌کنیم ندارند، کارهای ما را می‌نویسند علاوه بر اینکه در هر هفته‌ای دو روز، خدمت امام زمان این‌ها را می‌برند امشب خدمت امام عصر می‌آورند، حاصل جمع معلوم، کارکرد معلوم، لیاقت هم معلوم! خدمت امام زمان می‌گذارند. إن‌شاءالله وقتی ظهور شد این‌ها را ما خواهیم دید. چون غیبت صغری، ظهور امام عصر ارواحنا فداه است، همان طور که در قیامت، پرونده‌ها به دست انسان می‌آید خودش می‌بیند.

«كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا»[14] تو امروز کافی است خودت حساب خودت را، بکنی، در زمان ظهور هم همینطور است. ما می‌بینیم که چطور نامۀ اعمال‌مان را خدمت امام زمان آوردند. امشب با چشم دل ببینید، نامۀ اعمال شما را آوردند، شما خودتان هم می‌توانید حساب سال گذشته‌تان را کنید، یک سال که بیشتر نگذشته، چقدر گناه کردیم؟ چقدر معصیت کردیم؟ چقدر غافل از خدا بودیم؟ چقدر واقعاً لیاقت داریم؟ من که فکر می‌کنم هر سال ما را باید از در بیرون کنند، هیچ به درد کارهایی که آن‌ها می‌گویند ما نمی‌خوریم، هیچی هیچی. نه در دوستی‌‌مان خیلی وفادار هستیم، نه در توبه‌مان خیلی وفادار هستیم، نه در استقامت‌مان خیلی کار کردیم ارزش داریم، در هیچی، اصلاً ما چه کسی هستیم؟ چه لیاقتی را الآن؟ چه کاری را الآن؟

حضرت صلوات الله علیه ظهور کند، شما استانداری‌تان خوب است؟ استان را از بین می‌برید، حتی رشوه می‌گیرید اصلاً اوضاع خراب می‌شود. روابط را بر ضوابط، به قول خودمان ترجیح می‌دهیم. رفقا اول بیاید ما یک قدرتی پیدا کردیم، بیایند کارهایشان را درست کنیم. اسمش را هم می‌گذاریم خدمت به خلق، اگر خلق است که رفقای تو فقط خلق نیستند. خوشا به حال کسی که با یکی از این آقایان مسئولین، در زمان ظهور را می‌گویم، حالا که کسی به کسی نیست یعنی حقایق شناخته نمی‌شود. آنطوری اگر باشد ظلم و جور در دنیا پر می‌شود. خوشا به حال آن کسی که با یکی از این مسئولین رفیق باشد، همۀ کارش درست است. آهن برای ساختمان، به او می‌دهند خدمت شما عرض شود که تمام چیزها، از تعاونی به او می‌دهند و امتیاز هم به او می‌دهند باریک الله هم به او می‌گویند. اما یک کسی این رابطه‌ها را نداشته باشد باید بدبختی بکشد، اگر این باشد که باید باز همین جریانات دنیای امروز ماست، چه کسی گفته یک صدام پیدا ‌شود این کرۀ زمین، بیست و پنج میلیون، بیست میلیون جمعیت را لااقل این گونه بیچاره کند. آخر یک نفر آدم، هیچ کس هم نمی‌تواند چیزی بگوید، چه کسی این را بر سر کار آورده؟ یا ممالک دیگر، این یکی از آن است. آن بالاترش، مثل این است. مردم اگر شما فکر می‌کنید در آمریکا، آزادی را مردم خودشان انتخاب می‌کنند، واقعاً خودشان انتخاب می‌کنند. هیچ جا آزادی نیست و اگر آزادی باشد مردم افکارشان انقدر رشد ندارد بتوانند آن بهترین را انتخاب کنند. هر چه معروف‌تر باشد، ستارۀ سینما بوده، در سینما و تلویزیون شناختند، رفتند به او رأی دادند، اینگونه.

اما زمان ظهور، که ما إن‌شاءالله امشب می‌خواهیم، این‌ها را که عرض می‌کنم که امشب با چشم دل، آن وضع را ببینید. در زمان ظهور، هر کسی مطابق لیاقت خودش، برایش تقدیر می‌شود. تقدیر یعنی موقعیت به او دادن. یعنی سمت به او دادن، یعنی در حد او، برایش کار دادن، به او کار دادند. تو چقدر لیاقت داری؟ چقدر شخصیت داری؟ چقدر ارزش داری؟ یک آدم بی‌سوادی که خدمت شما عرض شود صد تا در روز گناه می‌کند این را که هیچ‌وقت نمی‌آیند رئیس مملکت کنند. یکی از این آقایان می‌گفت: یکی از این ممالک آفریقایی رفتیم، رئیس جمهورش اصلاً دیوانه است. این گونه است آدم دیوانه‌ای را بیاورند در رأس کار قرار دهند.

زمان ظهور این گونه نیست. تقدیرات، طبق لیاقت‌ها. ما امشب باید فکر کنیم باید ببینیم چقدر لیاقت داریم؟ لیاقت‌مان در چه حدی است؟ خودمان هم خوب می‌توانیم بفهمیم و مطابق آن لیاقت، ما توقع داشته باشیم. اگر یک وقت مطابق لیاقت‌تان به شما مقامی داده نشد، گله کنید. نمازهایتان را مرتب خواندید با توجه و با حضور قلب و هیچ گناهی هم نکردید و هیچ معصیتی هم نکردید و واقعاً غروری هم ندارید و به سوی کمالات هم بیشتر می‌خواهید پیشرفت کنید، باید طبق آیۀ شریفۀ «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»[15] هم دنیایتان درست می‌شود و هم آخرت‌تان.

اما اگر نه، «وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا»[16] کسی که اصلاً به یاد خدا نبوده، اصلاً به خدا فکر نمی‌کرد، اعراض از یاد خدا کرده، این شخص روزی‌اش تنگ می‌شود مریض می‌شود و به خدا قسم، من در تمام عمرم، این را تجربه کردم که شب‌های قدر، همۀ نواقص خودم را فکر کردم، امشب این را تجربه کنید، نواقص کار خودتان را فکر کنید و این نواقص را تصمیم بگیرید ترک کنید و معتقد شوید که اگر عدلی در کار باشد که هست، نام ما را در زمرۀ اشقیاء خواهد نوشت. یعنی عدالت ایجاد می‌کند که ما نام‌مان در زمرۀ اشقیاء باشد.

امام زمان هم که عدل را عمل می‌کند، پس رأفت کجاست؟ رأفت بله شما امشب می‌توانید رأفت و مهربانی امام زمان را نسبت به خودتان جلب کنید. من یکی از اولیاء خدا را دیدم در ناگهان شب بیست و سوم وارد اتاقش شدم، نمی‌دانستم که ایشان با خدا خلوت کرده، دیدم عمامه‌اش را به گردنش بسته، بسته به چارچوب در، دقیقاً مثل یک حالا چون از اولیاء خدا بود، خودش خیلی حالت ذلّت، این دست‌هایش مثل اینکه دامن امام زمان، آقا جان نام من را در سعداء بنویس، آن‌هایی که چشم باز دارند. «چشم دل باز کن که جان بین/ آنچه نادیدنی است آن بین» گریه، گریه، گریه متوجه نبود که من پشت سر او ایستادم، من هم خوشم آمد باید یاد بگیریم، من خیلی چیزها را از اعمال اولیاء خدا یاد گرفتم.

یکی از اولیاء خدا در این مواقع، در بازار بزرگ، در کاروانسرای محمدیه، در یکی از این اتاق‌هایش، یکی از اولیاء خدا آن جا زندگی می‌کرد، من با پدرم آنجا رفتم. این رو به قبله نشسته بود داشت زیارت عاشوراء می‌خواند این به صد لعن که رسید، مثل اینکه این اصحاب عمر سعد، طرف چپ او نشستند، گفت: اللهم العن… به گونه‌ای این قیافه را پر کرده بود، خیال کردم آن مواقع تقریباً بچه بودم، گفتم: شاید او کسی را می‌بیند که ما نمی‌بینیم. بعد موقع سلام که رسید دستش را گذاشت به روی سینه‌اش به طرف راستش، «اَلسَّلَامُ‏ عَلَيْكَ‏ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ‏ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي»[17] تا آخر. این‌ها خیلی مهم است، شب قدر، هیچ مانعی ندارد هر وقت الآن هم، در همین مجلس، چراغ‌ها را خاموش خواهند کرد وقت‌مان هم إن‌شاءالله حالا زیاد است و امشب هم دیگر سینه‌ زدن ندارید که إن‌شاءالله باید همین دعاها را بخوانید، یک حالت خواهش و تمنا.

آقایان به خدا قسم، من چطور، نمی‌توانم در این وقت، چطور به این بچه‌ها لااقل بفهمانم که با گریه و زاری، سعادت یک سال‌تان را می‌توانید تأمین کنید، با خواهش! اسم‌تان را اگر در زمرۀ اشقیاء نوشته‌ باشند بردارند این طرف بنویسند، می‌شود. لااقل به اندازه‌ای که وقتی اسم شما را از داخل اداره، می‌گویند: آقا تو قبلاً چه می‌گویند؟ من اسم‌ها را یادم رفته بازنشست می‌گویند، بازخرید می‌گویند، یک چیزی متوقف می‌کنند که این آقا خلاصه در اداره نیاید. بله؟ پاکسازی مربوط به انقلاب است. معتزل از خدمت، تا می‌گویند، فقط یک راه هم داشته باشی که رئیس مربوطه را شما ببینی و او یک کاری مگر کند و الا کس دیگر، کاری از او بر نمی‌آید. چطور آدم می‌رود پشت در اتاق می‌ایستد، چطور با ادب وارد می‌شود، چطور اظهار تذلل می‌کند. چطوری است؟ ده برابر آن، صد برابر آن، باید امشب در مقابل امام زمان داشته باشیم. بکنید تا ببینید چطور استفاده می‌کنید. امشب اگر می‌خواهید در سال آینده، مریض نشوید باید امشب از امام زمان بخواهید، اگر می‌خواهید پولدار باشید امشب باید از امام زمان بخواهید. چون اعمال گذشتۀ ما، نه ما را پولدار می‌کند، نه ما را سالم نگه می‌دارد و نه ما را خوشبخت می‌کند، همۀ ما همینطور هستیم نگوییم حالا خوب‌ها هستند، نه! هر کسی بگوید خوبانی هستند که این گونه نیستند، آن خوبان، مغرور هستند، اگر خودتان معتقد باشند. نه! هر چه هست باید امشب! آقا جان اعمال سال گذشتۀ من، ایجاب می‌کند من از اول، از همین فردا صبح مریض باشم تا آخر سال، این را شما درست کنید. بی‌پول باشم تا آخر سال، این را شما درست کنید.

از امام سؤال کردند ما شب قدر چه از خدا بخواهیم؟ این را می‌خواستم بگویم، فرمود: عافیت! عافیت از مرض، عافیت از فقر، عافیت از بدی‌ها، ممکن است یک دشمنی، متوجه شود، پول هم داریم، سلامتی هم داریم، اما یک نفر که ما را دائماً تا سال دیگر، اذیت کند. زن شما دائماً با شما دعوا کند، بچه‌هایتان خوب نباشد، انقدر هست که اگر من بخواهم بشمارم وقت می‌گیرد. امشب شما از امام زمان بخواهید همۀ این‌ها یادتان باشد، وقتی من به شما موقع قرآن سر گرفتن می‌گویم آقایان، یک چند لحظه ساکت می‌شویم شما خودتان دعا کنید، این‌ها را به یادتان بیاورید، آقا لیاقت شخصی من، ایجاب نمی‌کند که من سالم بمانم، من فقیر نشوم، من توسری خور جامعه نباشم، من آبرومند باشم، من اگر مثلاً مُردم به بهشت بروم، این لیاقت من ایجاب نمی‌کند، اما آقا تو خودت، اگر آن‌ها نمی‌خواستند داخل دعاها نمی‌گفتند. همین امشب یک دعا دارد همان اولش این است که خدایا اگر من، از اشقیاء هستم رحم کن و نام مرا جزء خوشبخت‌ها، سعید یعنی خوشبخت، شقی یعنی بدبخت. اگر من جزء بدبخت‌ها هستم نام مرا جزء خوشبخت‌ها بنویس، خوشبختی! عافیت! عافیت یعنی خوشبختی.

این مسائل معنوی هست، حالا یکی هست فرض کنید چشمش باز است و حقیقت را می‌بیند، یکی هم کور است و کورها بنا نیست که چیزی نخواهند. می‌بینید که کوری اینجا وارد می‌شود جای نشستن کجاست؟ با چشم کورش وارد می‌شود گوشه‌ای می‌نشیند و حاجتش را هم می‌خواهد و غذایش را هم می‌خورد و برنامه‌هایش را هم انجام می‌دهد. حالا ما از دو حال خارج نیستیم، یا چشم‌مان باز است و این حقایق را می‌بینیم. ببینید دو دو تا چهار تا باصطلاح، من می‌خواهم یک مقدار مطلب را ساده پیاده کنم. یا ما مسلمان هستیم یا مسلمان نیستیم. اگر مسلمان نیستیم که چرا اینجا نشستیم؟ برویم بخوابیم. اگر مسلمان هستیم این حقایق را حتماً باید قبول کنیم چون برای قرآن است، قرآن گفته، اگر کسی بگوید من قبول ندارم مسلمان نیست دست تر هم نمی‌شود به او زد. سورۀ قدر را می‌شود قبول نکنیم؟ سورۀ دخان، اول حمیم دخان، «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُّبَارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنذِرِينَ * فِيهَا يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ»[18] این‌ها آیۀ قرآن است، ما از روایت و این مسائل که حالا ممکن است کسی بگوید سندش ضعیف است نیست. صریح قرآن است که امشب، «يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ» تقدیرات تعیین می‌شود.

پس ما مسلمان بودن‌مان ایجاب می‌کند که این‌ها را قبول داشته باشیم. حالا پس اگر قبول داریم یا می‌بینیم که خوشا به حال‌تان، یک عده هستند می‌بینند، یک عده هستند واقعاً مشاهده می‌کنند. اگر نمی‌بینیم، مثل کوری هستیم که آقا یک کاری باید بکند و خلاصه یک غذایی، یک کاری، یک نوعی، خودش را به حقیقت برساند، حالا ما شاید در همین حال باشیم که کور باشیم. من خودم را عرض می‌کنم، ما کورهایی هستیم حالا حضرت بقیة الله را با چشم دل چه می‌دانم، کورها با چشم باطن‌شان، با چشم دلشان، وقتی در این گونه مجالس وارد می‌شوند می‌بینند جمعیتی، سر و صدا دارند می‌فهمند که اینجا جمعیتی هست، ولی به هر حال ما متوجه این مسائل نمی‌شویم. آقا دستت را بیانداز دامن امام زمان، همین‌طور بیا جلو، دستت به دامن امام زمان می‌رسد. خواهش می‌کنم مرا جزء سعداء قرار بده، همۀ کار امشب‌مان این است.

من همین امروز یک نفر، البته حق با ایشان بود به من گفت: امروز ادارات باز بود و فردا هم باز است، راست هم می‌گوید. روز گذشته باز بود و فردا هم باز است و اداری هم حالا نمی‌تواند اداره‌اش را ترک کند، بنابراین شب سخت است شب بیست و سوم تا اذان صبح بیدار نشستن. الآن هم شاید اکثر شما، واقعاً خسته‌تر از شب بیست و یکم باشید من به ایشان می‌دانید چه گفتم؟ گفتم: یک شب انسان کار کند، از یک سال در اداره کار کند درآمدش بیشتر است، ما دنبال درآمد هستیم، امشب یک سال، بنا بود هشتاد و پنج سال درآمد را در یک شب دربیاورید. یعنی انسان، این حرف‌ها ندارد. لذا اگر خواب در چشمانتان آمد، از چشمانتان خواهش کنید که امشب را به ما مهلت دهد. هر طوری هست خودتان را سرحال نگه دارید، من نظرم به کسی نبود چون بعد از اینکه گفتم، بعضی‌ها را دیدم مثل اینکه چرت‌شان پاره شد. خواهش کنید، از نفس‌تان تمنا کنید، از خدای‌تان، از چشم‌تان که امشب را به ما کمک کن، ما امشب با تو باشیم و بتوانیم یک تضرع و زاری، در خانۀ خدا کنیم. حالا صبح بروید اداره چرت هم بزنید مهم نیست مثل وقت‌هایی که انسان خسته است، به هر حال إن‌شاءالله درست می‌شود.

حالا باید برویم در خانۀ خدا. از چیزهایی که امشب مستحب است خیلی چیزها هست، عرض کردم خیلی عبادت است اگر به آن اضافه کنند در همین شب‌ها، باز هم شاید کار باشد. یکی زیارت حضرت اباعبدالله الحسین است، زیارت سیدالشهداء، در شب قدر مستحب است. زیارت دو نوع ممکن است یکی اینکه بلند شود انسان برود به عراق و بعد هم برود کربلا، وارد حرم شود و زیارت کند. که ظاهر این دستورات در مورد زیارت هم، این را می‌گیرد چون این هر دو را دارد. اما حالا اگر این میسّر نشد.

ما یک وقتی رفته بودیم باختران، با خانواده و این‌ها، آن وقت هم راه عراق بسته بود. منتهی زمان قبل بود. این را می‌گویم برای اینکه شما هم، همین حالت را داشته باشید. به خانواده گفتم: کربلا برای زیارت برویم. گفتند: مگر می‌شود؟ گفتم: بله، برویم. این‌ها را سوار ماشین کردیم رفتیم قصر شیرین و از قصر شیرین هم رفتیم برای خسروی و وارد گمرک شدیم، گمرک مثل دو دروازه است از این در به آن در. وارد گمرک شدیم و پلیس گمرک آمد که آقا کجا؟ می‌خواهیم کربلا برویم. گفت: شما گذرنامه دارید؟ گفتم: ندادند، ما تهران خیلی می‌خواستیم گذرنامه داشته باشیم نشد. گفت: پس نمی‌شود. گفتم: نمی‌شود معلوم شد تا همین جا بیشتر به ما اجازه نمی‌دهند، وظیفۀ ما تا همین جا بود. حداقلش فکر کرد ما مثلاً دیوانه شدیم از این همه راه آمدیم، بدون گذرنامه، مثل اینکه شما الآن بدون گذرنامه بلند شوید بروید. آمدیم از ماشین پیاده شدیم و خانواده و بچه‌ها را گفتیم بایستند و اول به آقا سیدالشهداء عرض کردیم آقا تا اینجا ما می‌توانستیم و آمدیم، از اینجا به بعد نگذاشتند. آن رئیس گمرک، دید ما حالی داریم و گریه می‌کنیم گفت: آقا ما را نفرین نکنید، ما بگذاریم آن‌ها نمی‌گذارند. گفتم: نه ما شما را کار نداریم. ما نه به شما بد می‌گوییم و نه به آن‌ها، حالا شما به قول خودتان مأمور و معذور هستید.

آنجا کنار همان ساختمان گمرک ایستادیم، «اَلسَّلَامُ‏ عَلَيْكَ‏ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ‏» زیارت خواندیم، زیارت دوره، زیارت وارث را خواندم و بعد زیارت علی‌اکبر و بعد زیارت سایر شهداء و زیارت حضرت ابوالفضل و بعد به این‌ها گفتیم برویم نجف، نجف زیارت امیرالمؤمنین و بعد رفتیم کاظمین و بعد ظرف یک ساعت. دیدم کم‌کم این مأمورین گمرک هم بیکار بودند کسی در آن وقت آن طرف نمی‌آمد. این‌ها آمدند ایستادند، یک حالی و یک توجهی و این‌ها، بعد هم داخل ماشین نشستیم و برگشتیم. حالا زیارت، تنها آن نیست که انسان، بلند شود داخل حرم برود. آن البته کامل آن است، وقتی نمی‌گذارند، نمی‌شود از همین جا. گرچه دور هستیم، به یاد تو سخن می‌گوییم. از نظر اعتقاداتی که همین دیشب برای شما شرح دادم امام در داخل حرمش، در داخل ضریحش، با اقصی نقاط عالم، توجهش فرقی نمی‌کند. ما همین امشب، همین زیارت را، همینطوری بخوانیم. زیارت سیدالشهداء (علیه السلام)، انسان با سفر روحی، با قدم‌های محبت‌آمیز روحی، برای زیارت می‌رود. بعد هم إن‌شاءالله شب قدر است می‌رویم در خانۀ پروردگار.

روضه

یک قدمی برداریم به طرف کربلا، یک قدم بلندتری برداریم کنار گودی قتلگاه برویم. من یک روز در کربلا، با مرحوم حاج ملا آقا جان بودم. آمدم به ایشان گفتم: امروز من یک چیزی کشف کردم، گفت: چه؟ گفتم: من رفتم کنار گودی قتلگاه، دیدم ایشان رنگش تقریباً پرید، گفت: تو سیدی رفتی آنجا و آنجا را دیدی و جان ندادی آمدی بیرون؟ چطور؟ من سال‌هاست می‌آیم کربلا، کنار گودی قتلگاه نمی‌روم، واقعاً عجیب است! الآن محل گودی قتلگاه هست.

یک قدم روحی برداریم، بدنی که بر می‌داریم از اینجا تا کربلا، یک قدم هم عمیق‌تر، از نظر مکانی قدم برداشتید، از نظر زمانی هم قدم بردارید. کنار گودی قتلگاه حضرت زینب (سلام الله علیها) را تنها نگذارید. برویم دسته جمعی، حالا می‌خواهید شب عاشورا را انتخاب کنید مانعی ندارد، می‌خواهید صبح یازدهم محرم را انتخاب کنید مانعی ندارد. می‌خواهید ساعتی که اسب بی‌صاحب سیدالشهداء، چراغ‌ها را هم خاموش کنید إن‌شاءالله حال عزای بهتری امشب پیدا کنیم. آن وقتی که ذوالجناح به طرف خیمه‌های حرم آمد، این را اگر امام نفرموده بود من نمی‌گفتم. ‌آن‌هایی که متوجه بودند دیدند، ذوالجناح صدا می‌زند: ؟؟؟ به تعبیر ما، وای بر امتی که پسر دختر پیغمبر‌شان را کشتند. هشتاد نفر زن و بچه از میان خیمه‌ها بیرون ریختند. اطراف ذوالجناح را گرفتند هر کسی حرفی می‌زند. حضرت سکینه (سلام الله علیها) آمد دست به گردن ذوالجناح انداخت، صدا زد: «یا جواد أبی» به تعبیر ما، ای ذوالجناح، پدرم وقتی از خیمه‌ها رفت، لب‌هایش تشنه بود، بگو ببینم آیا قطرۀ آبی به لب‌های عطشانش رساندند؟ یا با لب‌های تشنه شهیدش کردند؟

 



[1]. قدر، آیات 3 تا 5.

[2]. فاتحه، آیه 4.

[3]. فاتحه، آیه 5.

[4]. فاتحه، آیه 2.

[5]. ابراهیم، آیه 34.

[6]. حمد، آیه 5.

[7]. نمل، آیه 42.

[8]. نمل، آیه 40.

[9]. الکافی، ج 2، ص 54.

[10]. الأمالی، النص، ص 123.

[11]. الأمالی، النص، ص 26.

[12]. أحزاب، آیه 13.

[13]. بحارالأنوار، ج 44، ص 364.

[14]. اسراء، آیه 14.

[15]. طلاق، آیات 2 و 3.

[16]. طه، آیه 124.

[17]. کامل الزیارات، النص، ص 178.

[18]. دخان، آیات 3 و 4. 

۲۹ رمضان ۱۴۱۴ قمری – ایمان به غیب و شهود

ایمان به غیب و شهود/ ۲۹ رمضان ۱۴۱۴

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا ابی القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا الحجة بن الحسن رُوحي و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم‏ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ* وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏»[1]

در شب‌هايي كه در مسجد بوديم و در شب‌هاي گذشته درباره اين آيات سخن گفته شد، و گفتيم كه اهميت ايمان به غيب بيشتر از مشاهده است و اگر كسي ايمان به غيب پيدا كرد، ايمان او عميق‌تر و ارزش ايمان او بيشتر است و گفتيم كه خداي تعالي در اين آيات اول به اعتقادات اشاره كرده است، چون ايمان به غيب اعتقادات را مي‌رساند. انسان بنشيند در ميان حتي اتاق، در محل خلوت، فكر كند، استدلال كند، عقل خود را قاضي قرار بدهد تا ايمان به غيب پيدا كند، حتي در زمان حضور پيغمبر اكرم و ائمه اطهار آن چيزي كه ارزش داشت ايمان به ظاهر نبود، ايمان به غيب آن بود. ايمان به غيب خيلي اهميت دارد كه اعتقادات را تحت اين كلمه بيان كرده است. بعد نوبت به عمل مي‌رسد كه اهل تقوا، اين‌ها داراي عبادت فردي هستند، نماز از چيزهايي است كه در حقيقت يك عبادت فردي است،‌ يعني يك نفر به تنهايي مي‌تواند اين عبادت را انجام دهد، اگرچه آن هم اجتماعي آن بهتر است. از نظر ارزش قيمت نماز جماعت از نماز فرادي خيلي بيشتر است. نماز را در مسجد خواندن، بالأخص در مسجد جامع خواندن، اهميت اين از نمازي كه انسان در خانه بخواند خيلي بيشتر است. به ما دستور داده‌اند كه نماز خود را با جماعت بخوانيد، در مسجد بخوانيد، در مسجد جامع بخوانيد و اگر در مسجدالحرام خوانديد باز بهتر است. براي اينكه دور هم جمع بشويد، با هم در ارتباط باشيد، يكديگر را ملاقات كنيد،‌ خودِ جلساتي كه انسان تشكيل بدهد يك عده از دوستان دور هم بنشينند، دوستان همفكر، هم‌‌عقيده، ولو حرفي نزنند، از نظر اسلام خيلي پرارزش است. حتي در روايات زيادي آمده است كه ائمه اطهار فرمودند: دور هم بنشينيد، مجلس تشكيل بدهيد و احياء امر ما را بكنيد، و غالباً در هر جا مسئله «أَمرُنا» ذكر شده است –اين كلمه را توجه داشته باشيد- «أَمرُنا» امر ما خاندان عصمت، بدانيد كه منظور سيطره بر تمام عالم و حكومت عدل جهاني و تشكيل حكومت واحد و تحت پوشش قرار دادن تمام مردم دنيا در حكومت الله است.

« أَحْيَا أَمَرَنَا»[2] احيا كنيد، امر ما را زنده نگه داريد، وإلّا اگر جلسات تشكيل داديد، جلسات شما به غيبت، به حرف‌هاي دنيا، به سخنان بي‌فايده، به مطالب بي‌ارزش…، يا حتي اگر مجلسي تشكيل داديد كه يك ظالمي در آن مجلس حاكم بود، به نفع آن ظالم حرف زديد، خيلي از مجالس در دنيا هست كه از مسير حق به طور كلي خارج است، از مسير صحيح حتي مسيري كه اين مجلس را به خاطر آن تشكيل دادند خارج است…، ما در مسائل سياسي زياد وارد نمي‌شوم اما اين‌طور كه شايد شما فكر كنيد بي‌اطلاع نيستم، يك وقتي اين قوانين حقوق بشر كه اساس سازمان ملل بر آن تشكيل شده است مطالعه مي‌كردم، سي مادّه قانون بيشتر ندارد، قوانين اساسي آن سي مادّه است. در تمام اين سي مادّه اگر شما دقت كنيد اولاً تنها در كتاب نهج‌البلاغه بيشتر و دقيق‌تر از اين سي مادّه از حقوق بشر حرف زده است، و شما برداريد قطعنامه‌هاي سازمان ملل را از اول تا به آخر –چون همه آن چاپ شده است و نوشته شده است- مطالعه كنيد و با اين سي‌ماده قانون مقايسه كنيد، شايد در صد قطعنامه ده‌تا يا حتي كمتر از ده‌تا، با همان سي مادّه قانون تطبيق نمي‌كند. اولاً ابرقدرت‌ها كاملاً دست خود را روي اين سازمان پرعظمت گذاشته‌اند، خرافات در اين سازمان به قدري حاكم است كه يكي از دوستان ما –خدا او را رحمت كند- از علما بود، از علماي به اصطلاح متجدد بود، به نيويورك رفته بود براي ديدن ساختمان و سازمان ملل. مي‌گفت: آن طبقات ساختمان را كه ما بالا مي‌رفتيم، من هم نگاه مي‌كردم تشريفاتي داشت، طبقه دوازدهم را كه نگاه كرديم يك دفعه درِ آسانسور در طبقه چهاردهم باز شد. من به مترجم خود گفتم: من اشتباه مي‌كنم يا دو طبقه اضافه آمديم. گفت: نه، سازمان ملل طبقه سيزدهم ندارد. گفتم: چرا؟ گفت: چون سيزده نحس است. حالا اين ساختمان مي‌خواهد سرنوشت مردم دنيا را… .

ايده‌اي كه در يك روز، يعني بعد از جنگ جهاني دوم باعث شد كه اين سازمان به وجود بيايد اين بود كه همه مردم دنيا متوجه شدند كه بايد حكومت واحدي بر دنيا فرمانروايي كند، به اين نتيجه رسيدند. دولت‌ها را نتوانستند سركوب كنند، گفتند يك سازماني تشكيل مي‌دهيم كه از همه ممالك عالم در آن سازمان بيايند بنشينند، يك نماينده داشته باشند، تا اين‌ها تصميمات كلي را براي مردم دنيا بگيرند، در عين اينكه هر مملكتي رئيس‌جمهور دارد، شاه دارد، نخست‌وزير دارد، در عين حال اين كار را ما مي‌كنيم كه آن‌هايي كه با ما هم‌پيمان هستند را ملزم مي‌كنيم كه طبق قوانيني كه ما در اين‌جا تنظيم كرده‌ايم عمل كنند. اين سازمان بعد از آن جنگ جهاني اول و دوم به وجود آمد كه ميليون‌ها مردم در اين دو جنگ كشته شدند و همين مقدار معلول باقي ماند و گرفتاري‌هايي به وجود آورد، در عين حال اين‌شده است، يعني امروز اگر شما اخبار را گوش مي‌داديد سازمان ملل براي جريان فلسطين يك جلسه تشكيل داده است، آمريكا به آن گفته است حالا دست نگه دار، و پنج دولت و پنج حكومت حق همه چيز بر اين سازمان دارند. حالا شب جمعه، آن هم شب جمعه آخر ماه رمضان اين حرف‌ها را نزنيم بهتر است، اين‌ها را در روزنامه‌ها بخوانيد.

بشر به اين‌جا رسيده است كه بايد در مقابل دين سر تعظيم فرود بياورد. بشريت اگر بخواهد…، چون اين مسئله حكومت واحد جهاني كه ما مردم مسلمان مي‌گوييم يك روز بالأخره تحقق پيدا خواهد كرد، از نظر تاريخي به زمان اسكندر مي‌رسد، يعني اين فكر كه هميشه آرزوي مردمان صلح‌جو و عدالت‌طلب اين بوده است كه همه مردم تحت يك حكومت بيايند، همه مردم تحت يك فرماندهي باشند، همه با هم برادر باشند، همه با هم برابر باشند، اسلام با اِعمال ثواب‌هايي كه بر آن اَعمال در نظر گرفته است اين معنا را طبيعتاً خواسته به وجود بياورد و تا حدي هم به وجود آورده است، اگر دشمن‌ها بگذارند. نماز يك عبادت فردي است «وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ» در اين آيه هست، يك عبادت فردي است اما بهتر آن اين است كه همين عبادت فردي را در جماعت بخوانيد، همين عبادت فردي را در مسجد بخوانيد. مسجد كه محل اجتماع است، جماعت چون محل اجتماع است، و باز بهتر از نماز جماعت و نماز در مسجد، نماز جمعه است كه در هر هفته در يك فرسخ در شهرهاي اسلامي مردم يك جا جمع بشوند با يك زبان، با يك حركت، با يك وحدت نماز جمعه بخوانند، آنقدر نماز جمعه ثواب دارد كه اگر تنها شما از خدا بخواهيد كه خدايا امام زمان را برسان كه وضع روبه‌راهي به نماز جمعه‌ها بدهد…، چون وقتي امام زمان آمد ديگر شما هيچ عذري نداريد كه نماز جمعه نخوانيد. چون يا خود او جلو مي‌ايستد يا يك نفر را براي امامت نماز جمعه تعيين مي‌كند، و كسي نمي‌تواند بگويد اين امام جمعه را ما عادل نمي‌دانيم، عادل هم ندانستي واجب است بروي اقتدا كني. واجب است كه از صبح جمعه خود را براي نماز جمعه آماده كني. در زمان غيبت ما مي‌گوييم كه -بهانه است، وإلّا اين اندازه‌ها فشار نيست- اين آقاي امام جمعه را ما عادل نمي‌دانيم، با همين كلمه شما از نظر مسلمان‌ها معذور هستيد كه نماز جمعه نرويد، اما آن‌جا ديگر اگر اين را گفتيد كافر هستيد. اگر بگوييد خود امام معصوم عادل نيست –نستجيرُ بالله- كه كافر مطلق هستيد، اگر نماينده امام معصوم را هم بگوييد كه عادل نيست باز توهين به امام كرديد، ‌بنابراين آن نماز جمعه‌اي كه تمام مردمِ مكلّف مشهد مثلاً، اگر دو ميليون جمعيت در مشهد دارد، لااقل يك ميليون و پانصد هزار نفر آن‌ها بايد در نماز جمعه جمع بشوند. ببينيد چه خبر مي‌شود، چه اجتماعي مي‌شود،‌ و لذا اجر نماز جمعه از همه اجرها بالاتر است.

خداي تعالي در قرآن مي‌فرمايد: «إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَ»[3] وقتي كه براي نماز روز جمعه ندا داده مي‌شود، همه شما سعي كنيد بي‌تفاوت نباشيد، حركت كنيد، بدويد «إِلى‏ ذِكْرِ اللَّهِ» كه منظور همان نماز جمعه است «وَ ذَرُوا الْبَيْعَ» اگر مشغول معامله پرنفعي هم هستيد همان جا آن را رها كنيد «وَ ذَرُوا الْبَيْعَ» خيلي ساده است، معاني آن را همه شما مي‌فهميد. اين براي شما بهتر است از هر چيز «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ‏َ» ولي مسلمان‌هاي ضعيفي كه پيش خدا ارزش ندارند «وَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِماً»[4] وقتي كه يك تجارتي را مي‌بينند، صداي آهنگي را مي‌شنوند، اين‌ها تو را تنها مي‌گذارند و به نماز جمعه حاضر نمي‌شوند. نمي‌خواهم درباره نماز جمعه صحبت كنم، نماز جمعه خيلي اهميت دارد و إن‌شاءالله بايد مردم مسلمان به اين نماز پراهميت و نماز عيد كه «جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً وَ لِمُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله ذُخْراً وَ شَرَفاً وَ مَزِيداً»[5] نماز عيد همه شما خوانديد، در قنوت نماز عيد نُه مرتبه اين جملات خوانده مي‌شود كه «جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً» خدايا تو براي مسلمان‌ها امروز را عيد قرار دادي، عيد هم به معناي برگشت به يك وضع تازه‌اي است، انسان صبح عيد كه مي‌شود يك حمامي مي‌رود، لباس نو مي‌پوشد، لباس تازه‌اي مي‌پوشد، در وضع خود تجديدنظر مي‌كند، خود را تجديد مي‌كند، روبه‌راه مي‌كند «جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً» اما روز عيد فطر كه إن‌شاءالله در پيش داريم و نزديك است كه شايد روز دوشنبه باشد و احتمالي هم دارد كه روز يكشنبه باشد -چون مردم مسلمان حوصله سي روز روزه گرفتن را ندارند، غالباً به 29 روز آن را تمام مي‌كنند- حالا به هر حال چه دوشنبه باشد و چه روز يكشنبه، نزديك است، إن‌شاءالله نماز عيد را كه خوانديد اين جملات را مكرر مي‌خوانيد، چون نماز عيد نُه تا قنوت دارد و مي‌گوييد «جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمِينَ عِيداً» اما از براي پيغمبر و اولاد پيغمبر «ذُخْراً و كِرامَتاً» مايه اهميت، اكرام…، البته تا به حال نبوده است،‌ چون مقدمه دنيا گذشته است، مقدمه زندگي در دنيا اين ده هزار سال، يازده هزار سال گذشته و اين ۱۴۰۰ سال گذشته، اين مقدمه بوده است و بقيه آن كه شايد حدود متجاوز از يك ميليون سال باشد بعد از ظهور است و آن‌جا است كه عيد براي آل پيغمبر اكرم، اولاد پيغمبر اكرم مفهومي دارد. در زيارت حضرت معصومه كه مأثور است و از ناحيه امام رسيده است مي‌خوانيم: «وَ أَنْ يُرِيَنَا فِيكُمُ السُّرُورَ وَ الْفَرَجَ»[6] اي آل پيغمبر خدا به ما نشان بدهد يك روز را كه شما داراي يك خوشحالي باشيد و فرجي براي شما باشد و تا زمان ظهور حضرت بقيةالله اهل‌بيت پيغمبر نه خوشحالي داشتند و نه سرور. همان كسي هم كه پدر او مرده است اگر وسط جلسه با او يك صحبتي بكنيد او يك تبسمي بكند، اين علامت سرور او نيست، يا اگر نفهميد معني پدر مردن يعني چه، مثل خيلي از سادات هستند نمي‌دانند اينكه آن حكومتي كه خدا براي آل پيغمبر در نظر گرفته است يعني چه،‌ وإلّا نمي‌توانند اصلاً خوشحالي داشته باشند. اگر بدانند چه اجدادي داشتند و اين‌ها را با چه وضعي مردم كشتند…، يكي از ضررهاي روضه‌خواني -البته روضه‌خواني خيلي خوب است- ولي ضرر روضه‌هاي تند خواندن و به اصطلاح خيلي داغ خواندن اين است كه انسان در آن قسمت قساوت مي‌گيرد. اگر دفعه اول باشد بگويند سر ابي‌عبدالله را روي نيزه كردند شما نمي‌توانيد راحت باشيد. آخر حساب آن را انسان بكند، چطوري مي‌شود،‌ يك مقدار انسان فكر بكند، اصلاً مگر مي‌تواند طاقت بياورد، مخصوصاً اگر ابي‌عبدالله‌الحسين را بشناسد، ولي بس كه خواندن الآن مي‌بينيد حتي نه من و نه شما گريه هم نمي‌كنيم. زياد خواندند. بعضي از روضه‌ها واقعاً عجيب است، شما مثلاً فرض كنيد بدن ابي‌عبدالله‌الحسين را زير سُم اسب پايمال…، عجيب است انسان…، خود من اين‌طوري هستم حالا نمي‌دانم شايد ديگران اين‌طور نباشند، من گاهي تنها كه مي‌خواهم گريه كنم، و برايخود من يك روضه‌اي بخوانم، بيست سي تا از اين چيزهاي تند را فكر مي‌كنم مي‌بينم نمي‌توانم طاقت بياورم. فاطمه زهرا را آن‌طور، خيلي عجيب است، طفل شيرخوار ابي‌عبدالله آن‌طور، اصلاً نمي‌شود انسان طاقت بياورد، محال است بتواند طاقت بياورد، منتها چون اين‌ها را زياد خواندن و گفتند براي ما عادي شده است، وإلّا انسان بداند كه اهل‌بيت پيغمبر چه كساني هستند «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ‏»[7] زمين به ارث براي بندگان صالح خدا است. خدا براي يك مُشت مردمي كه اين‌ها فقط وجود مصرفي هستند…، ديشب مي‌گفتم: بعضي‌ها را انسان فكر مي‌كند وجود اين شخص چه فايده در اين دنيا دارد؟ غذاهاي به اين خوبي را بگيرد مصرف كند، تبديل به نجاست كند،‌ جز اين هيچ فايده ديگري ندارد. نه به درد مردم مي‌خورد، نه به درد خود مي‌خورد، نه به درد زن و بچه خود مي‌خورد، هيچ، هيچ، يك موجود غذا بخورد حتي از الاغ هم پست‌تر «اولئک کالأنعام بل هم أضلّ» به الاغ يك كاري بدهند،‌ باري بدهند مي‌كشد، اين طرف و آن طرف مي‌برد، اما اين هيچ كاري نمي‌كند. در خانه راحت…، حتي به درد خود هم نمي‌خورد. يك موجود مصرفي است. اگر شما يك خُمي در خانه خود درست كنيد، يك مُشت غذاي خوب را داخل آن بريزيد، بعد كه بو گرفته برداريد دور بريزيد. كار شما اين باشد، او هم مثل اين است. جداً يك تكاني انسان بخورد، انسان به چه درد مي‌خورد؟ يا روح خود را انسان درست كند، يا جامعه خود را درست كند، يا خدمتي به جامعه بكند.

من گوش مي‌دادم يك كسي به يك كس ديگري مي‌گفت: من بيكار هستم، چه كار كنم؟‌ كاري هم از من برنمي‌آيد. اين مي‌گفت: برو دمِ پست خانه، زبان خود را دربياور، مردم مي‌خواهند تمبر پشت پاكت بچسبانند…، آخر اقلاً يك فايده‌اي انسان براي جامعه خود داشته باشد. آخر تو چه فايده‌اي براي جامعه خود داري؟ خوشحالي كه يك حقوق بازنشستگي به تو مي‌دهند، در خانه مي‌خوري و مي‌خوابي؟ واقعاً انسان بايد همين‌طور باشد؟ نه عبادتي، نه نمازي، بچه‌هاي انسان بگويند: اين چرا نمي‌ميرد. من آنقدر جوان متدين سراغ دارم كه اين‌ها مي‌آيند مي‌گويند: آقا ما اگر نفرين كنيم پدر ما زودتر بميرد بدكاري كرديم؟‌ مي‌گويم: چرا؟ مي‌‌گويند: وجود او فقط به درد خوردن و خوابيدن و غُر زدن مي‌خورد. حالا اگر غُر نمي‌زد باز خوشحال بوديم. جداً يك تكاني بخوريم آخر،‌ يك كاري بكنيم، اقلاً همين اندازه -اين كه من گفتم نمي‌خواستم شما را بخندانم- فايده داشته باشد كه زبان تو، آب دهن تو به درد تمبر چسباندن بخورد. آنقدر انسان خود را بي‌ارزش در جامعه…، آن‌وقت به اين خوشحال هم باشد كه الحمدلله ما…، من از بعضي‌ها مكرر سؤال مي‌كنم آقا شغل شما -ماشاءالله سرحال هستي- چيست؟ مي‌گويد: بازنشسته هستم. حالا بازنشسته، چه كاره هستي آقا؟ بازنشسته ديگر، خود بازنشستگي شغل است. در خانه هستيم، ريش او هم دوتيغه تراشيده، دهن او هم بوي مشروب مي‌دهد، اگر اهل عبادت باشد مي‌گوييم در خانه دارد عبادت مي‌كند، دارد خود را مي‌سازد. يك وجود بي‌فايده كه حال انسان واقعاً به هم مي‌خورد كه در زندگي به اين انسان فكر كند. حال من كه به هم مي‌خورد. باز آن كافرهايي كه براي جامعه خود خدمت مي‌كند. آخر تو چه هستي؟ می پرسند كه من نماز خود را در خانه بخوانم بهتر است يا در مسجد؟ من يك قاعده كلي براي همه شما بگويم. نماز دو جنبه دارد: يك نماز‌هاي واجب است كه صددرصد در جمعيت، با جمعيت خواندن استحباب آن بيشتر است ولو اينكه در خانه خلوت تو با حال نماز بخواني ولي در مسجد بي‌حال نماز بخواني. در خانه خلوت نخوان و در مسجد بخوان با جمعيت. گاهي نماز مستحبي است، نمازهاي مستحبي را چون انسان براي خودسازي مي‌خواند، اين‌جا هر چه حواس انسان جمع‌تر باشد براي خودسازي بهتر است. اگر مسجد خلوتي پيدا كردي…، من ديده بودم در قم وقتي كه تحصيل مي‌كرديم، بعضي از علما كليد بعضي از مساجد سر كوچه دست آن‌ها بود، مي‌رفتند در مسجد را باز مي‌كردند، بعد هم مي‌بستند آن‌جا نماز تنهايي مي خواندند. كليد آن‌جا هم دست تو نبود، حالا دو سه نفر گوشه كنار باشند مهم نيست. چنين جايي پيدا كردي برو آن‌جا نماز بخوان، وإلّا در خانه.

اين عبادت فردي، و اما اجتماعي. يكي از عبادت‌هاي اجتماعي انفاق است «الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» هر كس از هر چيزي كه خدا به او داده انفاق كند. خدا به يكي علم داده است «زَكَاةُ الْعِلْمِ بَذْلُهُ»[8] از علم خود براي مردم بيان كند. اين‌جا چيزي ياد گرفتيد، زن تو در خانه نشسته است، براي تو سحري درست مي‌كند، قبل از خواب برو بگو آن‌جا خلاصه حرف‌هاي فلاني اين بود و من اين‌ها را ياد گرفتم و به تو تحويل مي‌دهم. چقدر خوب است، به جاي اين‌كه بخواهيد حرف‌هاي بي‌خود بزنيد مايه دعوا بشود، بعد يكي دو روز گرفتاري براي خود درست كنيد تا دومرتبه آشتي بكنيد، بنشينيد اين حرف‌ها را بزنيد. هيچ خجالت هم ندارد، امشب اين مجلس رفتيم، شما كه اين‌جا مشغول آشپزي، شما اين لطف را كرديد براي ما غذا درست كرديد، ما هم اين لطف را به شما مي‌كنيم كه حرف‌ها را براي شما مي‌گوييم، آنچه كه به درد شما مي‌خورد اين‌ها است، چه اشكالي دارد. «زَكَاةُ الْعِلْمِ بَذْلُهُ».

 «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» امشب اين مطالب روزي شما شده است، برويد اين‌ها را انفاق كنيد. يكي رفته است صبح تا غروب كار كرده است، كسب كرده است، به اندازه مخارج خود برمي‌دارد، بقيه آن را انفاق مي‌كند. يكي دوره سال فعاليت كرده است، هر چقدر هم اين‌طور فعاليت كنيد ارزش آن هم بيشتر است، يك كسي مي‌گفت: من مكه نرفتم. گفتم: چرا؟ گفت: ما هر چه درمي‌آوريم، به اندازه‌اي است كه مثلاً مخارج ما درمي‌آيد. گفتم: بيشتر دربياور. كار تو كه ماشاءالله خوب است، هنر خوبي داري. گفت: نه، قناعت. گفتم: نه، اشتباه مي‌كني، تو بايد تا جايي كه مي‌تواني فعاليت كني، نصف روز در اداره هستي، نصف روز ديگر را هم…، انسان حداقل بايد هشت ساعت كار بكند. بقيه آن را هم برو يك شغل آزادي گير بياور، كار بكن، پول به دست بياور، زياد هم داشته باشد، اگر نخواستي انفاق كن، كار اميرالمؤمنين اين بود. حضرت اميرالمؤمنين (عليه الصلاة‌ و السلام) مكرر در شرح حالات ايشان نوشته‌اند كه نخلستان‌هاي خرما تشكيل مي‌داد، هزار درخت…، شما مي‌دانيد درخت خرما بزرگ است، فاصله بين دو تا درخت خرما بايد زياد باشد. شما ببينيد اميرالمؤمنين چقدر زمين را زير كشت قرار مي‌داد، دانه را مي‌كاشت، درخت خرما مي‌شد، هزار درخت در باغ او بود، اين‌ها را مي‌فروخت و پول‌هاي آن را در دامن خود مي‌ريخت، در مسجد كوفه مي‌آمد، فقرايي كه مي‌دانستند امروز اميرالمؤمنين باغ فروخته است دور او جمع مي‌شدند، حضرت مي‌داد، همه را مي‌داد. اين معني «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» است. اگر زبان تو كار مي‌كند، زبان تو، آبرويي داري، اين آبرو را خدا به تو داده است، از اين آبرو براي ديگران استفاده كن «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ». تو رئيس اداره شدي، زيردست‌ها حرف تو را گوش مي‌دهند، مي‌بيني يك مظلوم آن گوشه ايستاده است، نگو به من مربوط نيست، اتفاقاً به تو مربوط است، آن رياست را خدا به تو داده است، از اين انفاق كن. از بازوي خود انفاق كن، ماشين مردم كنار خيابان خاموش كرده است،‌ زور تو هم خوب است، اقلاً پنج شش نفر زورهاي خود را روي هم مي‌ريزيد، ماشين را هُل مي‌دهيد، ماشين روشن مي‌شود، اين «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ». از همين چندتا نمونه‌اي كه عرض كردم بقيه را شما مي‌توانيد قياس كنيد، بقيه را قياس كنيد، هر چه خدا به شما داده است، از آنچه كه خدا به شما داده است انفاقي بكنيد، انفاق كنيد. انفاق يعني چه؟ يعني به ديگران بدهيد. روز عيد فطر دستور اين است كه اگر شما چيزي داريد فطريه خود را بده، نداريد بگير. حالا انسان ديگر نه بدهد، نه بگير كه نباشد. داري بنشين حساب كن، اگر مخارج خود را حساب كردي ديدي نه، اضافه داري، الحمدلله، يا مساوي داري، احتياجي نداري، بده. نفري صد تومان براي هر فردي از عائله خود و مهمان خود كه موقع مغرب منزل شما باشد يا جيره‌خوار شما باشد ولو در شهر ديگري، دانشجويي داريد، در حوزه علميه يك محصلي داريد، براي او پول هر ماه مي‌فرستيد، حالا فطريه آن را شما بايد بدهيد. نفري صد تومان، هر رأسي صد تومان، حتي براي آن بچه‌اي كه قبل از اذان مغربِ شب اول ماه شوال متولد شده است، براي همه بده. نه، آقا من حساب كردم خرج من زيادتر از دخل من است، بگير. اين‌ها را كه مي‌گويند براي همين است، براي همين است كه تو بگيري. ديگر نه بدهي، نه بگيري نداشته باشي. حالا يك كسي بخواهد نگيرد هم نگيرد، از آن طرف گرفتن آن واجب نيست، اما از اين طرف دادن آن واجب است.

بله، صبح عيد فطر قبل از نماز عيد فطر، فطريه خود را يا مي‌دهيد يا از اموال خود جدا مي‌كنيد تا به مستحق واقعي برسانيد. «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ». روايت دارد اگر گرفتاري داشتيد به برادر مؤمن خود بگوييد، اين از سه حال خارج نيست: يا اينكه خود او گرفتاري شما را رفع مي‌كند، پولي بخواهيد به عنوان قرض به شما بدهد، به شما مي‌دهد، خود او دارد به شما مي‌دهد. زن بخواهيد، دختر خوبي دارد به شما مي‌دهد. شوهر مي‌خواهيد –البته با شما نيستم با آن‌ طرفي‌ها هستم- پسر خوبي دارد به شما مي‌دهد. وسايل ازدواج مي‌خواهيد، وسيله دارد به شما مي‌دهد. مرحله دوم، ندارد ولي آبروي اين را دارد كه به اين‌ و آن بگويد براي شما پول تهيه كند، يا مثلاً دختر براي شما يا شوهر براي دختر شما پيدا كند، به او بگوييد، او بايد اين كار را بكند، از آبروي خود استفاده بكند. حالا نه، يك نفر رفيقي داريد كه نه پول دارد و نه آبرو، گاهي مي‌شود، اين شخص دعا كند، دعا را كه مي‌تواند بكند. دعا كند، چون همه بي‌آبروها در خانه خدا مقبول هستند. چون هيچ كس در خانه خدا آبرو ندارد، جز اهل‌بيت عصمت و طهارت، آن‌ها جدا هستند، آن‌ها آبرومندان در خانه خدا هستند؛ وإلّا از آن‌ها بگذرد همه ماها مثل هم هستيم. انسان در خانه خدا مي‌رود، هر چه آبرو هم نداشته باشد خدا به آبروي ما كاري ندارد، مي‌گويد: تو حالا كه براي برادر مؤمن خود دعا كردي من هم..، او قبل از اينكه برادر مؤمن تو باشد بنده من است، من حاجت او را برآورده مي‌كنم، پس «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ».

انفاق در همه چيزها هست، حالا من اگر بخواهم مثال بزنم مثال خيلي هست. مثلاً دو دست لباس داري، يك دست آن را انفاق كن. حضرت زهرا (سلام الله عليها) شب زفاف، يك خانم مستحقي آهسته به حضرت زهرا گفت: من لباس ندارم، حضرت لباس خوب خود را…، البته اين مرحله، مرحله بالاتري است كه انسان لباس خوب‌تر را به ديگري بدهد. اين از «مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ» بالاتر است كه «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ»[9] به آن نيكي واقعي هرگز نمي‌رسيد مگر اينكه آنچه را كه دوست داريد…، حساب مي‌كنيد اين لباس ديگر به درد من نمي‌خورد، تو مي‌خواهي آن را چه كار كني، در خانه، در صندوق جا گرفته است انفاق كني. اين آيه شامل اين نمي‌شود، اما يك دست كت و شلوار خوب داري، يك دست كت و شلوار هم هست كه خيلي آن را دوست نداري، آن را كه خيلي دوست نداري، پارچه آن ارزان‌تر است، آن را براي خود نگه دارد، آنكه پارچه آن گرانتر است انفاق كن «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ» اين را مي‌گويد. آن‌وقت اقتداكننده به فاطمه زهرا و اميرالمؤمنين مي‌شوي.

قنبر مي‌گويد: با اميرالمؤمنين بازار رفتيم، حضرت دو دست لباس تهيه كرد، يكي پرقيمت و ديگري كم‌قيمت. در ذهن خود گفتيم كه آن كم‌قيمت براي من است و آن پرقيمت هم براي خود او. خانه آمد، آن پرقيمت را به من داد و آن كم‌قيمت براي خود برداشت. هرچه ما گفتيم آقا شما فلان، حضرت فرمود: نه، پيغمبر توصيه شما را به ما كرده است، گفته است به غلامان خود «وَ أَلْبِسْوهُم مِمَّا تَلْبَسُون»[10] از آنچه كه خود شما مي‌پوشيد به آن‌ها بپوشانيد، بله «وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ».

جمله بعدي «الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»[11] اين را بدانيد ما بايد بر تمام كتب آسماني كه نازل شده است ايمان داشته باشيم. اگر شما الآن بگوييد كه من تورات را قبول ندارم، شما كافر هستيد. يا مي‌گوييد انجيل را قبول ندارم، به طور كلي، كافر هستيد. به جهت اينكه در قرآن آمده است كه انجيل حق است، هست، شما بگوييد قبول ندارم در واقع قرآن را هم آن‌وقت قبول نداريد. شما بگوييد مثلاً زبور داوود را من قبول ندارم، كافر هستيد و با همين كلام انسان نجس مي‌شود. مي‌توانيد بگوييد اين تورات تحريف‌شده را من قبول ندارم، اين تورات، اين انجيل تحريف‌شدهِ امروز را من قبول ندارم، دقت كرديد، اما اصل تورات و انجيل و زبور و اين‌ها را بگوييد من قبول ندارم كافر هستيد. «وَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» «ما أُنْزِلَ إلي رسول‌الله» قرآن است و خلاصه آن تبليغ ولايت است. «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»[12] كه ولايت اميرالمؤمنين است. حالا، «وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ»[13] و هر چه قبل از تو نازل شده است، اين‌ها را هم قبول دارند، و در تمام كتب انبياء‌ و قرآن مجيد مهم‌تر آن كه من در شب گذشته توضيح دادم كه منظور تزكيه نفس است، به جهت اينكه شاه‌فرد و بزرگترين مسئله و مهم‌ترين مسئله در قرآن و در كتب آسماني انبياء گذشته، مسئله تزكيه نفس است. كه اين‌جا مي‌فرمايد: «الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ».

حضرت عيسي هر جا…، شما اين را بدانيد،‌ حالا يك وقتي يك بحثي با مسيحي‌ها بود، ما از چند نفر از رفقا خواهش كرده بوديم كه كلمات حضرت عيسي را در كتب شيعه و اسلامي جمع كنيم، جمع هم كرديم، الآن هم داريم، و كلمات حضرت موسي را در قرآن و در روايات جمع كنيم، جمع كرديم. گذاشتيم كنار تورات و انجيل. به مسيحي‌ها گفتيم: انصاف بدهيد، اين‌ها بهتر است كه كلام حضرت عيسي باشد يا آنچه كه شما در انجيل نوشتيد؟ چون از كلام حضرت عيسي بيشتر از آنچه كه در انجيل آمده باشد در روايات ما آمده است. حواريون مثلاً به حضرت عيسي گفتند: «مَنْ نُجَالِسُ‏؟»[14] ما با چه كسي نشست و برخاست كنيم؟ حضرت فرمود: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ» كسي كه وقتي به او نگاه مي‌كنيد به ياد خدا مي‌افتيد. چقدر كلام خوبي است، شما تمام انجيل را ورق بزنيد يك كلام به اين پرقيمتي پيدا نمي‌كنيد، و كلمات ديگر. در قرآن هم زياد كلمات حضرت عيسي آمده است. به اين كلمات بايد ايمان داشته باشيد و حضرت عيسي را قبول كنيد، پيغمبر است. يكي از اعتقاد ما در باب نبوت…، سابق كه به ما در مدرسه‌ها راجع به نبوت و اصول دين صحبت مي‌كردند مي‌گفتند: نبوت يعني چه؟ مي‌گفتيم: 124 هزار پيغمبر، اول آن‌ها حضرت آدم و آخر آن‌ها پيغمبر اسلام، همه بر حق هستند. اين بايد جزو اعتقادات ما باشد، بايد همه را ما بر حق بدانيم، همه پيغمبر خدا هستند.

يك وقتي نقل كردند كه يك مسلماني با يك مسيحي دعوا كرده بود، او به پيغمبر اسلام جسارت مي‌كرد اين هم به حصرت مسيح جسارت كرده بود. نه، او چون اعتقاد به پيغمبر ندارد با اين كار در دين خود كافر نمي‌شود، ولي ما چون اعتقاد به حضرت عيسي داريم، با جسارت به حضرت عيسي در دين خود كافر مي‌شويم. حضرت عيسي خيلي محترم است، يكي از فضايل بسيار مهم حضرت عيسي (عليه السلام) اين است كه خدمتگزار امام زمان ما است، ما نبايد اين را دست‌كم بگيريم. از اصحاب خاص حضرت بقيةالله است. مانده است كه بتواند خدمتگزاري خود را به پايان برساند و با حضرت مي‌آيد و اقتدا مي‌كند، مسيحيت را در گرويدن به حضرت بقيةالله دعوت مي‌كند، يك وجود خيلي پرارزشي است. حضرت عيسي به قدري پرارزش است كه خداي تعالي اسم او را در قرآن كلمةالله، روح‌الله گذاشته است. ما حق اينكه حتي اسم او را سبك ببريم نداريم. حضرت موسي هم همين‌طور، حضرت ابراهيم كه ديگر در عظمت آنقدر خدا در قرآن تعريف او را كرده است كه واقعاً هيچ وليّ خدايي بعد از معصومين (عليهم الصلاة و السلام) به مقام حضرت ابراهم نمي‌رسد. خيلي مهم است كه خدا تصديق كند كه قلب او سالم است «إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَليمٍ‏»[15] قلب سالم، قلب سالم دارد، قلب پاك دارد، دل پاكي دارد. يك وقت هست من به شما مي‌گويم دل شما پاك است، يك وقت هست خدا به يك كسي مي‌گويد دل پاك داري، دل حضرت ابراهيم پاك بود. همه كارهاي او هم قبول مي‌شد، همه كارهاي او هم صحيح انجام مي‌شد. خانه درست كرده است، يك خانه چهارديواري كه از نظر مهندسي خيلي التماس دعا است ولي اين قبول شد، تا روز قيامت مردم بايد دور اين طواف كنند، لحظه‌اي نمي‌شود كه دور آن… مگر موقع نماز كه جلو را مي‌گيرند وإلّا دور آن طواف مي‌شود. يك خانه‌اي داخل آن چون هميشه در آن بسته است…، يك دفعه ما موفق شديم آن بالا رفتيم، نفس انسان مي‌گيرد چون هواي آن خيلي خراب است، پنجره و اين‌ها ندارد، يك خانه چهارديواري اين‌طوري.

خداي تعالي دستور داده است كه برو بچه خود را در منا ذبح كن، اين رفته است، كار خود را هم هنوز كامل انجام نداده است، يعني نگذاشتند انجام بدهد، تا روز قيامت مردم از اين عمل او بايد پيروي كنند. بروند در آن‌جا لااقل يك گوسفند بكُشند. به او دستور داده شده است كه مثلاً هر جا شيطان به تو وسوسه جدي كرد…، اين را شما دست‌كم نگيريد، خيال نكنيد يك كار بي‌فايده‌اي است، اين رمي جمرات را مردم نمي‌فهمند، فكر مي‌كنند يك كار بي‌فايده‌اي است، نه، اين حتي در دوران زندگي شما، به غير از مكه هم به درد شما مي‌خورد. هر جا ديديد كه يك حمله شديدي شيطان به شما كرد يك قدري او را تنبيه كنيد، خود شما هم مي‌توانيد تنبيه كنيد. من ديده بودم، حالا اين حرف‌ها از بين ما بيرون رفته است، بعضي‌ها از اولياء خدا بودند وقتی نفسشان با آنها خيلي ستيزه جویي مي‌كرد. در خانه مي‌نشستند، يك چوب هم كنار خود مي‌گذاشتند، مي‌گفتند: ديگر اگر بخواهي كنار آجيل‌فروشي رد شدي و پول نداشتي و مدام در دل خود گفتي: بروم از اين آجيل‌ها نسيه بگيرم و يك مقداري بخورم، با اين چوب پدر تو را درمي‌آورم. اگر سيگار را ترك كردي، باز مدام از كنار يك سيگاري رد شدي و نفس تو يك طوري شد با اين چوب تو را مي‌زنم. بله، همه اين‌ها نفسانيت است. اگر كنار خيابان يك زني را ديدي بدحجاب است، دفعه اول چشم تو افتاد، سر خود را پايين انداختي، اجري بردي «الْأُولَى‏ لَك» چشم تو يك دفعه افتاد، سر خود را پايين انداختي. دومي اگر برگشتي و نگاه كردي با اين چوب، حتي بعضي‌ها چاقو جلوي خود مي‌گذاشتند، يك مقدار بيشتر بايد آن را ترساند، با اين چاقو تو را درست مي‌كنم. چه كار مي‌كني آقا؟ ممكن است جدي نگيرد.

مرحوم ميرداماد كه معروف است، داماد شاه عباس بوده است. ايشان در مدرسه طلبه بود، طلبه‌اي در مدرسه بود، يك وقتي در اتاق او را يك دختري تَق‌تَق در مي‌زند. باز كرد، يك دختر خيلي خوش‌لباس، خوش‌قيافه. گفت: چيه؟ گفت: من مي‌ترسم بيرون بمانم، پناهنده به شما شدم، خانه هم نمي‌توانم بروم. من مي‌خواهم اين‌جا تا صبح بمانم، صبح كه هوا روشن شد بروم. گفت: بيا داخل. نشست، اول در اتاق را باز گذاشت، چون اگر با يك نامحرمي در يك جا قرار گرفتيد و مجبور شديد بنشينيد در را باز بگذار كه اگر كسي خواست بيايد، بتواند بيايد، وإلّا نشستن شما با او حرام است. اگر در بسته باشد، طوري باشد كه كسي نتواند داخل بيايد، يا مجبور بشود بزند يا ياالله بگويد، اين نشستن شما با او حرام است، ولو هيچ نظري هم نداري، نداشته باش. در را باز گذاشت و نشست، جلو نشست و به دختر گفت: آن عقب بنشين. نشست، نشست. ايشان هم مشغول مطالعه كتاب خود بود. گاهگاهي هم انگشت خود را مي‌گرفت سر چراغ، اين لامپ‌هاي سابق، يك قدري درد مي‌گرفت، عقب مي‌كشيد. صبح دختر رفت، دختر شاه بود، پيش شاه عباس رفت،‌ گفت: ديشب كجا بودي؟ گفت: جريان ما اين است، نمي‌دانم كجا سر من بند شد، گير كردم، خلاصه شب شد و من… . گفت: بالأخره چه شد؟ اين بدتر شد. گفت: ما داخل يك اتاقي رفتيم، يك سيد طلبه‌اي آن‌جا بود و خلاصه جريان هم اين بود، او داشت مطالعه مي‌كرد، مطالعه او و همه چيز عادي بود ولي گاهگاهي انگشت خود را سر چراغ مي‌گرفت و عقب مي‌كشيد. او را خواست، گفت: جريان چه بود؟ گفت: گاهي شيطان مي‌آمد، خلاصه در جلد ما مي‌رفت، من با آتش دنيا او را تنبيه مي‌كردم. انسان بايد نفس خود را تنبيه بكند. البته شماها إن‌شاءالله نيازي نداريد، وقتي انسان از مرحله توبه، آن هم با استقامت كامل وارد به اين مراحلي كه هست شد، در وقتي كه به جهاد با نفس رسيد مثل آب خوردن جهاد با نفس مي‌كند. تجربه شده است، ولي كسي كه يك دفعه چنين پيشامدي مي‌كند بايد يا با چاقو يا با چوب يا با آتش يا با كتك با سيلي، بله، اين را انسان كنترل بكند، كنترل بكند. اين را مي‌خواستم بگويم حضرت عيسي و انبياء گذشته و حضرت ابراهيم، حضرت نوح، حضرت آدم همه پيش ما محترم هستند و حضرت ابراهيم (عليه السلام) با سنگ به شيطان پرتاب مي‌كرد، مي‌زد، چون اين در انسان اثر رواني دارد، وقتي چند دفعه سنگ پراندي، يعني اينكه خود را نجات دادي، و ساير انبياء، همه اين انبياء محترم هستند، كتاب‌هاي آن‌ها پيش ما محترم است و بايد ما ايمان به آن‌ها داشته باشيم «وَالَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ‏ََ» به آخرت انسان بايد يقين داشته باشد، اكثر ماها به آخرت يقين نداريم. جواني در پاي منبر پيغمبر اكرم نشسته بود، رنگ او پريده بود، شب نخوابيده بود. حضرت فرمود: «كَيْفَ أَصْبَحْتَ»[16] چطور صبح كردي؟ گفت: «أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً» خيلي جرأت داشت، خيلي ادعا است، من ديشب تا صبح بيدار ماندم در حال يقين. حضرت فرمود: «فَمَا عَلامَةُ يَقِينِكَ؟» علامت يقين تو چيست؟ گفت: اولاً همين كه نتوانستم بخوابم «عَجَباً لِلمُحِب كَيْفَ يَنَامُ»[17]‏ . در رواياتي از ائمه اطهار (عليهم الصلاة و السلام) هست كه من تعجب مي‌كنم از كسي كه يقين به مرگ دارد و چطور مي‌خوابد. ديشب تا صبح نخوابيدم و مردم جهنمي را كأنّهُ مي‌ديدم، انسان وقتي به يك چيزي يقين داشته باشد مثل اين است كه مي‌بيند. مي‌ديدم در جهنم معذب هستند و از ترس نمي‌توانستم بخوابم و مردم بهشتي را هم مي‌ديدم كه در نعمت‌هاي بهشت متنعم هستند و از اميدي كه، از علاقه‌اي كه من به آن‌ها برسم شب نمي‌توانستم بخوابم. حضرت فرمود: راست گفتي، او را تصديق كرد و به مردم گفت: مثل اين شخص يقين پيدا كنيد، يقين داشته باشيد.

خدايا به آبروي خاندان عصمت و طهارت ايمان ما را،‌ اعتقاد ما را، امراض روحي ما را، همه را خدايا تحت كنترل خود قرار بده، و امراض روحي را از ما دور بفرما، يقين ما را كامل بفرما.

 

 



[1]. بقره، آيات 3 و 4.

[2]. الكافي، ج‏2، ص 176.

[3]. جمعه، آيه 9.

[4]. همان، آيه 11.

[5]. المصباح للكفعمي، ص 416.

[6]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 266.

[7]. انبياء، آيه 105.

[8]. غرر الحكم و درر الكلم، ص 391.

[9]. آل عمران، آيه 92.

[10]. مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج ‏15، ص 450.

[11]. بقره، آيه 4.

[12]. مائده، آيه 67.

[13]. بقره، آيه 4.

[14]. الكافي، ج ‏1، ص 39.

[15]. صافات، آيه 84.

[16]. بحار الأنوار، ج ‏67، ص 159.

[17]. همان، ص 160. 

۲۵ رمضان ۱۴۱۴ قمری – ایمان به غیب و شهود

ایمان به غیب و شهود ۲۵ رمضان ۱۴۱۴

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا ابی القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا الحجة بن الحسن رُوحي و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‏»[1]

دو سه شبي كه در مسجد درباره اين آيه صحبت كرديم، مطالبي عرض شد كه براي عموم بود. مطالبي كه مربوط به خواص و دوستان خود ما هست باقي ماند. در آن شب‌ها خلاصه مطالبي را كه عرض كرديم اين بود كه اهميت و ارزش مؤمنين به غيب بيشتر از كساني است كه ايمان به شهود پيدا مي‌كنند، يعني آن‌هايي كه مي‌بينند و ايمان پيدا مي‌كنند، ايمان آن‌ها از راه ديدن به وجود آمده است، از راه شنيدن به وجود آمده است. ديدن كه از طريق چشم باشد ايمان مستقر نمي‌شود، يعني اگر شما از طريق چشم به يك چيزي ايمان آورديد، اين ايمان مستقري نيست، يا هم‌چنين از طريق شنيدن، اما ايماني كه از طريق فكر و عقل به دست مي‌آيد، آن ايمان خواهي نخواهي ايمان مستقري خواهد شد، يعني چون با عقل به دست آمده است از اين نظر عميق است. يكي از چيزهايي كه از اجزاي ايمان است و اهميت دارد و بسيار مهم است، ايمان به امام است. فكر و عقل خود را بايد به كار بيندازيد، ايمان به امام كه از مهم‌ترين مسائل اعتقادي است پيدا كنيد، زيرا اگر ايمان به امام داشتيد بقيه كارها تنظيم مي‌شود،.خدا را از طريق امام بايد شناخت، معاد را كه مبدأ و معاد از مهم‌ترين چيزها است بايد از طريق امام شناخت. امامت خودِ پيغمبر اكرم هم اهميت‌ زيادتري دارد تا نبوت ايشان، چون او امام رحمت است. امام يعني جلودار، پيشوا، راهنما. امام يعني كسي كه در همه كارها راهنماي فكر و عمل و اعتقاد انسان است. حالا اين شخص به عنوان پيغمبر آمده باشد يا به عنوان وصي پيغمبر. مي‌بينيد كه حضرت ابراهيم كه خداي تعالي در وصف ايشان مي‌فرمايد: «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ‏»[2] ببينيد اين‌جا حضرت ابراهيم با اينكه پيغمبر بوده است، خدا مي‌فرمايد: من تو را امام قرار دادم. امام به معناي اصطلاحي كه ما فكر مي‌كنيم نيست، به معناي رهبر، راهنما است. از امام جماعت گرفته تا امام جمعه و بعد هم ائمه پيشوايان مرجعيت و بعد مي‌رسد به امام معصوم، بعد هم به پيغمبران،‌ اين‌ها همه امام هستند. يك وصف كلي براي همه هست و آن كلمه امامت است. شما بايد امام را بشناسيد كه اگر امام را شناختيد، پيغمبر را هم شناخته‌ايد. امام يعني كسي كه رهبري مردم دنيا را براي رسيدن به حقايق و معارف دين كه از جانب خدا آمده عهده‌دار است، اين را امام مي‌گويند. بنابراين اگر ما گفتيم بحث امامت، بحث از صفات پيغمبر اكرم هم هست. پس اگر ائمه (عليهم السلام) كه شامل خود رسول اكرم هم مي‌شود شناخته شدند، خدا را به وسيله اين‌ها مي‌شناسيم، معاد را هم به وسيله اين‌ها مي‌شناسيم و خود آن‌ها را هم بايد به وسيله خود آن‌ها بشناسيم و روي اين تقسيم يك خداشناسي داريم، يك امام‌شناسي و يكي هم معادشناسي. اين سه چيز از اصول اعتقاد ما است، يعني اگر تا به حال شنيده بوديد اصول دين پنج تا است، ما عرض مي‌كنيم كه اصول دين به اين معنا سه تا است. خداشناسي، امام‌شناسي و معادشناسي.

خداشناسي را از امام بايد ياد بگيريم. فرق پيغمبر و وصي پيغمبر در اين است كه پيغمبر حقايق و معارف را از جانب خدا دريافت مي‌كند و مستقيم از خداي تعالي مي‌گيرد و وصي پيغمبر آنچه را كه پيغمبر از خدا گرفته است و خود او فرصت نكرده است كه آن حقايق را در بين مردم تقسيم و پخش كند، امام و وصي پيغمبر پخش مي‌كند. لذا فرق بين وصي پيغمبر و پيغمبر در هيچ چيز نيست جز در همين موضوع. او دريافت‌كننده است، اين پخش‌كننده، او دريافت‌كننده است، اين ناشر. در همين روايت سلمان و ابي‌ذر اين مطلب هست كه علي بن ابيطالب فرمود: «صَارَ»[3] گرديد پيغمبر «الْمُنْذِرِ» و من شدم هادي، يعني راهنماي به آنچه به پيغمبر نازل شده است. به دليل قول ذات مقدس پروردگار كه فرمود: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»[4] تو اي پيغمبر منذر هستي -حالا منذر در اين‌جا به معناي واسطه وحي است- و براي هر قومي يك هادي هست. براي مردمي كه در زمان اميرالمؤمنين بودند، هادي آن‌ها علي بن ابيطالب بود. بعد امام حسن، تا در زمان ما كه راهنماي ما حضرت حجةبن‌الحسن (أرواحنا لتراب مقدمه الفداء) است.

 پس بنابراين اگر ما بحث از امامت مي‌كنيم فعلاً كاري به نبوت –خوب دقت كنيد- و خلافت نداريم. بعدها بحث جدا مي‌شود كه خليفه چه كسي است و خليفه با پيغمبر چه فرقي دارد. فرق آن را عرض كردم، كه فرق آن در اين است كه پيغمبر واسطه بين خدا و خلق است و وصي پيغمبر بايد واسطه بين پيغمبر و خلق باشد. از نظر علمي روي اين حساب هيچ فرقي نبايد داشته باشند، به جهت اينكه اگر يك مختصر خليفه پيغمبر كسر داشته باشد نمي‌تواند خلافت بكند، نمي‌تواند خليفه مطلق باشد. به جهت اينكه آنچه بر پيغمبر نازل شده است اگر يك قسمت‌هاي آن را وصي پيغمبر مي‌دانست و يك قسمت‌هاي آن را نمي‌دانست، آن مقداري را كه نمي‌تواند و نمي‌داند نزول اين‌ها بي‌‌فايده مي‌شود و آمدن پيغمبر هم براي اين قسمت بي‌فايده مي‌شود و خداي تعالي كار بي‌فايده نمي‌كند. پس بايد تمام علم پيغمبر را خليفه او داشته باشد و در همين يك جزئي فرق است كه اين از خدا گرفته است و خليفه پيغمبر از پيغمبر مي‌گيرد و نبايد معتقد بود كه ممكن است حتي يك مسئله كوچك بر پيغمبر نازل نشده باشد ولي بر علي بن ابيطالب نازل شده است.

پس بنابراين اگر ما درباره امام بحث كرديم آن چيزي كه در ذهن شما هست، كه وقتي امام مي‌گوييم منظور غير پيغمبر است نه، تمام انبياء امام بودند، تمام ائمه اطهار هم امام بودند، تمام امام جماعت‌ها هم امام هستند، تمام امام جمعه‌ها هم امام هستند، حتي اگر يك كسي آدرسي را بهتر از شما بلد بود و جلو افتاد و شما را به آن آدرس رساند، او نسبت به شما امام است. پس امامت يك معناي كلي دارد كه شامل هر كسي كه انسان را از يك گمراهي نجات بدهد، ولو گمراهي در كوچه، و انسان را به مقصد برساند شامل مي‌شود. مي‌بينيد كه به همه اين‌ها امام مي‌گويند، منتها يك امام مطلقي داريم و يك امام محدود داريم. آن كه امام مطلق است همه آنچه كه بر پيغمبر نازل شده است، همه آن‌ها را مي‌داند و مردم را به آن حقايق راهنمايي مي‌كند، خود پيغمبر هم همين‌طور است. شما در همين دعاي توسل به پيغمبر مي‌گوييد: «يَا إِمَامَ الرَّحْمَةِ»[5] و حال اينكه به ائمه اطهار نمي‌گوييد يا «يَا إِمَامَ الرَّحْمَةِ» پيغمبر اكرم امام رحمت است و رحمت خدا هم شامل همه چيزها مي‌شود «وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ»[6] هيچ چيز نيست كه ايجاد بشود و طبق رحمت الهي نباشد، يعني رحمت الهي شامل هر چيزي كه شد او حتي خلق مي‌شود و بعد بقاء او باز به رحمت خدا است. پس مي‌گوييم «وَ بِرَحْمَتِكَ الَّتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ» پيغمبر اكرم هم امام رحمت است، پس همه چيزهايي كه رحمت شامل آن‌ها شده است،‌ همه آن چيزها به اصطلاح، همه آنچه كه رحمت خدا شامل آن شده است همه آن‌ها را امام مطلق امامت مي‌كند، همه آن‌ها را. از يك اتم كه الكترون‌ها دور هسته آن روي يك نظم خاصي دارد مي‌چرخد، چون مشمول رحمت الهي هست، امام رحمت او را راهنمايي مي‌كند، تا برسد به كهكشان‌ها و تمام عالم وجود و تمام آنچه كه پروردگار خلق كرده است.

بنابراين پيغمبر اكرم و دوازده امامي كه وصي او هستند كه صلوات خدا بر آن‌ها باد، همه اين‌ها امام مطلق هستند، يعني امام رحمت هستند، يعني هر جايي كه رحمت پروردگار شامل آن جا يا آن چيز مي‌شود، اين‌ها بر آن چيز و آن شخص امامت دارند، اين يك امام است، اين را امام مطلق‌ مي‌گويند كه هم ولايت تكويني دارد هم ولايت تشريعي، يعني هم بر كون رهبري دارد، هم ستارگان و ماه و خورشيد و آسمان‌هاي هفت‌گانه را با اراده خود مي‌چرخاند و هم رهبري حكمي و رهبري معارفي و مسائل ديني و حقايق ديني كه از جانب خدا هست او بايد رهبري كند. پس مي‌بينيم فرقي بين پيغمبر در اين جهت و امام نيست إلّا در اينكه پيغمبر از جانب خدا مي‌گيرد ولي امام از جانب پيغمبر مي‌گيرد. اين مطلب از نظر دقت عقلي ثابت شده است و مي‌بينيم ما امام را اگر با اين خصوصيت شناختيم از طريق فكر و عقل يك استدلال بسيار محكمي است. آن كساني كه مي‌گويند خليفه پيغمبر لازم نيست علم پيغمبر را داشته باشد، اين‌ها واقعاً با اين استدلال درك صحيحي ندارند، بالأخره در هر زماني يك امام مطلقي لازم است كه در عالم باشد كه در تمام چيزها به او مراجعه بشود. در اين چند شبي كه از ماه مبارك رمضان مانده است من از زبان خود اميرالمؤمنين (عليه الصلاة و السلام) يك مقداري باز درباره امام مطالبي را مي‌خوانم و لذا مي‌بينيم اين‌جا اميرالمؤمنين در ضمن توصيف معرفت امام -كه سلمان و ابي‌ذر آمده‌اند از معرفت امام سؤال مي‌كنند- درباره پيغمبر هم حرف مي‌زند. در اين‌جا حضرت مي‌فرمايد: «يَا سَلْمَانُ وَ يَا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ‏ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ ن وَ الْقَلَمِ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالاتِ»[7] اين چهار جمله‌اي كه حضرت درباره پيغمبر فرموده است، با اينكه ما فكر كرديم آن‌ها فقط درباره معرفت امام سؤال كردند ولي هدف آن‌ها هم اصل امامت بوده است، مي‌فرمايد: پيغمبر يس شد. يس از اسامي پيغمبر است كه از آن اسراري است كه من معتقد هستم خداي تعالي در قرآن اين اسم را باقي گذاشته است براي اينكه امام زمان بيايد و توضيح بدهد. يك مُشت از مطالب در قرآن هست كه براي آن معاني گفتند ولي هيچكدام از آن‌ها فايده ندارد. مثلاً «كهيعص»[8] «الم»[9] «المر»[10] «المص»[11] «حم»[12] «ن»[13] و يكي هم «يس»[14]. حالا ابي‌ذر و سلمان از اين كلام چه فهميدند…، گفت: «بين المحبين سرّ ليس يفشيه قول و لا قلم»[15] بين دوستان يك اسراري است كه هيچ چيز نمي‌تواند آن را افشا كند، نه كلام، نه قلم. دو تا دوست چطور مي‌توانند آن محبت خود را روي كاغذ بياورند؟ چه كار مي‌كنند؟ كلمه قربان تو بروم كه همه به هم مي‌گويند، هر كس هم بخواهد كلاه سر ديگري بگذارد اول مي‌گويد قربان تو بروم. خدمت شما عرض شود اين كلمه كه اعتباري ندارد. تبسم و صورت باز داشتن هم اعتباري ندارد. هر كاري كه شما بخواهيد بكنيد چون يك عده كنار آن افراد منافق بودند آن را از اعتبار ساقط كردند، لذا نه قلم مي‌تواند محبت واقعي را بياورد، نه زبان مي‌تواند بيان كند. خيلي افراد بودند مثلاً فرض كنيد محبت در درجه نهايي نسبت به يك شخصي انجام دادند ولي در باطن دشمن بودند. شما فكر نكنيد مثلاً هميشه ابابكر و عمر كه خدمت پيغمبر مي‌آمدند با غضب با پيغمبر حرف مي‌زدند، نه، آنقدر دست مي‌بوسيدند، آنقدر اظهار ارادت مي‌كردند كه مسلمان‌ها باور نمي‌كردند اين‌ها با پيغمبر دشمن باشند، و لذا آن‌ها را به خلافت قبول كردند. هيچ چيز نمي‌تواند محبت را بيان كند، نه قول و نه قلم. چه كسي مي‌فهمد كه سلمان از كلمه «يس» چه چيزي فهميده است؟ از كمله «ن» چه فهميده است؟ خود پيغمبر چه فهميده است؟ ماها نمي‌توانيم بيان كنيم. بنابراين آنچه كه مربوط به زمان ظهور است كه إن‌شاءالله حضرت بقيةالله تشريف مي‌آورند و بيان مي‌كنند همين فواتح سوّر است، يعني حروفي كه در اوايل سوره‌ها واقع شده است. يكي از آن حروف «يس» است، البته من يك وقتي ديدم يك آقايي كه از محترمين هم بود -كه بعد از منبر من ايراد گرفتم گفت: حق با شما است- ايشان روي منبر مي‌گفت: پيغمبر اكرم را از اين جهت «يس» گفتند، چون سين زُبر و بينات آن –وقت شما گرفته مي‌شود، مثل اينكه فايده هم ندارد- با هم مساوي هستند. زُبر و بينات چه چيزي هستند؟ هر حرفي در حروف ابجد يك زُبر دارد و يك بينات. مثلاً الف، اين خطي كه مي‌كشيد،‌ اين خط تنها، اين زُبر آن است، در خواندن الف كه مي‌خوانيد يك (ا) است، يك (لام) است، يك (ف)، (ا)، آن (لف) بينات آن است. دقت كرديد، همين‌طور تمام حروف، باء، زُبر آن (ب) است، بينات آن الف است. جيم، (ج) زُبر آن است، (ي) و (م) بينات آن است. اين را ياد بگيريد بد نيست،‌ چون جفر و حساب ابجد، ابجد كبير و ابجد صغير در اين كتاب‌هاي بحر الغرائب و نمي‌دانم علوم غريبه و اين‌ها خيلي هست، يعني روي آن كار مي‌كنند. يك عده با اين‌ها مي‌خواهند از آينده خبر بدهند، با همين مسائل، حالا خيلي مفصل است.

هر حرفي يك زُبر دارد، يك بينات. فاء مثلاً (ف) زُبر آن است، (ا) و بعضي‌ها مي‌گويند با همزه بعدي، اين‌ها بينات آن است. حالا سين زُبر و بينات آن از نظر عدد حساب ابجد يكي هست. حالا ما مي‌ترسيم سر اين‌ حرف‌ها وقت مجلس گرفته بشود. بد نيست اطلاع داشته باشيد، چون إن‌شاءالله شما مي‌خواهيد از افرادي باشيد كه بتوانيد يك وقتي با اين‌ها حرف بزنيد. خود من يك وقتي خيلي اين‌ها را ياد گرفته بودم. بعد از اينكه زُبر و بينات را خوب فهميديد، خدمت شما عرض شود كه اين را با حساب أبجد مطابقت مي‌كند، مثلاً (الف) يك -اب- (ب) دو، جيم سه، دال چهار. مي‌رويد مي‌رسيد همين‌طور (ابجد-هوّز-حطّی-کلمن-سعفص-قرشت-ضظغ) همين‌طور حروف‌ها را از ده حرف، از يك شروع مي‌شود تا ده. از آن‌جا ده‌تا ده‌تا مثلاً ده، بيست – متوجه شديد؟-‌ سي، اين‌طوري، بعد از صد به بالا صدتا صدتا بالا مي‌رود، اين‌طوري. اين هم ياد گرفتيد؟

حالا (س) از چيزهايي است كه (س) در حساب أبجد چند است؟ شصت، (س) شصت است، (ين) آن هم شصت‌تا است، درست است؟ يعني (ي) ده‌تا، (ن) پنجاه تا، شصت تا. دقت كرديد؟ البته آن آقا مي‌گفت: پيغمبر به اين دليل ظاهر و باطن او يكي بود، صحبت مي‌كرد. ما هم پايين منبر گفتيم: آقا. گفت: بله، گفتم: خود يس اسم پيغمبر است، نه (ي) آن ندا باشد، اين‌ هم را بدانيد، گفت: به چه دليل؟ گفتم: به اين دليل كه در سوره صافات خدا مي‌فرمايذ: «سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسينَ»[16] نمي‌گويد «إِلْ سينَ» پس «يس» مركباً اسم حضرت رسول اكرم است و معناي آن چيست؟ نمي‌دانيم. اين هم آخر كار. البته براي آن‌هايي كه اهل ذوق هستند منبر او به قدري جالب بود، خود من هم داشتم خوب گوش مي‌دادم، فقط اين اشكال اگر نبود بسيار مطلب خوبي داشت، ولي اين اشكال داشت. «ن» يعني چه؟ نمي‌دانيم. «ن وَ الْقَلَمِ» قلم را مي‌فهميم، چون هر چيزي كه از طريق نوشتن بخواهد از قلب يك كسي وارد بر فكر كسي بشود بايد به وسيله قلم انجام بشود. از خدا به خلق او هر چه بخواهد به انسان برسد به وسيله پيغمبر است، پيغمبر قلم خدا است، و اين تعبير خوب است، لذا قلم صنع و نمي‌دانم لوح محفوظ و اين‌ها، معناي همه اين‌ها خود پيغمبر است و من إن‌شاءالله به مناسبت براي شما توضيح خواهم داد.

مردم آن‌وقت‌ها نمي‌توانستند تحمل كنند كه لوح پيغمبر باشد، قلم پيغمبر باشد، لوح محفوظ پيغمبر باشد، لذا به اين اسامي مي‌گفتند كه اين‌ها براي بعد‌ي‌ها نقل كنند و بعدي‌ها در زمان ما كه نزديك به ظهور حضرت بقيةالله است و همه بايد آماده بشوند…، يك كسي از رفقا در يكي از شهرها –اين را هم داخل پرانتز عرض كنم- به من تلفن كرد، صبح روز 23، ديروز صبح، كه تشرفي براي من حاصل شد، براي شما بشارتي است،‌ ايشان نمي‌دانست كه ما برنامه‌اي داشتيم يا نه، گفت: اين مجلس مشهد، فلاني، سال‌ها ظهور را جلو انداخت. آن شب شما الحمدلله مؤثر بوده است. به هر حال چون نزديك ظهور است إن‌شاءالله بايد اين‌ها را ياد بگيريم، لذا منظور از قلم پيغمبر اكرم است «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ طه» كه بعد هم مي‌فرمايد: «ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏»[17] در يس خوب روشن است كه «يس * وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ» يس اسم پيغمبر اكرم است «وَ الْقُرْآنِ الْحَكيمِ» يعني قسم به قرآني كه پر از حكمت است، اصلاً قرآن حكمت است، فلسفه نيست، همه آن از جانب خدا است «إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ» تو از پيامبران هستي، معلوم است كه «يس» اسم پيغمبر اكرم است. در «ن وَ الْقَلَمِ» خيلي مسئله روشن نيست، ولي در «طه» باز مسئله روشن‌تر است، «طه» يعني اي پيغمبر «ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيندازي، به ناراحتي بيندازي، در فشار قرار بدهي، بر تو قرآن را نازل كرديم كه مردم را راهنمايي كني، چون فكراً «حَريصٌ عَلَيْكُمْ»[18] اگر كوچكترين گناهي را در كسي مي‌ديد آن‌قدر حرص مي‌خورد، آن‌قدر جوش مي‌زد كه اين…، نمي‌دانم شما در قافله بوديد يا قافله‌چي بوديد يا نه؟ اين شخص قافله‌چي يا مثلاً رئيس كاروان، تمام اين افراد را بايد مواظب باشد نه مريض بشوند، يكي مريض بشود چون قافله از راه مي‌افتد، از حركت مي‌افتد، براي اين خيلي سخت است. يك نفر عقب نماند، يك نفر نمي‌دانم كوتاهي نكند، حالا اين در يك امور ظاهري است، حالا يك نفر مريض شد، مي‌گويد: تو باش، تو همين‌جا اُتراق كن، بعد بيا. نهايت كار اين است كه ديگر، مسئوليت ندارد، اما پيغمبري كه خدا به او مسئوليت داده است مي‌گويد: «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»[19] همه بايد پشت سر تو با كمال استقامت بيايند. ببينيد به اين چقدر سخت مي‌گذرد، لذا سوره هود من را پير كرد، پس ملاحظه مي‌كنيد كه اين «تَشْقي»اي كه خدا مي‌خواهد پيغمبر را يك مقداري ترمز به اصطلاح….، مي‌خواهد به ما بفهماند وإلّا پيغمبر يك ميزان حركت مي‌كرد، به ما بفهماندكه چه در دل پيغمبر اكرم مي‌گذرد اگر شما سستي كنيد، دير حركت كنيد. خدا مي‌داند يكي از نعمت‌هاي خدا بر ماها اين است كه نمي‌دانيم ظهور چه موقع است، وإلّا اگر شما بدانيد حتي مثلاً ده ماه ديگر ظهور است يك شور و غوغاي ديگري در شما خواهد بود و بدانيد هم تا تزكيه نفس نكرده باشيد حضرت شما را نمي‌پذيرد، ببينيد چه حالي پيدا مي‌كنيد، ولي شما از اين نزديك‌تر بدانيد اگر مي‌خواهيد موفق بشويد.

به من چه اثري دارد يكي از شما دير بيايد و يكي از شما زود بيايد؟ چه اثري دارد؟ مگر بقيه منبري‌ها به مستمعين نگاه مي‌كنند ببينند چه كسي دير آمده است و چه كسي زود؟ اينكه مي‌بينيد من جوش مي‌زنم يك مسئوليتي از شما در گردن خود احساس مي‌كنم كه گاهي واقعاً خود من شرمنده مي‌شوم، خجالت مي‌كشم كه چرا اعتراض مي‌كنم، مي‌گويم فلاني چرا به قرآن آقاي معلم نرسيدي؟ وگرنه هر كس هر وقت مي‌خواهد بيايد، چرا من خود را بد بكنم؟ شما فكر مي‌كنيد…، خدا مي‌داند من شب بيست و يكم يك حالتي پيدا كردم، فرداي آن تقريباً نيمه مريض بودم، شب بيست و سوم سر شب فكر مي‌كردم اصلاً من نتوانم امشب…، يك دكتري هم منزل ما بود گفتم:‌ اين گوش من اصلاً به كلي گرفته است، گفت:‌ اين براي اعصاب است و شما داد زديد اين‌طوري شده است، با اين حساب بايد شما احتياط كنيد. صبح روز بعد به آن آقا گفتم: آقا در داروهاي خود بنويس كه داروهاي شفابخش گوش و اعصاب داد زدن است، ما ديشب خيلي بيشتر داد زديم و الحمدلله..، .به ياد دارم كه در همان وقت شور و نشاطي كه الحمدلله بود اصلاً از ياد بردم، بعد ديدم نه، گوش‌هاي من خوب شده است. باور كنيد انسان يك مسئوليتي احساس مي‌كند وإلّا كدام‌يك از شما…، مي‌دانيد كه من مجبور نيستم هيچ برنامه‌اي داشته باشم، هيچ، هيچ، نه اين سروصداها و نه اين داد و فريادها…، خيلي‌ها مثل من هستند، شايد از من هم بهتر كه قطعاً بهتر هستند يك نمازي مسجد مي‌آيند و خانه مي‌روند و استراحت مي‌كنند و شما اكثر آن‌ها را مي‌شناسيد اما به گردن من مسئوليتي گذاشته است، شما هم براي رضاي خدا بياييد و اين مسئوليت من را احساس كنيد و به من كمك بكنيد. اين كاري ندارد شما يك ربع زودتر از خانه حركت كنيد، نگذاريد من اين‌جا بنشينم آقا فلاني دير آمده است، حرص مي‌خورم، ناراحت مي‌شوم. نه اينكه چرا گوش به حرف من نداديد، نه، شما هر جا كه ديديد من به نفع شخصي خود يك چيزي گفتم اصلاً هيچ گوش نكنيد به آقاي فاني مي‌گوييم چون ايشان در منافع خود حرف‌هاي ما را خيلي بايد گوش بدهند، هيچ گوش ندهيد،‌ اگر ديديد من ناراحت شدم ولي إن‌شاءالله در مي‌گويم ده ماه ديگر اگر مثلاً بنا باشد حضرت تشريف بياورند، آن كسي كه مي‌گويد من هنوز مرحله اول هستم ببينيد اين چه جوشي مي‌زند، مگر اينكه خدايي نكرده ايمان نداشته باشد وإلّا نمي‌توانيد طاقت بياوريد. آن كسي كه مي‌گويد من هنوز هفت مرحله ديگر بايد بروم، بر فرض ده ماه ديگر باشد، راه چندساله را يك‌ شبه برويد. ده ماه ديگر اگر الآن كسي جلوي من بگويد كه آقا ده ماه ديگر مي‌آيد من عصباني مي‌شوم، از آن زودتر، از آن زودتر، از آن زودتر، پس چرا جوش نمي‌زنيم؟ ببخشيد، در واقع آن براي بي‌رگي ما است. در كارهاي خود جدي باشيد.

 «طه * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» ببينيد چقدر پيغمبر اكرم ناراحت مي‌شد كه خدا مي‌گويد: ما اين قرآن را بر تو نازل نكرديم كه تو اين‌قدر خود را به زحمت بياندازي. «تَشقْي» ولي چه مي‌شود كرد‌؟ واقعاً هيچ كاري نمي‌شود كرد،‌ الآن زبان حالي ممكن است باشد، تو چرا…، يك كسي رسماً در كانون آمد، من وقت نداشتم، مي‌ديد دارم خجالت مي‌كشم، براي خود اسباب دردسر درست كردي، چي گفتي اين استادبازي را، آن‌ها را رها كن، بروند. گفتم: من يك حقيقتي را گفتم. ما ديديم اين مطلب اصلاً نمي‌شود. حالا اين يك سرسوزني است از درياها مسئوليتي كه پيغمبر اكرم داشت. او مي‌خواست دنيا را…، اين كاري كه بعد از ظهور انجام مي‌شود، پيغمبر موظف بود در زمان حيات خود انجام بدهد، در آن وقت انجام بدهد، منتها ديگر خدا عادل است مي‌بيند نمي‌شود، لذا پيغمبر اكرم عُذر داشت. اميرالمؤمنين مي‌خواست. باز عذر دارد نمي‌شود. امام حسن مي‌خواست انجام داد،‌ همين‌طور يكي يكي از ائمه تا به امام عصر (ارواحنا الفداء) رسيده است، اين هم خدا باز عذر او را پذيرفته است كه تو در غيبت مخفي باشي تا مردم آماده بشوند بعد بيا و كار را تمام كن.

فرمود: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالاتِ» او صاحب دلالات و راهنمايي‌ها شد، دليل‌ها شد. دليل به معناي به اصطلاح راهنما است. حضرت چهار چيز را به پيغمبر اكرم نسبت داد: پيغمبر صاحب دلالات است، «طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏» است، «ن وَ الْقَلَمِ» است، و «يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ‏» است. مي‌بينيد چهار چيز را به پيغمبر اكرم نسبت مي‌دهد، بعد مي‌فرمايد: «وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآيَاتِ» من صاحب معجزات شدم، صاحب معجزات و نشانه‌ها. آن‌قدري كه مردم از اميرالمؤمنين معجزه ديدند از خود پيغمبر اكرم نديدند. اميرالمؤمنين (عليه الصلاة‌ و السلام) روز خيبر وقتي درِ خيبر را جدا مي‌كند و آن عمل را انجام مي‌دهد، پيغمبر اكرم با بعضي از اصحاب ايستاده است، آن‌ها تعجب مي‌كنند، حضرت مي‌فرمايد: به پاهاي علي نگاه كنيد. وقتي به پاهاي علي بن ابيطالب نگاه مي‌كنند مي‌بينند پاهاي او هم معلق است، چون تمام فشار روي پا مي‌آيد ديگر، حضرت فرمود: پاهاي علي روي بال جبرائيل است. معجزاتي كه از علي بن ابيطالب ديدند -مي‌توانيد حالا آنچه كه در ذهنيت خود شما هست حساب كنيد- آنقدر معجزه از پيغمبر اكرم نديدند. معجزات زياد، چرا؟ به جهتي كه وضع پيغمبر با آوردن قرآن تثبيت شده بود اما وضع علي بن ابيطالب تثبيت نشده بود. بعد فرمود: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ» پيغمبر اكرم خاتم پيغمبران شد. خاتم يعني پايان‌دهنده پيغمبران. اين هم كه انگشتر را عرب خاتم مي‌گويد به اين جهت است كه سابقاً شخصيت‌ها روي انگشتر خود، روي نگين انگشتر خود، اسم خود را حك مي‌كردند، وقتي نامه را مي‌خواستند پايان بدهند مُهر آن را از همان انگشتر خود مي‌زدند. لذا اين انگشتر پايان‌دهنده نامه‌ها شد، هر جايي آن را مي‌ديدند مي‌فهميدند كه اين‌جا مطلب تمام شده است. كم‌كم اسم انگشتر خاتم شد، يعني پايان‌دهنده. بعضي از اين بهايي‌ها آخر مي‌خواهند بگويند محمد پيغمبر است و خود او هم اين ادعا را كرده است، چون ما مردم بس كه ديوانه هستيم هميشه ديوانه‌ها را به عنوان رهبر انتخاب مي‌كنيم. اين اول مي‌گفت: من باب امام زمان هستم، بعد گفت: من خود امام زمان هستم، بعد كم‌كم ديد مردم هر چه او مي‌گويد گوش مي‌دهند ديگر، گفت: من پيغمبر هستم، بعد كم‌كم به همين ترتيب رفت بالا. اين‌ها مي‌خواهند بگويند وقتي گفت من پيغمبر هستم، گفتند: در قرآن آمده است كه خاتم‌النبيين پيغمبر اكرم است، نگفتند خاتم المرسلين، گفتند خاتم‌النبيين. چون هر رسولي نبي هست ولي هر نبیّی ممکن است رسول نباشد. اين‌ها در كتاب‌هاي خود برداشتند نوشتند خاتم در اين‌جا يعني انگشتر پيغمبر، مي‌دانيد هيچ معنا ندارد ولي ما عرض مي‌كنيم كه حتي به انگشتر هم كه خاتم مي‌گويند به دليل پايان‌دهنده –اين نكته‌اي هست- نامه است، از اين جهت به آن خاتم مي‌گويند، وإلّا ختم و خاتم و ختوم و همه اين‌ها به معناي پايان‌دهنده است، هيچ معناي ديگري هم ندارد و پيغمبر شد خاتم‌الأنبياء و من مي‌شوم خاتم‌الوصيين. حالا اين‌جا يك قدري حرف است مي‌گوييد: نه، خاتم‌الوصيين امام ما است، با طرفداران علي بن ابيطالب دعوا نكنيد. علي بن ابيطالب خود را همان امام زمان مي‌داند، يكي هستند، يعني از نظر نور و روح‌القدس و روحي كه در آن‌ها هست يك حركت است، جاهاي آن با هم فرق مي‌كند، مكان‌هاي آن فرق مي‌كند با اول رودخانه دوتا آب است، دو چيز است چون اين همان رودخانه است، اين همان است، اين دو تا با خود پيغمبر هم يكي هستند. لذا مي‌فرمايد: علي خاتم‌الوصيين است، وصيين پيغمبران گذشته است و امام رضا هم خاتم‌الوصيين است. يك رودخانه است، يك آب است «كُلُّنَا وَاحِدٌ»[20] «أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ كُلُّنَا مُحَمَّد» معناي اين، اين است كه ما «كُلُنا نُورٍ وَاحِدٍ» همين. بهترين مثالي كه مي‌شود زد كه هم دوتا تصور كنيد و هم يك چيز، مثال يك رودخانه است. يك رودخانه بزرگ با آب زلال دارد مي‌آيد و اول آن با آخر آن، همه آن يكي است. شما مي‌گوييد يك رودخانه است اما اين آب با آن آب دوتا است. اين آب، آب اين طرف است، آن آب، آب آن طرف است. اين آب قسمت ما شده است كه زلال… «يَعْبُدُكَ لَا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً»[21] هيچ نبايد تقيّه بكنيد، اين‌قدر زلال مي‌شود اين آب، اين نور پاك، حجةبن‌الحسن كه هيچ تقيّه ندارد. ائمه ديگر مجبور بودند باطن خود را از مردمِ منافق بپوشانند، يك هاله‌اي از….، مثلاً فرض كنيد يك حجابي آن باطن آب زلالِ آن قسمت از چشم يك عده به اصطلاح محفوظ بود. اما امام عصر (أرواحنا الفداء) ديگر اين حرف‌ها را ندارد. به شما مي‌رسد مي‌گويد: اين ده تا اشكال را داري، آن‌ ده تا خوبي را هم داري، هيچ چيز جلوي او را نمي‌گيرد «يَعْبُدُكَ» همين در دعاي افتتاح مي‌خوانيد «يَعْبُدُكَ لَا يُشْرِكُ بِكَ شَيْئاً» خيلي وقت نگذرد، و بعد فرمود: «أَنَا الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ»[22] اين خيلي به درد شما مي‌خورد. من صراط مستقيم هستم، آن صراط مستقيمي كه در نماز مي‌گوييد: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمِ‏ُ»[23] خدايا ما را به صراط مستقيم هدايت كند، يعني ما را به علي بن ابيطالب هدايت كن. من صراط مستقيم هستم، يعني كار خود، اعمال خود را با علي تطبيق بدهيد. ميزان اعمال شما است، هر چيزي كه علي انجام داده است شما هم انجام داديد خوب است،‌ هر چيزي كه او انجام نداده است شما انجام بدهيد بد است. خود ما هستيم شب چهارشنبه سوري علي بن ابيطالب چه كار مي‌كرد؟ نه؟ ما هم همان كار را بكنيم، من هيچ نمي‌گويم شما يك كار ديگري بكنيد. علي بن ابيطالب بين ما باشد روز عيد نوروز چه كار مي‌كند؟  انسان خيلي ساده مي‌تواند علي را در زندگي خود بياورد و مسئله را حل بكند. مي‌شود علي بن ابيطالب شب چهارشنبه سوري آتش درست كند و از روي آن بپرد كه زرد او برود داخل آتش و سرخي آتش بيايد درون علي؟ مي‌شود بكنيد، هيچ مسئله‌اي نيست. اگر نمي‌كند، من كه توهين نكردم، اگر نمي‌كند شما هم شيعه علي هستيد… اصلاً شيعه يعني پاي خود را جاي پاي علي بگذاريد. شما هم نكنيد، به هيچ قيمتي هم نكنيد، حالا رفتيم خانه فاميل و آن‌ها شب چهارشنبه سوري درست كردند اوقات آن‌ها تلخ مي‌شود، اوقات آن‌ها را تلخ نكنيد ولي شما لااقل آن‌ها را تشويق نكنيد. اقلاً عيد نوروز را مهم‌تر از عيد فطر و عيد غدير و عيد قربان ندانيد. إن‌شاءالله روز عيد فطر دل من مي‌خواهد دوستان بيايند يك گوشه‌اي باشيم نماز عيد را با هم بخوانيم، منتها نمي‌دانم حالا كجا بايد باشيم، بهتر اين است كه زير آسمان باشد ولي اگر نشد در همين مسجد مي‌خوانيم.

«أَنَا الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيمُ» من راه راست هستم. عقايد خود را با حضرت تطبيق بدهيد، ببينيد حضرت عبدالعظيم هر چند وقت يك دفعه مي‌آمد عقايد خود را به امام زمان خود ارائه مي‌داد، عقايد خود را ارائه بدهيد. افكار خود را ارائه بدهيد، اعمال خود را ارائه بدهيد، صراط مستقيم همين است. إن‌شاءالله وقتي به مرحله صراط مستقيم رسيديد خوب بدانيد كه دنبال چه كسي حركت مي‌كنيد. «وَ أَنَا النَّبَأُ الْعَظِيمُ» من آن خبر مهمي هستم كه خدا در قرآن مي‌فرمايد: «عَمَّ يَتَساءَلُونَ‏»[24] از چه چيز از تو سؤال مي‌كنند؟ چون خيلي از پيغمبر اكرم خيلي سؤال مي‌كردند كه…، چون خيلي دوست داشتند ببينند خليفه بعد از پيغمبر چه كسي است؟ اين را شما بدانيد هر پيغمبري كه… براي حضرت عيسي… چون در زمان حضرت عيسي كار او نگرفت، بعد وضع او خوب شد، ولي در زمان خود او كار او نگرفت، هيچ كس نيامد خلافت را غصب كند، به جهتي كه اهميت ندارد، خود او چقدر اهميت دارد كه خلافت او باشد؟ هيچ دعوايي هم سر خلافت او نبود. حضرت موسي هم همين‌طور، اكثر انبياء‌ اين‌طوري بودند، اما در زمان حضرت رسول اكرم اوايل هم كسي به فكر اين مسائل نبود، گفتند: تمام مي‌شود «جَاء الأبتَر»كسي كه قطع… خلاصه تمام‌شدني است. اواخر ديدند نه، كار گرفته است، به فكر اين افتادند كه خود او را كه نمي‌شود بگوييم ما پيغمبر هستيم، اين را قطع كرده است، من خَاتَمُ‌الأَنبياء هستم، تمام كرد، اين‌جا نمي‌شود بگوييم پس ما پيغمبر هستيم. پيغمبر، ما پيغمبر هستيم. پس جانشيني پيغمبر را بايد يك كاري كرد. لذا اواخر زياد از پيغمبر اكرم سؤال مي‌كردند كه جانشين شما چه كسي است؟ مي‌خواستند اين را بفهمند. خيال مي‌كردند اگر جانشين او را كُشتند، پيغمبر مجبور است يكي ديگر را جانشين كند، بالأخره آخر به يكي از اين‌ها مي‌رسد. لذا نَبَأ عظيم بود، خبر مهم در ميان اصحاب بود، مدام سؤال مي‌كردند، مسئله وصايت و خلافت بود كه نصيب علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) شد. «الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» آن نبأ عظيمي كه همه مردم درباره آن اختلاف كردند «وَ لَا أَحَدٌ اخْتَلَفَ إِلَّا فِي وَلَايَتِي» درباره ولايت هيچ كس اختلاف نشد، ابوبكر را همه قبول كردند، عمر را هم همه قبول كردند، عثمان را هم همه مسلمان‌ها قبول كردند، اما علي بن ابيطالب را بعد از اينكه تازه حالا بعد از 25 سال نوبت ظاهري او شده است باز هم خوارج او را قبول نداشتند، خدمت شما عرض شود كه طلحه و زبير او را قبول نداشتند، عائشه او را قبول نداشت، اين‌ها جنگ‌هايي هم برپا كردند كه «الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» اين من هستم. فرمود: «وَ لَا أَحَدٌ اخْتَلَفَ إِلَّا فِي وَلَايَتِي» احدي اختلاف نكرده است مگر در ولايت من. درباره احدي نشده است مگر در اختلاف من. «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَةِ وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ السَّيْفِ» پيغمبر اكرم صاحب دعوت شد، فقط مردم را دعوت به اسلام مي‌كرد، اما آن كسي كه مزاحم‌ها را از سر راه برمي‌داشت كه مردم به دعوت بيايند..، چون يك وقت هست مثلاً شما اين‌جا دعوت هستيد، سر راه پنج تا سگ ايستاده است، نمي‌شود انسان بيايد. آن كسي كه شمشير را كشيد و اين سگ‌ها را از سر راه برداشت من بودم، بودم ديگر، وقتي كه علي با شمشير، با ذوالفقار جنگ مي‌كرد و… در دعاي ندبه هست، مي‌فرمايد: «أَحْقَاداً»[25] يك حِقدي،‌ يك ناراحتي از علي در قلب آن‌ها پيدا شد «بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً» هم در بدر علي بن ابيطالب جمعي را كُشت، هم در خيبر كُشت، هم در حنين كُشت «وَ غَيْرَهُنَّ». اين همه جنگ‌ها و غزوّات و اين‌ها كه بود همه جا علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) بود. لذا مي‌فرمايد: پيغمبر شد صاحب دعوت «وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ السَّيْفِ» من صاحب شمشير. او دعوت مي‌كرد و ما هم با شمشير راه را باز مي‌كرديم. تقريباً در يك روايتي ديدم كه اوايل خلافت پيغمبر اكرم، علي بن ابيطالب ده ساله بودند، ايشان بيرون مي‌آمدند، انسان‌هاي بزرگ بچه‌ها را در اين حمله‌ها وادار مي‌كردند سنگ بزنند، پيغمبر كه با بچه‌ها نبايد درگير بشود، حضرت امير را گاهي زير عباي خود مي‌كرد و مي‌آورد. وقتي كه بچه‌ها شلوغ مي‌كردند حضرت امير را مي‌آورد و او همه بچه‌ها را … بله، كم‌كم بچه‌ها متوجه شدند، از زير عبا نگاه مي‌كردند، مي‌ديدند اگر پاهاي اميرالمؤمنين هست فرار مي‌كردند وإلّا به پيغمبر اكرم حمله مي‌كردند. «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِيّاً مُرْسَلًا» پيغمبر اكرم يك نبي مرسل شد «وَ صِرْتُ أَنَا صَاحِبَ أَمْرِ النَّبِيِّ» من صاحب امر پيغمبر شدم. براي امشب بس است. ما را جزء عارفين به حق و مقام امام قرار بده.

 



[1]. بقره، آيه 3.

[2]. همان، آيه 124.

[3]. بحار الأنوار، ج ‏26، ص 4.    

[4]. رعد، آيه 7.

[5]. بحار الأنوار، ج 99، ص 247.

[6]. الكافي، ج ‏4، ص 72.

[7]. بحار الأنوار، ج ‏26، ص 4.

[8]. مريم، ‌آيه 1.

[9]. بقره، آيه 1.

[10]. رعد، آيه 1.

[11]. اعراف، آيه 1.

[12]. دخان، آيه 1.

[13]. قلم، آيه 1.

[14]. يس، آيه 1.

[15]. تفسير الصافي، ج ‏1، ص 90.

[16]. صافات، آيه 130.

[17]. طه، آيات 1 و 2.

[18]. توبه، آيه 128.

[19]. هود، آيه 112.

[20]. بحار الأنوار، ج ‏26، ص 6.   

[21]. همان، ج 24، ص 167.

[22]. همان، ج 26، ص 5.

[23]. فاتحه، آيه 6.

[24]. نبأ، آيه 1.

[25]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 106.   

۱۳ رمضان ۱۴۱۵ قمری – برتری روح بر بدن

برتري روح بر بدن ۱۳ رمضان ۱۴۱۵

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله و الصلاة و السلام علي رسول‌الله و علي آله آلِ الله لا سيما علي بقية‌الله رُوحي و أرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلْهاكُمُ التَّكاثُر * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ * كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ»[1]

مسئله‌اي كه در دو شب گذشته عرض شد درباره عالمِ قبل از اين عالم كه در روايات و چند آيه قرآن اشاره شده است و اينكه ما اكثر مسائل را بايد مربوط به عالم قبل از اين عالم بدانيم، مختصراً عرايضي عرض كردم. يكي از اشكالاتي كه ما داريم و فكر هم نمي‌كنم به اين آساني‌ها از مغز ما خارج بشود، مسئله اهميت دادن روح بر بدن است، كه اهميت روح بيشتر از بدن است و بلكه انسانيت انسان به روح او است. خودِ انسان روح او است و جداً و بدون مبالغه بدن انسان عيناً لباس براي انسان است. همان‌طوري كه لباس هيچ تأثيري در وجود انسان ندارد، بدن هم در انسان هيچ اثري ندارد. شما فكر نكنيد روز قيامت از بدن مؤاخذه مي‌شود، شب اول قبر از بدن مؤاخذه مي‌شود. بدنِ تنها بدون روح هيچ عذابي نمي‌بيند. آتش جهنم اگر به بدن انسان بخورد تا بدن را خاكستر بكند، اگر بدن روح نداشته باشد هيچ فرقي براي او نمي‌كند. بدن انسان چه در بهشت باشد و چه در جهنم، براي بدن فرقي نمي‌كند، براي روح است كه فرق مي‌كند.

شماها عملاً هم همين‌طور هستيد، مثلاً اگر فرض كنيد يك گوسفندي را كُشتيد و پوست آن را كَنديد، ديگر دل شما نمي‌سوزد كه اين را فرض در يك پاتيل روغن باز شده داغ بيندازيد و اين يك دفعه سرخ بشود. چرا اين‌طور هستيد؟ اما اگر همان گوسفند زنده را بيندازيد مي‌گوييد: نه، گناه دارد، رَحم شما مي‌آيد. شما پاي خود را روي يك مُشت مورچه مرده بگذاريد مسئله‌اي نيست اما روي مورچه‌هاي زنده اگر پاي خود را بگذاريد مي‌گوييد: گناه دارد. اين‌ها را مي‌گويم براي اينكه خوب مطلب براي شما روشن بشود. يك انسان ترسو كه از تنهايي مي‌ترسد، از تاريكي مي‌ترسد، فرض مثلاً يك انساني كه از مرده مي‌ترسد، وقتي او مُرد همين انسان را مي‌بريد در سردخانه مي‌گذاريد، هم تاريك است، هم سرد است، هم مرده‌ها كنار هم خوابيدند، ديگر نمي‌‌‌گوييد مي‌ترسد، انسان اين‌جا يك مقداري مي‌گويد شايد بترسد، نه، نمي‌ترسد. هيچ‌طوري هم نمي‌شود، سرما هم بخورد بهتر از اين است كه گرما بخورد يا هواي طبيعي داشته باشد. عين اين كارها را شما درباره لباس خود مي‌كنيد. يك دست لباس خوبي هم داشته باشيد، آن را در سردخانه بگذاريد يا در سر حمام‌هاي سابق كه خيلي گرم بود، حالا نمي‌دانم كنار فرض كنيد تنور، مي‌گوييد فرقي براي آن نمي‌كند. آن را بسوزانيد طوري نيست، گُل بالاي آن بريزيد باز براي يك لباس طوري نيست. اين را خوب در مغز خود جاي بدهيد، خيلي گرفتاري‌هاي ما مربوط به اين طرز فكر است كه ما فكر مي‌كنيم…، خود من به ياد دارم كه بچه بودم، به ياد دارم شش سال داشتم، ما را سر قبرستان بردند، من ديدم كه اين مرده را زير خاك كردند، آنقدر ناراحت شدم، آن زير، در آن تاريكي. اين فكر بچگي است، هر كس هم اين‌طور فكر بكند بچه است. عقل او كوچك است، وقتي كه يك جنازه‌اي را زير خاك مي‌كنيد نگوييد آن زير چه بر او مي‌گذرد؟ روح او كه آن زير نرفته است، بدن او هم كه هر چه مي‌خواهد به او بگذرد، هرآنچه كه ديشب در سردخانه بر او گذشت امروز هم زير خاك مي‌گذرد، بعد هم…، هر چه هست مربوط به روح است. اگر مي‌گويند شب اول قبر تاريك است، انسان سؤال مي‌شود، باز هم از روح است. روح داخل بدن برمي‌گردد و سؤال از روح مي‌شود. بدن كه…، حتي بدن با اينكه زنده است، وقتي كه مثل بعضي‌ها كه جلوي منبر ما چُرت مي‌زنند، اگر خواب باشد، اگر خواب باشد از او حرفي سؤال نمي‌كنند، از او چيزي نمي‌پرسند، تا چه برسد بميرد. آن‌وقت مگر ملائكه نستجيرُبالله عقل خود را از دست دادند كه بيايند از مُرده چيزي سؤال كنند. پس چه؟ سؤال قبر چه مي‌شود؟ قبول دارم درسؤال قبر، روح داخل قبر برمي‌گردد، هم تاريكي را احساس مي‌كند، هم غربت را احساس مي‌كند، همه اين‌هايي كه در روايات هست درست، اما روح ما است كه در آن‌جا اين احساس را دارد و آن هم براي چند دقيقه‌اي، چند ساعتي، مربوط به اعمال انسان است، اگر اعمال او بد باشد شايد دائماً در همان جا او را حبس كنند وإلّا ارواح آزاد چند دقيقه‌اي، حتي داخل قبر و بيرون قبر براي او فرقي نمي‌كند،‌ مي‌آيد يك حالت تسلطي بر بدن پيدا مي‌كند. خدا چرا آن‌جا مي‌آيد از او سؤال مي‌كند؟ نكيرين چرا در آن‌جا سؤال مي‌كنند؟ به خاطر اينكه بدن آلت جُرم است، مثل ارّه‌اي كه انسان با ارّه سر يك نفر را بريده باشد. ارّه را مي‌آورند، ساتور را مي‌آورند، چاقو را هم مي‌آورند، هفت‌تير را هم مي‌آورند، هر چه، و اين را روي ميز دادگاه مي‌گذارند ولي از هفت‌تير سؤال نمي‌كنند كه تو چرا تير در كردي، از چاقو سؤال نمي‌كنند كه چرا بريدي، از ارّه سؤال نمي‌كنند كه چرا بريدي،‌ از اين بُرنده، تيراندازنده، از او سؤال مي‌كنند كه چرا با اين آلت قتاله يك نفر را كُشتي؟ سؤال قبر عيناً اين‌طوري است و اين را هم ضمناً بدانيد روح دوتا است: يكي روح حساسِ انساني است كه به وسيله آن مي‌بيند، مي‌شنود، مي‌چشد، مي‌فهمد و يكي هم روح نباتي است. روح نباتي يعني همان كه سبب نمو شما مي‌شود. غذا مي‌خوريد، غذا را تبديل به خون و مواد غذايي و امثال اين‌ها مي‌كند و بدن را رشد مي‌دهد، تو مي‌خواهي بفهم يا مي‌خواهي نفهم. مي‌خواهي خواب باش يا مي‌خواهي بيدار باش. مي‌خواهي بيهوش باش يا مي‌خواهي باهوش باش، او كار خود را مي‌كند، همين‌طوري كه درخت‌ها هوش و فهم و درك و بينايي و شنوايي ندارند و در عين حال تا وقتي زنده هستند از مواد غذايي زمين استفاده مي‌كنند و إن‌شاءالله يكي دو ماه ديگر باز مي‌بينيد درخت‌ها سبز شد، جَست زد، بزرگ شد و رشد خود را باز دومرتبه اظهار كرد، عين آن است. اين روح هم با مردن از بين مي‌رود، يعني ديگر در قبر اين نمي‌آيد، اين را بدانيد، چون خيلي ناداني است كه اين‌‌ها را انسان از هم جدا نكند. در موقع خواب آن روح مي‌رود، اين روح، يعني روح نباتي ما مي‌گوييم، روح گياهي بهتر است، فارسي‌تر است، اين روح گياهي باقي مي‌ماند،‌ در موقع مرگ روح انسان هست، همان حول و حوش‌ها هست، و روح گياهي انسان به كلي از بين مي‌رود. ديگر نيست، خارج هم وجود ندارد. بنابراين ديگر حالا يكي مي‌گويد كه فرض كنيد ني داخل قبر گذاشتند كه صداي نكيرين را بشنوند يا مثلاً در دهن مرده آرد نخود كردند كه اگر حرف زد -آرد نخود خيلي زود بيرون مي‌ريزد- آرد نخودها بريزد بيرون و بفهمند، بعد هم رفتند ديدند نه، هم آرد نخود‌ها هست، هم ني صدايي نكرد، همه اين‌ها مربوط به نافهمي ما است، حماقت ما است، فكر باطل ما است. اين‌ها شبهاتي است كه بعضي وقت‌ها در كتاب‌ها نوشته شده است كه سؤال نكيرين، سؤال قبر چطوري است؟ ما مثلاً در…، نه از روح سؤال مي‌شود. حالا بخواهم يك مثال واضحي براي شما بزنم كه شما خوب اين معنا را بفهميد، فرض كنيد روح انسان به جاي راننده، بدن انسان به جاي ماشين و روح گياهي انسان به جاي بنزين و روشن شدن موتور و سلامت موتور. با اين ماشين زدي يك نفر را زير كردي، شما را با ماشين آوردند دمِ دادگستري، كنار دادگاه. شما را مي‌برند پشت فرمان ماشين مي‌نشيني، ديگر حالا لازم نيست ماشين را روشن كني و راه بيندازي، نه، پشت فرمان ماشين مي‌نشيني، ماشين هست، راننده هم هست ولي روشن شدن و بنزين و اين مسائل، حالا موتور ماشين هم خراب شده باشد فرقي نمي‌كند، اين‌ها ديگر نيست. سؤال قبر چنين چيزي است. راننده هست، بدن هم هنوز هست، چون بعد از چند روز بدن از بين مي‌رود، ولي ديگر بنزين لازم نيست، آن‌جا كه جاي حركت نيست، جاي ديدن با اين چشم نيست، جاي شنيدن با گوش نيست، اين حرف‌ها نيست. خوب براي شما معلوم شد؟ اگر يك وقتي سؤال قبر براي شما شبهناك بود كه يعني چه، اين است. اولين لحظاتي هم كه انسان از دار دنيا مي‌رود شايد سؤالات شروع مي‌شود، يعني يك پرده‌اي عين پرده سينما، ويدئو جلوي چشم انسان مي‌آيد از اولي كه متولد شده است رد مي‌شود مي‌بيند انسان عجب كارهايي كرده بود ياد او نيست، عجب معصيت‌هايي، عجب كارهايي، عجب حُقه‌هايي، عجب جناياتي. همه هم مي‌بينند، مؤمنين هم مي‌بينند، كفار هم مي‌بينند، مؤمنين مي‌بينند كه متوجه لطف پروردگار بشوند كه چقدر خدا به آن‌ها مهربان بوده است، محبت آن‌ها به خدا زياد بشود و شاكر نعمت الهي باشند كه خدا آن‌ها را در اوايل سن در راه تزكيه نفس قرار داد و موفق شدند دست از آن همه گناه بكشند و ديگر بعد از آن همه فيلم‌ها خوب است. اوايل آن يك مقدار انسان خجالت مي‌كشد بعد مي‌بيند روبه راه شد، مي‌گويد الحمدلله. معصيت‌كارها هم بدانند كه اين‌ها چه كاره هستند؟ خدا بي‌جهت آن‌ها را عذاب نمي‌كند، بدون دليل اين‌ها را اين‌طور مبتلا نمي‌كند، چون انسان تا پرونده خود را نبيند و خوب مطالعه نكند نمي‌خواهد حاضر بشود كه به بدي خود اقرار بكند. شما وقتي كه خدايي نكرده يك محكوميتي پيدا بكنيد مي‌بينيد يك پرونده قطور…، اين‌ پرونده من است؟ بله. در آن چه چيزي نوشته است؟ بخوان ببين چه نوشته است. يك پرونده قطور زير بغل تو مي‌دهند، مي‌گويند: در زندان بيكار هستي يك مقداري مطالعه كن براي دادگاه آماده بشو. انسان ورق مي‌زند، عجب اين بي‌انصاف‌ها همه را نوشتند. آن‌جا اين‌ها چه كار مي‌كردند كه من داشتم آن جنايت را مي‌كردم، اين‌ها عكس هم دارند نمي‌شود منكر شد،‌ تُن صداي من را هم ضبط كردند، همه چيز را مواظب هستند. در دادگاه مي‌آيي مي‌گويي بله، حق با شما است من اشتباه كردم.

آن‌قدر دستگاه عكسبرداري پروردگار قوي است كه «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ في‏ ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مُبينٍ‏»[2] خيلي عجيب است. در نزد خدا تمام كليدهاي غيب هست «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ» كه هيچ كس جز خدا نمي‌داند، و خلاصه در اعماق زمين يك دانه‌اي باشد، بعضي دانه‌ها خيلي ريز است، دانه درخت به اين بزرگي توت يك دانه خيلي ريزي در داخل خود توت‌ها دارد، دانه آن توت‌هاي دالخور بهتر نشان داده مي‌شود، توت‌هاي بخارايي كمتر، دانه‌هاي توت‌هاي رسمي متوسط هم باز خيلي ريز است، اندازه سر سوزن، اين در اعماق زمين ‌افتاده باشد، چه كسي مي‌تواند آن را پيدا كند؟ خدا «وَ لا حَبَّةٍ في‏ ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ» تر و خشكي نيست مگر اينكه خدا اين‌ها را مي‌نويسد. دست تو تر شده است از… چه عرض كنم، حالا اين‌طوري بگوييم دست شما تر شده است از نجاست، مي‌گويي: اهميتي ندارد، خدا مي‌داند، خشكي آن را هم خدا مي‌داند «وَ لا رَطْبٍ» در تمام اين كره زمين، اين همه كرّاتي كه در بالا هست همه را خدا مي‌داند. وقتي هم كه مي‌خواهد دقيق صورتحساب به تو بدهد همه اين‌ها را مي‌نويسد. «ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها»[3] انسان وقت زيادي هم دارد، از حالا تا روز قيامت، بنشين پرونده خود را مطالعه كن، تا ببينيم چه كاره هستي. عقايد خراب، اعمال خراب، افكار خراب، يك سر سوزن به فكر اين حرف‌ها نبوديم، يك عمري را مثل حيوانات زندگي كرديم، حالا مي‌خواهيم پرونده خود را ورق بزنيم. پرونده شصت سال آن هم با اين دقت. اين را شما بدانيد هر چشمي، چشم‌هاي ماها، روزي پنجاه هزار عكس مي‌گيرد، پنجاه هزار تا فيلم مي‌گيرد. الآن شما داريد به من نگاه مي‌كنيد، ديديد فيلم همين دوربين‌هاي سينمايي را، اين لحظه به لحظه دارد فيلم مي‌گيرد. الآن چشم من دارد فيلم مي‌گيرد، شما سر خود را پايين مي‌اندازيد يك فيلم، بالا مي‌كنيد يك فيلم، وسط آن يك فيلم. صداها را مي‌شنود، مدام دارد ضبط مي‌كند، دائماً. مزه‌ها را شما هر لحظه داريد ضبط مي‌كنيد، منتها حالا مزه‌اي در دهان شما نيست، همان بي‌مزگي را ضبط مي‌كند، همان بي‌مزگي را. اگر الآن يك ذره شكر در دهان خود بگذاريد ضبط مي‌كند، شيريني آمد. نمك بگذاريد مي‌گويد شوري آمد. مثلاً يك مقداري سماق بمكيد مي‌گويد ترشي آمد، همين‌طوري است ديگر، خيلي خوب، يعني دائماً دارد ضبط مي‌كند. پنجاه هزار به وسيله چشم، پنجاه هزار به وسيله ذائقه، پنجاه هزار به وسيله گوش، پنجاه هزار به وسيله شامّه، از بيني انسان بوها را استشمام مي‌كند، دائماً، آن كار خود را دارد مي‌كند حالا بويي باشد يا نباشد، پنجاه هزار هم به وسيله لامسه،‌ بدن. الآن بدن شما لباس دارد، بدن دارد لباس را لمس مي‌كند، دارد سريع فيلمبرداري مي‌كند. در شبانه‌روز پنجاه هزار، پنج تا پنجاه هزار مي‌شود ۲۵۰ هزار، روزي ۲۵۰ هزار فيلم را بايد ببينيد، عكس را بايد ببينيد، خيلي طول مي‌كشد. بعضي‌ها حساب ندارند، خوشا به حال آن‌ها. مي‌گويند: «فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِي حَرَامِهَا عِقَابٌ»[4] اين را بدانيد در دنيا حلال آن حساب دارد، بسيار خوب،‌ همه كارها حلال بوده است. من مناظري كه نگاه كردم همه آن حلال، چيزهايي كه شنيدم همه آن حلال، چيزهايي كه خوردم، مزه‌هايي كه چشيدم همه آن‌ حلال، بوهايي كه استشمام كردم همه آن حلال، بسيار خوب ولي حساب دارد،‌ بايد بنشيني حساب كني «فِي حَلَالِهَا حِسَابٌ».

 «وَ فِي حَرَامِهَا» در حرام آن عقاب است، يعني مدام فيلم را نگه مي‌دارند، آقا اين‌جا مي‌بيني چه كار كردي؟ بله. امضاء كن كه تو كردي، چشم، امضاء‌ مي‌كند. باز نگه مي‌دارند، لحظه به لحظه نگه مي‌دارند. ببين، منظره را ببين. آقايان بياييم اين‌ها را باور كنيم، به خدا قسم وقتي كه بشر اين كارها را بكند…، انسان منبر رفته است…، من يك وقت منبر رفتم يك چيزي گفتم خود من نفهميده بودم، آن زمان طاغوت، ما را ساواك بردند، يك نواري گذاشتند. اول گفتند: تو چنين حرفي زدي؟ گفتم: نه. من نگفتم، واقعآً هم به ياد نداشتم، نمي‌خواستم دروغ بگويم، نوار آوردند، ديدم عجب، راست مي‌گويند من گفتم، صداي من هم هست. خيلي دقيق است، وقتي بشر اين كارها را بكند، خدا نمي‌تواند بكند؟ تو را در قبر مي‌نشاند، همان روح انسان را، و همه اين‌ها را به انسان مي‌گويد. حلال‌هاي آن حساب دارد، خيلي خوب، اين حلال را انجام دادي، آقا تو اين پول را از كجا آورده بودي؟ از فلان كسب رفتم تجارت كردم چه، چه، چه. خيلي خوب، باريك‌الله، باريك‌الله‌ها پشت سر هم و بعد هم يا مؤاخذه‌ها پشت سر هم، عقاب، اما آمد و انسان… يك طرح ديگري من به شما عرض كنم كه خدا اين طرح را داده است كه نه در حرام، حرام كه انجام نمي‌دهد، در حلال آن هم حساب نيست، راحت باشي مي‌خواني آقا، خيلي مشكل است خدا مي‌داند. گاهي به انسان مي‌گويند آقا اين پرونده را مطالعه كن، اگر در زندان انسان نباشد حوصله مطالعه پرونده را ندارد، آن پرونده قطور. در عالم برزخ به انسان پرونده مي‌دهند كه انسان نگاه كند. خدايا ما را در مقابل پيغمبر و آل پيغمبر روسفيد قرار بده. انسان خيلي خجالت مي‌كشد، كارهايي كرده است كه فقط خدا مي‌داند «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»[5] شما بدانيد هر كاري را كه بكنيد، حتي خطورات قلبي شما، خطورات قلبي شما، هر كاري را كه بكنيد خدا مي‌بيند. اين صريح دو آيه قرآن است كسي كه منكر بشود كافر است. خدا مي‌بيند، پيغمبر خدا هم مي‌بيند، مؤمنون، مؤمنون حداقل آن دوازده امام مي‌بينند، اگر بقيه مؤمنين، اولياء خدا، آن مؤمنين واقعي هم ببينند كه آبرو مي‌رود، حداقل آن دوازده امام هم مي‌بينند، همه آن‌ها دارند نگاه مي‌كنند. عجب، من بودم كه اين كارها را كردم، آن هم در حضور اين چهارده ناظر محترم و هيچ احترام از اين‌ها نكردم، خيلي سخت است.

بنابراين حساب قبر اين است، البته شايد نكيرين مي‌آيند و يك حساب گذرايي دارند، مثل… چه عرض كنم، انسان در يك زنداني كه مي‌خواهد وارد بشود، دمِ در مي‌گويند: آقا اسم تو چيست؟ تو چه كار كردي؟ من يك انسان را كُشتم. مي‌نويسد، خيلي خوب پس جُرم شما معلوم شد، اسم تو هم… حالا داخل زندان برو. دادگاه بعد از اين است، پرونده براي بعد است، اين براي همان دمِ در است. دمِ در ورودي به عالم برزخ نكيرين هستند، بقيه آن خود تو بايد بنشيني پرونده را مطالعه بكني كه روز قيامت معطل نشوي، بگويي: خدايا ما تسليم، ما معصيت‌كار، بعضي‌ها هستند سر از قبر كه در مي‌آورند سر خود را پايين مي‌اندازند، آدرس جهنم را مي‌گيرند، خود آن‌ها يكسره طرف جهنم مي‌روند. ولي يك طرحي خدا داده است كه من اين طرح را هم گفتم، خدا هم در قرآن گفته است، ولي باز هم مي‌گويم كه اين طرح را عمل بكنيد، نه در حلال آن حساب هست، نه معطلي داريد، راحتِ‌راحت، قبل از مُردن مي‌بينيد كه روح شما دارد راحت مي‌شود. آن طرح اين است كه كارها را براي خدا بي‌حساب انجام بدهيد. شما بگوييد: خدايا حساب بي‌حساب، ما حسابي نداريم، ما تو را دوست داريم، همين‌طور، خدايا ما تو را دوست داريم، تو را مي‌پرستيم، قربان تو هم مي‌رويم، هر چه گفتي مي‌گوييم چشم، همين، مي‌خواهي هم به جهنم ببري ببر، مي‌خواهي هم به بهشت ببري ببر. آن شاعر مي‌گويد: پسندم آنچه را جانان پسندد

يكي درد و يكي درمان پسندد           يكي وصل و يكي هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران             پسندم آنچه را جانان پسندد

به خدا بگوييم: خدايا ما هر چه تو بخواهي همان را مي‌خواهيم ولي «يَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِي‏ وَ رِقَّةَ جِلْدِي وَ دِقَّةَ عَظْمِي»[6] خدايا اين پوست من خيلي نازك است، آتش جهنم براي آن لازم نيست. يك كم آب جوش باشد روي دست ما بريزد، پوست ما از بين مي‌رود «يَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِي‏ وَ رِقَّةَ جِلْدِي» پوستِ نازك «وَ دِقَّةَ عَظْمِي» اين استخوان‌هاي نازك ما كه اگر يك پله را انسان اشتباه بكند و بيفتد مي‌بيني پاي او شكست، مدتي بايد در گچ باشد و امثال اين‌ها «وَ دِقَّةَ عَظْمِي يَا مَنْ بَدَأَ خَلْقِي وَ ذِكْرِي وَ تَرْبِيَتِي وَ بِرِّيِ وَ تَغْذِيَتِي هَبْنِي لِابْتِدَاءِ كَرَمِكَ» خدايا من را ببخش همان‌طوري كه از روز اول به من محبت كردي «هَبْنِي لِابْتِدَاءِ كَرَمِكَ وَ سَالِفِ بِرِّكَ بِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ رَبِّي أَ تُرَاكَ» آقايان خيلي دعاهاي خوبي داريم، اگر معناهاي آن را بفهميم «أَ تُرَاكَ مُعَذِّبِي بِنَارِكَ» مي‌بيني كه من به عذاب آتش تو در جهنم در عذاب باشم «أَ تُرَاكَ مُعَذِّبِي بِنَارِكَ» و حال اينكه زبان من به توحيد است، قلب من پر از محبت به تو است، پيشاني خود را روي خاك گذاشتم براي عظمت تو، من تو را دوست دارم. علي بن ابيطالب در همين دعاي كميل به كميل مي‌فرمايد: اي كميل بگو: خدايا اگر من در جهنم «لَئِنْ تَرَكْتَنِي نَاطِقاً»[7] زبان داشته باشم «تَرَكْتَنِي نَاطِقاً لَأِضِجَّنَّ إِلَيْكَ مِنْ بَيْنِ أَهْلِهَا ضَجِيجَ الْآمِلِينَ» ضجه مي‌زنم، داد مي‌زنم، مثل كسي كه آرزو داشته اين‌جا بيايد مورد محبت تو واقع بشود و تو به او بي‌اعتنايي كرده باشي «ضَجِيجَ الْآمِلِينَ وَ لَأَصْرُخَنَّ إِلَيْكَ صُرَاخَ الْمُسْتَصْرِخِينَ وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكَاءَ الْفَاقِدِينَ» گريه مي‌كنم مثل كسي كه همه چيز خود را از دست داده است «وَ لَأُنَادِيَنَّكَ أَيْنَ كُنْتَ» صدا مي‌زنم خدايا كجايي؟ «يَا وَلِيَّ الْمُؤْمِنِينَ» بعد خود او مي‌گويد -اميرالمؤمنين به ما ياد مي‌دهد- «هَيْهَاتَ مَا ذَلِكَ الظَّنُّ بِكَ وَ لَا الْمَعْرُوفُ مِنْ فَضْلِكَ‏» هيهات، هيهات مي‌دانيد يعني چه؟ ابدا، نه، اين نيست، هيهات، چنين گماني به خداي مهرباني مثل تو ندارم «ذَلِكَ الظَّنُّ» و معروف هم از فضل تو اين حرف‌ها نيست. «وَ لَا الْمَعْرُوفُ مِنْ فَضْلِكَ‏ وَ لَا مُشْبِهٌ لِمَا عَامَلْتَ بِهِ الْمُوَحِّدِينَ مِنْ بِرِّكَ وَ إِحْسَانِكَ»[8] بعد چيست؟ «فَبِالْيَقِينِ» قربان اميرالمؤمنين برويم كه معرفت پروردگار را در ضمن دعايي كه ما در توبه مي‌كنيم به ما ياد مي‌دهد «فَبِالْيَقِينِ أَقْطَعُ» به يقين من قطع دارم «لَوْ لَا مَا حَكَمْتَ بِهِ مِنْ تَعْذِيبِ جَاحِدِيكَ وَ قَضَيْتَ بِهِ مِنْ إِخْلَادِ مُعَانِدِيكَ» اگر اين‌طور نبود كه… يك دسته هستند كه واقعاً با خدا دشمن هستند. خداي تعالي چطور صبر كند مثلاً در مقابل كسي مثل يزيد بن معاويه‌اي، در زمان خود ما مثل صدامي كه اين‌ همه مؤمنين و شيعيان علي بن ابيطالب را به زور به جبهه بفرستد و به كُشتن بدهد، اين‌ها را در دنيا كه نمي‌شود عذاب كرد «إِنَّما نُمْلي‏ لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ‏»[9] اگر اين‌ها نبودند «لَجَعَلْتَ» خيلي عجيب است «لَجَعَلْتَ النَّارَ كُلَّهَا بَرْداً وَ سَلَاماً» تو آتش جهنم را سرد مي‌كردي، سلامت مي‌كردي،‌ يك گذرگاهي براي ما مي‌شد «لَجَعَلْتَ النَّارَ كُلَّهَا بَرْداً وَ سَلَاماً وَ مَا كَانَتْ لِأَحَدٍ فِيهَا مَقَرّاً وَ لَا مُقَاماً» اين‌ها بندگان تو هستند، اين‌ها مخلوق خود تو هستند، تو اين‌ها را دوست داشتي كه خلق كردي، اگر آن‌ها نبودند اصلاً جهنم براي كسي توقفگاه نبود، آن‌‌جا نمي‌ايستاد. «لَكِنَّكَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُكَ» اسماء تو مقدس و پاك هست «أَقْسَمْتَ» بترسيم از اين جمله «أَقْسَمْتَ أَنْ تَمْلَأَهَا مِنَ الْكَافِرِينَ» جزء كفار نباشيم. مي‌گوييد ما الحمدلله مسلمان هستيم. كفر مراحلي دارد، اين را بدانيد. از كسي كه دو ركعت يا يك ركعت حتي، يك ركعت كه نمي‌شود، دو ركعت نماز خود را عمداً ترك بكند كافر هست تا آن كسي كه منكر خدا است. «من ترک الصلاة عامدا متعمدا فقد کفر ولو برکعة» كسي كه حج خود را ترك بكند، حج براي او واجب شده است،‌ مي‌تواند حج برود، حالا به هر قيمتي باشد،‌ گران شده است، تو هم پولدار شدي، نيستي كه هيچ. در اين ماه رمضان بايد صحبت از حج زياد بشود، چون از ماه‌هايي است كه مقدمه رفتن به حج است. كسي كه حج نرود دمِ مرگ آن كسي كه بايد بيايد بشارت بهشت را به او بدهد مي‌گويد: آقا مي‌داني جنابعالي چه كاره هستي؟ من چه كاره هستم؟ من همه كارهاي خود را خوب انجام دادم فقط اين پول به جگر من چسبيده بود نمي‌توانستم خرج كنم، لذا مكه نرفتم. چون شما مكه نرفتيد… روايت اين هم صحيحه است، متعدد هم هست و حتي مراجع طبق اين روايت فتوا مي‌دهند كه يا يهودي بمير يا نصراني، تو لياقت مسلمان مردن نداري. هر كدام،‌ مي‌خواهي يهودي را انتخاب كن يا مي‌خواهي نصراني،‌كدام يكي؟ هرطوري بميرد،‌ چون مرتد هم مي‌شود، مثل يهودي‌هاي معمولي ديگر نمي‌ميرد، اين يهوديِ مطرود، يهوديِ بي‌ارزش، نصرانيِ مطرود بميرد. كدام يكي مي‌خواهي بميري؟ «مت یهودیّا أو نصرانیّا» يهودي يا نصراني. درباره تارك‌الصلاة هم دارد،‌ كسي كه يك نماز خود را عمداً ترك كرده باشد و توبه هم نكرده باشد و قضاي آن را هم به جا نياورده باشد…، پسر بزرگ ما پسر خوبي است. من به يك نفر مي‌گفتم: آقا چرا نماز نمي‌خواني؟ مي‌گفت: پسر بزرگ من پسر خوبي است. مسئله‌دان هم بود، نمازهاي من را بعد از من ايشان خواهند خواند. بله، خدمت شما عرض شود كه تا اين بخواند حالا نقداً خدا تو را عذاب مي‌كند، حالا بر فرض هم اين درست باشد، اولاً آن نمازهايي كه انسان در اثر مريضي، بعضي ناراحتي‌ها و اين‌ها نمي‌خواند، پسر بزرگ مي‌خواند، او را خدا عذاب نمي‌كند اما تو عمداً نماز نمي‌خواني، تنبلي مي‌كني،‌ اين پسر بزرگ تو آقا چند سالِ تو را مي‌تواند نماز بخواند؟  آن هم پسر بزرگ كه مدام غُر بزند كه خدا اين پدر ما را چه كار كند، ما را به گرفتاري انداخت. روزه‌هاي او را من بايد بگيرم، مخصوصاً خداي تعالي به گردن پسر بزرگ انداخته است، چون به پسر بزرگ محبت بيشتر مي‌شود. پدر و مادر معمولاً به بچه اول بيشتر محبت مي‌كنند. اين جان بِكَند، اگر نفرين هم دارد به پدر خود بفرستد كه چرا نمازها را خود تو نخواني؟ هيچ چيز هم در مقابل اين كارها نگذاشته است، چون سابق‌ها در مقابل اين كار نماز و روزه كه پسر بزرگ بايد بخواند «حبوه» مي‌گفتند، يك چيزهايي پدر داشت اين‌ها را براي پسر بزرگ مي‌گذاشت. مثل انگشترهاي قيمتي، عصاهاي قيمتي آن وقت، لباس‌هاي خود، پارچه‌هاي كنار گذاشته براي لباس، اين‌‌ها در ارث نمي‌آمد، اين‌ها را به پسر بزرگ مي‌دادند در مقابل آن هم نماز و روزه او را ادا كند. اما حالا از اين  حرف‌ها نيست، انگشترهاي بي‌ارزش، خدمت شما عرض شود، عصا كه هيچ كس دست خود نمي‌گيرد. سابق‌ها كوچه ‌ها تاريك بود، چاله چوله هم در كوچه‌ها زياد بود، روايت دارد كه «من بلغ أربعین و لم یتخذ العصا فقد عصی» يك كسي از من سؤال مي‌كرد، گفتم: الآن تقريباً چهل ساله‌ها حالا ديگر خيلي پير نيستند، عصا دست او بود، گفت: روايت دارد كه «من بلع أربعین…» گفتم: اين براي سابق بود، نه كوچه‌هاي پربرق كه شب و روز فرقي نمي‌كند و چاله و چوله‌اي هم ندارد،‌ حالا ديگر تو عصا به دست بگيري  راه بروي، اين اصلاً برخلاف متعارف است. روايت آن‌جا مي‌گويد: كسي كه به سن چهل سالگي برسد و عصا به دست خود نگيرد «فَقَد عَصا» يعني معصيت اخلاقي و حفظ الصحه ای كرده است. به هر حال انسان نمازهاي خود را نخوانده است، عمداً ترك كرده است. خدايي نكرده اگر بگويد: آقا من كه نماز را قبول ندارم، همين -كه بعضي‌ها مي‌گويند- اگر شوهري در مقابل زن خود اين حرف را بزند، زن اگر مي‌تواند يك كاري بكند اين را بكُشند. بله، قاضي اين را بكُشد. خود او نه، برود خبر بدهد، بگويد: آقا ما يك كافر كُشتني داريم بيايد اين را بكُشيد. اين‌ها احكام اسلام است، در رساله‌ها نوشتند. دوم لباس‌هاي او را دربياورند، با يك پيراهن و زيرشلواري بزنيد او را از خانه بيرون كنيد، بقيه هم براي ورثه است، ورثه بياييد معطلي هم ندارد، انحصار وراثت هم نمي‌خواهد، اموال او را بين خود تقسيم بكنيد. سوم،‌ اگر انسان دست تَر خود را به سه تا حيوان بزند دست او نجس مي‌شود: يكي سگ است، يكي خوك است، يكي هم اين آقاي نامحترم، اين مرتيكه. حالا آمد و زن با او زندگي كرد مثل اين است كه با يك مرد غريبهِ كافري زنا كرده است. يك مقدار حواس‌ها را جمع بكنيد، اين آقا حق دارد برود از پول خود چيزي بخرد بياورد، رفت بازار چيزي خريد، ورثه راضي نبودند، رفت بازار چيزي خريد، تو كه زن اين هستي حق نداري از اين غذا بخوري، چون حرام است، غصبي است. خيلي كارها سخت است، نه كار سخت باشد، مگر خدا و پيغمبر اسباب‌بازي است؟ من آن روز عصباني بودم فحش دادم، تو غلط كردي عصباني بودي، چرا نجاست خود را نخوردي؟ عصباني بودي، نه واقع مي‌گويم، اين‌طور مسائل را زياد از من مي‌پرسند و با اين‌ها برخورد مي‌كنم. اين خانم‌هاي متدينه در مقابل شوهر…، مي‌گويد: به شوهر خود مي‌گويم چرا خمس -همين ديروز و پريروز بود- نمي‌دهي؟ مي‌گويد: من كه خمس را قبول ندارم، من كه زكات را قبول ندارم، اين‌ها را آخوندها درست كردند. اي خدا تو را لعنت كند، آيه شريفه قرآن است، مي‌گويد: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏»[10] مخصوصاً با كلمه خمس هم گفته است كه تو ديگر نتواني اين حرف را بزني. زكات هم همين‌طور است، اين دولا راست شدن اين مسلمان‌ها يعني چه؟ يكي ديگر اين‌طوري گفته بود. سابق‌ها عرب‌ها خيلي مفت‌خور بودند، يك گوشه‌اي مي‌نشستند، پيغمبر اكرم مي‌خواست اين‌ها ورزش مختصري هم كه شده است بكنند گفته است نماز بخوانيد. اگر نماز ورزش است پس صبح بيشتر مي‌خواست، بايد صبح را بگويد شانزده ركعت نماز بخوانيد، بعد از ناهار كه عصري هست براي اينكه شكم سير است كمتر بالا و پايين برويد. انسان چه بگويد؟ صدتا بي بايد به اين‌ها گفت، هر چه هم پشت سر اين بي‌ها مي‌آيد به آن‌ها بگوييد جا دارد، اين‌قدر انسان نفهم، يا مثلاً فرض كنيد امثال اين‌ها، روزه يعني چه؟ خدايي نكرده يكي از اين‌ها را بگوييد. زن هم همين‌طور است، نه اينكه حالا اين نسبت را…، تا زن چنين حرفي زد نگاه كردن به زن براي شوهر حرام است،‌ اموال او براي ورثه، دست تَر نمي‌شود به او زد، تمام شد، يا خدايي نكرده به يكي از ائمه كسي توهين بكند يا به فاطمه زهرا (سلام الله عليها)… يكي از دوستان مي‌گفت: يك بچه در مدرسه، بچه هم نبوده است، مكلّف بوده است، جواني بوده است، در مدرسه به حضرت زهرا (سلام الله عليها) توهين كرده بود. خدا رحمت كند حضرت امام (رضوان الله تعالي عليه) را،‌ آن زن احمقي كه معلوم نيست مسلمان بوده است…، اين افراد زالوهاي اجتماع هستند، يك كلمه‌اي…، چون همه شما شنيديد ديگر با اشاره رد مي‌شوم، من به زبان نمي‌آورم، گفته بود: حالا زماني است كه ما بايد از اوشين پيروي بكنيم. ايشان گفتند: بايد اين زن را پيدا بكنيد و او را اعدام كنيد. اين حكم شرعي آن است، همه مراجع چنين فتوايي مي‌دهند، نه اينكه فقط براي ايشان باشد، و من اطلاع دارم آن كسي كه پخش كرد، آن كسي كه ضبط كرد، همه اين‌ها را تحت تعقيب قرار دادند. اگر چنين حرفي نمي‌زدند ماها امروز هيچ چيز در مقابل اين دشمنان دين نداشتيم. بعضي‌ها مي‌گويند دين ناقص است، دين اسلام ناقص است، نمي‌تواند مملكت‌داري بكند. اين‌ها هم كافر هستند، فرقي نمي‌كند. من يك وقتي درباره بعضي كه مي‌گفتند: از نظر اقتصادي بايد ما به اقتصاد كمونيست‌ها اقتدا بكنيم و دين هم به خاطر همان معنويات و روحيات خود باشد گفتم: بايد به اين‌ها گفت كافر، نبايد گفت منافق، كافر است. خيلي بايد در كارها دقت كرد، ما اگر مسلمان هستيم درست مسلمان باشيم، پرونده بعد از مرگ  جلوي چشم ما مي‌آيد، داريم نگاه مي‌كنيم. يك جا عصباني شدم به فاطمه زهرا جسارت كردم، يك جا عصباني شدند به علي بن ابيطالب توهين كردم، يك جا در دل خود غُر زدم كه اين روزه هم مشكل است، يعني چه گفتند روزه بگير، يك جا از روي ناداني…، امثال اين‌ها، همه اين‌ها در عالم برزخ جلوي چشم ما مي‌آيد عبور مي‌كند و بعد مي‌‌گويند: «ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها» خيلي حواس خود را جمع كنيم. مواظبت بكنيم كه هر چه هست مربوط به روح است، حالا تو خوش‌قد و قامت باشي براي خدا فرقي نمي‌كند. بلال حبشي با ابوسفيان، شما تصور كنيد بلال حبشي براي حبشه بود و سياه و… تا اذان نمي‌گفت…، عجيب است، يك وقت هست چون صبح شده است يكي اذان مي‌گويد، يك جا هم هست چون او اذان مي‌گويد صبح مي‌شود، چقدر عظمت خداي تعالي براي او قائل است. ظاهراً طبق اين روايت يك مقداري زبان بلال مي‌گرفت و أشهَد را مي‌گفت أسهد، كه در آن روايت -كه البته من روايت قوّيي نمي‌دانم- هست كه أسهَد بلال بهتر از أشهَد ديگران است، خدا دوست دارد كه صداي بلال را بشنود. يكي از دلتنگي‌هاي فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بعد از وفات رسول‌الله اين بود كه ديگر صداي بلال را نشنيد، گفت: من براي پيغمبر اذان گفتم، براي غير پيغمبر ديگر اذان نمي‌گويم. از او تقاضا كردند كه فاطمه دوست دارد صداي تو را بشنود. يقيناً بدانيد فاطمه زهرا كه دوست داشته باشد، پيغمبر هم دوست دارد، پيغمبر هم كه دوست داشته باشد، خدا هم دوست دارد. بلال براي خاطر فاطمه زهرا رفت روي مأذنه: «الله أكبر، الله أكبر، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» تا رسيد به نام مقدس پيغمبر اكرم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه‏» فاطمه زهرا به ياد آن وقت‌هايي كه پيغمبر بود، حالتي به او دست داد كه رفتند به بلال گفتند: بلال ديگر اذان نگو، بس است. بلال يك حبشي سياه، برده ولي روح او خوب است، روح او تزكيه شده است. اين را خدا دوست دارد، پيغمبر خدا دوست دارد، فاطمه زهرا دوست دارد، همه ائمه اطهار (عليهم الصلاة‌ و السلام) او را دوست دارند و اگر إن‌شاءالله رفتيد به شام…، چون هم در شام قبر مطهر بلال حبشي هست و هم در مكه، من در هر دو جا زيارت كردم. قبر او را هم با تجليل و احترام مردم شيعه زيارت مي‌كنند، اما ابي سفيان، در شرح‌حال ابوسفيان نوشتند: خيلي خوش‌تيپ و خوش‌قد و قامت بود، قيافه او خيلي زيبا بود، اين بدن است ديگر، آن هم بدن است، اين هم بدن است. يك عالمِ مرجعِ پاكي اگر يك دست لباس سياهِ كهنه پوشيده باشد، شما به خاطر لباس كه به او بي‌احترامي نمي‌كنيد، يك انسان دزدِ چپاول‌گرِ ظالمي هم يك دست لباس فاخر پوشيده باشد، باز هم اگر بنا باشد او را دستگير كنند و او را بياورند اعدام كنند مي‌‌گويند: يك لباس خوب پوشيده است، پس حالا او را كاري نداشته باشيم، نه. ابوسفيان خيلي خوش‌قيافه بود اما ايمان ندارد، در آن شبي كه آمدند براي فتح مكه، پيغمبر اكرم در ميان چادر در خارج از شهر مكه توقف كردند و بنا بود صبح وارد مكه بشوند. ابوسفيان شبانه آمد به خيمه عباس عموي پيغمبر وارد شد. با ايشان رفيق بود، رفيق هم نبود بلكه قوم و خويش بود. وارد شد، پرسيد: فردا پيغمبر با من چه كار مي‌كند؟ چه كار بايد بكند؟ شما شرح حالات ابوسفيان را شنيديد، چند دفعه عليه پيغمبر لشكر كشيد، چقدر اذيت وارد كرد، زن او دستور داد حضرت حمزه را كُشت، آن وحشي ملعون كُشت، جگر حضرت حمزه را از داخل بدن بيرون آورد و خورد و حضرت حمزه را مُثله كرد،‌ اين همه جنايت كرده است. حالا او را چه كار كنند؟ اعدام كار آسان او بود. آمد داخل خيمه، عباس گفت: تو پيغمبر را نشناختي، من فردا صبح تو را پيش پيغمبر مي‌برم شفاعت تو را مي‌كنم، پيغمبر با تو كاري ندارد. مي‌گويد: اذان گفتند…، انساني كه ترسو و وحشت‌زده است به هر صدايي مي‌پرد، حالا شايد هم آن شب نخوابيده بود، اذان گفتند، گفت: چه خبر است؟ گفتند: اذان نماز است. اذان را گفتند،‌ پيغمبر يك ظرف آب در دست دارد و آمده است روي بلندي نشسته است، مسلمان‌ها ريختند قطرات آب وضوي پيغمبر را بگيرند به سر و صورت خود مي‌مالند، كاشكي ما هم آن‌جا بوديم. اي كاش إن‌شاالله امام ما هم تشريف بياورند، آب وضوي ايشان…، كه ما لايق آب وضوي آن حضرت نيستيم، خاك پاي ايشان را به سر و صورت خود بكشيم. ابوسفيان دارد از درز خيمه نگاه مي‌كند، چه منظره‌ عجيبي، مي‌گويد: نه قيصر و نه كسري -دو ابرقدرت آن زمان بودند- تا حالا اين محبوبيت را نداشتند. عباس مي‌گويد: اين نبوّت است، اين پادشاهي كه نيست. در مورد پادشاهان مردم در دل خود مي‌گويند: اين چه موقع به درك واصل بشود، راحت بشويم. بعد صبح عباس ابوسفيان را برداشت پيش پيغمبر اكرم بود. پيغمبر يك نگاهي به او كرد –منظور من اين قسمت است- گفت: حالا قبول كردي خدايي هست؟ گفت: من از همين يك مسئله يقين كردم كه خدا هست، به خاطر اينكه تو با آن فقر، يك يتيم، يك فردي كه همه مي‌خواستند تو را بكشند، تو را به اين اوج عظمت رسانده است و من با آن شخصيت اين‌طور در مقابل تو ذليل كرده است. حضرت رسول اكرم فرمودند: درباره رسالت من نظر تو چيست؟ گفت: آن را هنوز شك دارم. عباس يك -به اصطلاح ما مشهدي‌هاي -سُقلمه‌اي به او زد. گفت: بگو قبول دارم وإلّا تو را مي‌كشد، چون اين دو تا رُكن اسلام است، اگر يكي از اين دو تا را قبول نكني تو را مي‌كُشد. گفت: بله، شما هم پيغمبر هستيد ديگر، چه كار مي‌شود كرد. اين‌ها يك چشم بر هم زدن ايمان به خدا و پيغمبر نياوردند، معاويه هم نياورد، يزيد هم نياورد، يكي از آن‌ها ساده‌تر بود، يكي از آن‌ها زرنگ‌تر بود. معاويه زرنگ بود، يزيد ساده بود. او خود را لو داد، معاويه خود را لو نداد. لذا وقتي هم كه پيغمبر وارد مكه شد چشم يكي به ابوسفيان و اين جمع بني‌اميه و اين‌ها افتاد، گفت: «الْيَوْمُ يَوْمُ الْمَلْحَمَةِ»[11] امروز روز انتقام است، ما آمديم انتقام بگيريم، به ياد داريد با ما چه كار كرديد؟ پيغمبر اكرم فوراً علي بن ابيطالب را فرستاد،‌ فرمود: به اين مردم بگو: «الْيَوْمُ تُسْبَى الْحُرَمَةُ»  امروز روز مهرباني است، روز محبت است. انتقام كجا بود؟ مي‌گويد:

من بد كنم و تو بد مكافات كني         پس فرق ميان من و تو چيست؟

بگو. به هر كس…، چون پيغمبر مي‌خواست اشاره بكند به اين مطالب تا حواس مردم جمع باشد، چون در اين گونه هجوم‌ها بعضي‌ها خودسرانه كار مي‌كنند، حتي همان مسلمان‌ها. ممكن بود بريزند، بگويند حتماً پيغمبر راضي است، خانه ابي سفيان و هر كس در خانه ابي سفيان هست از بين ببرند. فرمود: در منزل ابوسفيان هر كه باشد در امان است، حتي اگر از بيرون هم وارد منزل او بشوند، وإِلّا مردم مسلمان هند جگرخوار را قطعه قطعه مي‌كردند. از بيرون هم چند نفر وارد خانه ابوسفيان شدند و در امان بودند.

اين روش پيغمبر اكرم بود، در عين حال…، مي‌خواهم عرض كنم همين ابي‌سفيان با آن بلال حبشي بخواهيم اين‌ها را مقايسه كنيم، از نظر بدني اين‌ها با هم فرق دارند، از نظر روحي هم فرق دارند، منتها آن چيزي كه مطرح است و آن چيزي كه مهم است روح اين دو نفر است. ارزش روحي دارد بلال حبشي كه آن‌قدر خداي تعالي براي او احترام قائل بود.

عائشه و فاطمه زهرا، عائشه يك خانم وجيهه‌اي بوده است، آن‌طوري كه سنّي‌ها…،‌ البته آن‌ها مبالغه مي‌كنند، مُلاي رومي آن‌قدر درباره عائشه مبالغه مي‌كند كه مي‌خواهد به اصطلاح وجاهت و زيبايي او را بيان كند پيغمبر را خراب مي‌كند. مي‌گويد: هر وقت پيغمبر خيلي اوج مي‌گرفت و متوجه خدا مي‌شد، مي‌گويد: «كَلِّمِينِي يَا حُمَيْرَاءُ»[12] اي حميرا، اي زيباصورت با من حرف بزن كه من از خدا منصرف بشوم و روح من از بدن من بيرون نيايد. اين براي مُلاي رومي است ولي ما چنين عقيده‌اي نداريم. اعتقاد ما اين است كه پيغمبر اكرم در همه حال متوجه ذات مقدس پروردگار بود و «مَمْسُوسٌ فِي ذَاتِ اللَّهِ» با خدا وحدت -وحدت جسمي نه- داشت در همه چيز، توجه به زن و اين‌طور چيزها، آن هم خود او پيشنهاد بدهد، اين حرف‌هاي نافهمي و بيشعوري كه واقعاً انسان از بعضي از مطالب بيزار مي‌شود، يكي اين است و يكي آن كه علي بن ابيطالب وقتي روي سينه عمرو بن عبدود نشست، عمرو بن عبدود آب دهن انداخت به صورت علي بن ابيطالب، حضرت ديگر نتوانست براي خدا كار كند، بلند شد راه رفت، خود را كنترل كرد، اي بابا، و بدتر از اين، ديدم يكي از علما براي من نامه نوشته است كه شما نوشتيد تزكيه نفس واجب است، مگر كسي مي‌تواند تزكيه نفس كند، علي بن ابيطالب با عظمت خود نتوانست تزكيه نفس بكند، كه وقتي –به جان شما عين همين است مي‌خواهيد نامه آن را بياورم بخوانيد- مُرد،‌ وقتي كه شهيد شد گفت: «فُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»[13] يعني نجات پيدا كردم از نفس أمارّه خود مثلاً، من جواب ندادم، چون مي‌دانيد بعضي چيزها اصلاً جواب ندارد.‌‌ آخر نفس چه چيزي هست؟ وقتي انسان كشته مي‌شود يا مي‌ميرد از بدن خود جدا مي‌شود، اولاً نفس را همين گوشت و پوست و استخوان فكر كردند و بعد هم علي نتوانست تزكيه نفس بكند، پس خدا، خيلي از ذات مقدس پروردگار عذر مي‌خواهيم كه اين‌قدر اصرار كرده است تزكيه نفس كنيد، لابد براي جبرئيل خود گفته است كه ايشان و ملائكه و اين‌ها تزكيه نفس كنند. «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها»[14] اين حرف بيخودي است، وقتي علي نتواند…، خدايا به آبروي وليعصر ما را از سرچشمه ولايت و آيات قرآن و روايات سيراب كن، وإلّا اگر انسان بخواهد از راه‌هاي تصوف و فلسفه و امثال اين‌ها بخواهد به خدا برسد اين‌طوري مي‌شود. اين هم آقاي مُلاي رومي، مُلاي رومي اشعار خوبي هم دارد. من انسان بي‌انصافي نيستم، فكر نكنيد مي‌خواهم حمله بكنم به او، اين كه معروف شده است او معروف بود وإلّا قبلاً هيچ سابقه‌اي در روايات ندارد كه پيغمبر به عائشه بگويد: «كَلِّمِينِي يَا حُمَيْرَاءُ» يا علي بن ابيطالب روي…، خود مُلا هم كه آن‌وقت‌ها نبوده است، در زمان -خدمت شما عرض شود- علي بن ابيطالب و پيغمبر اكرم نبوده است، بعد هم در اتاقي كه پيغمبر و عائشه با هم بودند كه مخصوصاً ديگر حتماً مُلاي رومي آن‌جا نبوده است كه اين حرف‌ها را بشنود، روايتي هم ندارد.

 من اين جمله را مي‌خواستم عرض كنم، عائشه و فاطمه زهرا، اين‌ها هم هر دو، دو تا زن هستند، مرتبط با پيغمبر اكرم هم هستند، روح اين و روح او با هم فرق دارند. همه چيزها در روح است. إن‌شاءالله اين مطلبي كه امشب من با اين بحثي كه عرض كردم اگر فهميده باشيد و إن‌شاءالله فهميديد، يعني نمي‌شود كه انسان اين حرف‌ها را نفهمد، عمل بكنيد، مي‌خواهيد خوب انساني باشيد لازم نيست لباس خوب بپوشيد… مي‌گويند: يك وقتي يك نفر يك جا مهماني رفته بود، ظاهراً هم هرشب آن‌جا مهماني بوده است. با لباس‌هاي به اصطلاح معمولي رفته بود، پاره… گفتند: آقا آن‌جا بنشين. دمِ در او را نشاندند، غذا وقتي زياد آمد جلوي او گذاشتند. فرداشب رفت يك دست عالي پوشيد، گفتند: آقا بفرماييد، بفرماييد بالا، اول هم غذا را براي او گذاشتند. اين غذاها را برمي‌داشت در آستين خود مي‌ريخت. مي‌گفت: لباس خوب غذا بخور، چون ديشب كه به من  غذا ندادند، به تو مي‌دهند، اين غذا براي تو است. حالا گاهي اين‌طوري هستيم. بدن هم مثل همين لباس است فرقي نمي‌كند، ما كوشش كنيم خود را از اين ظاهرها و ظاهربيني‌ها نجات بدهيم و ارزش انسان به روح او است، به روح عالي او، كه إن‌شاءالله اين را باز هم در شب‌هاي آينده شايد بحث كنم. مثل امروزي علي بن ابيطالب در مسجد كوفه منبر بود، روز سيزدهم ماه رمضان، اين طرف امام حسن نشسته است، آن طرف امام حسين. رو كرد به حضرت امام حسن مجتبي فرمود: چند روز از اين ماه گذشته است؟ عرض كرد: سيزده روز. رو كرد به سيدالشهداء فرمود: از اين ماه چند روز مانده است؟ عرض كرد: هفده روز. حضرت فرمود: عن قريب است كه اين محاسن من به خون سر خضاب بشود. شهادت اميرالمؤمنين نزديك است، زياد نمي‌خواهم شما را بگريانم، فردا شب، شب تولد امام مجتبي است، إن‌شاءالله بايد عيدي خود را بگيريم و كم‌كم آماده عزاداري براي شهادت اميرالمؤمنين و شب‌هاي قدر و شب‌هاي إحياء و إن‌شاءالله تمام سعادت دنيا و آخرت را از ذات مقدس پروردگار به وسيله امام زمان خود بگيريم.

 



[1]. تكاثر، آيات 1 تا 4.

[2]. انعام، آيه 59.

[3]. كهف، آيه 49.

[4]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص 106.  

[5]. توبه، آيه 105.

[6] . المصباح للكفعمي، ص 557.

[7]. همان، ص 558.

[8]. همان، ص 559.

[9]. آل عمران، آيه 178.

[10]. انفال، آيه 41.

[11]. بحار الأنوار، ج ‏21، ص 130.

[12]. قاموس قرآن، ج ‏6، ص 320.

[13]. بحار الأنوار، ج ‏41، ص 2.

[14]. شمس، آيه 9. 

۳ ذی القعده ۱۴۲۳ قمری – ۱۷ دی ۱۳۸۱ شمسی – کم صبری

 

جهت دانلود و یا پخش آنلاین کلیک کنید

 

 

۲۸ شوال ۱۴۲۳ قمری – ۱۲ دی ۱۳۸۱ شمسی – مرض غفلت

 

جهت دانلود و یا پخش آنلاین کلیک کنید