۱۱ محرم ۱۴۱۲ قمری – شناخت روح انسان

‏ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَام ‏ رَسُولِ‏ اللَّهِ‏ و عَلَى آلِهِ ُ آلُ‏ اللَّه‏ لَا سِیَّمَا ُ عَلَى‏ بَقِيَّةِ اللَّه‏ روحِی وَ أَرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاء وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ ‏عَلَی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»[1]

 یکی از مسائلی که برای یک انسان، در دنیا خیلی اهمیت دارد، مسئلۀ شناختن روح و نفس خود است. من یک شب هم شروع کردم به اینکه این مطلب را یک مقداری، دربارۀ آن صحبت کنم، متأسفانه هم من خودم پرت شدم و فراموش کردم و هم شاید آن موقع، مقتضی نبود و یکی از آقایان هم به من گفتند، تذکر دادند که شما چرا بقیۀ آن مطلب را نگفتید.

روح انسان، روحی که اگر ما بخواهیم یک انسان زنده را تشریح کنیم، کاری به گفته‌های فلاسفه و متکلمین و دانشمندان مختلف نداریم، ما خودمان هستیم و آنچه در خودمان وجدان می‌کنیم. می‌خواهم بحث را طوری إن‌شاءالله پیاده کنم که هم آیات و روایات، تأیید کند و هم همه کس وجدان کند و هم مطلب خیلی واضح باشد. انسان اگر خودش را روی باصطلاح میز کالبد شکافی، یک میزی قرار دهد، خودش را تقسیم می‌کند.

در شبانه روز خدای تعالی، ما را تقسیم هم می‌کند، حالا خودمان تقسیم کنیم. یک بدن، گوشت و پوست و استخوانی داریم، که مجرد از همه چیز آن، در موقعی است که انسان می‌میرد. این گوشت و پوست و استخوان و خون و همین جماد، یک مرده چطور هست؟ در وقتی که انسان خواب است یک چیزی در او، اضافه بر مرده هست وقتی که خواب است. یعنی بدن انسان مثل درخت که غذا را، درخت از ریشه می‌گیرد ولی بدن انسان، از معده و از قلب، حیات را می‌گیرد. آدم خواب، خون در تمام رگ‌هایش حرکت می‌کند، زنده است نفس می‌کشد و اضافۀ بر یک مرده، همین حالت هست، این حالت را، یعنی این حیات بدنی را که ما هم داریم، درخت هم دارد حیوانات هم دارند، این را می‌گویند: روح گیاهی، روح نباتی، خیلی ساده. نامش این است خیلی بغرنج نیست که ندانیم. یک آدم خواب با مرده چه فرقی دارد؟ همان فرقش، اسمش روح گیاهی، چون با گیاهان شریک است در اینجا.

انسان وقتی از خواب بیدار شد، نه از خواب غفلت، از همین خواب بعد از ظهر یا خواب شب، بیدار شد یک اضافه‌ای بر خواب دارد یعنی آدم خواب نمی‌شنود و این می‌شنود. آدم خواب نمی‌بیند و این می‌بیند، آدم خواب استشمام بو نمی‌کند این می‌کند، آدم خواب چیزی را لمس نمی‌کند این لمس می‌کند، این صفات، همه برای این روحی است که وارد بدن شده، یعنی شما وقتی خواب هستید این روح را ندارید و الا احساس می‌کردید، از بدنتان که خارج شد، خوابتان برد، وقتی دو مرتبه بیدار شدید، باز هست. بیشتر از این سه چیز هم ما در وجودمان چیزی نیست، چیز دیگری اگر هست بگویید ما یاد بگیریم. سه چیز! گوشت و پوست و استخوان، که داریم همدیگر را می‌بینیم.

حرکت باصطلاح خون در رگ‌ها و نفس کشیدن و تغذیه کردن و این‌ها، که در خواب، آدم خواب هست، آدم خواب با آدم بیدار هیچ فرقی نمی‌دارد از نظر رشد بدنی، غذایش هضم می‌شود، تبدیل به خون می‌شود می‌آید در خدمت شما عرض شود قلب و قلب هم مثل تلمبه می‌زند داخل رگ‌ها و بعد گلبول‌های سفید، دفع میکروب‌ها می‌شود و گلبول‌های قرمز هم، حیات انسان را، زندگی انسان را ادامه می‌دهد. این خلاصۀ خدمت شما عرض شود یک انسان در حال خواب است.

در حال بیداری، حالا ما اینجا نشستیم که بیدار هستیم. می‌شنویم، می‌بینیم، می‌چشیم، می‌بوئیم، لمس می‌کنیم، یا بدنمان به جایی می‌خورد می‌فهمیم، این‌ها برای روحی است که در وجود ما هست، ما این روح را داریم، حیوانات هم دارند و با هم شریک هستیم در این روح. یک فرقی، این فرق البته حالات است نه اینکه، این فرق یک حالتی است که روح جدایی در انسان نیست، که بگوییم ما با حیوانات فرق داریم. این یک حالتی است ببینید یک دوربین عکاسی، خیلی حساس، عکس می‌گیرد و همه جا عکس می‌گیرد، در تاریکی، در روشنایی، در آفتاب، در غیر آفتاب. یک دوربینی هست محدود عکس می‌گیرد، حتماً باید انسان برود رو به آفتاب، مقابل خورشید بایستد تا عکسش گرفته شود. فرق ما با حیوانات یک چنین چیزی است، یعنی دوربین ما، قوۀ درک ما، خیلی قوی است هم معقولات را عکس بر می‌دارد و هم محسوسات را، خیلی در عمق زیادی عکس می‌گیرد ولی دوربین حیوانات، باز حیوانات هم داخل آن‌ها فرق دارد، اسب با الاغ، دروبینش خیلی فرق می‌کند، آن دوربینش حساس‌تر است این گونه تعبیر می‌کنم خیلی ساده باشد، که همه متوجه شوند، ولی الاغ، نه این احساس را مثل اسب ندارد.، دوربین‌های این حیوانات هم با هم فرق می‌کند ولی در مجموع، انسان دوربینش با حیوان، خیلی فرق دارد از زمین تا آسمان، فقط در همین جا، اسم آن دوربین روح است. آن روح نباتی چیزی نیست یعنی انسان با مردن شاید اصلاً از بین برود، همانطور که درختی را که می‌برید، از ریشه قطع می‌کنید تنه را از ریشه جدا می‌کنید، همان جا روحش از بین می‌رود برگ‌ها آن نشاط را ندارد، کم‌کم خشک می‌شود نیرو به آن نمی‌رسد. ما هم همینطور هستیم یعنی تا قلب از کار افتاد، دیگر هیچی نیست، نه اینکه فکر کنید روح نباتی هم نیست، طرف می‌گوید: روح انسانی هم، روح حیوانی هم یک روز از این طرف می‌رود، نه! آن با زنده بودن و سلول‌های بدن سالم بودن هست و با سلول‌های بدن از بین رفتن یا نقصی در یک عضوی پیدا شدن، نیست.

پس به پوست و گوشت و استخوان کاری نداریم، گوشت بدن ما، با گوشت گوسفند، با گوشت گاو، با گوشت حیوانات دیگر هیچ فرقی نمی‌کند، یک مردۀ آدم اینجا باشد با یک گوسفند کشته باشند، هر دو نه نمی‌فهمند و نه درک می‌کنند، دو سه روز هم بمانند بو می‌گیرند و مخصوصاً اگر در سردخانه نگذارند، این از این. روح نباتی انسان هم، فرقی نمی‌کند بین انسان و حیوان و انسان خواب، با الاغ خواب، با یک درخت هیچ فرقی ندارد مساوی مساوی است.

آن چیزی که ما روح می‌گوییم، همین روحی است که می‌آید و می‌رود و اصل ما آن است، حقیقت ما آن است. بدن برای ما است متوجه هستید؟ این همانطوری که لباس ما داریم، آن‌ها هم دارند. آن چیزی که گاهی بدن را می‌گذارد و می‌رود و گاهی هم می‌آید وارد بدن می‌شود، شب‌ها همه ساعت، دقیقاً مثل آنکه شما کت و شلوار را در می‌آورید می‌گذارید سر جا لباسی و در خانه استراحت می‌کنید، آقای روح هم که خود ما هستیم، بدن انسان را، بدن را یک کنار می‌گذارد برای استراحت می‌رود.

احساس انسان را، حواس انسان را با خودش می‌برد. آن مسئله‌ای که همه باید روی آن بحث می‌نکنند آن روح است. آن‌ها هیچ، آن‌ها چیزی نیست این بدن چیزی نبود جز روح نباتی، هیچ ارزشی هم ندارد. خدای تعالی، در انسان هم، در فطرت انسان هم، کوشش کرده انسان را از این بدن، دور کند. فطرت، از مردۀ انسان بیشتر تنفر دارد تا مردۀ یک حیوان. این برای فطرت انسان است یعنی اگر انسان بی‌روح، الآن فرض کنید ما دور هم نشستیم و خیلی هم با هم مأنوس هستیم، خیلی هم، به هم محبت داریم. یک جایی آدم برود در بیابانی که همین تعداد آدم باشد ولی از دنیا رفته باشند، یک لحظه نمی‌توانید همان با جرأتش هم فرار می‌کند، تنفر دارد یعنی یک حالت تنفر نیست، یک حالت شبیه به وحشت است. یک حالتی است که نمی‌خواهد یک انسان با یک مرده در یک جا باشد، از او می‌خواهد دوری کند و حال اینکه نسبت به مردۀ حیوانات، انسان اینطوری نیست. حتی انسان می‌بیند بوی تعفنی در خانه می‌آید می‌گوید: حتماً گربه‌ای در گوشه‌ای مرده. جستجو می کند پیدایش می‌کند و راحت می‌خوابد اما یک مردۀ انسان، ولو یک بچۀ شیرخواری هم باشد، یک گوشۀ خانه اگر احتمالش را آدم دهد، نمی‌خوابد. این حالت، حالت جدا بودن، یعنی می‌خواهد خدای تعالی به این وسیله، جنبۀ فطری انسان است. فطرت انسان، به انسان می‌گوید خیال نکنید که ما نه، ما ترسو نیستیم. مسئلۀ ترس نیست فطرت می‌گوید: انسان تا وقتی با انسان دیگر مأنوس است که روح باشد. زنده باشد، آدم خواب، نه اینکه روح ندارد اما امیدی هست که هر وقت به او دست زدیم، این روحش برگردد، به همین جهت، باز با او مأنوس است.

آن روحی که حقیقت انسان است، آن روح مورد بحث است. ما باید این را بشناسیم. صفاتش را بدانیم، صفات رذیلۀ آن را بدانیم، راه علاج صفات رذیلۀ این روح را هم، باید بلد باشیم و الا زندگی بر ما، سخت است. یعنی اگر انسان، این‌ها را نداند، نه انسان است و نه حیوان است. یعنی نه از امتیازات یک حیوان بودن، از امتیازات حیوان بودن بهره‌ای ندارد. آخر حیوان بودن امتیازاتی دارد که ما نداریم، آن‌ها انقدر که ما مریض می‌شویم، مریض نمی‌شوند. آن‌ها انقدر که ما نازک نارنجی هستیم آن‌ها نیستند. آن‌ها تمام باصطلاح کارهایشان را، راه و روش‌شان را خدا به آن‌ها الهام می‌کند و می‌داند، یک مرغ می‌داند باید گندم بخورد، یک گربه می‌داند باید گوشت بخورد ولی ما این‌ها را نداریم، از این امتیازات برخوردار نیستیم. همین امتیازات انسانی هم که برخوردار نباشیم و بلکه یک صفات رذیله هم در ما پیدا شود، همانی می‌شود که خدا در قرآن می‌فرماید که: «شَرَّ الدَّوَابَّ»[2] «أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»[3] آن «بَلْ هُمْ أَضَلُّ» یعنی از حیوانات هم گمراه‌تر، از هر حیوانی بدتر است، این گونه می‌شود.

تا به حال، هر کس در هر سنی که هست من فکر می‌کنم قبل از اینکه انسان تکلیف برسد، حتی باید این مطالب را بداند. روحش را بشناسد، به جهت این که تکلیف روی روح انسان می‌آید. روح انسان است که مکلف می‌شود و هم اینکه باید صبح شما خواب ماندید و آفتاب زد، کسی با شما دعوا نمی‌کند که چرا شما خواب بودید و نمازتان را نخواندید، تکلیف برای آدم روح‌دار است. یک انسان بی‌هوش باشد هیچ تکلیفی ندارد. یک انسان خواب باشد هیچ تکلیفی ندارد. تکلیف برای انسانی است که روح دارد یعنی نه خواب است و نه مرده. پس روح، اگر انسان نداند که این تکالیف روی چه پیاده شده، خیلی گرفتاری هست، تکالیف الهی.

خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ علی کاشانی را، فریضة الإسلام کاشانی، مردی جوان بود. یک جوانی بود واقعاً فوق العاده بود. گفت: وقتی من مکلّف شدم تصادفاً آن روز در مشهد بودم و به دلیل اینکه ساعت چون، ساعت تولدم هم معلوم بود، آن ساعت رسید که من پانزده سالم تمام شد رفتم حرم مطهر علی ابن موسی الرضا، بدنم می‌لرزید و گریه می‌کردم. خوشحال بودم که خدا مرا به حضور پذیرفته و لایق محضرش شده‌ام و به من اجازه فرموده که با او از امروز، به من امر فرموده که در شبانه‌ روز پنج نوبت با او حرف بزنم و از طرفی هم، چطور این ملاقات را، این بار تکلیف را، من صحیح انجام دهم؟ شما را اگر برای ملاقات یک بزرگی دعوت کنند، یک سلطان است، یک شخصیت والایی است. دو حالت حتماً در شما پیدا می‌شود خوشحال هستید که این افتخار را به شما داده‌اند که از شما خواسته‌اند که شما برای این ملاقات بیایید. می‌ترسید از اینکه مبادا در آنجا، به آداب و رسوم ملاقات با این بزرگ، آشنا نباشید و یک کاری کنید که بر خلاف آن عادات باشد.

لذا ایشان می‌گفت: من وقتی تکلیف شدم یک چنین حالتی داشتم، دو ساعت داخل حرم نشستم از حریم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) تقاضا کردم که به من کمک کند و این کمک را حضرت به ایشان کرده بود، ما می‌دیدیم. یعنی در سن بیست سالگی، ایشان کتابی در اصول فقه نوشته و مجتهد مطلق بوده که الآن هم کتابش در دست علمای بزرگ، مورد استفاده هست. عربی هم نوشته و مکرر، خدمت حضرت ولی عصر (علیه السلام) رسیدند و در سن بیست و چهار سالگی ظاهراً، این مقدار که یادم است حضرت ولی عصر، در عالم بیداری!  من در کتاب پرواز روح، در عالم رؤیا نوشتم. اخیراً با یکی از شاگردان خصوصی ایشان که از من، آن وقت نزدیک‌تر به ایشان بود، برای من نقل کرد گفت: این در بیداری بوده. شاید به تو گفته در عالم رؤیا بوده. طبق گفتۀ ایشان در بیداری بود. در بیداری می‌گوید: وارد شدم به اتاقی، دیدم آقا حضرت بقیة الله در آن اتاق نشسته‌اند. به ایشان سلام گفتم، آقا فرمودند: و علیک السلام یا شیخ الشهداء، این مقام! تقریباً تالی تلو سیدالشهداء است. شیخ الشهداء با سید الشهداء تقریباً می‌شود گفت تالی تلو است. گفتم: آقا چرا اینطور جواب فرمودید؟ فرمود: نمی‌خواهی اینطور شود؟ گفتم: إن‌شاءالله. حضرت هم فرمودند: إن‌شاءالله. و مرحوم حضرت آیت الله نجفی مرعشی، در آن موقع که ما برای تدفین ایشان در قم رفتیم. سنگ قبر ایشان را، به قلم آیت الله مرعشی است، ایشان در آن جا نوشتند: «المخاطب من قبل صاحب الزمان و علیک السلام یا شیخ الشهداء» که بعد، من و مرحوم شهید هاشمی‌نژاد (رحمة الله علیه) چون ایشان بیشتر از من، با ایشان مربوط بود و من کمتر بودم. ما آنجا رفتیم چون ما فکر می‌کردیم که، حالا یا برای آیت الله مرعشی ایشان قضیه را نقل کرده بود و گفته بود در بیداری است که ایشان نوشته بودند، «المخاطب من قبل صاحب الزمان و علیک السلام یا شیخ الشهداء» ما آنجا رفتیم شاید الآن هم روی سنگ قبرشان باشد، یک هلال باز کردیم نوشتیم (فی المنام) که معلوم است این فی المنام، اضافه کردیم این را ما اضافه کردیم.

ولی باز هم عرض کردم یکی از … ببینید یک وقت هست اینطور با روح ما برخورد می‌کند، با تکالیف‌مان، با وظایف‌مان. یک جوان هم ممکن است در خانه‌ای بزرگ شود. ماشاءالله تکلیف شدی؟ بله. پدر و مادر می‌گویند: باید به فکر دامادی او باشیم، باید به فکر خانه و زندگی او باشیم. این پدر و مادری که اینطور با بچۀ خودشان حرف می‌زنند، آماده شوند برای اینکه این بچه، آن‌ها را بدبخت کنند. وقتی که مکلف شویم لااقل یک مقدار با این صحبت کنند دربارۀ اینکه، تو لایق حضور پروردگار شدی، حالا خودش اگر متوجه نمی‌شود پدل و مادر او را متوجه کنند. روح تو آنقدر رشد کرده و ریاست پیدا کرده، این جشن تکلیفی که بحمدلله الآن وقتش شده، این را واقعاً به آن اهمیت دهیم، خیلی خوب است حالا لازم نیست که داخل مدرسه باشد. در مدرسه‌ها باشد، در خانه وقتی به سن تکلیف می‌رسد یک مجلس جشنی بگیرید، تشویقش کنید به او بفهمانید که از این به بعد تو یک شخصیت دیگری پیدا کردی، یک فرد دیگری شدی، تو باید در راه رضای پروردگار، قدم برداری.

چندی قبل یکی از نوه‌های ما در همین اتاق، چون دختر بود، جشن تکلیف برای او گرفتم. این بچه، دفترش را، بچۀ نه ساله، دفترش را آورد که به من گفتشما یک چیزی بنویسید. من برداشتم چون اولین کسی که چیز در آن نوشت من بودم، برداشتم نوشتم که از این ساعت، لایق حضور پروردگار شدی، به تو اجازۀ ملاقات دادند، تو باید از این ساعت کوشش کنی که در تحت فرمان امام زمان باشی و یک مشت مطالبی که آن بچه هم، حالا خصوصیاتی یادم نیست، هم آن بچه بفهمد و هم متوجه باشد که یک شخص دیگری شده، یک انسانی شده، یک کسی شده که خدا به او توجه می‌کند.

می‌گویند: در زمان شاه ملعون، یک مردی دیدم که در بازار راه می‌رفت خیلی خودش را گرفته. گفتم: چرا امروز یک طور دیگری شدی؟ گفت: شاه با من حرف زده. گفتم: چه گفت؟ گفت: ما را دید گفت: برو، فحش‌هایی به او داد، برو فلان فلان شده، این حالا بله شاه نگاهش کرده دیگر، که خود آن شاه چقدر ارزش داشته که حرفش داشته باشد و نخدید به خدا قسم! همۀ ما اینطور هستیم که اگر یک بزرگی یک اظهار لطفی، مخصوصاً در سطح شاه و رئیس جمهور و خدمت شما عرض شود که این سطح‌ها به ما یک نگاهی کنند، یک توجهی کنند، اگر خوب هم باشند فرض کنید، واقعاً همه جهتش خوب، ولی حالا اگر خدای تو توجه کند، نگاهت کند، امام زمان توجهی بفرماید. کجا ما برای توجه خدا در وقت بلوغ، آنقدر ارزش قائل هستیم؟ کدام یک از ما، برای بلوغ‌مان، برای بلوغ فرزندان‌مان، برای نماز واجب‌مان، آنقدر ارزش قائل هستیم که هم خون ما یک نفر را برای باز رفتن به محضر یک رئیس جمهور بسیار خوب و متدین، ما نمی‌گوییم رئیس جمهور فاسق، نمی‌گوییم شاه ملعون، برای این رئیس جمهور قائل باشیم؟ شما الآن فکر کنید الآن مثلاً وقت دادند به شما با رئیس جمهور ملاقات کنید، او به شما کار دارد، شما از حالا یک آدم دیگری هستید. من کسی هستم که ایشان مرا خواستند و به من کار دارند، حالا شما هم اگر کار داشته باشید و بخواهید بروید ملاقات کنید، باز هم خیلی شخصیت دارید، به شما ملاقات داده. خدا! امام زمان است! اگر اعتقاد ندارید بپرسید، کسی کاری به شما ندارد. اگر اعتقاد داریم خیلی باید اهمیت دهیم. همینطوری که گفتم، زیارت علی ابن موسی الرضا، در باز است، اذن دخول که آدم به در باز نمی‌گوید تق تق بزند بگوید یا الله و اجازه دهید من وارد شوم و این‌ حرف‌ها، می‌گوییم: این در باز است بیا تو. در حرم حضرت علی ابن موسی الرضا، در باز است. اذن دخول یعنی چه؟ «بِسْمِ‏ اللَّهِ‏ وَ بِاللَّهِ‏ وَ فِي‏ سَبِيلِ اللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اللَّه‏»[4] این‌ها یعنی چه؟  بعضی‌ها می‌آیند، از همان جا که داخل حرم می‌آیند می‌نشینند، از آن اول شروع می‌کنند زیارتنامه تا آخر می‌خوانند، نه اینکه اینطوری، حالا هفت بار تو داخل شدی، زیارتنامه خواندن ندارد. زیارتنامه خوان هم گاهی، در حرم زیارتخوان‌ها بیرون می‌ایستند، همۀ زیارت‌ها را همان بیرون می‌خوانند. تازه هیچ کدام از آن‌ها فایده‌ای ندارد. آن اذن دخول، آن مقدمات، آن پای برهنه حرکت کردن، که من دیدم بعضی از بزرگان، نیمه‌های شب می‌رفتند داخل حرم که بتوانند پا برهنه، از خانۀ خودشان تا حرم بروند، هم مورد اشاره و توجه مردم واقع نشوند و هم به این مستحب و این آداب عمل کنند. این‌ها برای چه است؟ برای این که حضور قلب پیدا کنند. بدان چه کار می‌کنی؟ بدان کجا وارد می‌شوی؟

در اذن دخول می‌گوید: «الحمدلله الذی منّ علینا بحکام یقومون مقامه» این در اذن دخول حرم‌های مطهره وارد شده، می‌خواهند به این وسیله بگویند به شما که خانۀ پیغمبر است تو وارد می‌شوی. این یکی از خانه‌های پیغمبر است. «فها أنا ذا مستأذنک» ای آقا من الآن می‌خواهم از تو اذن بگیرم. یعنی از این اول باید انسان از خدا اذن بگیرد. «و مستأذن رسولک» بعد از پیغمبر. باید انسان بداند که اینجا می‌گوید: «ادخل یا الله» خدا اینجا حاضر است «ادخل یا رسول الله» پیغمبر حاضر است. یک یک از ائمه اینجا هستند، اینجا خانۀ علی ابن موسی الرضا تنها نیست و این را بدانید، برای هر حرم امامزاده‌ای، این اذن دخول عیبی ندارد چون خانۀ پیغمبر است فرقی نمی‌کند. خانه‌های پیغمبر است، امامزاده‌ها همه، خانه‌های پیغمبر است.

من از عرایضم پرت نشوم. روح را باید طوری ساخت، امراض روح را باید پیدا کرد. ما یک نفر را می‌بینیم یک مقدار حواسش پرت شده، می‌گوییم مریض روحی است، نه امام صادق به یک نفر دیوانه رسیدند، فرمودند: کسالت دارد و در مقابل معاویه فرمودند: او دیوانه است او عقل ندارد. او عاقل نیست. «تلک نکراء و الشیطنة» این نکراء و الشیطنة بود. «لیست بعقل» عقل نیست. کار او، او عاقل نیست، ما معاویه را عاقل‌ترین مردم می‌دانیم. شما نگویید ما حضرت علی را… الآن اگر بدون اسم یک معاویه‌ای پیدا شود و او شیطنت‌ها، سیاست‌های عمیق را عمل کند، معاویه خیلی سیاست داشت. کسی که بتواند علی ابن ابیطالب (علیه السلام)، امام حسن مجتبی را در خانه بنشاند این خیلی قدرت دارد. قدرت سیاسی او خیلی قوی است. قدرت سیاسی معنایش این است که مردم را طرفدار خودش کند و آنقدر بتواند تبلیغ علیه امیرالمؤمنین یا علیه، امام حسن مجتبی کند که آن‌ها فکر کنند که او نماز نمی‌خواند، که وقتی در محراب علی ابن ابیطالب شهید می‌شود و در اخبار گفته می‌شود که علی در مسجد، موقع نماز کشته شد، مردم تعجب کنند! آیا مگر علی نماز می‌خوند؟! مردم مسلمان مسجد ساز، جزء تعقیب نمازشان باشد که علی ابن ابیطالب را لعن کنند. شما ببینید این خیلی سیاست است. اما امام صادق می‌گوید: او عقل نداشت! «لیس بعقل»!

پس ما به این آسانی نمی‌توانیم روح‌مان را بشناسیم، در عین اینکه خیلی هم ساده است. این روح ما، خلاصه‌اش را من می‌گویم، عرض کردم من خیلی ساده می‌خواهم عرض کنم، فکر نکنید که، بعضی‌ها می‌گویند: فلانی هم کتاب‌هایش، هم جنبۀ علمی ندارد. من حاضر هستم بعضی از مطالب علمی که در کتاب‌ها نوشتم، با کتاب‌های علمی که شما می‌گویید تطبیق دهم و آن‌ها منتهی خیلی نوشته‌اند که اکثراً نمی‌فهمند. من طوری نوشتم همان مطالب علمی را می‌توانند بفهمند، همان مطالب مثلاً کتاب در محضر استاد، نمی‌خواهم بگویم که من این اندازه تحقیق دارم مثلاً حالا، این را من ثابت می‌کنم ممکن است این مسئلۀ روح، از چیزهایی بوده که از سن، در کتاب عالم ارواح، در همان مقدمات نوشتم که من از سن شانزده سالگی، تحقیقاً در فکر شناخت روح تا الآن بودم و آنچه هم که نوشتم، پای آن ایستادم. هم با آیات و روایت تطبیق می‌کند و هم با آنچه که وجدان شده و هم با زمینه‌های علمی و عقلی.

انسان دقت کنید! انسان دارای یک روح است. دقیقاً دوربین فیلمبرداری، منتهی این از محسوسات فقط می‌تواند فیلم بگیرد، حالا از باب مثال، یعنی الآن که شما اینجا نشسته‌اید، همۀ شما، بیدارها، چرتی‌ هم که الحمدلله نداریم، بیدارها! دوربین چشم‌تان دارد فیلم می‌گیرد، گوش‌تان دارد فیلم می‌گیرد. آنچان سریع! شامه‌تان دارد فیلم می‌گیرد، مثل یک دوربین فیلمبرداری، حالا یک وقتی منظره‌ای ندارد او کار خودش را می‌کند. لامسه‌تان دارد فیلم می‌گیرد. لامسه الآن آن بدنتان، توجه کنید لباس دارد به بدنتان می‌خورد، این خشونت، خشن بودن لباس یا نرم بودن لباس را دارید احساس می‌کنید. دارد فیلم می‌گیرد. در احصائیه‌ها نوشته اند که پنجاه هزار فیلم در شبانه روز چشم می گیرد. پنجاه هزار گوش، پنجاه هزار شامه، چون پشت سر هم است یکسره هم مشغول است فقط موقع خواب، آن هم حالا روح می‌رود به هر حال جاهایی مشغول است، یعنی روح انسان دائماً مشغول است، پنجاه هزار لامسه، یعنی قوای خمسه، دویست و پنجاه هزار، در شبانه روز فیلم تحویل می‌دهد. ببینید چه بایگانی مهمی است! و همه را تحویل روح می‌دهند. روح هم همه را بایگانی می‌کند. شما یک دفعه داخل این اتاق، ده سال قبل آمدید، یک منظره‌ای از این اتاق در نظرتان هست، ده سال بعد می‌آیید می‌گویید: این اتاق را من دیدم. فوراً آن اتاق فعلی را با آن اتاقی که ده سال قبل دیدید، آن عکسی که برداشته در مغزتان بایگانی کرده، تطبیق می‌دهید می‌گویید: این همان اتاق است. در تاریکی نشسته‌اید آبگوشت می‌خورید، داخل دهانتان می‌گذارید می‌گویید این آبگوشت است. آن ذائقه‌تان تطبیق می‌کند. این مزه را با آن مزه‌ای که در وقتی روشن بود، دیدید آبگوشت است می‌فهمید که بله آبگوشت است. همۀ حواس انسان می‌گوید، این بایگانی عجیب! که بعضی از دانشمندان می‌گویند: بایگانی روح یک انسان را در مدت شصت سال اگر بخواهیم باصطلاح کتابش کنند، شصت سال، بایگانی یک آدم شصت ساله، بخواهند کتابش کنند، یک کتابخانه می‌شود که بی حساب کتاب داخل آن است و آنجایی که من دیدم به اندازۀ شهر نیویورک هم، این کتابخانه باصطلاح فیلم می‌خواهد، محل می‌خواهد برای اینکه کتاب‌ها را جا دهد. ما اینگونه هستیم این روح ماست. دائماً هم دارد کار می‌کند.

حالا این دوربینی که در مغز شما کار گذاشتند و هشت تا دوربین، شما اختیار با شماست، یک وقت هست می‌اندازید در مقابل صفات شیطانی، عجیب است! شما می‌شوید یک شیطان مجسم، چون هر طرفی که دوربین‌تان برود همان را نشان می‌دهد، فیلم را داخل ویدئو می‌گذارید، صفحۀ تلویزیون چه نشان می‌دهد؟ فیلم گرفتید، فیلم شیطنت گرفته انسان، فیلم دزدی گرفته، فیلم خدمتتان عرض شود پشت هم اندازی، دروغ، غیبت، این گونه چیزها، صفات رذیله! این‌ها را نشان می‌دهد. دوربین‌تان را اگر گرفته باشید در مقابل صفات و خصوصیات و خاندان عصمت، این‌ها را به شما نشان می‌دهد، یعنی در شما همان پیاده می‌شود که شما دوربین‌تان آن طرف رفته. متوجه می‌شوید؟

لذا اگر شما در مقابل صفات و خصوصیات پروردگار دوربین‌تان را گرفتید، همان‌ها در وجود شما پیاده می‌شود. شما متخلق به اخلاق الله می‌شوید و اگر دنبال شیطنت رفتید، شما شیطان مجسم می‌شوید. خیلی ساده است و آن وقت، اگر در مدت عمر، این صفات را کسب کردید، اگر صفات رحمانی را هم کسب کردید ولی خدا می‌شوید. اگر صفات شیطانی را کسب کردید با همین دوربین‌ها، ولی شیطان می‌شوید! «اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا»[5] اولیاء الله ببینید «وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ»[6] خیلی ساده است. حالا اگر یک نفر تا این ساعت، مثلاً تا امشب! مخلوطی دارد هم شیطانی و هم رحمانی دارد، گاهی اوقات رحمان است ترحم می‌کند، گاهی اوقات خیلی غضب می‌کند دزدی می‌کند، گاهی اینطور و گاهی آنطور، همه نوع فیلم، این آرشیوش دارد و هر برنامه‌ای دارد این باید آن‌ها را تزکیه کند. تزکیه اینجا می‌آید، یعنی آن بدها را دور بریز، الآن فقط خوب‌ها را نگه دار.

این یک خلاصه‌ای از روح است. نمی‌دانم خیلی ساده بود دیگر، خیلی ساده بود، هیچ چیز دیگری نیست. حرف‌های فلاسفه و حرف‌های خدمت شما عرض شود که، آن‌هایی که ما نمی‌فهمیم، نمی‌فهمیم چه کار داریم که خیلی روی آن معطل شویم؟ سقراط چه گفته؟ هر چه گفته. ما بالأخره خیلی از آنها را نمی‌فهمیم چه گفته. بوعلی سینا چه گفته؟ هر چه باشند به پایۀ امام صادق، در معرفت روح و نفس نمی‌رسند و آنچه که باید ما بدانیم آن‌ها چه گفته‌اند، پیغمبر اکرم است و قرآن است و خاندان عصمت (علیهم السلام) هستند و این‌ها هستند و همیشه هم، پروردگار متعال، یک وجودی از این خاندان در بین بشر، قرار داده که همیشه او الگو باشد و او را امام زمان می‌گویند، امام هر زمان! در زمان امام سجاد (علیه السلام)، امام زمان، امام سجاد است. در زمان هر یک از ائمه، امام زمان، همان شخصی است که آن وقت امام است و در زمان ما حضرت بقیة الله روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه است.

شما این جمعیتی که در کربلا جمع شدند، آن‌ها این دوربین‌های روح‌شان را، به صورت یزید و اعمال یزید، گرفته بودند. ببینید همه در یک خط هستند. حر که اشتباهی مخلوط شده، بیرون می‌آید. حر ابن یزید ریاحی، او مخلوط شده بود آمد بیرون، یک عده هم اینطرف مخلوط شده بودند این‌ها هم آمدند بیرون، اینطرف آمدند به جهت اینکه با یکدیگر تطبیق نمی‌کند. یک چند نفر که در یک کلاس، می‌خواهند حرکت کنند اگر یکی اشتباهی، مخلوط این‌ها شود بالأخره می‌فهمد بیرون می‌آید.

الحمدلله که امشب، شب جمعه است و شب آخر این مجلس است و اینکه فرمودند: شب‌های جمعۀ آینده مجلس هست، به یک عللی شب‌های جمعۀ آیندۀ ما تا اطلاع بعدی تعطیل است، از هفتۀ آینده. إن‌شاءالله بعد باز هر وقت، مقتضی شد اعلام می‌کنیم و مجلس را برپا می‌کنیم. إن‌شاءالله شاید اواخر ماه صفر، یک چند شبی که شب‌های شهادت هست باز مجلس داشته باشیم و امیدواریم که إن‌شاءالله بتوانیم در راه اسلام و دین‌مان، خدمت بهتر کنیم.

حر ابن یزید ریاحی، اسمش به زبان ما آمد، در این مجلس هم، روضۀ ایشان خوانده نشد. اما چون ایشان، نام مقدس علی ابن موسی الرضا را بردند و باید هم به یاد آقا باشیم و همانطوری که گفتم، زیارت حضرت علی ابن موسی الرضا، خیلی ثواب دارد. یکی از ثواب‌های آن که تقریباً می‌شود با اعمال دیگر سنجید، این است که کسی که حضرت رضا را زیارت کند، خدای تعالی هزار حج و هزار عمرۀ مقبوله در نامۀ عملش هست. شما هم از نظر قیمت بازار و هم از نظر هر چیزی می‌توانید حساب آن را کنید، هر حجی، صد هزار تومان، صد و پنجاه هزار تومان، ویزای حج است. هزار عمره هم، همینطور است. ببینید چه ثروتی نصیب انسان می‌شود آن هم به دست ما نمی‌دهند که ما گرفتار شویم در این چند میلیارد پول، چه کار کنیم؟ در بانک هم نمی‌شود گذاشت، زیر فرش هم که نمی‌شود گذاشت، از حساب‌تان همینطور، در حساب‌تان وارد می‌کنند وصل می‌کنند به عالم آخرت، که آنجا، این همه پول که اینجا به درد شما نمی‌خورد، همانجا که زیاد نیاز دارید آنجا به شما تحویل می‌دهند.

عمرش را هم به قول ایشان، آدم چه کار می‌خواهد کند؟ به هر حال، این‌ها واقعیت دارد حقیقت دارد، درست هم هست. ولی حر ابن یزید ریاحی… شب جمعه است ما هم شاید توبه کنیم. آن قصۀ حر، انسان را خیلی طمعکار می‌کند، خیلی انسان را امیدوار می‌کند، از امام سجاد پرسیدند، ارجاء‌ترین ایه که در قرآن هست و همین امیدوار کننده‌ترین آیات قرآن چه است؟ ممکن است هر کسی چیزی بگوید، یکی بگوید: «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ»[7] چون روایت هم دارد. حضرت فرمود: ارجاء آیه‌ای که در قرآن هست، این است «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى»[8] خدا روز قیامت انقدر به تو عطا می‌کند تا راضی شوی و حضرت قسم می‌خورد که یک نفر از امتش، گنهکار باشند باقی نمی‌ماند که حضرت راضی باشد و همه را شفاعت می‌کند این آیه را فرمودند. ارجاء قصه‌ای هم که برای عفو گناهان هست، من معتقد هستم که قصۀ حر ابن یزید ریاحی است این ارجاء است یعنی امیدوار کننده است.

آخر حر خیلی بد بود، خیلی بد کرد! خیلی! ما چون توبه‌اش قبول شد زیاد از او اهل منبر حرف نمی‌زنند. شما فرض کنید که در زمان شاه، یک ساواکی پیدا شود، تمام خوبان آن موقع را، همه را تحویل به دستگاه شاه دهد که همه را بکشند، آن هم با آن وضع! دستگیری این‌ها بوسیلۀ حر شد! حر آمد جلوی این‌ها را گرفت. خیلی کار بدی کرد! اگر او نمی‌آمد و جلو را نمی‌گرفت، این‌ها رفته بودند برداشته بودند شاید به مدینه، لااقل ایشان باعث این کار نمی‌شد. خیلی بد کار کرد! و حتی آن وقت، حالا بعضی‌ها خیلی چیز می‌کنند ولی در عین حال، وقتی که حضرت فرمود: «ثکلتک أمک» حضرت فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، تو آمدی جلوی مرا بگیری؟ یک مقدار حضرت تند شد. او گفت: حالا آقایان می‌گویند ادب کرد، ولی همین جمله به نظر من بی‌ادبی است. گفت: حیف که مادر تو زهراست و الا مثلاً درست است، ادب کرد، اما اگر مادر امام حسین، فاطمۀ زهرا نبود، چه می کرد؟ می خواست به حضرت فحش بدهد؟چرا به مادر ما می‌گویی؟ حر بالأخره تا آن وقتی که توبه‌اش قبول شد، خیلی ایده‌ال و خوب نبود، نسبت به آن‌های دیگر، چرا! اگر مثل دیگران بود که قطعاً اهل توبه نمی‌شد. ولی خیلی بد کرد! یک چنین آدمی، یکدفعه آن هم تحت تأثیر حرف‌های حبیب ابن مظاهر، که آمد سخنرانی کرد و مسلم ابن عوسجه و این‌ها قرار گرفت. یک دفعه فکری کرد بیدار شد، مرده نبود، آن‌های دیگر مرده بودند. او مرده نبود خواب بود، بیدار شد، بیدار شد بدنش بنا کرد به لرزیدن! گفتند: چرا می‌لرزی؟ تو که شجاع‌ترین مردان عرب هستی ما فکر می‌کردیم. آن‌ها هفتاد و دو نفر هستند ما این همه جمعیت! گفت: من خودم را بین بهشت و جهنم دارم می‌بینم. اگر یک لغزش کنم داخل جهنم می‌افتم. یک ارادۀ صحیح پیدا کنم داخل بهشت می‌افتم به تعبیر ما و به خدا قسم! هیچگاه من جهنم را بر بهشت، ترجیح نمی‌دهم.

دیگر حالا شنیدید که ایشان با چه وضعی از دنیا رفتند. لازم هم بود خیال می‌کرد امام حسین، باید حتماً با یک خصوصیاتی بیاید در مقابلش، بعضی نوشته‌اند که چشم‌هایش را بست، دست‌هایش را بست، قرآن را حمایل کرد و دستش را گرفتند و در محضر سیدالشهداء آوردند. بعد نوشتند که چکمه‌هایش را پر از خاک کرد، پاهایش را برهنه کرد انداخت به گردنش، هر طوری بود، قبل از اینکه او به کنار خیمه‌ها برسد، حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) فرمود: مهمان جدیدی برای ما می‌آید، به استقبال این مهمان بروید! چند نفر حرکت کردند، حر را استقبالش کردند. حر ابن یزید ریاحی را نگذاشتند به خدا قسم، این اخلاق اسلامی را ای کاش، همۀ ما می‌داشتیم. حضرت به روی حر نیاورد که تو به ما چه کردی! مثل کسی که هیچ کاری نکرده. بعضی‌ها از یک شخصی که به آن‌ها بد کرده می‌گذرند، اما می‌گویند تو این چنین کردی، تو آنچنان کردی، او هم می‌گوید: آقا درست است ببخشید، چه و چه، بعد می‌بخشند این یک مرحله‌ای از عفو است.

اما بعضی از افراد هستند که نمی‌خواهند طرف خجالت بکشد، به روی او نمی‌آورند که تو بد کردی و مثل اینکه با یکدیگر رفیق بودیم، بیا بنشین، بیا بنشین با هم صحبت کن تو از ما هستی، شعر حضرت برای او می‌خواند، محبت‌ها می‌کند: أنت حر کما سمتک امک حر» تو آزادی همانطوری که مادر نام تو را آزاد مرد گذاشت، ببین چقدر، به فرد اینطوری محبت می‌کند!

شب جمعه است شب آخر این مجلس است، چراغ‌ها را خاموش کنید یک حال إن‌شاءالله عزای بهتری پیدا کنیم. یا بقیة الله! این جمع هم امشب به محضر شما آمده‌اند! ما خودمان داریم عرض می‌کنیم همۀ ما گنهکار هستیم همۀ ما معصیتکار هستیم. گناهان‌مان هم زیاد است بدترین گناه‌مان این است که متوجه دنیا هستیم و این توهین را می‌کنیم به ذات مقدس پروردگار که محبت دنیا، بیشتر در دل‌های ما هست تا محبت خدا! این بدترین گناه است! و لذا امشب با روی سیاه آمدیم. ما هر شب جمعه، می‌آییم در خانۀ خدا، پروردگارا به آبروی حسین ابن علی، به آبروی امام زمان ما، گناهان ما را ببخش و بیامرز.

یا بقیة الله! آجرک الله! اگر با چشم دل نگاه کنید الآن اهلبیت پیغمبر، در میان شهر کوفه، اسیر و ناراحت! همان شهر کوفه‌ای که زن‌ها آرزو می‌کشیدند چند کلمه با زینب کبری صحبت کنند، مردها آرزو می‌کشیدند با فرزند علی ابن ابیطالب امام حسن و امام حسین و ابالفضل العباس حرف بزنند. حالا با حالت اسارت وارد این شهر شده‌اند. در احادیث هست که قوم حر آمدند بدن حر را بردند در محل خودشان دفن کردند. ولی ابدان طیبۀ خاندان عصمت، سه شبانه روز، بی غسل و بی کفن، در صحرای کربلا افتاده.

یا بقیة الله آجرک الله! ما اصلاً کاری نکردیم، خدمتی نکردیم، مجالس‌مان، ولو اینکه بشارت‌هایی در این مجالس هشت شب، از بعضی از جا‌ها بوده و تشکر می‌کنیم اما کاری نکردیم که بگوییم شب آخر است و شب مزد است! این کارهای ما ارزشی ندارد در مقابل آن همه محبت، که از ناحیۀ شما! یا بقیة الله دیده‌ایم. اما امشب، شب آخر این مجلس است، فقط به شما عرض می‌کنیم آقا، آجرک الله فی مصیبة جدک الحسین (علیه السلام).

 

 

 



[1]. قصص، آیه 5.

[2]. أنفال، آیه 22.

[3]. أعراف، آیه 179.

[4]. الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا علیه السلام، ص 137.

[5]. بقره، آیه 257.

[6]. انعام، آیه 121.

[7]. زمر، آیه 53.

[8]. ضحی، آیه 5.

رمضان ۱۴۱۴ قمری – صبر و استقامت

صبر و استقامت رمضان ۱۴۱۴

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الأنبياء و المرسلين سيدنا و نبينا ابی القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا حجة بن الحسن رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً»[1]

اين آيه‌اي كه الآن خواندم آيه بسيار جالبي براي شما به نظر من رسيد،‌ چون آيات قرآن هر كدام، در هر كجا و درباره هر كس يك فايده و يك اثر خاصي دارد. اين آيه درباره صبر است، البته خطاب به پيغمبر اكرم است ولي منظور ما هستيم. «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ» انسان بايد در مقابل دستور پروردگار پرتحمل باشد، ضعيف نباشد، داراي تحمل و پرقدرت و قوي باشد. هرچه ظرفيت انسان بيشتر باشد، خداي تعالي بيشتر به او لطف دارد. علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) فرمود: اين دل‌هاي شما مثل ظرف است  بهترين آن، آن كسي است كه ظرفيت آن بيشتر باشد، پذيرش او بيشتر باشد، بيشتر مطالب را بگيرد. افرادي كه  ظرفيت ندارند، مطالب را درك نمي‌كنند، يك عده هستند كه اصلاً قبول نمي‌كنند، مثل ظرف كوچكي كه شما فرض كنيد در يك استكان آب بخواهيد ده ليتر آب وارد كنيد، اين قبول نمي‌كند، نمي‌پذيرد، يا فرض كنيد در يك جايي كه بسيار ظرفيت آن كم است با فشار يك چيزي را بخواهيد در آن قرار بدهيد، اين پس مي‌زند. شما بعضي از كلمات را، بعضي از احكام را، بعضي از دستورات را، اگر به بعضي بدهيد فكر نكنيد كه اين آقا خيلي متجدد است، خيلي در سطح بالا است، اين‌ حرف‌ها را قبول نمي‌كند، نه، ظرفيت اين كم است. بعضي‌ وقت‌ها ما اشتباه مي‌كنيم، يك آقاي دكتري فرض كنيد با كيف آمده است و ديگر اسلام را قبول ندارد، فقط تحقيقات پزشكي خود را مي‌پذيرد.

به ياد دارم يك وقتي يك كسالتي در بيني كسي واقع شد، من در حضور بيمار به طبيب گفتم: مستحب است كه انسان در موقع وضو گرفتن سه مرتبه آب در دهان خود مضمضه كند و سه مرتبه هم استنشاق كند، يعني تا يك حدي آب در دماغ خود بكند، دماغ او تميز مي‌شود، ببخشيد بيني او، دماغ به مغز مي‌گويند، بيني. اين آقاي طبيب مثل‌ همان ظرف كوچكي كه با فشار يك شيء بزرگي را انسان بخواهد جا بدهد، اين عكس‌العمل نشان داد، گفت: همين حرف‌هاي بي‌ربط است كه اين مرض‌ها را به وجود آورده است، و حال اينكه هيچ مربوط نبود، شايد اگر اين آقا شستشو مي‌كرد در او اين مرض به وجود نمي‌آمد ولي در عين حال، ببينيد اين را از باب مثال عرض كردم، نمي‌خواهم انتقاد به اين شخص بكنم، ببينيد اين عكس‌العمل براي نداشتن شخصيت است. بو علي سينا مي‌گويد: هر چه كه به گوش تو رسيد «من العجائب فذره في بقعة الإمكان»[2] زود عكس‌العمل نشان نده، در خزانه قلب خود نگه بدار، يك روزي ممكن است كه اين براي تو واضح بشود، يك روزي براي تو روشن بشود. در مقابل حكم پروردگار ظرفيت‌هاي ماها فرق مي‌كند. گاهي نمي‌فهميم، گاهي با آن عناد مي‌ورزيم، گاهي هم عكس‌العمل نشان مي‌دهيم. درباره احكام قرآن و آنچه در قرآن آمده است… الآن خيلي از مسائل هست…، اين‌ها را كه عرض مي‌كنم من اين شب‌ها دوست ندارم كه وقت شما را بي‌جهت بگذرانم، همه اين‌ها يك جايي به درد شما مي‌خورد. اين‌ها إن‌شاءالله جنبه تربيتي دارد، براي شما مفيد است، خوب گوش بدهيد. در قرآن خيلي از مطالب هست كه الآن ما ظرفيت آن را نداريم، من و شما و همين جمع، مثلاً فرض كنيد قضيه آصف بن برخيا خيلي بزرگتر از ظرف ما است، بزرگتر از عقل ما است، نمي‌توانيم بفهميم. قصه بقره و بني إسرائيل كه يك شخصي در بني‌إسرائيل كشته شده بود و نمي‌دانستند كه اين شخص را چه كسي كشته است، حضرت موسي از طرف خدا به آن‌ها فرمود: گاوي را بكشيد، دُم آن را به اين مُرده بزنيد، به اين كشته شده بزنيد، او زنده مي‌شود و مي‌گويد: قاتل من كيست، كه قضيه آن مفصل است. اين قضيه از چيزهايي است كه ما نمي‌فهميم، يعني ظرف دل ما هنوز نمي‌تواند اين را در خود جا بدهد، و امثال اين قضايا به خصوص در قرآن زياد است. اگر بخواهيم قضاياي غير قابل هضم قرآن را در يك كتاب بنويسيم، شايد يك كتاب بسيار قطوري بشود. پس مي‌بينيم كه خيلي از چيزها هست كه ما ظرفيت آن را نداريم، ولي اين ظرفيت را داريم كه بگوييم چون خدا گفته است درست است، اما ما نمي‌فهميم، اين مثل اين مي‌ماند كه درِ خانه شما براي شما مثلاً فرض كنيد صد خروار سيب‌زميني بياورند و شما جاي آن را نداريد ولي مي‌گوييد باشد، براي ما، من مي‌پذيرم اما الآن در خانه جاي آن را ندارم كه اين‌ها را جا بدهم. ما در مغز خود جاي آن را نداريم كه اين‌ها را جا بدهيم، اما مي‌پذيريم، اين‌ها را قبول داريم، تملك مي‌كنيم، اما بعضي‌ها هستند كه مي‌گويند: نه،‌ اين‌ها اصلاً درست نيست، زير بار نمي‌روند. عكس‌العمل دارند، نمي‌توانند تحمل كنند. كوشش كنيد كه اگر مي‌توانيد در مرحله اول قلب خود را، روح خود را آن‌چنان بسازيد كه إن‌شاءالله خواهيد ساخت و إن‌شاءالله با همين مراحل كمالات به آن‌جا خواهيد رسيد كه همه مطالب را بفهميد. اگر يك نمونه كوچك از قضيه آصف بن برخيا را خود شما داشته باشيد، بزرگ آن را هم از او مي‌پذيريد،‌ مي‌فهميد، مثلاً اگر شما يك طي‌الأرض داشته باشيد، يك سفر روحي داشته باشيد، مي‌توانيد بفهميد آصف بن برخيا چه كرده است و شما خانه‌اي بزرگي خواهيد داشت كه همه آن ده خروار را در خانه خود جا بدهيد. اگر شما يك سوره حمد را هفت مرتبه بالاي سر يك مريضِ محتضر خوانديد، با آن ايماني كه خدا به شما لطف كرده است، او بلند شد و نشست و خوب شد، شما مي‌توانيد بفهميد كه حضرت عيسي يا شاگردان حضرت عيسي چطور مُرده را زنده مي‌كردند. شما اگر به اراده الهي توجه كرديد و خدا را شناختيد و خود شما، چشم شما، گوش شما، دست شما، زبان شما، دل شما، همه آن‌ها جنبه خدايي پيدا كرد، شما مي‌توانيد بعد بفهميد كه چطور حضرت عيسي كه در قرآن آمده است، خلقت كرده است يا مثلاً حضرت ابراهيم چهار پرنده را گرفته است، در ميان هاونگ كوبيده است و چهار قسمت كرده است و هر قسمتي را در سر يك كوه گذاشته است و بعد اين‌ها را صدا زده است و اين‌ها با عجله «يَأْتينَكَ سَعْياً»[3] با عجله خود را به او رساندند يعني چه؟ اگر شما بنده خدا شديد و خود را وصل به خدا كرديد و از قدرت پروردگار استمداد كرديد، آن‌وقت مي‌فهميد كه همه كارها را يك انسان مي‌تواند بكند، متكياً به پروردگار. بنابراين اين ظرفيت را اول قبول كنيد، اول آنچه كه از ناحيه بزرگان مي‌رسد بپذيريد، ولو نمي‌فهميد، ولو روح شما جا ندارد كه در آن جا بدهيد، خانه شما هنوز كوچك است، نمي‌توانيد همه را در انبار بگذاريد ولي قبول كنيد، كم‌كم ظرف شما وسيع مي‌شود، خانه شما بزرگ مي‌شود و بعد هم إن‌شاءالله خواهيد فهميد «فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ» اين جمله اول، كه اين مطالب معني اين جمله اول بود.

«وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً» اطاعت از اين‌ها نكن. اگر مي‌خواهيد ظرفيت شما إن‌شاءالله تكميل بشود مطيع غير نباشيد،‌ مطيع خدا باشيد. به پيغمبر اكرم مي‌فرمايد: «وَ لا تُطِعْ» اي پيغمبر تو اطاعت نكن، اگر انسان اطاعت هر كسي را كرد و هر راهي را كه به او پيشنهاد كردند رفت و هر روز سر يك شاخه‌اي بود و هر روز يك مسلكي را انتخاب كرد دچار بدبختي مي‌شود، يعني هيچ وقت هيچ چيز نمي‌شود. «وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ كَفُوراً» اطاعت نكن از مردم، در جلسات مختلف كه مي‌رويد و همه دارند غيبت مي‌‌كنند، تو غيبت نكن. تو آن‌جا ننشين، اين‌ها آثم هستند، اين‌ها معصيت‌كار هستند. در مجالس مختلف كه شما تشريف مي‌بريد، اين‌ها اهل افراط و تفريط هستند، با اين‌ها معاشرت نكن. شما معاشرت نكنيد، پيغمبر هم نبايد اطاعت آن‌ها را بكند. اگر يك وقتي، روزگاري شما رفتيد براي مثلاً خارج از ايران در ممالك كفار، آن‌جا تغيير وضع نده. اگر براي من ميسر بود اين‌هايي كه در مرحله استقامت هستند را يك سفر خارج مي‌فرستاديم تا ببينيم آيا آن‌جا استقامت دارند يا نه؟ آن‌جا تغيير حال مي‌دهند يا نمي‌دهند؟ بعضي‌ها را فرستاديم، يعني خود آن‌ها در همين مرحله رفتند. اگر در يك مملكت كفري رفتيد، ما الآن كسي را داريم، زني است كه در آمريكا زندگي مي‌كند، آن مراحل كمالات را گذرانده است و يك عده‌اي را تربيت كرده است. خود او هم هيچ تغيير رأي، تغيير فكر، تغيير در عمل نداده است. افراد كفار را شما براي خود مطاع قرار ندهيد،‌ دقت كرديد. افرادي هم هستند كه خدمت شما عرض شود كه شايد در حرم تحت تأثير معصيت‌كارها و كفار قرار بگيرند. يك انسان با استقامتِ بااستقلالِ قاطعِ معتمد به خدا و لا به غير، اين شخص هيچ وقت در هيچ چيز و در هيچ كجا تكان نمي‌خورد، نمي‌لرزد، يك پشه در هوا از هر طرف كه باد بيايد به آن طرف مي‌رود، به خدا قسم افراد كم‌استقامت اگر تنها به خاطر همين جمله اميرالمؤمنين داراي استقامت بشوند مي‌ارزد كه اميرالمؤمنين (عليه الصلاة و السلام) به آن‌ها مي‌گويد: «همج الرعاع» پشه داخل فضا. به نظر من بدترين كلامي است كه بر اين‌ها اطلاق شده است، كف روي آب، انسان بايد داراي شخصيت باشد.

يك وقتي در سال ۴۱، در آن سالي كه وضعيت روحانيت خيلي خراب شده بود و امام (رضوان الله عليه) را گرفته بودند، عده‌اي از علماي شهرستان‌ها را دستگير كرده بودند، به مناسبتي دوازدهم محرّم هم بود، پانزده خرداد بود و دوازدهم محرّم، منبرها به هم ريخته بود،‌ من هم در تهران منبر مي‌رفتم و مجبور شديم روز سيزده محرّم كه شانزده خرداد مي‌شود از تهران براي مشهد بيايم. من به قيافه‌هاي يك عده در قطار نگاه مي‌كردم مي‌ديدم اكثراً آشنا هستند، بعد كه تحقيق كردم ديدم همه روحاني هستند، كت و شلوار پوشيدند و دارند مي‌آيند -شايد هم حق با‌ آن‌ها بود- و تنها كسي كه در آن اوضاع با همين لباس…، شايد شماها باور نكنيد، من در جاهاي حساسي گفتند لباس خود را دربياور براي من سخت بود، با همين لباس در آن روز براي مشهد مي‌آمديم. بعضي‌ها مي‌گفتند: آقا تو نمي‌ترسي؟ گفتم: نه آقا، از چه چيزي بترسم. بالأخره اين عمامه ما كفن ما است و بايد با او باشيم، و خدا مي‌داند متجاوز از سيصد نفر را من معمّم كردم و به همه آن‌ها گفتم: اين عمامه در وقتي روي سر شما باشد كه سر شما هم باشد وإلّا اگر خواست عمامه برود سر شما هم با آن برود. نه اينكه فكر كنيد من براي عمامه مي‌گويم، اگر تصميم گرفتيد كت و شلواري باشيد، با كت و شلوار خود تا آخر عمر خود باشيد. اگر تصميم گرفتيد مؤمن باشيد تا آخر عمر خود مؤمن باشيد. اگر تصميم گرفتيد كه يك انسان خوبي باشيد هميشه باشيد. حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌فرمايد: «شَيَّبَتْنِي سُورَةُ هُودٍ»[4] سوره هود من را پير كرد. چرا آقا؟ «لمكانت هذه الآيه»  براي اين آيه‌اي كه داخل آن هست. آن آيه چيست؟ «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ»[5] تو اي پيغمبر استقامت كن، هر كسي هم كه مرحله توبه را گذرانده است، با تو استقامت كند.

من ديدم يكي از مفسرين نوشته است چون استقامت كار مشكلي است، پيغمبر اكرم نمي‌توانست استقامت كند از اين نظر فرمود: من پير شدم. من در كتاب پاسخ ما، جواب او را دادم كه عين اين آيه «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ» در سوره شوري هم هست «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ»[6]، آن‌جا مي‌گويد: «وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ» پيرو هواها و خواسته‌هاي مردم نباش، خود تو استقامت كن. حكم استقامت روي سر خود پيغمبر اكرم آمده است، اما اين‌جا مي‌گويد: هم خود تو و هم آن‌ها. چيزي كه يك پيغمبر را، يك رهبر را، يك نفر كه مسئوليت يك عده‌اي را به عهده دارد، يك معلم، يك استاد، هر چيزي كه شما مي‌خواهيد اسم آن را بگذاريد، يك مديرِ يك اداره، يك مديرِ يك كارخانه، چيزي كه او را پير مي‌كند، اين ضعف و سستي كارمندان و كارگران و اين‌‌هايي را كه مي‌خواهد تحت برنامه‌ قرار بدهد هست. يكي دير مي‌آيد، يكي زود مي‌آيد، يكي نمي‌آيد، يكي به اندك چيزي عذر دارد، خيلي انسان را مي‌شكند. يك وقت هست نه، آقاي بهرامي بنده را دعوت كرده است اين‌جا منبر بروم، يك پولي هم مي‌خواهد به من بدهد بروم. با خود فكر مي‌كنم هر كسي مي‌خواهد بيايد، هر كسي مي‌خواهد نيايد، به من چه؟ من منبر خود را مي‌روم و بعد هم مي‌روم. اين‌جا انسان مسئول نيست، اما يك وقت هست نه، من مي‌خواهم تا آخر ماه رمضان، اگر خداي نكرده، خداي نكرده آقا ظهور نكردند شماها را لااقل در اين ماه رمضان به اندازه يك سال پيش ببرم و اگر حضرت ظهور كردند شما را تحويل بدهم، اين‌جا خيلي جوش مي‌خورم كه مي‌بينم چندتا نيامدند. خدا مي‌داند خيلي غصه مي‌خورم، خسته مي‌شوم كه مي‌بينيم بعضي‌ها… اين‌كه ديشب ديديد آن‌طور ناراحت شدم، سر خود را پايين انداختم، خجالت هم مي‌كشم كه در صورت شما دوستان با اين باصفايي، با اين باوفايي، با اين پرمحبتي نگاه بكنم و تند صحبت كنم ولي در عين حال مجبور هستم بگويم، وإلّا مي‌گفتم: شب‌هاي إحياء بياييد منزل ما و اين شب‌ها هم خود من مي‌رفتم استراحت مي‌كردم. شايد هم شما بيشتر من را دوست داشتيد، البته اكثر شما اين‌طور نيستيد ولي خدا مي‌داند احساس مسئوليت مي‌كنم. إن‌شاءالله دوستان جدي بگيريد، اميدواريم كه تمام شماها يك روزي مايه سرفرازي دين باشيد، سرفرازي امام زمان باشيد، جزء آن افرادي كه «صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيانٌ مَرْصُوصٌ‏»[7] باشيد،‌ و لذا باز هم توصيه مي‌كنم كه اين آيه‌اي كه امشب در سوره هل أتي، سوره دهر، سوره أميرالمؤمنين، سوره‌اي كه بسيار پرعظمت و پراهميت است، تلاوت شد إن‌شاءالله گوش بدهيم.

«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ» در مرحله اول يك شرح صدري داشته باشيد كه در راه امام زمان اگر به شما فحش دادند، اگر شما را اذيت كردند، شما را متهم كردند، به خاطر امام زمان تحمل كنيد و طوري نباشيد كه فكر بكنيد كه مثلاً حالا چرا ما بايد اين همه تحمل كنيم، مي‌ارزد. نابرده رنج گنج ميسر نمي‌شود، هر كه را طاووس بايد جور هندوستان كشد. گر صبر بود ز غوره حلوا سازي. اگر گفتيد چطور از غوره مي‌شود حلوا ساخت؟ صبر مي‌كنند غوره انگور مي‌شود، بعد انگور را مي‌جوشانند و آن را شيره مي‌كنند، بعد با شيره آن حلوا درست مي‌كنند. إن‌شاءالله، اگرچه الآن ما غوره هستيم، اگرچه الآن ما ترش هستيم، اخلاق ما خوب نيست اما إن‌شاءالله با صبر و تحمل همه ما انگور مي‌شويم، همه ما شيرين مي‌شويم، همه ما آن‌چنان شيرين مي‌شويم كه بشود بهترين حلواها را كه لايق محضر حجة بن الحسن (أرواحنا لتراب مقدمه الفداء) است بسازيم و در حضور ايشان قرار بگيريم.

حالا اين‌ها موعظه ما، حالا امشب ما موعظه را، مطلب را، قبل از مسئله گفتيم. مسائل را هم بگوييم براي شما كه عقب نمانيم. إن‌شاءالله اميدواريم اين مطالبي را كه گفتم از ياد نبريد و فراموش نكنيد. اگر من و شما بدانيم كه افرادي در اين راه چه رياضت‌هاي پرمشقتي را كشيدند، اين يكي دو ساعت شب اين‌جا آمدن و سروقت آمدن و به حرف‌ها گوش دادند و ياد گرفتن احكام و مسائل و معارف ديني اين‌ها خيلي كارهاي سهل و ساده و آساني است. يك وقتي به ياد دارم يكي از ماه‌هاي رمضان ما دو نفر بوديم، ظرفيت من بيشتر بود، يك استادي داشتيم به ما يك دستوري داده بود، از بين ما دو نفر او ديوانه شد، يك رفيقي داشتيم ديوانه شد، بس كه روزها روزه مي‌گرفت، روزهاي تابستان بود و بلند بود، اوايل تكليف ما بود، و شب‌ها هم تا صبح مشغول ذكر و عبادت و اين‌ها بوديم. آن ديوانه من نبودم، و آن رفيق ما در حدود پانزدهم، شانزدهم ديوانه شد. ما هم فهميديم اين استاد ما خيلي استاد نيست، او را رها كرديم. به هر حال خيلي كار بايد كرد، رياضت بايد كشيد و إن‌شاءالله شما با لطف حضرت وليعصر بهتر از آن برنامه‌ها پيش مي‌رويد، به شرط اينكه در همين مراحل آسان جدي باشيد. عرض كردم اگر به خدا قسم همين الآن اكثريت شما رأي بدهيد كه جلسه نباشد، من خوشحال…، يعني خستگي من رفع مي‌شود، حالا شايد خوشحال نشوم ولي خستگي من رفع مي‌شود وإلّا هيچ عذري… يكي از آقايان الآن آمد به من گفت: فلاني گفته است زن من مريض شده است، او را دكتر بردم و نمي‌توانم بيايم. آقا دكتر را يك وقت ديگر ببر، مي‌خواستي روز ببري، بيا اين‌جا دعا كن زن تو خوب مي‌شود و مي‌خواهم بگويم اين عذرها هيچ در اين مجلس پذيرفته نيست، خلاصه تا اين حد.

 

 



[1]. انسان، آيه 24.

[2]. الوافي، ج ‏25، ص 652. 

[3]. بقره، آيه 260.

[4]. هداية الأمة إلى أحكام الأئمة عليهم السلام، ج3، ص 68.

[5]. هود، آيه 112.

[6]. شوري، آيه 15.

[7]. صف، آيه 4. 

۱۲ رمضان ۱۴۱۵ قمری – عالم ذر و عالم ارواح

عالم ذر و عالم ارواح ۱۲ رمضان ۱۴۱۵ قمری

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا ابی القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا الحجة بن الحسن رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أَلْهاكُمُ التَّكاثُر * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ * كَلاَّ سَوْفَ تَعْلَمُونَ»[1]

انسان در دنيا خواهي نخواهي بعد از آنكه از عالم ارواح كه عالم بسيار پاك و پاكيزه‌اي بوده است و خداي تعالي همه بشر را با پاكي خلق كرده است و تعليمات لازم را به او داده است و حتي حقايق قرآن را به انسان تعليم فرموده است. منظور من از حقايق قرآن يا از خود قرآن اين نيست كه در عالم ارواح به ما مثلاً حكايت حضرت يوسف و يا قصه حضرت آدم را تعليم داده باشند، منظور من حقايق قرآن است. يك كتاب مثلاً –اين را يك قدري توضيح بدهم تا براي دوستان روشن بشود، چون بعضي‌ها سؤالاتي در اين زمينه كرده بودند- گاهي انسان يك كتابي مي‌نويسد، يك فصل كه شايد ده صفحه باشد براي توضيح يك مطلب قصه نقل مي‌كند، حكايت نقل مي‌كند، آيه قرآن بيان مي‌كند، روايت نقل مي‌كند، اين براي اين است كه مثلاً بفهماند تقوا چيز خوبي است، يك كلمه است اما توضيحات در اطراف آن براي اين جهت است. اگر اين‌جا بگويند كه حقيقت اين ده صفحه يك كلمه است و آن اينكه تقوا براي انسان لازم است درست است. من هم كه مي‌گويم در عالم ارواح حقايق قرآن را به ما تعليم دادند، آنچه كه هدف بوده است از مثلاً قصه حضرت موسي، قصه حضرت يوسف، چون خداي تعالي در قرآن مَثَل‌هاي زيادي زده است براي اينكه حقيقت را به ما بفهماند. «إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي‏ هِيَ أَقْوَمُ»[2] اين قرآن هدايت است براي كساني كه باقوام‌تر، باثبات‌تر، قوي‌تر و محكم‌تر و بااستقامت بيشتري باشند، يا مثلاً در آيه ديگر مي‌فرمايد: ما در اين قرآن از هر مثلي براي شما مي‌زنيم تا هدايت بشويد. مثال‌هاي زيادي خدا در قرآن زده است، يا مي‌فرمايد: «لَقَدْ كانَ في‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ»[3] در قصه‌هاي قرآن، قصه‌هاي انبياء، براي اعتبار و براي عبرت گرفتن و براي پند گرفتن صاحبان عقل است. آن‌هايي كه مغز دارند، لُب دارند، آن‌ها از اين مثال‌ها و از اين قصص عبرت مي‌گيرند. پس بنابراين اگر ما گفتيم در عالم ارواح همه حقايق قرآن به انسان تعليم داده شده است و در آن مكتب پرفيض خاندان عصمت و طهارت (عليهم الصلاة و السلام) همه چيز را به ما تعليم دادند، منظور اين نيست كه قصه حضرت يوسف را از اول تا به آخر آن گفته باشند يا قضيه بني‌إسرائيل و مثلاً گاو بني‌إسرائيل و اين‌ها را به ما ياد داده باشند، نه، آن لُب مطلب را، آن حقايق را در عالم ارواح به ما تعليم دادند و ما را ساختند، ما را پرمحتوا كردند و از همين جهت روح ما يك روح خدايي شد كه وقتي در بدن دميده مي‌شود خداي تعالي مي‌فرمايد: «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏»[4] از روح خود من، روح الهي، از آن در انسان دميدم. پس وقتي كه آن روح آمده است در اين بدن، در اثر بعضي از عوامل كه در بين بوده است، اين روح آلودگي پيدا كرده است، روح انسان آلوده شده است. مهمترين آلودگي كه در اين عالم، در عالم دنيا، چه در عالم ذر باشد و چه در عالم دنيا باشد، انسان به آن مبتلا مي‌شود محبت دنيا است، محبت به مال،‌ محبت به اولاد، محبت به قدرت، محبت به رياست، جاه‌طلبي و امثال اين‌ها، محبت‌هاي مختلف كه ارتباطي با محبت به خدا ندارد. انسان آلودگي پيدا مي‌كند، وابستگي پيدا مي‌كند، انسان در اثر محبت به مال، وابسته به مال مي‌شود. در اثر محبت به جاه و مقام، وابسته به جاه و مقام مي‌شود. مثلاً‌ انسان وقتي كه محبت دنيا را داشت و وابسته به دنيا شد ديگر مدام به فكر تكاثر است، يعني زياد كردن مال، چون مال را دوست دارد، دنيا را دوست دارد، مدام به فكر تكاثر است. اگر موفق شد كه در همان تكاثر الهاء مي‌كند، مبهوت مي‌شود و گيج مي‌شود و در همان حال مي‌ماند «حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ» تا وقتي كه انسان قبر را ببيند. بنابراين اين محبت را بايد كم كرد،‌ محبت به رياست، مي‌خواهم در همه مردم سر باشم، رئيس از رأس گرفته مي‌شود، مي‌خواهم سر باشم، همه اطاعت من را بكنند، همه فرمان‌بردار من باشند، من به منزله مغز باشم و بقيه به منزله اعضاء باشند، آن هم نه با جهت، گاهي رياست الهي است، خدا اين‌طور قرار داده است. گاهي پاشنه پاي انسان دوست دارد سر باشد، نمي‌شود. گاهي سر او سر شده است و فرمانده شده است، مثل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (عليه الصلاة و السلام) قلب عالم امكان. آن‌وقت‌ها فكر مي‌كردند كه قلب است كه فرمانده كل است و علوم در آن هست، اما حالا كه مي‌فهمند مغز است بايد بگوييم مغز عالم امكان،‌ حقيقت عالم امكان، فرمانده كل قواي الهي، اين علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) هست،‌ هرچه هم علي را نديده بگيرند باز او رأس است، رياست براي او است، اما اگر انسان لايق رياست نباشد، نه ارزش تقوايي دارد، نه ارزش علمي، بلكه مثل خلفاي خودساخته…، خلفاي صدر اسلام خودساخته بودند، خود آن‌ها خود را ساخته بودند، اين‌ها به هيچ وجه لياقت نداشتند ولي در عين حال مي‌خواستند كار مغز را بكنند و نمي‌توانستند از عهده بربيايند. نه تقواي آن را داشتند و نه علم آن را. اين‌جا روايات عجيبي دارد، كسي كه چنين فكري داشته باشد ولي اسباب بزرگي را فراهم نكرده باشد. انسان بزرگ نمي‌شود مگر آنكه اسباب بزرگي را فراهم كرده باشد. اسباب بزرگي را فراهم نكرده است و در عين حال مي‌خواهد بزرگ باشد، اين‌جا امام صادق (عليه الصلاة‌ و السلام) مي‌فرمايد: «مَلْعُونٌ مَنْ تَرَأَّسَ»[5] ملعون است كسي كه طلب رياست مي‌كند، طلب رأس بودن بكند. «مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا» ملعون است كسي كه همت آن را داشته باشد. عرض كردم پاشنه پا هيچ ‌وقت مغز نمي‌شود،‌ حالا اين اگر مستقل بود، مي‌خواست خود را مغز معرفي كند اين ارزش ندارد، ملعون…، ملعون يعني دور از رحمت خدا است، هيچ وقت خداي تعالي به او كمك نمي‌كند. تو خود را مي‌شناسي كه مديريت يك تشكيلات را نداري، اين‌قدر زد و بند نكن كه مثلاً فرض كنيد استاندار يك استاني بشوي. مي‌داني مديريت نداري، مي‌داني كه نمي‌تواني از عهده يك شهر بربيايي، اين‌قدر فعاليت نكن كه مثلاً شهردار بشوي، و اگر براي اين فعاليت كرد، اگر لياقت نداشت و فعاليت كرد روايت مي‌گويد: «مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا» حتي «مَلْعُونٌ» ملعون است كسي كه خود را وعده بدهد كه مثلاً فرض كنيد حالا ما مي‌رويم در بين مردم و يك مقداري مردم را نمك‌گير مي‌كنيم…، يكي از دوستان مي‌گفت: در فلان شهر يك آقايي آن‌جا آمد،‌ آشپزخانه‌اي برقرار كرد و مردم را ماه رمضان مرتب افطار مي‌داد و پولي خرج كرد و چندين ميليون تومان خرج كرد، ما خيلي تعجب كرديم كه اين چرا اين‌قدر محبت به ما پيدا كرده است، اين فرشته خوشبختي  كيست؟ مي‌گويد: موقع انتخابات شد ديديم كه اعلاميه صادر شد كه ما را انتخاب كنيد. حالا چطور آدمي است،‌ نه سواد دارد، نه لياقت دارد، بعد هم مردم او را انتخاب نكردند…، مردم اين زمان غير از مردم زمان‌هاي سابق هستند. يك وقتي در گناباد بوديم، به يكي از اين دهاتي‌هاي آن حدود گفتيم: تو چرا رفتي درويش شدي، اين‌طور سبيل و اين‌ها؟ گفت: مي‌داني چقدر درآمد دارد؟‌ گفتيم: نه. گفت: من هفته‌اي يك آبگوشت، ‌يك آبگوشت مي‌روم آن‌جا مي‌خورم. آن‌وقت او مي‌گفت: اين يك تومان قيمت دارد. در ماه مي‌شود چهار تومان، در سال مي‌شود مثلاً ۲۴ تومان، حساب كرده بود كه آبگوشت…، بعضي‌ها اين‌طوري هستند، آبگوشتي هستند. روز عاشورا براي كربلا، بعضي‌ها يك دانه خرما مي‌گرفتند مي‌آمدند. مردم زمان ما اين‌طور نيستند. آقا ايشان وكيل نشد و بعد معلوم شد بيچاره هرچه خانه، زندگي، حتي فرش خانه، همه را فروخته است و آمده در اين شهر خرج كرده است. اين مردم نمك‌نشناس هم اين را وكيل نكردند. «مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا» كسي كه اين همت‌ها را بكند، خدا از رحمت خود او را دور مي‌كند. انساني كه مي‌خواهد وكيل يك جمعي بشود بايد لااقل بر آن‌ها يك افضليتي داشته باشد، ‌يك كمالاتي داشته باشد كه بر آن‌ها بتواند رأس باشد، رأس آن‌ها باشد. شما ببينيد سر نسبت به بدن چقدر فرق مي‌كند، تمام فرماندهي مربوط به سر است، چشم در سر است، گوش در سر است، شامّه در سر است، ذائقه در سر است، اگر آن رگ نخاع خدايي نكرده قطع بشود تمام بدن از كار مي‌افتد، زنده هست ولي فقط يك سر خود را مي‌تواند تكان بدهد، بقيه بدن را نمي‌تواند تكان بدهد، چون از تحت فرماندهي او خارج مي‌شود. رأس بايد اين لياقت را داشته باشد، اين مغزي كه مي‌خواهد مغز جامعه باشد،‌ مي‌خواهد در رأس جامعه قرار بگيرد، مي‌خواهد مرجع تقليد مردم بشود، مي‌خواهد رئيس يك اداره، فرمانده يك نيرو بشود،‌ اين شخص بايد لياقت آن را هم داشته باشد وإلّا خود تو كه مي‌داني لياقت آن را نداري چرا اين‌قدر فعاليت مي‌كني. من به همان شخص اتفاقاً -همان كسي كه الآن منظور من بود كه وكيل نشد- بعد گفتم، گفت: همين كه به من بگويند كانديد وكالت هم بوده است كافي است. بعضي‌ها اين‌طور هستند، بگويند كانديد وكالت بوده است براي اين‌ها كافي است. اين را من مي‌شناختم نه سواد داشت، نه علم داشت، نه واقعاً فكر داشت، هيچ، هيچ. اگر كسي محبت دنيا نداشته باشد از اين چيزها دور است، بلكه وقتي كه سر بود ناعلاج فرماندهي را به عهده مي‌گيرد، يعني مجبور است فرمانده بشود. درباره مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني كه قبل از مرحوم آيت الله بروجردي مرجع تقليد بودند،‌ ايشان تا چند روز قبل از مرجعيت خود حتي خانه نداشت، در مسجد كوفه زندگي مي‌كرد. علما هم زياد با او موافق نبودند، بلكه بعضيها مخالف بودند. يكي از علماي بزرگ كه من اواخر در قم ايشان را ديده بودم، ايشان مي‌گفت: من با اين آقا مخالف بودم –حالا نمي‌خواهم اسم ايشان را ببرم وإلّا فكر مي‌كنم در بعضي از كتاب‌ها حتي قضيه ايشان را نقل كردند و اسم ايشان را بردند- من با آسيد ابوالحسن اصفهاني مخالف بودم و ايشان داشت كم‌كم مرجع مي‌شد. معلوم بود يك دستي در كار است، مي‌گفت: من دست امام زمان را نمي‌ديدم، اما خيال مي‌كردم يك دست‌هاي ديگري در كار است. آن‌وقت‌ها يا بايد دست انگليس در كار باشد يا بايد دست ساواك در كار باشد يا دست امام زمان. خود او مي‌گفت: امام زمان را اصلاً نمي‌شناختم و فكر هم نمي‌كردم. يك روز در رواق علي بن ابيطالب (عليه الصلاة‌ و السلام) نشسته بودم مشغول عبادت بودم يك دفعه يك حالي به من دست داد، ديدم كنار مسجد كوفه سر ده كيلومتري هستم. امام زمان (عليه الصلاة و السلام) هم چند قدمي من دارد مي‌رود، من پشت سر او رفتم. هر چه من تند مي‌روم همان ده قدم فاصله دارد، آهسته هم كه مي‌روم باز هم ده قدم فاصله دارد. آقا رسيد به يك باغي، وارد باغ شد، من هم وارد شدم، وسط باغ يك قصري بود، ايشان وارد، من هم وارد شدم. يك خادمي دم در بود، اين يا ما را نديد يا ديد با آقا هستيم ما را راه داد و داخل رفتيم. نشستيم خدمت امام زمان، حضرت آن طرف روي تخت نشستند و من هم اين طرف در مقابل ايشان نشستم. در راه كه مي‌آمديم فكر كردم پنج تا مسئله را از امام زمان خود بپرسم. چهارتاي آن را پرسيدم و يكي را فراموش كردم. خداحافظي كردم و بيرون آمدم. بيرون در كه آمدم به ياد آوردم. گفتم برگردم در همان ساختمان كه خادم جلوي من را گرفت و گفت: نمي‌شود. گفتم: من الآن داخل خدمت امام بودم. گفت: امام زمان اين‌جا نيست، گفتم: همين الآن من خدمت ايشان بودم. گفت: نائب امام زمان هست، خود ايشان نيست. گفتم: خيلي خوب، حالا بگذاريد ما برويم. حالا او اشتباه مي‌كند، به هر حال ما داخل مي‌رويم. داخل رفتم، ديدم جاي امام زمان آسيد ابوالحسن اصفهاني نشسته است. ببينيد اين‌طوري به انسان مي‌فهمانند، اين‌طوري يكي را رئيس مي‌كنند. سؤال خود را از ايشان پرسيدم. جواب خوبي داد، از آن حال بيرون آمدم ديدم كنار رواق اميرالمؤمنين نشستم. يك مقدار با خود گفتم شايد حالا خواب بوده است، چُرت مي‌زديم. برخاستم رفتم منزل آسيد ابوالحسن اصفهاني. ايشان يك تبسمي كرد گفت: مسئله را بپرس. من همان مسئله‌اي را كه از ايشان پرسيده بودم، پرسيدم. عين آن جوابي كه در آن عالم به من داده بود، به من داد. ببينيد وقتي كه يكي را بخواهند -به هر حال در هر پُست و مقامي اين را آقا كنند- نمي‌خواهد بخواهند، خدا سر را براي فرماندهي خلق كرده است. اگر سر بود، حالا شما هر چه بگوييد من سر را قبول ندارم، قبول نداري هر كاري مي‌خواهي بكني بكن. امام زمان آن روزي كه درباره همين آسيد ابوالحسن اصفهاني كه… يك آشيخ محمد كوفي بود در كوفه، من همان حدود هفده سال، هجده سال داشتم كه با مرحوم حاج ملا آقاجان به كوفه رفته بودم، فقط آن‌جا ايشان را ديدم. ايشان تا آن وقت 25 مرتبه خدمت امام زمان (عليه الصلاة‌ و السلام) رسيده بود. دفعه اولي كه خدمت حضرت رسيده بود مي‌گفت: با شتر داشتم از طرف مكه مي‌آمدم براي كوفه، مسافرت‌هاي آن وقت با شتر بود. مي‌گفت: از قافله جدا شدم، عقب افتادم، شتر من آمد در يك باتلاقي گير كرد و تا سينه در باتلاق رفته است. پاهاي او دارد حركت مي‌كند و ما هم روي شتر نشستيم، كم‌كم هم دارد پايين مي‌رود -چون اطراف نجف من ديدم يك باتلاق‌هايي هست كه آب‌ آن‌جاها مي‌ايستد و زمين خيلي قابل است براي فرو رفتن، مثل شوره‌زارهاي خود ما- مي‌گويد: آن‌جا روي شتر گفتم يا أبا صالح المهدي ادركني. مي‌گويد: تا اين جمله را گفتم، دو سه دفعه تكرار كردم، ديدم يك اسب‌سواري از آن طرف دارد مي‌آيد ولي پاي اين اسب مثل اينكه روي آسفالت دارد راه مي‌رود، حتي آن نعل اسب هم فرو نمي‌رود. آمد جلوي من، در گوش شتر من يك چيزهايي مي‌گفت، من نشنيدم فقط يك جمله آن را شنيدم «حتي الباب» يعني تا دم در، گفت: اين شتر مثل توپي كه زير آب فرو مي‌كنند يك دفعه بالا مي‌پرد، همين‌طور بالا پريد و پاهاي او در اين باتلاق‌ها دوان دارد به طرف كوفه مي‌رود. آن آقا هم از آن طرف رفت. گفتم: «مَنْ أَنت؟» تو كيستي؟ گفت: «أَنَا المَهدي» -قربان اسم او برويم- من امام زمان تو حضرت مهدي هستم. گفتم: بعد كجا خدمت تو برسم؟‌ فرمود: «مَتي تُريد» هر وقت بخواهي. دوستان امام زمان هروقت بخواهند، نه بدن حضرت را، بلكه ارتباط روحي با حجةبن‌الحسن (روحي فداء) پيدا مي‌كنند. مي‌گويد: از هم دور شديم، چون من ديگر نمي‌توانستم پياده بشوم، در اختيار من نبود. رفتيم، اين شتر آمد تا دم دروازه كوفه -آن‌وقت‌ها شهرها دروازه داشت- تا در دروازه كوفه افتاد. من آن جمله حضرت را به ياد داشتم، رفتم گفتم: «حتي الباب» دوباره بلند شد. بلند شد آمد در خانه، خورد به زمين و ديگر مُرد. بعد از آن من هر وقت امام زمان خود را صدا زدم گاهي ارتباط روحي برقرار كردم و گاهي هم خدمت ايشان رسيدم. اين شخص آن‌قدر معروف بود در بين علماي پاكِ نجفِ آن وقت كه مرحوم آسيد ابوالحسن اصفهاني حاضر نبود كه مرجعيت عظما را قبول كند، يك نامه‌اي ايشان براي سيد مي‌آورد. در اين نامه نوشته است: «بسم الله الرحمن الرحيم. مِن المَهدي حجةبن‌الحسن إلي سيد ابوالحسن اصفهاني» چه چيزي در اين نامه نوشتند «أرخص نَفسَك» خود را رخيص كن -عرب‌ها به چيز ارزان رخيص مي‌گويند- رخيص «أرخص» يعني خود را ارزان كن، خود را گران نفروش. نگو كه من حال ندارم با شما حرف بزنم، وقت آن را ندارم. «أرخص نَفسَك وَ اجعَل مَجلِسَكَ فِي الدِهليز» دم در خانه يك اتاق درست كن، به تعبير من، البته معناي اين خلاصه است ولي تفصيل آن اين است كه يك اتاقي دم در درست كن، در اتاق را هم باز بگذار، بگذار هر كسي مي‌خواهد بيايد، حاجب و درباني نداشته باش. خدا لعنت كند منافقين را كه علماي ما را مجبور كردند -آن علمايي كه ارزش دارند، نه مثل ماها را- كه پاسدار‌ها اين‌ها را بازرسي بدني بكنند تا بگذارند ديدن كند،‌ ولي نه، بنشين در آن اتاق دم در كه هر كس آمد بتواند بدون معطلي تو را ببيند. «و اقض حوائج الناس» حوائج مردم را برآور. خدا رحمت كند يكي از علماي بزرگ تهران -در زمان شاه بود- هر كس به او مي‌رفت مي‌گفت: آقا يك نامه براي فلاني بنويس، اين مي‌نوشت. براي شاه يك نامه مي‌نوشت، براي نخست وزير يك نامه بنويس، مي‌نوشت. براي فلان وكيل بنويس، مي‌نوشت. بعضي‌ از آن‌ها تأثير داشت، بعضي‌ از آن‌ها تأثير نداشت. من يك وقتي به او مي‌گفتم: آقا شما مي‌دانيد بعضي‌ها اين نامه شما را كاري نمي‌كنند، آن را پرت مي‌كنند. گفت: وظيفه من اين است كه نامه را بنويسم، وظيفه او هم اين است كه نگاه كند، حالا او به وظيفه خود عمل نمي‌‌كند، من هم به وظيفه خود عمل نكنم؟ اين مطلب درست براي من جا نيفتاده بود. يك وقتي خود من يك جرياني…، اين‌ها را مي‌گويم براي اينكه إن‌شاءالله كوشش كنيد شما وظايف خود را انجام بدهيد، فكر نكنيد اين‌ها تأثيري ندارد، نه، قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود، شما اگر به يك زن بدحجاب رسيديد گفتيد: حجاب خود را رعايت كن، دومي هم رسيد، سومي هم رسيد، مي‌خواهد در اين شهر زندگي كند خواهي نخواهي مي‌گويد: اين چارقد خود را جلو بكشم چه ضرر دارد، اين كار را مي‌كند. خود من يك جرياني –شايد هم براي شما نقل كردم، اگر هم نقل كردم خيلي قديم نقل كردم، شايد بعضي‌ها فراموش كرده باشند، بعضي‌ها هم نشنيده باشند- در اين دفتر كانون نشسته بودم، روز جمعه هم بود. ديدم دو نفر شتاب‌زده آمدند كه دست ما به دامن شما، زمان شاه بود، دست ما به دامن شما، اين اخوي شما در ساري رئيس دادگاه است -ما آمديم بگوييم چنين اخوي نداريم، ولي آن‌ها بس كه شتاب‌زده بودند ادامه دادند- و برادر ما را محكوم به اعدام كرده است. شما يك نامه بنويسيد كه تخفيفي بدهد. گفتم: چشم ولي من برادري ندارم. چه كسي گفت او برادر من است؟ گفت: چون به او هم مي‌گويند آقاي تيمسار مثلاً يا سرهنگ ابطحي. گفتم: از همين جا؟ گفتند: نه ما سؤال كرديم گفتند برادر او فلاني است. ما برداشتيم عيناً نامه‌اي براي اين آقا نوشتيم كه من كه شما را نمي‌شناسم از اسم تو پيدا است كه سيد هستي -چون فاميل ابطحي را روي غير سيد من نديدم گذاشته باشند- از اسم تو پيدا است كه سيد هستي و هم‌فاميل من هستي و اين افراد –اسم‌هاي آن‌ها را پرسيدم- اين‌ها هم خيال كردند تو برادر من هستي و إن‌شاءالله برادر ديني من هستي، درخواست اين‌ها اين است كه اگر مي‌شود يك تخفيفي، يك كاري براي اين شخص بكني -معلوم شد قاچاق و اين‌ها هم داشته است- يك كاري بكن. نامه را نوشتم. اين‌ها دو هفته بعد آمدند، ديديم اين دفعه سه نفر آمدند. گفتند: نامه را كه به او داديم يك سري تكان داد گفت: هر كسي هست اين باصفا نوشته است، من هم كار خود را خواهم كرد. اين‌طوري كه اين‌ها مي‌گفتند يا بايد به كلي تبرئه بشود يا بايد اعدام بشود. حالا هرطوري بود او را تبرئه كرده بود و آزاد كرده بود و آمدند. ديدم عجب تأثيري داشت و حال اينكه خيلي ساده، يعني معمولي آن اين بود كه من به اين آقا بگويم، نه او برادر من نيست و من نمي‌شناسم، آن هم زمان طاغوت كه ما خيلي هم با اين‌ها آشنايي نداشتيم و گاهي هم مي‌شد اگر مي‌فهميدند يك آخوندي براي آن‌ها نامه نوشته است بدتر مي‌كردند. نه، نوشتم و مؤثر بود. حالا «و اقض حوائج الناس» حوائج مردم را بربياوريد، هر اندازه كه مي‌توانيد. به وسيله نامه انجام بدهيد، به وسيله گفتار خود انجام بدهيد، به هر حال كمك باشيد براي بندگان خدا. حضرت نوشته بودند «و اقض حوائج الناس نحن ننصرك»  اين جمله آخر آن خيلي پرقيمت است كه ما تو را ياري مي‌كنيم، تو تنها نخواهي بود. اين دو سه كار را تو بكن، آن كار را هم ما مي‌كنيم. تو خود را ارزان در اختيار مردم بگذار، مردم را به خود راه بده، حوائج مردم را برآور، ما تو را ياري خواهيم كرد. اين صفات خوبي است كه انسان بايد داشته باشد و اين‌طور بودند، اين بزرگان كه مي‌بينيد رئيس شيعه، آن هم در آن زمان و فرمانده شيعه، نائب حجةبن‌الحسن، جاي امام زمان نشسته بودند. خدا إن‌شاءالله همه ما را موفق به اين مسائل بكند.

منظور من اين بود كه اگر كسي در خود لياقت رياستي را نمي‌بيند ادعاي رياست نكند كه اين روايت مي‌گويد: «مَلْعُونٌ مَنْ تَرَأَّسَ مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا» و هر كس بخواهد با عدم لياقت اين همت را بكند يا بدون لياقت رياست را به خود بچسباند، اين ملعون است. ملعون هم به معناي دور بودن از رحمت الهي است. چرا انسان اين كار را مي‌كند؟ محبت به رياست، محبت به جاه، جاه‌طلبي. كوچك آن همين است كه وقتي در مجلس وارد شد، جا نبود، براي او سخت باشد كه وسط بنشيند. آيه شريفه قرآن اولاً مي‌فرمايد: اگر كسي در مجلسي وارد شد به او جا بدهيد نگذاريد بايستد خجالت بكشد كه كجا برود، فوراً به او جا بدهيد. خداي تعالي روز قيامت به شما جا مي‌دهد. اين صريح قرآن است «يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ»[6] خدا به شما جا مي‌دهد. بعد هم اگر يك شخصي اين طوري بود وارد يك مجلسي شد هر جا بود بنشين ديگر. خدا رحمت مرحوم آميرزا آقاي تهراني را من ديده بودم، وارد مجلس كه مي‌شد هر كجا جا بود مي‌نشست، با اينكه از علماي بزرگ بود. خداي تعالي در قيامت به شما جا مي‌دهد. يك قضيه‌اي را به ياد آوردم بد نيست، چون مي‌ترسم باز از ذهن من برود. خيلي مناسب نيست ولي چرا مي‌شود گفت كه ائمه ما (عليهم الصلاة‌ و السلام) چطور بودند. خدا رحمت كند مرحوم آيت الله كوهستاني چون از مرگ زياد حرف مي‌زد، غالباً ما وقتي خدمت ايشان مي‌رسيديم مي‌گفت: من كه مُردم همين جا من را دفن كنيد، همين‌جا در همين حسينيه خود من، همين كوهستان. ما مشهد بوديم، وقتي ايشان فوت كرد،‌ به ما خبر دادند كه جنازه ايشان را دارند مشهد مي‌آورند. شب بود ما با يك عده از طلبه‌ها…، آن‌وقت‌ها ما مدرسه مفصلي داشتيم و طلبه‌ها را جمع كرديم و تا قوچان به استقبال رفتيم. جنازه را آوردند و در حرم مطهر بردند، همان‌ جايي كه اكثر شما بلد هستيد و برويد و از روح معين ايشان نيرو بگيريد. آيت الله كوهستاني بسيار بزرگوار است. ايشان را اين‌جا دفن كردند، اكثر كارهاي ايشان هم مربوط به ما بود و حتي فرزند ايشان و اقوام ايشان خانه ما وارد شدند. براي من معما شده بود كه ايشان با اين اصراري كه داشت و بدون حرف خودِ او و وصيت خودِ او هم فرزندان ايشان كاري نمي‌كنند، چرا او را مشهد آوردند؟ اين معما را از پسر ايشان پرسيدم. گفت: دو سه روز به فوت ايشان، ايشان گفت: من را مشهد ببريد. يكي از علماي بزرگ در بهشهر بود كه خدا ايشان را رحمت كند، او هم مرد بزرگواري بود، آقاي حاج شيخ محمد شاهرودي، بعد از فوت آيت الله كوهستاني من خدمت ايشان رسيدم، گفتم: شما اين معما را براي من حل كنيد. گفت: كسي جز من نمي‌داند. من دو سه روز مانده بود به فوت آيت الله كوهستاني، رفتم خدمت ايشان، ايشان گفت: ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم وارد يك اتاقي شدم، اين اتاق به اندازه‌اي كه دور آن چهارده نفر بنشينند بيشتر جا نبود و چهارده معصوم دور اين اتاق نشسته بودند. من وارد اتاق شدم،‌ وسط بخواهم بنشينم طبعاً پشت من به يكي از اين معصومين است، بيرون بروم دوست نداشتم، همين‌طور متحير بودم حضرت رضا (صلوات الله عليه) كنار خود يك مقدار جا باز كردند گفتند: بيا كنار من بنشين. گفتم: من اين‌طوري تعبير مي‌كنم كه من را حضرت رضا جا مي‌دهد ولو جايي نداشتم باشم، جا مي‌دهد و عجيب بود خدا مي‌داند، اين يكي از كرامات ايشان بود، در زمان وَليان ملعوني كه با روحانيت خيلي بد بودند. ماها هم هيچ دسترسي به ايشان نداشتيم كه بخواهيم از ايشان خواهش بكنيم كه او را يك جايي دفن كنند. به ايشان خبر مي‌رسد كه جنازه آقاي كوهستاني را آوردند، ظاهراً در دفن داخل آستانه مي‌خواست مستقيماً با خود شاه تماس بگيرد. تلفن مي‌زند، شاه هم مي‌گويد: هر جايي كه بهتر است او را دفن كنيد و ايشان در اينجا دفن مي‌كنند جاي بسيار خوبي است. يك روحاني بود كه مشهدي‌ها او را نمي‌شناختند، ايشان را دفن كردند. حضرت رضا جا داده بود، اين‌ها ظاهر آن است. حضرت رضا (صلوات الله عليه) همان‌طور كنار خود را باز كردند و ايشان را جا دادند. حالا اگر كه شما مي‌خواهيد حالات علي بن موسي الرضا (عليه الصلاة و السلام) را داشته باشيد به دوستان خود در مجلس…، تو چهارزانو نشستي يك مقدار خود را جمع كن بگذار رفيق تو كنار تو بنشيند. تو براي چه…؟ براي اينكه يك مقدار راحت‌تر باشي؟ نه، راحت نباش. علي بن موسي الرضا در تواضع در زمان ولايتعهدي خود -از نظر ظاهر خيلي مهم است- در حمام وارد مي‌شود، حمام‌هاي سابق را بعضي از شماها شايد نديده باشيد. وقتي انسان وارد حمام مي‌شد معمولاً وسط حمام دلاك‌ها افرادي را داشتند كيسه مي‌كردند، يك نفر هم آن‌جا نشسته است، صدا زده است كه دلاك بيايد. خيال كرد حضرت رضا دلاك است. گفت: چرا دير آمدي؟ يك مقدار هم به او پرخاش كرد، حضرت متوجه شد ايشان منتظر دلاك است، كيسه را برداشت مشغول كيسه‌ كشيدن شد. اين شخص مي‌گويد: نگاه مي‌كردم هر كس كه از در وارد مي‌شود تا كمر در مقابل اين دلاك ما تعظيم مي‌كند. كم‌كم فهميدم علي بن موسي الرضا است. گفتم: آقا ديگر بس است، فرمود: نه من تا كار خود را تمام نكنم رها نمي‌كنم، حتي پاهاي من را كيسه كشيد. ببينيد اين معناي آقايي است.

مقدس اردبيلي در صحن اميرالمؤمنين، مرجع تقليد است، همه به او ارادت دارند، لباس‌هاي يك زواري هم كثيف شده است، لباس‌هاي خود را در بقچه ريخته است و وسيله ندارد كه اين‌ها را بشويد. در صحن آمده است اين طرف را بگردد آن طرف را بگردد، ‌يك رختشويي پيدا بكند كه اين رخت‌ها را بشويد. به مقدس اردبيلي رسيد، نمي‌شناسد، گفت: آقا شما يك رختشو سراغ نداريد؟ گفت: چرا. گفت: چه كسي؟ گفت: خود من. خود من رخشتويي بلد هستم. گفت: شما انجام مي‌دهيد؟ گفت: بله. بقچه رخت او را گرفت و بُرد و شست و برگشت و بعد به او گفتند اين مقدس اردبيلي بوده است. ما تا آمديم خود را بشناسيم آن حبّ جاه ما، حبّ رياست ما، حبّ نفس ما به ما اجازه نمي‌دهد خدمت به مردم بكنيم. «مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ»[7] عجيب است كسي كه براي خاطر خدا به مردم، در مقابل مردم تواضع كند خدا او را بالا مي‌برد. راه بالا رفتن و بزرگ شدن و آقا شدن را بگذاريد از زبان امام صادق و ائمه اطهار و پيغمبر اكرم به شما ياد بدهم. تواضع كنيد، تواضع كنيد. به مردم محبت كنيد، با مردم گرم باشيد، اگر مي‌بينيد يك عده شما را دوست دارند، شما بيشتر آن‌ها را دوست داشته باشيد. آن‌چنان با مردم گرم بشويد كه فكر نكنند شما يك مزيتي بر آن‌ها داريد.

«مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ» كسي كه براي خاطر خدا تواضع كند خدا او را بالا مي‌برد، او را آقا مي‌كند، در بين مردم او را محترم مي‌كند. محبت جاه نداشته باشيد، همين يك مرضي در انسان است كه بعد از اينكه انسان در اين دنيا مي‌آيد اولاً آن‌هايي كه جاه‌طلب و رياست طلب هستند محتاج‌ترين مردم هستند. به انساني كه رياست‌طلب نيست و محبت به جاه و مقام ندارد بي‌نيازترين مردم است، چون اين بيچاره منتظر است كه…، ما يك نفري را ديديم گفت: تو فلان وقت، بيست سال قبل، من را ديدي سلام به من نكردي، من هنوز كينه تو را دارم. اين‌قدر بيچاره نيازمند به آن سلام بود. گفتم: نمي‌شود ما ده تا سلام الآن بكنيم رفع آن نياز تو بشود؟ بعضي‌ها اين‌طوري هستند. اين‌قدر عقده‌اي، كم‌ظرفيت، به اصطلاح بدون هيچ گذشتي. تو فلان وقت به من سلام نكردي. تو فلان وقت به من توهين كردي. علي بن ابيطالب آقا و مولاي ما را ببينيد چه مي‌گويد. مي‌فرمايد:‌ «و لقد أمُرّ علی اللئیم» خيلي عجيب است، من بر يك شخصي گذشتم كه اين شخص لعين و پست بود، اين به من فحش مي‌داد. از او گذشتم، گفتم: «لا یعنینی» من را نمي‌گويد، فرد ديگري را دارد فحش مي‌دهد.  چرا تو به خود مي‌گيري؟ خدا رحمت كند مرحوم آيت الله ميلاني، خود ايشان اين قضيه را نقل كردند، راجع به سو‌ءظن. مي‌فرمودند: ما يك استادي داشتيم يك مدتي بود مثل اينكه ما را دوست نداشته باشد روي خود را از ما مي‌گرداند. خود من خجالت كشيدم به او بگويم:‌ آقا چه شده است؟ به يك هم‌درس خود گفتم: برو از ايشان بپرس، چرا ايشان با ما اين‌طور است؟ گفت او رفت سؤال كرد. گفت: او را رها كن، او اصلاً انسان نيست. ما يك روز در كوچه با هم روبه‌رو شديم، اين علاوه بر اينكه به من سلام نكرد، صورت خود را هم يك طوري كرد و خلاصه ادا درآورد و رد شد. گفت: او آمد به من گفت، گفتم راست مي‌گويد. يك روز من عطسه‌ام گرفته بود، ايشان هم داشت مي‌آمد، من هم اگر عطسه نزنم سر درد مي‌گيرم. دماغ خود را اين‌طوري اين‌طوري كردم، از ايشان عبور كردم و سلام هم نكردم. آقايان گاهي مي‌شود اوقات يك كسي تلخ است، تو را نديده است به تو سلام نكرده است، احوال تو را نپرسيده است. مي‌گويند سوءظن نداشته باشيد. اگر محملي داريد، حتماً بر آن حملش کنید. عمل برادر مؤمن خود را در آن جهت بهتر قرار بده تا به او سوءظن پيدا نكني. خود من يك وقتي در تهران، چون طلبه‌هاي تهراني درس‌خوان‌تر بودند با آن‌ها بيشتر مربوط بودم، يكي از علما كه الآن هم از آيات است و آن موقع با هم هم‌درس بوديم، ديدم مدتي با ما سرسنگين است. من يك روز از او سؤال كردم چرا تو اين‌طور هستي؟ گفت: آن شب تهران تو ما را يك تعارفي به منزل نكردي. گفتم: اتفاقاً من هم دنبال يك كسي مي‌گشتم كه مرا تعارف بكند. چطور؟ گفتم: من تهران خانه ندارم. گفت: شما مگر تهراني نيستيد؟ گفتم: نه، من براي مشهد هستم. گفت: عجب، من را بغل گرفت، بوسيد، گفت: ببخشيد من اين مدت از تو كسل بودم. اين‌ها سوءظن مي‌آورد. يكي از علما پيش من آمده بود و مي‌گفت: فلان عالم اصلاً انسان نيست، خيلي بد او را مي‌گفت. انسان وقتي مي‌بيند كسي غيبت مي‌كند باید از طرف دفاع كند. گفتم: چه شده است؟ گفت: من از تهران آمدم، رفتم در خانه او، در زدم، ايشان گفته است آقا من عذر دارم شما را در خانه راه بدهم، بفرماييد. من هم يك مقداري با اخلاقي كه از او خبر داشتم، اين هم عالم بزرگ بود اين‌طور برخورد را خيلي بد دانستم. من رفتم به آن عالم گفتم: شما چنين كاري كرديد؟ گفت: آن لحظه –آن وقت‌ها زايمان‌ها در خانه بود- خانم من داشت وضع حمل مي‌كرد كه من نمي‌توانستم به او بگويم چنين جرياني است و هم نمي‌توانستم او را راه بدهم، راه ديگري هم نداشتم.

آقايان اين‌ها را مي‌گويم براي اينكه هر چه مي‌توانيد كار برادران مؤمن خود را حمل بر صحت كنيد و هيچ وقت كينه ديگران را در دل نگيريد، اين‌ها خيلي مهم است. خداي من شاهد است يك نفر من را بي‌جهت خيلي اذيت كرده بود، اتفاقاً وقتي مي‌خواستم وارد حرم بشوم برخورد كردم، باز آن‌جا يك كاري كرد كه ما را ناراحت كرد. ديدم با اين حال من در حرم بروم يا علي بن موسي الرضا به من غضب مي‌كند يا به او. در رواق نشستم، در رواق حضرت رضا نشستم، ياد از خوبي‌هاي اين شخص مدام به ياد خود آوردم و از بدي‌هاي خود كه ايشان حق دارد كه با من اين‌طوري باشد تا كينه او را از دل خود بيرون كردم و نسبت به او خوشحال شدم، چون در قرآن هست اگر به كسي كينه داشتيد بگوييد: خدايا «لا تَجْعَلْ في‏ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا»[8] خدايا غل و كينه را در دل ما نسبت به مؤمنين قرار مده. اين آيه را هم تكرار بكنيد. اين دعا است، شما اين را بدانيد به طور كلي هر آيه‌اي از قرآن را براي هر حاجتي بخوانيد خدا حاجت شما را به وسيله آن آيه مي‌دهد، اين يك. دوم اينكه هر دعايي را اگر چهل مرتبه بگوييد و از خدا بخواهيد خداي تعالي مستجاب مي‌كند. حتي روايت دارد كه اگر ده نفر هستيد چهار مرتبه دعا را بخوانيد، اگر بيست نفر هستيد دو دفعه، اگر چهل نفر هستيد يك دفعه، اگر تنها هستيد چهل مرتبه. حاجتي است، همان‌جا بنشين چهل مرتبه بگو «لا تَجْعَلْ في‏ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا» هم آيه قرآن را خواندي، حاجت تو برآورده بشود و هم اينكه اين كينه از دل تو بيرون برود. اين كثافت بيايد بيرون، غل و كينه و دشمني و ناراحتي از كسي نداشته باشي، وقتي كه اين‌طور وارد حرم علي بن موسي الرضا بشوي حضرت رضا هم به تو محبت مي‌كند. آقايان اين‌ها خيلي مهم است،‌ اين صفات رذيله بعد از آن روح پاكي كه خدا همه چيز به او تعليم داده است، آمده در اين بدن چه در عالم ذر و چه در دنيا آلودگي پيدا كرده است. احتياج، محبت دنيا مي‌آورد. نيازمندي، محبت دنيا براي انسان مي‌آورد. عرض كردم انساني كه به اصطلاح محبت دنيا دارد خود را بي‌شخصيت مي‌داند، بي‌ارزش مي‌داند، وابسته مي‌داند. كسي كه رياست‌طلب است خود را وابسته مي‌داند. مي‌گويد اگر اين رياست را من نداشته باشم خدمت شما عرض شود ارزشي ندارد، كوشش بكنيد كه از اين صفات رذيله خود را دور نگه بداريد، شخصيت پيدا كنيد، مستقل باشيد، در مرحله استقامت يكي از چيزهايي كه انسان بايد حتماً در خود به وجود بياورد اعتماد به نفس است، يعني روي پاي خود بايستد. به شخصيت خود تكيه كند. تو مغز باش خودبخود تمام اعضاي بدن تحت فرمان تو هستند. تو متفكر باش طبعاً تمام مردم به سراغ تو مي‌آيند. تو يك ارزش وجودي از خود نشان بده، يك كشفي، يك كرامتي،‌ يك چيزي از خود نشان بده تا مردم دور تو جمع بشوند. همين‌طوري مفت و مجاني بخواهي مردم جمع نمي‌شوند،‌ مخصوصاً مردم زمان ما كه بحمدالله در يك زمان خوبي ما قرار گرفتيم آقايان، مردم همه باسواد، همه بافكر، همه اهل انتخاب، يعني همين‌طور بی دلیل هر جايي نمي‌روند، انتخاب مي‌كنند و راه صحيح را بر راه غير صحيح ترجيح مي‌دهند. در چنين زماني واقع شدي، مي‌گويد: اگر مي‌خواهي آقا بشوي بايد اسباب بزرگي همه آماده كني. بايد انسان اسباب بزرگي را آماده كند و مهمترين وسيله بزرگ شدن شرح صدر است. شرح صدر داشته باشيد، گذشت داشته باشيد. هر چه مي‌توانيد گذشت كنيد. روايت آمده است، اين روايات را… إن‌شاءالله اگر فرصت كرديد اين كتاب اتحاد و دوستي ما را بخوانيد، در اين موضوع بد كتابي نيست. «الْمُؤْمِنُ مَأْلُوفٌ وَ لَا خَيْرَ فِيمَنْ لَا يَأْلَفُ وَ لَا يُؤْلَف‏»[9] مؤمن اهل اُلفت است. خيري در كسي كه اُلفت مردم را نپذيرد و اهل اُلفت هم نباشد، خود او هم اُلفتي با ديگران پيدا نكند نيست. روايات در اين جهت آن‌قدر ما داريم كه حساب ندارد. كوشش كنيد با محبت با مردم روبه‌رو بشويد، مخصوصاً در ماه رمضان كه «وَقِّرُوا كِبَارَكُمْ»[10] به بزرگتر از خود احترام بگذاريد، به كوچكترها مهربان باشيد «وَ ارْحَمُوا صِغَارَكُمْ». اين‌ها كلماتي است كه پيغمبر اكرم درباره ماه مبارك رمضان فرمود.

محمد بن مسلم خدمت امام سجاد آمد، مثل بعضي مردم نق‌نق‌زن، آمده است كه آقا همه مردم فاسد شدند، بد شدند، نمي‌شود با آن‌ها زندگي كرد، من كه ديگر با احدي حرف نمي‌زنم، همه را به صورت خوك و خنزير و نمي‌دانم حيوانات مي‌بينم و از اين حرف‌ها. يك كسي آمده بود پيش خود من چنين حرف‌هايي زد، گفتم: مگر در باغ وحش نمي‌شود زندگي كرد؟ مرد در باغ وحش مي‌رود دست بر سر و كله گرگ و شغال و اين‌ها مي‌كشد، حالا اگر حرف تو درست باشد، همه را رام خود كرده است. بعد هم اين سوءظن‌ها يعني چه؟ خدمت امام سجاد آمد، حضرت فرمود: روي سعادت را نمي‌بيني مگر اين‌هايي كه من مي‌گويم عمل كني. آن‌هايي كه از خود تو بزرگتر هستند مثل پدر احترام كن، آن‌هايي كه از تو كوچكتر هستند مثل فرزند به آن‌ها محبت كن. اگر شيطان آمد گفت اين‌ها معصيت‌كار هستند و اين‌ها، بگو –خوب دقت كنيد- آن كسي كه سن او از من كمتر است، از من كمتر گناه كرده است. آن كسي كه سن او از من بيشتر است، بيشتر از من عبادت كرده است و آن كسي كه سن او با من مساوي است، من در گناه او شك دارم،‌ در گناه خود يقين دارم. انساني كه گناه يقيني كرده است نسبت به آن كسي كه گناه مشكوكي دارد كه آيا گناه كرده است يا نه، اين كس ترجيح دارد بر اين كسي كه گناه يقيني كرده است. ببينيد مسائل حل مي‌شود. با مردم با محبت رفتار كنيد. اگر مي‌خواهيد شرح صدر داشته باشيد كه يكي از بزرگترين نعمت‌هاي پروردگار شرح صدر است كه خداي تعالي به پيغمبر اكرم مي‌فرمايد: «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك‏»[11] من گاهي شرح صدر رسول اكرم را فكر مي‌كنم، عمر و ابابكر در كنار حضرت زندگي مي‌كردند به روي آن‌ها نمي‌آورد كه شما چه كسي هستيد؟ چه چيزي هستيد؟ يزيد بن معاويه –خيلي عجيب است، آقايان اين‌ها را فكر كنيد- آمده است خدمت امام سجاد، مي‌شود خدا توبه مرا قبول كند؟ ببينيد ما باشيم مي‌گوييم: برو خفه شو. برو گمشو، تو؟ امام سجاد مي‌گويد: نماز غفيله بخوان شايد. اين‌ها شرح صدر است. بعد زينب كبري با امام زمان خيلي فرق دارد،‌ با همه عظمتي كه حضرت زينب (سلام الله عليها) دارد باز در كنار امام، در كنار امام سجاد، ولو پسر برادر او است و ايشان عمه است،‌ ولي در عين حال خيلي فرق دارند. گفت: شما او را راهنمايي مي‌كنيد كه خدا توبه او را بپذيرد؟ حضرت فرمود: توفيق نماز غفيله را پيدا نمي‌كند، آهسته به او فرمود. معناي اين‌ها شرح صدر است. شرح صدر داشته باشيد، گذشت از مردم داشته باشيد. همين الآن فكر كنيد اگر مي‌خواهيد خدا روزه شما را قبول كند، اعمال شما را در اين ماه قبول كند، هر كس را كه دوست نداريد، با هر كس دعوا كرديد، از هر كس قهر هستيد، به هر كس بدبين هستيد، همه را دور بريزيد. يك كاري بكنيم آخر، از اين منبرها و از اين صحبت‌ها يك استفاده بكنيم. اگر براي شما ممكن است همين فردا صبح برويد به او بگوييد: آقا ببخشيد، ما به آشتي حاضر هستيم، دست بده تا با هم رفيق باشيم. حضرت موسي بن جعفر (عليه الصلاة‌ و السلام) در مقابل هارون‌الرشيد قرار گرفته است. هارون خيلي پرخاش كرد، يك انسان كينه‌ايِ محتاجِ بدبختِ بي‌ارزشي كه نياز به اين دارد كه همه در مقابل او تعظيم بكنند و يا اميرالمؤمنين بگويند و سلام كنند، حضرت موسي بن جعفر دريغ نمي‌كند، اين بيچاره نياز به اين‌ها دارد. حضرت فرمود: يا أميرالمؤمنين دست خود را دراز كن با هم مصافحه كنيم و رفيق باشيم، اين حرف‌ها نباشد، معناي شرح صدر اين است. روايت دارد كه اگر كسي با كسي دعوا كرده است و آن طرف به اين ظلم كرده است تا سه روز بيشتر حق دوري از يكديگر را ندارند «لَا هِجْرَةَ فَوْقَ ثَلَاثٍ»[12] اين روايت متعدد است، دوري بيشتر از سه روز نمي‌شود. راوي مي‌گويد: آقا، او مرا اذيت كرده است. حضرت مي‌گويد: باشد، اگر تو او را اذيت كرده بودي و مي‌رفتي عذرخواهي مي‌كردي كاري نكرده بودي. او تو را اذيت كرده است، برو بگو: شايد من اشتباه كرده باشم، من را ببخش. ببينيد قدم را كجا گذاشته است.

إن‌شاءالله كوشش كنيم به اين دستورات عمل كنيم تا موفق بشويم و آقايان من اين را تجربه كردم. گرفتاري براي انسان خيلي كم پيش مي‌آيد، خيلي بعيد است راه ديگري داشته باشد مگر سه تا كار را انسان بكند. اين خيلي گرفتاري براي انسان به وجود مي‌آورد: يكي مال حرامي كه حرمت آن يقيني باشد و در زندگي انسان وارد شده باشد، مال حرام، گرفتاري به وجود مي‌آورد. حالا بهترين نمونه آن اين است كه انسان خمس و زكات خود را نداده باشد. در زندگي شما به چهار چيز خمس تعلق مي‌گيرد. آذوقه، سرمايه كسر، چيزهاي كنار گذاشته‌اي كه در زندگي لازم نيست و نبود، نبود. چهارم، پول‌هايي كه انسان دارد چه در دست مردم داشته باشد و چه در بانك داشته باشد. اولاً يك اشتباهي كه همه مي‌كنند خيال مي‌كنند پول را بدهند كم مي‌شود. كاشكي باغبان بوديد حرف من را خوب مي‌فهميديد. اين باغبان‌ها را اگر ديده باشيد، اين باغ‌هاي كنار جاده را ديديد خيلي هيزم جلوي باغ روي هم ريختند، اين‌ها هرس درخت‌ها است. شايد همين موقع‌ها وقت آن باشد، مي‌روند حسابي شاخه‌هاي درخت را مي‌زنند، همه جا را مي‌بُرند، يك چيز كمي مي‌‌گذارند. مي‌گوييم: آقا چرا اين كار را مي‌كنيد؟ درخت بيچاره را چرا اين‌طور ضعيف كرديد؟ مي‌گويد: نه، آن را تقويت كردم. اين شاخه‌ها زيادي است، اين فردا كه ميوه مي‌دهد كلي ميوه مي‌دهد. راست هم مي‌گويند. خمس و زكات دادن مثل هرس كردن درخت است. خدا مي‌داند تجربه شده است كه مال انسان زياد مي‌شود. بدون هيچ فكري، مال حرام حالا يا غصب كرده باشيد يا هر چه، مال حرام در زندگي شما آمد مثل خوره زندگي شما را مي‌خورد، شما را بيچاره مي‌كند، كار شما را پيچ مي‌آورد،‌ اين يك. دوم چيزي كه براي زندگي انسان پيچ مي‌آورد، كار انسان را پيچ مي‌آورد اين است كه يك كسي از انسان مكدر باشد، ناراحت باشد،‌ يا از شما بترسد كه شر مردم آن كسي است كه مردم از دست و زبان او بترسند، شر مردم است. يا مي‌ترسد تا شما را مي‌بيند دل او مي‌گيرد، غصه‌دار مي‌شود. يا يك دعوايي با او كرديد…، خلاصه يا ظلمي به او كرديد و اين هميشه آه مي‌كشد، اين هم در زندگي شما تأثير بدي خواهد داشت. سوم اينكه انسان يك گناهي را دائماً بكند، يك گناهي را…، حالا يك دفعه گناه كرد و زود هم مي‌گويد: خدايا ببخش، اما به يك گناهي ديگر عادت كرده است، دائماً انجام مي‌دهد،‌ اين هم نكبت مي‌آورد و من اين را مكرر تجربه كردم. افرادي هستند مي‌آيند مي‌گويند آقا گرفتار هستيم، كارهاي ما پيچ مي‌آورد، وضع ما خوب نمي‌شود، مي‌گويم: فكر كن يكي از اين‌ها هست، اگر پيدا بكنند و رفع بكنند مي‌بينيم وضع آن‌ها خيلي هم خوب مي‌شود، روبه‌راه مي‌شوند. منظور من اين است كه كسي از شما مكدر نباشد، شما هم از كسي مكدر نباشيد. چون تأثيري در زندگي او مي‌گذارد و شما را ناراحت مي‌كند. حالا آن‌هايي كه ظلم به اهل بيت عصمت و طهارت كردند ببينيد اين‌ها در دنيا بدبخت بودند، در عالم برزخ هم بدبخت هستند، و در جهنم هم بدبخت هستند. يك وقتي اگر ظلم شد هم باز نسبت به اولياء خود، به آن‌هايي كه خدا دستور داده است آن‌ها را دوست داشته باشيد، به آن‌ها ظلم نكنيد. اهل‌بيت عصمت و طهارت محبوب خدا هستند، محبوب‌ترين موجوداتي كه خداي تعالي آن‌ها را خلق كرده است پيغمبر و آل پيغمبر هستند. حالا ببينيد اين‌هايي كه ظلم كردند مخصوصاً به فاطمه زهرا (سلام الله عليها) …. دو تا مظلوم هستند كه انسان وقتي نام آن‌ها را مي‌شنود خيلي متأثر مي‌شود: يكي فاطمه زهرا است، يكي هم طفل شيرخوار ابي‌عبدالله‌الحسين (عليه الصلاة و السلام) است. فاطمه اطهر، آن كوثر، آن كسي كه تمام ائمه افتخار به وجود مقدس ايشان مي‌كنند، گاهي مي‌گويند: ما مادري داريم چون فاطمه زهرا « السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ» «أَنَا ابْنُ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ»[13] فاطمه زهرا خيلي پيش خدا قيمت دارد. آن‌هايي كه فاطمه را اذيت كردند، آيا اين‌ها ملعون هستند؟ در دنيا ملعون هستند، در عالم برزخ ملعون هستند، در قيامت ملعون هستند، در همه جا ملعون هستند و خداي تعالي در قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً»[14] آن‌هايي كه اذيت مي‌كنند پيغمبر را، كه پيغمبر اكرم فرمود: كسي كه فاطمه را اذيت كند، من را اذيت كرده است. فاطمه پاره تن من است. «مَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي‏»[15] خداي تعالي مي‌فرمايد: كسي كه پيغمبر را اذيت كند در دنيا و آخرت ملعون است و عذاب اليمي هم در انتظار او است. اين‌ها بيچاره هستند، بدبخت هستند.

فاطمه پشت در آمده است، نمي‌دانم امشب به زبان من آمد، متوسل بشويم به فاطمه زهرا (سلام الله عليها). از اول ماه من فكر مي‌كنم متوسل به اين بي‌بي دو عالم، اين خانم، اين كسي كه تمام مردهاي روزگار، حتي انبياء عظام چشم شفاعت ايشان را دارند…، امشب برويم درِ خانه اين بي‌بي، اين سيده نساءالعالمين، اين پاره تن پيغمبر، اين نور چشم پيغمبر، كسي كه پيغمبر درباره او مي‌گويد: «فِدَاهَا أَبُوهَا»[16]پدر او به قربان او. برويم إن‌شاءالله اميدوار هستيم خداي تعالي به خاطر فاطمه زهرا رفع مشكلات ما را بفرمايد و مرض‌هاي روحي ما و مريض‌هاي منظور، مريض‌هاي اسلام را به خاطر فاطمه زهرا شفا مرحمت بفرمايد.

 

 

 



[1]. تكاثر، آيات 1 تا3 .

[2]. إسراء، آيه 9.

[3]. يوسف، آيه 111.

[4]. حجر، آيه 29.

[5]. الكافي، ج ‏2، ص 298. 

[6]. مجادله، آيه 11.

[7]. الكافي، ج ‏2، ص 122.

[8]. حشر، آيه 10.

[9]. الكافي، ج ‏2، ص 102.  

[10]. بحار الأنوار، ج ‏93، ص 357. 

[11]. شرح، آيه 1.

[12]. الكافي، ج ‏2، ص 344. 

[13]. بحار الأنوار، ج ‏45، ص 139.

[14]. احزاب، آيه 57.

[15]. بحار الأنوار، ج ‏17، ص 27.

[16]. همان، ج ‏43، ص 20.  

۲۰ شعبان ۱۴۱۱ قمری – ۱۶ اسفند ۱۳۶۹ شمسی – عالم غیب و شهود

عالم غيب و شهود ۱۶/۱۲/۶۹

«أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و أشرف بریته سیّدنا و مولانا أبی القاسم محمد و علی آله الطیبین الطاهرین لا سیّما علی سیّدنا و مولانا حجة بن الحسن روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ * وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ».[1]

 آیاتی که تلاوت شد، در هفته‌های گذشته در اطراف آن بحث شد و نکاتی از این آیات را به عرض شما رساندم. به این آیه شریفه رسیدیم که «فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ».[2] نکته‌ای که امشب باید تذکر داده شود، معنای غیب است. غیب به معنای پنهان است، چیزی که پنهان باشد، ناپدید. این را غیب می‌گویند. گاهی غیب نسبی است، یعنی چیزهایی الآن برای من و شما این‌جا نشستیم، غیب است؛ ولی برای آن‌هایی که در این خیابان هستند، غیب نیست. آن‌ها غیب است، آن‌هایی که آن‌ کارهایی که الآن در خیابان واقع می‌شود، برای ما غیب است و به عکس آنچه در این اتاق هست، برای کسانی که در خیابان راه می‌روند، باز غیب است. هر چیزی که برای هر کسی پنهان باشد، این‌ها نسبی می‌شود. نسبت به مردم خیابان آنچه در این اتاق است، غیب است و نسبت به آنچه… نسبت به ما آنچه در خیابان هست، غیب است. به این غیب نسبی می‌گویند.

خیلی از چیزها هست که برای ما غیب است. شاید بیشتر چیزها برای ما غیب است، ولی برای دیگران غیب نیست. این غیب نسبی است، غیب مطلق نیست. هرچه همین الآن در عالم هست، این پنهان است بالنسبه به ما، ولی بالنسبه به یک عده است که پنهان نیست. هر کسی در هر نقطه‌ای قرار گرفته، آنچه در اطراف او است، برای او آشکارا است و چیزهای دیگر برای او غیب است. خدای تعالی از همه این نقیبات اطلاع دارد و البته این مسئله‌ای نیست، چون همه آن‌ها برای خدا مشهود است. یعنی در عالم، در آسمان، در زمین، خدا غیب آسمان‌ها و زمین را می‌داند و برای پروردگار هم غیب نیست، مشهود است. پس بنابراین معنای اینکه می‌گوییم: «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ»[3] خدا عالم به پنهانی است و عالم به مشهودات هست، چیست؟ اگر بگوییم آنچه که برای ما غیب است، برای خدا مشهود است. اینکه اسم خاصی ندارد. مثلاً اگر این‌طور باشد، همه مردم روی کره زمین عالم به غیب هستند، به جهت اینکه آنچه برای ما غیب است، برای دیگران که در اطراف آن‌ها هرچه هست، مشهود است و آن‌ها غیبی که برای ما غیب است، آن‌ها می‌دانند.

اجمالاً یک مقدار این مطلب علمی است و حالا به اندازه‌ای که هر کسی هر مقداری برداشت دارد، اینکه غیب نسبی است و غیب مطلق است. غیب نسبی، هرچه که تا این زمان در عالم خلق شده است، از روز اول، بالنسبه به بعضی غیب است و بالنسبه به بعضی مشهود است و منظور از عالم‌الشهادة‌ای که ما در قرآن و در دعاها داریم، همه آن چیزهایی است که خلق شده و الآن یا موجود است یا بالاخره صورت آن در عالم موجود است. پس معنای «عالِمُ الْغَيْبِ» یعنی چه؟ و اینکه خدا عالم بر غیب است، باید یک غیبی باشد که نسبت به خود خدا هم غیب باشد و پنهان باشد. این‌جا این یک مطلب بسیار مشکلی است. از امام (علیه الصلاة و السلام) در تفسیر «عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» سؤال می‌شود که منظور از غیب برای خدا چیست؟ امام (علیه الصلاة و السلام) می‌فرماید که غیب آن‌چیزی است که هنوز خلق نشده است و هنوز وجود پیدا نکرده است. به جهت اینکه این غیب مطلق است. حتی صورت آن هم وجود ندارد، حتی خاطره آن هم وجود ندارد، این را غیب می‌گویند و این‌چیزهایی که مربوط به آینده است و خدا هنوز آن‌ها را خلق نکرده است، این برای هم غیب است، منتها خدا عالم بر آن‌ها است «عالِمُ الْغَيْبِ».

اگر معنای غیب را این‌طور گفتید، با دلایل علمی و دلایل قرآنی هیچ‌کس نمی‌تواند بر این غیب علم پیدا کند، صددرصد عالِم باشد. چون علم یعنی صددرصد. حتی مثلاً فرض کنید از چیزهایی که مربوط به آینده است که همه ما نسبت به آن عالم هستیم و علم هم نمی‌شود به آن گفت، در عین حال اگر معتقد به خدا باشیم، مثلاً بیرون آمدن خورشید فردا صبح ساعت مثلاً شش. این دیگر از علومی است که داریم. شما الآن می‌توانید بگویید که من علم ندارم خورشید درمی‌آید یا نه؟ من می‌گویم هر کسی بگوید قطعاً بدون هیچ تردید، بدون هیچ اعمال قدرتی از هیچ ناحیه‌ای خورشید فردا صبح بیرون می‌آید، این یا معتقد به خدا نیست و یا اینکه خدا را مفلوک می‌داند. چرا؟ به جهت اینکه وقتی خدا دست در کار است و آزاد هم هست و هیچ کسی در مقابل خدا نمی‌تواند اظهار قدرت کند «وَ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ».[4] شاید خدا اراده کرد که فردا صبح خورشید بیرون نیاید. شما اگر بگویید نه، اراده نمی‌کند. از کجا می‌دانید؟ بگویید: نه خدا مجبور است که فردا خورشید را بیرون بیاورد، نه خدا مجبور نیست. این یک مسئله‌ای است که از باب مثال عرض کردم. هرچه که مربوط به آینده است. اولاً کسی اطلاع ندارد، ما در عین آنکه درباره پیغمبراکرم و اوصیاء او می‌گوییم که «وَ أَوْدَعْتَهُ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ إِلَى انْقِضَاءِ خَلْقِكَ»[5] علم آنچه که گذشته و علم آنچه که آینده هست، پیغمبراکرم و اوصیاء پیغمبراکرم، یعنی دوازده امام تا انقضاء خلق را می‌دانند، در عین حال علم به آینده، به حمل… از نظر علمی به حمل شایع علم می‌گوییم. نه به حمل هوهو. حالا می‌گویید: حمل شایع و حمل هوهو یعنی چه؟

یعنی با تسامح می‌گوییم علم، والّا علم نیست. علم وقتی است که مطلب صددرصد این‌طور باشد، صددرصد. آیا پیغمبراکرم، ائمه اطهار (علیهم الصلاة و السلام) آینده را که می‌دانند، خدا دیگر حق تصرف در آن آینده دارد یا ندارد؟ اگر بگویید ندارد، همان گفته فلاسفه یهود پیش بیاید که گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ»[6] دست خدا بسته است که خدای تعالی می‌فرماید: «غُلَّتْ أَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ»[7] اگر بگوییم: دست خدا باز است و در اختیار علم ما است، یعنی حتی پیغمبراکرم بفرماید: چون من می‌دانم که آینده این‌طور می‌شود، خدا هم مجبور است طبق آنچه من می‌دانم عمل کند. این هم خدا را ناتوان تصور کرده است. بنابراین، همان‌طور علی بن ابی‌طالب (علیه الصلاة و السلام) می‌فرماید… این مطلب را می‌گویم، به خاطر اینکه معنای غیب و به خصوص در ارتباط با تعیین وقت برای ظهور حضرت ولی عصر که در این آیه هم شاید منظور باشد، روشن کنم.

بنابراین همان‌طور که علی (علیه الصلاة و السلام) در نهج‌البلاغه است که می‌فرماید: اگر یک آیه در قرآن نبود، اگر یک حقیقت نبود، اگر یک واقعیت نبود… و آن چیست؟ که ذات مقدس پروردگار در قرآن مجید می‌فرماید: «يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ»[8] خدا محو و اثبات دارد. خدای تعالی خیلی از چیزهایی را که شما فکر می‌کنید حتماً انجام می‌شود، شما به اندازه اطلاع درآمدن خورشید را فردا صبح بلد هستید، یک منجم تا سیصد سال دیگر، ماه‌گرفت و خورشید‌گرفت را متوجه می‌شود و پیغمبراکرم تا آخر انقضای خلق هر قضیه‌ای که می‌خواهد اتفاق بیفتد، می‌داند. اما در عین حال خدا دخل و تصرف می‌کند. محو می‌کند، ثابت نگه می‌دارد. همین‌طور که وقتی شما پشت فرمان ماشین نشستید، دارید روی صد کیلومتر سرعت می‌روید، از شما می‌پرسند: یک ساعت دیگر کجا هستید؟ می‌گویید: سر صد کیلومتری. چرا؟ به جهت اینکه برنامه این‌طور است.

من به این سرعت می‌روم، تصمیم هم ندارم سرعت خود را کم کنم، جاده هم راست و مستقیم است، من یک ساعت دیگر سر صد کیلومتری هستم، اما اگر خدا بخواهد. خدای تعالی و پیغمبراکرم با همه عظمت خود می‌فرماید: «وَ لا تَقُولَنَّ».[9] عجیب است، با نون تأکید ثقیله. نگویی، شما پیغمبر ما هستی. «وَ لا تَقُولَنَّ لِشَيْ‏ءٍ» برای چیزی. چیز، ولو اینکه فردا من سر ساعت هشت خدمت شما می‌رسم. خیلی کار ساده، در اختیار خود من. من فردا صبح ساعت هشت می‌آیم و سر کار خود می‌روم. در یک هواپیما نشستید، آن مهماندار می‌گوید: یک ساعت و ده دقیقه روی آسمان هستیم و تا چند دقیقه دیگر هم… بعد می‌گوید: در فرودگاه تهران می‌نشینیم. چنین چیزهایی، دیگر کجا می‌خواهد برود؟ در راه قهوه‌خانه ندارد و هیچ برنامه‌ای هم نیست. «وَ لا تَقُولَنَّ» آقایان متوجه هستند؟ «لِشَيْ‏ءٍ إِنِّي فاعِلٌ ذلِكَ غَداً»[10] فردا این کار را می‌کنم. «إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ»[11] مگر خدا بخواهد. چون آمد و خدا نخواست. گاهی خدای تعالی آبروی بعضی از پیغمبرها را هم برده است. بعضی از افراد هستند که یک مقداری می‌خواهند از غیب اطلاع داشته باشند، اگر خدا آن‌ها را دوست باشد، آبروی آن‌ها را می‌برد.

این سفرکرده ما آیا برمی‌گردد؟ در این مدتی که یک عده مفقود بودند و اسرایی بودند که مفقود بودند و اسم آن‌ها اعلام نشده بود، یکی از مراجعات ما این بود که آیا این مفقودالاثر ما می‌آید یا نمی‌آید؟ انسان هم ممکن است یک مقداری فکر بکند… می‌گوید: می‌آید. به محض اینکه گفت می‌آید، این شخص با قول خود خط باطلی روی اراده الهی کشیده است. هر کسی را دیدید که قطعی از آینده به شما خبر داد، یقین بدانید دروغگو است. از آینده برای شما خبر آورد، او دروغ می‌گوید و اگر خدا او را دوست داشته باشد و دفعه اول او باشد، خدا آبروی او را می‌برد. اگر هم او را دوست نداشته باشد، بگذار بکند، هر کاری که می‌‌خواهد بکند. حضرت عیسی‌بن مریم، پیغمبر اولوالعزم از کنار خانه‌ای -این روایت در اصول کافی است- دارد عبور می‌کند، به اصطلاح بالنسبه به رسول‌اکرم نپختگی کرد، چون پیغمبراکرم و ائمه اطهار از همه‌چیز اطلاع داشتند، نمی‌گفتند.

از آن‌جا عبور می‌کرد، گفت: این‌جا امروز عروسی است، فردا شب بیاید ببینید چه عزایی است. برای اینکه حضرت عیسی دارد نگاه می‌کند. همان‌طور که یک راننده پشت فرمان که نشسته، می‌بیند آمپر کیلومترشمار او روی صد آمده، جاده هم راست، می‌گوید: یک ساعت دیگر در صد کیلومتری جاده هستیم، حضرت عیسی هم همین‌طور دارد نگاه می‌کند. یک ماری، یک افعی از آن سوراخ بیرون آمد و رفت و مثلاً فردا ساعت چهار بعد از ظهر عروس را گزید و عروس هم در دم مُرد و جنازه او را فردا شب این‌موقع در جمعیت گذاشتند و عزاداری می‌کنند. این را حضرت عیسی دیدند، گفتند. فردا خدای تعالی کار را عوض کرد، به حضرت عیسی گفت: دیگر از این حرف‌ها نزن، دیگر این‌طور نپختگی نکن، بیا از پیغمبر اسلام یاد بگیر، بیا از ائمه اطهار (علیهم الصلاة و السلام) یاد بگیر، بیا از حضرت حجة‌بن‌الحسن (روحی فداء) یاد بگیر که این همه خدمت حضرت او تشرف پیدا کردند، حضرت در یک مورد نفرموده که من در سال فلان، در روز فلان ظاهر خواهم شد.

از چیزهای مسلّم عالم خلقت ظهور امام زمان است. حتی خدای تعالی فرموده، ائمه اطهار فرمودند که اگر یک روز از عمر دنیا باقی باشد، حتماً در آن روز حضرت ولی‌عصر ظاهر می‌شود. این‌قدر مطلب حتمی است. با همه حتمی بودن آن، با همه نشانه‌ها و علایم و با همه مسائل چه زمانی خواهد شد؟ امام زمان هم نمی‌گوید. چون کار مربوط به او نیست. کارهایی که مربوط به خود او است… به پیغمبراکرم می‌فرماید، بگو: «أَنْ يَشاءَ اللَّهُ». بگو: کار در دست خدا است، اگر خدا بخواهد این کار خواهد شد. من نمی‌دانم این‌هایی که از آینده خبر می‌دهند… خود من از یک نفر پرسیدم، گفتم: فلان کار که شما می‌گویید، حتماً می‌شود؟ می‌خواستم او را بشناسم، ببینم که این آدم تا چه اندازه راستگو است. گفتم: حتماً؟ گفت: حتماً. گفتم… حتماً هم شد، ولی در عین اینکه این شخص گفت فلان کار فردا حتماً انجام می‌شود و یک کلمه نگفت که شاید خدا نخواسته باشد. چون گفت: حتماً انجام می‌شود. من از آن وقت تا به حال اصلاً نرفتم احوال او را بپرسم -شاید هم مُرده باشد- برای اینکه قطعی گفت.

تکرار کردم، گفتم: ممکن نیست در خللی در آن وارد شود؟ گفت: خیر. شد، نه اینکه فکر کنید مثلاً نشد و من ناراحت شدم. خیر، شد، کار بسیار مهمی هم بود و شد و چون دیدم که این شخص با این قطعیت گفت و حال اینکه صریح قرآن است که احتمال دارد، نمی‌شود و او بر خلاف صریح قرآن حرف زد… شما بدانید یک عده عوام هستند، یک عده افراد نادان هستند، خدا سربه‌سر آن‌ها نمی‌گذارد. شما می‌روید به او می‌گویید: آینده چه می‌شود؟ فلان کار، فلان چیز چطور می‌شود؟ او می‌گوید: خیلی خوب است و چه می‌شود. یا بد می‌شود، یا چه می‌شود. اگر تطیر بود، شما بدانید که خدای تعالی انجام نمی‌دهد. دل شما بد نشود. آمد به شما گفت که مثلاً فرض کنید، فلان روز، فلان ناراحتی متوجه شما خواهد شد. این‌ها را که اصلاً اعتنا نکنید، دل خود را هم بد نکنید. چون پیغمبراکرم در روایات متعددی فرمود: «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي تِسْعَةٌ»[12] از امت من نُه چیز برداشته شده است: یکی از آن‌ها تطیّر است، فال بد زدن، اینکه می‌گوید چند روز دیگر یک مصیبتی متوجه شما می‌شود، این اصلاً برداشته شده است، این غلط است.

حالا اگر یک مسئله خوبی را به شما پیشنهاد کرد، گفت: فلان. خوشبختی به شما می‌رسد، تفأل زد. این ممکن است بشود، ولی اگر شما از او سؤال کردید این موضوع قطعی است؟ گفت: بله. اگر گفت قطعی است، شما بدانید که این آدم اعتقاد راسخی به خدا ندارد یا حداقل خدا را درست نمی‌شناسد. حضرت عیسی وقتی این جمله را فرمود، فردا شب آمدند، دیدند که خیر، این‌جا باز هم جشن است. آن زمان‌ دو، سه شب جشن می‌گرفتند. جشن است، هیچ خبری هم نیست. آمدند، به حضرت عیسی گفتند که شما بنا نبود که پیشگویی این‌طوری داشته باشید. گفت: یک خبری شده است. خلاصه آن این است که حضرت عیسی می‌خواست بگوید من اشتباه کردم. بلند شدند، آمد… اشتباه، نه اینکه در اصل موضوع اشتباه کرده باشد. اصل موضوع درست بوده، ولی اشتباه در گفتن او بوده است. به این مردم نفهمانده که اگر خدا به اصطلاح محو نکند و ثابت نگه بدارد، این کار خواهد شد.

آمدند، دیدند که… حضرت عیسی در حجله عروس وارد شد و گفتند: عروس بلند شود، آن‌طرف برود و… رفت و آن تشک او را، همان‌جایی که نشسته بود، عقب زدند، دیدند که بله آن‌جا یک سوراخی است، یک افعی آن‌جا حلقه زده است. حضرت عیسی گفت: بنا بوده این افعی بیاید و او را بگزد و این شخص، این خانم بمیرد و این‌جا عزا شود. «الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ الْبَلَاءَ… وَ قَدْ أُبْرِمَ إِبْرَاماً»[13] صدقه داده است. اصلاً صدقه دفع بلا می‌کند، یعنی چه؟ ولو اینکه قطعی باشد. استغفار سرنوشت انسان را تغییر می‌دهد، یعنی چه؟ برنامه‌هایی در اسلام است که انسان را خوشبخت می‌کند، صاحب رزق… کسی که تقوا داشته باشد، «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ»[14] تقوا سبب این جهت می‌شود که انسان از جایی که گمان ندارد، روزی او می‌رسد. یکی از بزرگان بود، برای او یک شهریه‌ای تنظیم کرده بودند، چون از علما بود، از حوزه بنا بود که به او یک شهریه‌ای بدهند، زندگی او را تأمین کنند. گفت: نه. گفتیم: چرا؟ گفت: به خاطر اینکه آن رزق «مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» زیادتر از این یحتسبی است، حساب‌شده‌ای است که آقایان به ما خواهند داد و لذا شما این را بدانید، از پیغمبراکرم گرفته، تا آن أدنی فرد، همه ائمه اطهار (علیهم الصلاة و السلام)، تمام اولیای خدا، آن‌هایی که به پروردگار نزدیک هستند، تمام انبیاء، این‌ها هیچ‌گاه از آینده خبر نمی‌دهند. اگر خبر دادند، می‌گویند: ان‌شاءالله.

نه ان‌شاءالله‌های ما، ان‌شاءالله‌های ما هیچ ارزشی ندارد. ما می‌گوییم: ان‌شاءالله فردا می‌آییم. می‌خواهیم نرویم، می‌گوییم: ان‌شاءالله. اصلاً موضوع را سست می‌کند. ان‌شاءالله‌های پروردگار. وقتی خدای تعالی حضرت آدم را به ملائکه نشان داد و آن اسمائی که تعلیم به او داده بود، به او فهماند و برای ملائکه، در معرض دید ملائکه قرار داد، بعد فرمود: من به شما نگفتم که «إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؟ غیب آسمان‌ها و زمین را من می‌دانم. «وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ» هرچه را که شما ظاهر کنید، من می‌دانم. هرچه را که کتمان کنید، ما می‌دانیم و لذا یک جمله‌ای که من می‌خواستم در این تفسیر مختصر عرض کنم این بود که این را بدانید هر کسی، هر فردی ادعای این جهت را بکند… چند روز قبل یک نفر در کانون آمد و به من گفت: فلانی گفته که در دو سال دیگر امام زمان، در فلان روز، در فلان ساعت -یک شخص محترمی را هم گفت- حضرت ظهور می‌کند. گفتم: خدا دهان او را بشکند و این شخص دروغگو است.

برای اینکه خود آن‌ها گفتند که ما نمی‌دانیم، قرآن گفته نمی‌دانند، نهج‌البلاغه می‌گوید: نمی‌دانیم. آن‌وقت چطور شده است که او می‌داند؟ هر کسی که این حرف را بزند، همین است. خود حضرت ولی‌عصر به خاطر بدا نمی‌داند. بدا حاصل می‌شود، بدا… اسم این بدا است. یعنی خدا چیزی می‌داند که ما نمی‌دانیم و اختیار آن هم در دست ما نداده است. علم خدا دو علم است: علم مکتوم. علم مکتوم یعنی همین که کتمان کرده است، تغییرپذیر است. اجل انسان… بعضی از بزرگان بودند، خود من افرادی را دیدم که گفتند: فلان روز، فلان ساعت می‌میریم، خدا نخواسته است بمیرند، بعضی از آن‌ها را هم خدا خواسته است که بمیرند. درست هم بوده، آبروی آن‌ها هم… گفته این مرد ساده‌ای است، حالا سادگی کرده، ما هم که نمی‌خواهیم او را رهبر جامعه قرار بدهیم، باشد حالا گفته فلان روز می‌میرم، بگذار بمیرد. والّا یا جلو می‌اندازد، یا عقب می‌اندازد. این‌طور است. این یک مطلب علمی بود که چون خیلی جنبه علمی دارد و بحث زیادی دارد، من خیلی ساده و مختصر عرض کردم و در بعضی از کتاب‌ها هم این مطلب را عنوان کردم و این از عقاید شیعه است و در روایات متعددی داریم که با هیچ‌چیزی خدا پرستیده آن‌طوری که با اعتقاد به بدا پرستیده می‌شود، پرستیده نمی‌شود. یعنی من اگر بدانم که تمام اختیار در دست خدا است، خود من هیچ اختیاری ندارم، از آینده هم هیچ نمی‌توانم پیش‌بینی بکنم، بهتر بندگی خدا را می‌کنم، بنده خدا هستم، خود را صاحب اختیار نمی‌دانم، ائمه اطهار و انبیاء عظام و این‌ها خود را صاحب‌اختیار نمی‌دانستند. بنده کامل خدا بودند.

حضرت سیدالشهداء (علیه الصلاة و السلام) می‌داند به کربلا بیاید، آن‌همه مؤمنین را به بهشت ببرد، بگوییم: خدا بدا حاصل شد، این جهت را محو کند و ثابت نگه ندارد، این نه، این با آیات دیگر استفاده می‌شود که «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْميعادَ»[15] خدا میعاد خود را تخلف نمی‌کند، می‌شود گفت که آن‌ها یقینی هستند. یکی از میعادهای پروردگار هم این بوده که مردم مسلمان را از رفتن به طرف کفر و زندقه به خاطر شهادت سیدالشهداء (علیه الصلاة و السلام) نجات داده است. لذا روزی که امام حسین (علیه السلام) از کربلا حرکت می‌کند، آن‌جا قطعی می‌فرماید که پیغمبراکرم را خواب دیدم، ایشان به من فرمود: «اخرج إلى العراق إنّ اللّه قد شاء أن يراك قتيلاً»[16]  و درباره خاندان او سؤال کردند که چرا این‌ها را می‌بری؟ فرمود که خدای تعالی می‌خواهد که آن‌ها را هم سبایا و اسیر ببیند. چرا؟ به خاطر اینکه اگر این کار انجام نمی‌شد، بنی‌امیه معرفی نمی‌شدند و وقتی بنی‌امیه معرفی نشدند، اسلام باقی نمی‌ماند. آن‌ها بر اسلام و مسلمین حکومت می‌کردند و این ادامه پیدا می‌کرد. کم‌کم نامی از اسلام باقی نمی‌ماند. لذا به کربلا آمدند.

البته متوسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها) شدند. همان‌طور هم گفتند خدا لعنت کند آن‌هایی را که اول ظالم به اهل‌بیت عصمت و طهارت بودند. «اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»[17] اول ظالم… البته وقتی ظلم را شروع کرد، دیگر بقیه هم از همین موضوع استفاده می‌کنند و ظلم می‌کنند. لذا روی همین حساب می‌شود گفت که خیمه‌های سیدالشهداء را که آتش زدند، اگر درِ خانه فاطمه زهرا را آتش نمی‌زدند، خیمه‌های سیدالشهداء آتش نمی‌خورد. یعنی مردم این‌طور جسور نمی‌شدند که خیمه‌های حضرت ابی‌عبدالله الحسین را آتش بزنند. اول ظالم آن کسی است که بعد از پیغمبراکرم، هنوز یکی، دو روز، بعضی روایات دارد که سه روز از وفات رسول‌اکرم نگذشته بود، آمدند  افراد رو جمع کردند، هیزم آوردند، یک عده از اعراب درِ خانه فاطمه زهرا جمع شدند و درِ خانه را آتش زدند. دری که جبرائیل، عزرائیل بدون اجازه وارد نمی‌شود، این‌ها درِ آن خانه را آتش زدند و بدون اذن وارد شدند و علی بن ابی‌طالب (علیه الصلاة و السلام) را به طرف مسجد کشان‌کشان…

این جریان برای یک نفری از اولیای خدا مکاشفه‌ای شده بود. می‌گفت: من این جریان را دیدم. بعد من در روایات هم دیدم که تأیید می‌کند که ریسمانی به گردن علی بن ابی‌طالب انداختند، حدود چهل نفر، یک عده از عقب هُل می‌دهند و یک عده هم با ریسمان می‌کشند. شما ببینید چه منظره‌ای پیدا می‌شود. او را به طرف مسجد می‌کشند، چرا این‌طور؟ چرا خود علی بن ابی‌طالب نرفت؟ برای اینکه امروز ما شیعیان بدانیم که علی (علیه السلام) اگر با ابی‌بکر بیعت کرد، روی اجبار بود. پهلوی حضرت زهرا (سلام الله علیها) شکسته است. می‌دانید یک چیزی دو هفته قبل بود یا سه هفته قبل بود، یکی از اطباء، یکی از متخصصین این‌جا نشسته بود، من روضه حضرت زهرا را خواندم، بعد دیدم که او خیلی گریه می‌کند، خیلی. از ایشان سؤال کردم که… یا من سؤال کردم یا خود او ابتدائاً گفت. گفت: این عصب‌هایی که در استخوان پهلو هست، این‌ها درد فوق‌العاده‌ای دارد و این عصب‌ها روی استخوان‌ها کشیده شده است. بعضی از اعصاب هست که جای دیگر است، اگر آن‌جا صدمه ببیند، آن‌وقت مثلاً دست انسان درد می‌گیرد. اما استخوان پهلو، این استخوان‌هایی که در دو طرف بدن انسان است، این‌ها اگر بشکند، درد فوق‌العاده‌ای دارد. به‌طوری که انسان را بی‌هوش می‌کند. من اطلاع نداشتم، او گریه می‌کرد. می‌گفت: من نمی‌دانم، بر مادر ما زهرا (سلام الله علیها)… بر سر آن حضرت چه آمده وقتی که آن در با آن فشار به استخوان‌های پهلوی فاطمه زهرا خورده است.

فاطمه (سلام الله علیها) با این درد و ناراحتی روی زمین افتاده، چشم‌ها را باز کرد، یک نگاهی به اطراف کرد، به فضه فرمود: پسر عمّم علی بن ابی‌طالب را کجا بردند؟ فضه عرض کرد: بی‌بی ایشان را به طرف مسجد بردند. حرکت کرد، آمد دامان علی بن ابی‌طالب را گرفت، به طرف خانه می‌کشید. آن شخص می‌گفت: من می‌دیدم، به مجرد اینکه فاطمه زهرا دامان علی بن ابی‌طالب را یک حرکت می‌داد، این چهل نفر روی زمین می‌افتادند. عمر دید با این وضع نمی‌تواند علی را به طرف مسجد ببرد، یک جمله‌ای گفت. قنفذ یک عملی انجام داد که امام صادق (علیه السلام) به آن شخص می‌فرماید: سبب وفات مادر ما زهرا آن ضربه‌ای بود که قنفذ به بازوی فاطمه زهرا وارد کرد. از…

چراغ‌ها را خاموش کنید، کمی حال توجهی پیدا کنیم. ان‌شاءالله باید برای ضیافةالله آماده شویم، برای ماه مبارک رمضان که در این پانزده روز آخر ماه، در این پانزده روز بعد از نیمه شعبان، در دعاها این‌طور به ما دستور می‌دهند که بگویید: «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِيمَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِيمَا بَقِيَ مِنْهُ»[18] خدایا اگر در گذشته‌ای از ماه شعبان ما را نبخشیدی، در این مابقی از ماه شعبان ما را ببخش. حالا امشب متوسل به فاطمه زهرا شدیم، همان بی‌بی که وقتی رسول‌اکرم در خود احساس ضعف می‌کند، پناهنده به فاطمه زهرا می‌شود. می‌گوید: «إنّي لاجد في بدنى ضعفا».[19] فاطمه زهرا هم خطاب به پدر: «اعيذك باللّه يا ابتاه من الضّعف».[20] تو را پناه می‌دهم ای پدر از ضعف به خدا. ما هم امشب پناهنده بشویم به فاطمه زهرا و عرض کنیم: «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي»،[21] «يَا مَوْلَاتِي يَا فَاطِمَةُ أَغِيثِينِي». دست فاطمه زهرا…

من نمی‌دانم از روایات استفاده می‌شود، چون مغیره هم فاطمه زهرا را در آن وقت کتک زده است، قنفذ هم زده، خود دوّمی خبیث هم زده است. مثل اینکه جمعی ریختند و فاطمه زهرا را آن‌قدر زدند تا فاطمه (سلام الله علیها) دست از علی بن ابی‌طالب کشید. یا رسول‌الله، یا رسول‌الله. من نمی‌دانم آیا بر پیغمبراکرم این منظره سخت‌تر بود یا آن ساعتی که سکینه آمده است کنار بدن پدر «فَاجْتَمَعَتْ عِدَّةٌ مِنَ الْأَعْرَابِ»[22] یک جمعی از اعراب ریختند، اطراف او را گرفتند، او را از بدن پدر کشان‌کشان جدا کردند. با توجه، رو به قبله. از همه التماس دعا. ان‌شاءالله، امیدوار هستیم با توجهات حضرت زهرا و با توجهات ولی‌الله الاعظم، حضرت بقیةالله لایق ضیافةالله، مهمانی پروردگار باشیم. چه‌قدر خوب است که برای ماه رمضان امام زمان ما هم ظهور کند. چه‌قدر خوب است که امسال ماه رمضان در کنار امام خود باشیم. اگر  ماه رمضان در این ضیافةالله، در این مهمانی… پیغمبر هم فرموده: «أَكْرِمِ الضَّيْفَ وَ لَوْ كَانَ كَافِراً».[23] مهمان را گرامی بدارید، ولو اینکه کافر باشد. ما در این ماه مهمان رسول‌اکرم هستیم و در ماه رمضان مهمان خود شما هستیم. «دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ»[24] پیغمبر شما، پیغمبر شما فرموده در روز جمعه آخر ماه شعبان که شما ای مردم به مهمانی پروردگار دعوت شدید. خدایا ما دوست داریم این مهمانی را در کنار امام زمان خود باشیم.

«أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» «[إِلَهِي‏] اللَّهُمَّ عَظُمَ الْبَلَاءُ وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدِ أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلًا قَرِيباً «كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ»[25] يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَايَ وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَايَ يَا مَوْلَانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ يَا مَوْلَانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ يَا مَوْلَانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ الْأَمَانَ الْأَمَانَ الْأَمَانَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي السَّاعَةَ…».

 

 



[1]. بقره، آیات 30 تا 32.

[2]. همان، آیه 33.

[3]. انعام، آیه 73.

[4]. ابراهیم، آیه 27.

[5]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 105.

[6]. مائده، آیه 64.

[7]. همان.

[8]. رعد، آیه 39.

[9]. کهف، آیه 23.

[10]. کهف، آیه 23.

[11]. همان، آیه 24.

[12]. بحار الأنوار، ج ‏2، ص 280.

[13]. بحار الأنوار، ج ‏93، ص 137.

[14]. طلاق آیات 2 و 3.

[15]. آل‌عمران، آیه 9.

[16]. بحار الأنوار، ج ‏44، ص 364.

[17]. همان، ج ‏98، ص 293.

[18]. بحار الأنوار، ج ‏94، ص 73.

[19]. مسكن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد، ص 153.

[20]. همان.

[21]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 254.

[22]. اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، النص، ص 134.

[23]. بحار الأنوار، ج ‏67، ص 370.

[24]. همان، ج ‏93، ص 356.

[25]. نحل، آیه 77.

۷ رمضان ۱۴۱۵ قمری – عوامل برکت

عوامل برکت ۷ رمضان ۱۴۱۵ قمری

 

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله و الصلاة و السلام علي رسول‌الله و علي آله آلِ الله لا سيما علي بقية‌الله رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ»[1]

شب هفتم ماه مبارك رمضان است و شش روز سر سفره رحمت و بركت و مغفرت پروردگار نشسته‌ايم و از اين خان احسان استفاده مي‌كنيم. خدا كند در اين ماه سرتاپاي روح ما از نعمت‌ها و رحمت‌ها و مغفرت‌هاي پروردگار رشد كرده باشد و به رشد واقعي برسيم. بركت يك مسئله‌اي است كه خداي تعالي در اين ماه از انسان‌ها به وسيله آن پذيرايي مي‌كند، چون عرض كردم پيغمبر اكرم فرمود: «بِالْبَرَكَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ الْمَغْفِرَةِ … دُعِيتُمْ فِيهِ إِلَى ضِيَافَةِ اللَّهِ»[2] در حقيقت معناي بركت اين است كه هر چيزي كه انسان دارد خوب آن را داشته باشد، نافع آن را داشته باشد، مفيد آن را داشته باشد. مبارك بودن هم به همين معنا است، تبريك هم به همين معنا است، عيد شما مبارك باد يا مثلاً تبريك عيد مي‌گوييد يا ماه رمضان مبارك باد يا حتي گاهي ديده شده است كه يك شهيدي كه به شهادت مي‌رسيد مي‌گفتند: تسليت و تبريك مي‌گوييم. اين اساس خوبي است، اين حرف درستي است، چون تسليت براي بازماندگان بايد باشد، تبريك براي شهيد بايد باشد. انسان هم تبريك مي‌گويد،‌ يعني اين شهادت مفيد باشد براي بشريت، براي خود او، براي او خوب باشد، چون بهترين مرگ‌ها در عالم شهادت است. آن انساني كه مُردن آن براي مردم مفيد نباشد اين خيلي انسان مفيدي نيست. شهادت ائمه اطهار (عليهم الصلاة‌ و السلام) مفيد بود، امامت داشت. اگر با يك كسالت مثل كسالت‌هاي مختلفي كه هست يا در بستر از دار دنيا مي‌رفتند، مُردن اين‌ها امامت نداشت. امام بايد همه چيز او امامت داشته باشد. اعمال او، اقوال او، حتي سكوت او، اگر در مقابل امام شما يك عملي انجام داديد كه آن امام مي‌توانست حرف بزند و به شما اعتراض بكند و اعتراض نكرد معلوم است جايز است، اين سكوت مفيد است، خود آن امامت دارد. كلام او بايد امامت داشته باشد و عمل او هم بايد امامت داشته باشد، مرگ و تولد او هم بايد امامت داشته باشد، ازدواج و بچه‌داري او هم بايد امامت داشته باشد. همه كارهاي او جزئي و كلي بايد امامت داشته باشد، يعني انسان وقتي به او نگاه مي‌كند يا به سخن او گوش مي‌دهد يا سكوت او را توجه مي‌كند انسان را ارشاد كند، به حقيقت برساند –اين‌ها را خوب دقت كنيد- لذا درباره معصوم (عليه الصلاة و السلام) گفته‌اند كه قول، فعل و سكوت معصوم حجت است. هريك از اين‌ها امامت دارد، مرگ او هم همين‌طور، اگر مبتلا به يك مرض سختي كه منجر به فوت او مي‌شود، بشود و از دار دنيا برود، اين امامت ندارد، مرگ او امامت ندارد. اما اگر عليه ظالم قيام كرد و با ظالم جنگيد و بعد كشته شد، اين شهادت و اين مُردن امامت دارد، يعني انسان وقتي كه به امام نگاه مي‌كند…، از زمان كربلا تا حالا هزار و دويست و چند سال مي‌گذرد مسئله عاشورا و روز عاشورا و شهادت ابي‌عبدالله‌الحسين براي تمام بشريت در عالم درس است كه همه مردم بدانند انسان در راه دين خود بايد جان خود را بدهد، فرزندان خود را بدهد، هر چه دارد فدا كند، دين اين‌قدر ارزش دارد، ببينيد اين شهادت امامت دارد. ‌وقتي كه به موسي بن جعفر (عليه الصلاة و السلام) پيشنهادهايي مي‌كنند كه بيا با خليفه وقت بساز و او نمي‌سازد و در زندان مي‌افتد و بعد منجر به مسموم شدن و شهادت او مي‌شود، خود اين امامت دارد. پس انسان وقتي بابركت است كه همه چيزهاي او، همه كارهاي او، اعمال او، اقوال او، سكوت او، لباس پوشيدن او، قيافه او، هرچه دارد، زندگي او، همه در صراط مستقيم باشد و جنبه رهبري براي ديگران داشته باشد و لااقل مورد تأييد امام عصر يا مورد تطبيق با اعمال و گفتار و سكوت امام عصر باشد. پس معناي بركت اين است. شما از اين ماه مبارك رمضان و از اين سفره احسان پروردگار، اگر بخواهيد از اين غذاي اولي بخوريد، حالا اين غذا به منزله خدمت شما عرض شود كه سوپ باشد كه اول آوردند يا مثلاً به منزله نان باشد، تشبيه به نان بهتر است، به جهتي كه نان بركت خدا است، مورد احترام است، اول سفره اين را آوردند «بِالْبَرَكَةِ» بركت. گاهي آن‌چنان وجود انسان بابركت است كه 25 سال بيشتر عمر امام جواد (عليه الصلاة‌ و السلام) نبود، الآن برك وجودي آن حضرت تمام عالم هستي را شامل شده است. تمام مردم دنيا از بركت وجود آن حضرت زنده هستند. بركت وجودي امام عصر (أرواحنا الفداء) اين است كه غير از ذات مقدس پروردگار همه از وجود ذي‌جود آن حضرت بهره‌مند بشوند، اين معناي بركت است، البته او صاحب سفره است، او ميزبان است ولي ما هم اگر بخواهيم از اين سفره ميهماني پروردگار در اين ماه استفاده كنيم، يك مقدار خود ما بايد كمك كنيم و يك مقدار هم پروردگار. خود ما به اين معنا كه در صراط مستقيم باشيم، يعني از وقت خود كمال استفاده را بكنيم، از سكوت خود كمال استفاده را بكنيم، از اعمال خود كمال استفاده را بكنيم. وقتي را كه مي‌خواهي بنشيني حرف بيهوده در ماه مبارك رمضان بزني به جاي آن از حكمت، از قرآن، از آنچه در معارف حقه شنيدي، از اين‌ها استفاده بكن و به ديگران بگو، حرف لغو نزن. در روايتي ديدم كه از امام (عليه الصلاة‌ و السلام) سؤال مي‌كنند كه در آيه شريفه قرآن كه مي‌فرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * وَ الَّذينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ‏»[3] مؤمنيني رستگار هستند كه –اين‌طوري بگوييم- از لغو اِعراض مي‌كنند. اين لغو چيست؟ يك نمونه براي ما بگوييد؟ حضرت مي‌فرمايد: اگر در يك شهري رفتي و آن‌جا يك ميوه خوبي داشت، آمدي گفتي: آن‌جا ميوه‌هاي خوبي داشت، البته يك وقت هست به يك بارفروشي مي‌گويي ميوه خوب در فلان شهر هست، او مي‌رود از آن‌جا مي‌خرد مفيد است، اين اشكال ندارد، اين لغو نيست، اما نه، همين‌طور دوست داري… در مكه به يكي از آقايان كه از من سؤال كرده بود كه قبر ابوذر كجا است؟ من گفتم: مي‌خواهي چه كار كني؟ نمي‌گذارند بروي زيارت كني. گفت: ما مي‌خواهيم وقتي به وطن برگشتيم بگوييم قبر ابوذر را هم زيارت كرديم. منظور او نه ثوابي بود، نه زيارت…، و اين را خيال نكنيد كه به اصطلاح آن يك نفر اين‌طوري بود، اكثر اين‌هايي كه مكه مي‌روند از قيمت‌ها اطلاع پيدا مي‌كنند كه بيايند نقل كنند، از مشاهد مقدسه و اماكن متبركه تحقيق مي‌كنند كه بيايند نقل كنند، هيچ هدفي جز نقل آن ندارند، فقط نقل كنند. نه اينكه مردم را تشويق كنند كه بروند، نه، فقط به خاطر اينكه ما بله، اين‌ها را ديديم. يك امتياز كاذبِ ضعيفي براي خود قائل بشوند بر ديگران، فقط همين، اين‌ها لغو است، امام فرمود اين‌ها لغو است. خلاصه يك ضابطه كلي براي لغو، هر كاري يا هر كلامي يا هر عملي كه نه به درد دنياي تو بخورد و نه به درد آخرت تو، اين لغو است، اين خلاصه آن است. هر چه فكر مي‌كنم اين نه به درد دنياي من خورد و نه به درد آخرت، اين لغو است و كسي كه بركت دارد از لغو اِعراض مي‌كند، يعني حيف است، سرمايه وجودي خود را در راه باطل مصرف كند، اين عمري كه خدا به ما عنايت كرده است، اين عمر سرمايه زندگي ما است، يعني زندگي ما… اگر ما به منزله تاجري باشيم كه در دنيا آمديم، كه شب گذشته گفتم «الدُّنْيَا … مَتْجَرُ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ»[4] محل تجارت اولياء‌ خدا است، سرمايه‌اي كه ما در اين دنيا داريم چيست؟ همين عمر ما است، همين وقت ما است. سابق مي‌گفتند: وقت طلا است، بلكه بالاتر از طلا است، به جهت اينكه طلا را انسان اگر از دست داد باز مي‌رود مي‌خرد، اما وقت را نمي‌تواند بخرد. از اين وقت خود كمال استفاده را بكنيد، اگر مي‌خواهيد بركت داشته باشيد. يكي از چيزهايي كه بركت انسان را زياد مي‌كند و بركت به انسان نصيب مي‌كند اين است كه انسان منظم باشد، كارهاي او حساب شده باشد «وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»[5] همه كارهاي خداي تعالي منظم است. در همه شور كار بكند، يك روز خورشيد را در بياورد و يك روز در نياورد. يك روز ماه را در بياورد، يك روز در نياورد. يك روز كره زمين را بچرخاند، يك روز نچرخاند. يك شبانه‌روز مثلاً 24 ساعت شب باشد، بعد يك روز ديگر 24 ساعت روز باشد، نامنظم نيست، دقيق. آن‌قدر اين جهان دقيق حركت مي‌كند كه من با يكي از منجّمين صحبت مي‌كردم، مي‌گفت: تا سيصد سال ديگر ما مي‌توانيم بگوييم كه چه دقيقه‌اي ماه مي‌گيرد يا چه دقيقه‌اي خورشيد مي‌گيرد، اين خيلي عجيب است، يعني زمين مي‌آيد بين خورشيد و ماه فاصله مي‌شود، اين لحظه و ثانيه‌اي كه اين مي‌رسد و مي‌خواهد فاصله ايجاد بكند، از حالا مي‌شود محاسبه كرد براي سيصد سال ديگر، ببينيد چقدر كارهاي خدا منظم است.

اگر يك لحظه تخطي بشود اوضاع عالم به هم مي‌ريزد، تمام افلاك به هم مي‌ريزد، البته نظم كارهاي ما با بي‌نظمي كارهاي ما شايد چندان با هم فرقي نكند اما در كارهاي الهي اين‌طور نيست، چون همه وابسته به هم هست. اگر شما بنّايي مي‌كنيد بنّاي شما يك طور فكر مي‌كند، نجاري كه در و پنجره شما را مي‌سازد يك طور ديگر فكر مي‌كند و با همديگر هم مشورت نمي‌كنند، كارها منظم نيست، او يك در مي‌سازد كه پهناي آن يك متر و نيم است، اين بنا هم جاي پنجره را باز گذاشته است كه يك متر است، به هم نمي‌خورد، اوضاع به هم مي‌ريزد. اگر مي‌خواهيد بركت الهي را به دست بياوريد از كارهايي كه حتماً بايد انجام بدهيد نظم در امور خود هست، كارهاي خود را منظم كنيد. علي بن ابيطالب مي‌فرمايد: «الْكَمَالُ كُلُّ الْكَمَالِ» كمال، تمام كمال، در چند چيز است: يكي تقدير معيشت است، اندازه‌گيري معيشت است. بنشينيد حساب بكنيد خرج شما چقدر است، كوشش و فعاليت خود را در راه به دست آوردن همان مقدار از مخارج يا يك قدري بيشتر بايد باشد، وإلّا بي‌نظمي در كار است، بركت ندارد. شما فكر نكنيد بركت يك امر الهي است كه همه آن از جانب پروردگار بايد…، عرض كردم پنجاه درصد آن اين‌طوري است، ولي پنجاه درصد اول آن به دست شما است. پنجاه درصد اول آن در نظم كار شما است، در تقدير معيشت شما است، در وضع زندگي شما است، تو يك زني را دوست داشتي رفتي و گرفتي، در خانه آمدي هزار گونه گرفتاري براي تو به وجود آورده است، اخلاق او بد، ايمان او ناصحيح، اهل عبادت نيست. يكي دو روز اول او را دوست داري ولي بعد ديگر ناراحت مي‌شوي، اينكه زندگي نشد. ببينيد اين در اثر اين است كه كل وقت شما صرف دعواي با اين زن مي‌شود، اعصاب شما خُرد مي‌شود. از اول فكر آن را بكن، يك زني را انتخاب كن كه صددرصد با تو كفوّ باشد، كفوّ يعني چه؟‌ يعني همسر، فارسي هم مي‌گوييم، همسر مي‌گوييم. معناي همسر اين نيست كه تو بايستي با يك متري هم قد تو را بگيرند، اگر تو ۱۵۰ سانت هستي او هم ۱۵۰ سانت بشود، غالباً زن‌ها با مردها از اين‌جهت همسر نيستند، يكي قدكوتاه است، يكي قدبلند. همسر يعني همسر فكري، اگر تو دانشمند هستي زن دانشمند بگير. اگر تو فرهنگ خاصي داري از همان فرهنگ زن بگير. اگر تو متدين هستي، زن متدينه بگير. هر دوي شما در يك راه، در يك صراط، در يك مسلك باشيد. آن مقداري كه لازم‌تر بوده است خداي تعالي جلوي آن را گرفته است. مرد مسلمان نبايد زن مسيحي يا غير مسلمان بگيرد، اين را نهي كرده است، جدي هم ايستاده است و از نظر فتواي خيلي از علما و حق هم همين است كه زن شيعه شوهر سني نگيرد. چرا؟ به جهت اينكه اين‌ها با هم نمي‌توانند زندگي كنند. زن مسيحي است و مرد مسلمان است، اين روز يكشنبه كليسا مي‌رود، او روز جمعه نماز جمعه مي‌رود. ببينيد همه جا با هم دعوا است. او گوشت خوك را نجس مي‌داند، اين گوشت خوك را از غذاهاي لذيذ مي‌داند. او شراب را حرام و نجس مي‌داند، اين شراب را خون عيسي مي‌داند.

سفر لبنان رفته بوديم، يك كليسايي بود، من ديدم در آن باز است گفتيم برويم ببينيم اين‌جا چه كار مي‌كنند. اتفاقاً يك مسيحي ظاهراً يك كار بدي كرده بود، چون شهود هم آمده بودند و ايشان را توبه مي‌دادند. مطالبي مي‌گفت و او را دعا مي‌كرد و حالا براي او طلب مغفرت مي‌كرد، به اين‌ها كاري نداريم، بعد يك جام شرابي با يك تكه نان آوردند. اول خود كشيش نان را در آن شراب زد و خورد و بعد هم به همه اين‌ها دادند، عبارت‌ها آن ها هم اين بود كه نان به جاي گوشت حضرت عيسي و شراب هم به جاي خون حضرت عيسي و اين كه شما خورديد –البته هنوز هم هضم نشده- تا خورد، خود او شد مظهر حضرت عيسي، ديگر پاكِ پاك. اين اين‌طور فكر مي‌كند. او مي‌خواهد برود شب جمعه دعاي كميل بخواند. اين‌ اين‌طور توبه مي‌كند، او آن‌طور…، همه جا دعوا مي‌شود، لذا خدا از اول قطع كرده است. گفته است زن مسلمان و مرد مسلمان، زن مسيحي و شوهر مسيحي نگيرد، تمام. مسلمان، مسلمان. مرد شيعه مي‌تواند زن سنّي بگيرد ولي زن شيعه نمي‌تواند به مرد سنّي شوهر كند، به جهت اينكه خواهي نخواهي مرد يك تسلطي بر زن دارد. «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»[6] هر چقدر هم زن‌ها بخواهند خود را قدرتمند نشان بدهند نمي‌توانند. حالا زن‌ها هم دارند حرف‌هاي ما را مي‌شنوند، بشنوند. هر كاري بكنند مرد…، مرد اگر هم كوتاه مي‌آيد به خاطر اين است كه مي‌خواهد خانه را كنترل بكند، مي‌خواهد دعوا را قطع بكند. اين را به خانم‌ها عرض مي‌كنم، اينكه مي‌بينيد گاهي هر چه به شوهرهاي خود بد و بيراه مي‌گويي او هيچ چيز نمي‌گويد، مديريت او ايجاب مي‌كند، زندگي را مي‌خواهد تأمين كند وإلّا هم از نظر بدني قوي‌تر است و هم اينكه مي‌تواند از عهده تو بربيايد. «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ» لذت نبريد، مردها اين‌جا دارند مي‌خندند، از اين حرف ما لذت بردند، نه. حالا اين جمله را هم عرض كنم كه يك روزي هارون‌الرشيد به يحيي برمكي گفت: انسان كه قدرت پيدا مي‌كند از هيچ چيز نمي‌ترسد، خيلي اظهار قدرت و نترسي و اين‌ها كرد، اين هيچي نگفت. يك روزي آمد به هارون گفت: يك دختر خانمي اين‌جا هست كه به شما اظهار علاقه مي‌كند. گفت: آهسته، زبيده اين‌جا است. گفت: تو كه گفتي من از هيچكس نمي‌ترسم، از هيچ چيز من نمي‌ترسم، حالا گاهي هم مردها خوب مي‌ترسند. به هر حال بركت در زندگي –برگرديم به اصل حرف خود- اين است كه از اول فكر آن را بكني و يك زني بگيري كه دعوا در كار تو نباشد. هرچه تو مي‌خواهي او هم بخواهد. ببينيد چقدر راحت مي‌شود، هرچه او مي‌خواهد تو هم بخواهي، نه سر غذا دعوا مي‌شود، نه سر كار دعوا مي‌شود، اگر هم اين‌طوري نيستيد كه طبعآً اكثر زن و شوهرها، چون هر كدام در يك فرهنگ خاصي بزرگ شدند اين‌طوري نيستند ولي با يك ميزان مي‌توانند خود را درست كنند و آن ميزان دين است «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ»[7] اگر در چيزي دعوا داشتيد، اختلافي داريد، به خدا و پيغمبر برگردانيد مسئله حل مي‌شود. همان‌طوري كه مشاور طبيبي داريد كه مرض‌هاي جسمي خود را با او مشورت مي‌كنيد، يك مشاوره روحي هم داشته باشيد كه امراض روحي خود را، اختلاف‌هاي روحي خود را با او مشورت كنيد، مسئله حل مي‌شود. اين سبب بركت مي‌شود، من مردي را سراغ دارم كه استعداد فوق‌العاده، قلم بسيار خوب، عالم، دانشمند ولي در جامعه يك پول ارزش ندارد. من در زندگي او تحقيق كردم، ديدم ايشان يك زن ناراحت‌كننده‌اي دارد. هر روز با زن خود دعوا دارد. ما با يكي از علما رفيق بوديم، اين را در قضايايي هم گفتند، حالا او از آن‌جا كسب كرده بود به ما جواب داد يا اينكه واقعاً اين‌طوري بود، اين هر وقت وارد خانه مي‌شد… در كوچه و بازار مردم مي‌رسيدند دست او را مي‌بوسيدند، او را احترام مي‌كردند، خيلي محترم بود،‌ واقعاً‌ هم لايق براي احترام بود، ولي وقتي خانه مي‌آمد، من يك روز بودم، زني داشت سرتاپاي اين را فحش مي‌داد، او را اذيت مي‌كرد، يك فحش‌هاي بسيار ركيكي هم مي‌داد كه آن روز كه من آن‌جا بودم واقعاً ناراحت شدم، جلوي مهمان، همه جا…، من به ايشان گفتم: آقا چرا اين‌طور؟ گفت: براي من خوب است، من بيرون كه مي‌روم دست من را مي‌بوسند، من را احترام مي‌كنند، ممكن است يك مقداري نفس من مغرور بشود، كِبري براي آن پيدا بشود. اين‌جا كه من مي‌بينم ايشان، يك زن با من اين‌طور رفتار مي‌كند همه بادها مي‌خوابد. همه فكر‌ها پايين مي‌آيد، همه مسائل حل مي‌شود. البته همه مردها اين‌طور نيستند، زن دو تا فحش مي‌دهد، اين هم دو تا فحش مي‌دهد دعوا مي‌شود، گرفتاري، كلي زندگي سر اين مسئله معطل مي‌شود. دادگاه، نمي‌دانم طلاق، برو، بيا، بچه‌ها ناراحت،‌ از اين مسائل ما زياد در جامعه داريم. اين فقط به خاطر اين است كه روز اول فكر ازدواج صحيحي نبود. با هواي نفس پيش رفته است، با دل بخواه خود انجام داده است، آن زن ايده‌آلي كه بايد با دين او تطبيق بكند نگرفته است. مسائل براي آن‌ها حل نشده است. اين او را درك نمي‌كند، او اين را درك نمي‌كند وإلّا اگر همديگر را درك بكنند، مي‌بيني كه صبح بيدار مي‌شوي صبحانه تو حاضر، صبحانه خود را مي‌خوري، اول وقت به اداره خود،‌ به محل كار خود،‌ به هر جايي كه بخواهي مي‌روي و خيال تو هم آن‌جا راحت است، ظهر برمي‌گردي غذاي تو حاضر، وضع تو حاضر، لباس تو شسته، همه كارها درست، دوباره دنبال كار خود مي‌روي، اين معناي بركت است. پس ببينيد پنجاه درصد آن مربوط به خود انسان است كه بايد خود انسان براي خود بركت به وجود بياورد. پنجاه درصد ديگر آن هم خداي تعالي كمك مي‌كند، جور مي‌كند، رديف مي‌كند، به شرطي كه اين پنجاه درصد اولي را خود تو انجام داده باشي، جور مي‌‌كند. مي‌بيني تو به زن خود فحش مي‌دهي و زن تو مي‌گويد: چه شده است؟ چرا ناراحت هستي؟ زن‌هاي متدين ما…، خداي تعالي يكي از الطافي كه به اين مسير ما كرده است، ما زن‌هاي متدينه‌اي در بين زن‌ها مي‌شناسيم كه جداً اگر شوهرها هر چقدر گرفتاري داشته باشند يك لحظه كه در مقابل زن خود مي‌نشينند تمام گرفتاري‌هاي آن‌ها حل مي‌شود، خداي تعالي هم كمك مي‌كند، اين يك بخش از بركت است.

بخش دوم از بركت اين است كه كارهاي خود تو منظم باشد. سر وعده‌هاي خود عمل بكني، برنامه‌هاي تو صحيح باشد، دقيقاً با دستورات اسلام تطبيق بكند و كارهاي حساب‌شده تو انجام بشود، نه خود را ناراحت كني و نه ديگران را. يك بخش ديگري از بركت اين است كه انسان رفقاي خوبي داشته باشد. آقا در روايات دارد رفيق خوب كه از اكسير پرارزش‌تر است. خدا را شكر كنيد كه رفقاي خوبي الحمدلله داريم و يكي از الطافي كه پروردگار به من كرده است اين است كه دوستان خوبي دارم. آقا اين رفقاي خوب خيلي خوب هستند، تا يك گرفتاري براي انسان پيش مي‌آيد همه مي‌ريزند، البته بايد اين‌طوري بود، همه مي‌ريزند اين گرفتاري را رفع مي‌كنند، به همديگر كمك مي‌كنند، به يكديگر رسيدگي مي‌كنند، احوال يكديگر را مي‌پرسند. در اين آيات شريفه قرآن كه «يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً * يا وَيْلَتى‏ لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً * لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ»[8] اي كاش من فلان دوست را نگرفته بودم، جهت مخالف آن، دوستان بد خيلي بد هستند. روز قيامت دست به دست خود مي‌زند مي‌گويد: اي كاش من با فلاني رفيق نشده بودم. در روايت دارد كه ابي‌بكر دست به دست خود مي‌زند و مي‌گويد: اي كاش من با عمر رفيق نشده بودم «فُلاناً خَليلاً» فلاني را –فلان اسم عمر است، در بعضي از جاها، در بعضي از آيات و روايات هم هست- «‏لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً * لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ» من را از ذكر خدا…، روايت دارد كه «ذِكْرُ اللَّه‏» علي است، ذكر پروردگار علي بن ابيطالب است، من را از علي گمراه كرد. بعد از اينكه دلايل و برهان براي من ثابت كرد كه علي بر حق است «لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَني‏» اين دست روي دست هم مي‌زند. رفيق بد خيلي بد است، بعضي‌ها خود را گول مي‌زنند، يك نفر را دوست دارند مي‌گويند: مي‌خواهيم او را هدايت كنيم. بابا فلان شوهر را نگير، ما به بعضي از اين خانم‌ها گفتيم: فلان شوهر را نگير، اين را كه تو مي‌گويي مشروب مي‌خورد، از او پرسيده بود كه شما نماز مي‌خواني؟ گفته بود: گاهي نماز هم مي‌خوانم. به من آمده مي‌گويد: آقا مي‌گويد گاهي نماز هم مي‌خوانم، اين را من مي‌توانم درست كنم. نه، تو نمي‌تواني او را درست كني. گاهي نماز مي‌خواند و مشروب هم گاهي مي‌خورد، خدمت شما عرض شود كه رفقايي هم دارد كه براي قماربازي گاهي به منزل مي‌آيند. خيلي خوب رفته است و ازدواج كرده است، حالا بر سر خود مي‌زند كه چه كار كنم؟ از اول مواظبت بكن. رفيق بد خيلي بد است، با رفقاي بد حرف نزنيد. حواريون حضرت عيسي از او سؤال كردند: «مَنْ نُجَالِسُ»[9] با چه كسي بنشينيم؟ شما هم دوست داريد بگوييد حالا كه رفيق بد، بد است با چه كسي بنشينيم؟ فرمود: «يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ» كسي كه وقتي به او نگاه مي‌كنيد به ياد خدا بيفتيد، به ياد خدا بيفتيد. اعمال او سرمشق شما باشد. بعضي از افراد هستند كه انسان به آن‌ها نگاه كه مي‌كند به ياد شيطان مي‌افتد. اصلاً قيافه نشان مي‌دهد كه اين‌ از آن شيطان‌پرست‌ها…، انسان چه بگويد، از آن شيطان‌هاي واقعي است، نه «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ» تا به او نگاه مي‌كني به ياد خدا بيفتي. بگويي چه جوانِ متدين خوبي است، اعمال او شما را به ياد آخرت بياندازد، با چنين افرادي بايد بنشينيد. كوشش بكنيد در زندگي رفيق بد نداشته باشيد و بلكه رفقاي خوبي داشته باشيد، اين هم يك استفاده از بركت است، و در شب‌هاي ماه مبارك رمضان دعا…، دعا در حقيقت حرف زدن با خدا است. با قرآن خواندن هم خدا با ما حرف مي‌زند، اين يك جنبه ظاهري آن است، جنبه باطني آن هم همان ذكر قلبي است كه ذكر خفي به آن مي‌گويند، انسان به ياد ذات مقدس پروردگار باشد ولو لب‌هاي او تكان نخورد، هميشه به ياد خدا باشد، اين را ذكر خفي مي‌گويند.

الهامات هم سخن گفتن خدا با انسان است. الآن شما از اين مجلس كه مي‌رويد، برويد در خانه بنشينيد همين دعاي افتتاح كه همين‌طور ساده خوانده مي‌شود، آقا خيلي مهم است. «اللَّهُمَّ إِنِّي أَفْتَتِحُ الثَّنَاءَ بِحَمْدِكَ وَ أَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّكَ»[10] خدايا من افتتاح مي‌كنم، باز مي‌كنم ثناي خود را، مدح خود را با حمد تو «بِحَمْدِكَ». «وَ أَنْتَ مُسَدِّدٌ لِلصَّوَابِ بِمَنِّكَ» خدايا تو حق را به من، به منتي كه بر من مي‌گذاري عنايت مي‌كني «وَ أَيْقَنْتُ» اين‌ها را انسان بايد راست بگويد «وَ أَيْقَنْتُ أَنَّكَ أَنْتَ‏» يقين كرده‌ام كه تو، خود تو «أَنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينََ» مهربان‌ترينِ مهربانان هستي «فِي مَوْضِعِ الْعَفْوِ» اگر بناي عفو و رحمت داشته باشي، اگر ما كاري نكرده باشيم كه مشمول عفو و رحمت پروردگار واقع نشويم. در دعاي كميل مي‌خوانيم «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تَحْبِسُ الدُّعَاءَ، اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِيَ الذُّنُوبَ الَّتِي تُنْزِلُ الْبَلَاءَ»[11] خدايا آن گناهاني را از من ببخش و بيامرز كه بلا را نازل مي‌كند. آن گناهاني را بيامرز كه دعا را حبس مي‌كند. خيلي از گناهان ما هست كه بركت و رحمت پروردگار را از ما بازمي‌دارد. «وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ فِي مَوْضِعِ النَّكَالِ ِ وَ النَّقِمَةِ»[12] خدا شديدترين تعقيب‌كننده است. در وقتي كه خداي تعالي بخواهد نقمت او بر كسي برسد، بخواهد انسان را به اصطلاح ما بيچاره بكند… گفت: چوب خدا صدا ندارد، وقتي بخورد دوا ندارد. خيلي مواظب باشيد، در يك جا مخصوصاً روايت دارد كه اولياء من در بين مردم مخفي هستند، كسي را محزون نكنيد كه اگر يك وقت يكي از اولياء خدا ناخودآگاه… شما خيال مي‌كنيد يك انسان معمولي است، او را محزون كرديد، مي‌بينيد كه واكنش او اين است كه خداي تعالي شما را سيلي مي‌زند «وَ أَشَدُّ الْمُعَاقِبِينَ فِي مَوْضِعِ النَّكَالِ وَ النَّقِمَةِ وَ أَعْظَمُ الْمُتَجَبِّرِينَ» خداي تعالي عظيم‌ترين جبار‌ها است، خيلي مواظب باشيد. در آن آيه شريفه مي‌فرمايد: «ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريمِ»[13]‏ چه چيز تو را مغرور كرده است كه خدا كريم است؟ خدا كريم است، هر كاري بكني بگويي خدا كريم است. معصيت بكني، كارهاي… مخصوصاً ظلم به مردم بكني بگويي خدا كريم است. مال مردم را بخوري بگويي خدا كريم است «ما غَرَّكَ» چه چيز تو را گول زده است كه خدا كريم است؟ خدا كريم هست اما نه براي همه. «فِي مَوْضِعِ الْعَفْوِ وَ الرَّحْمَةِ» خدا كريم است، نه «فِي مَوْضِعِ النَّكَالِ وَ النَّقِمَةِ». بعد مي‌گوييم «اللَّهُمَّ أَذِنْتَ لِي فِي دُعَائِكَ وَ مَسْأَلَتِكَ» قربان امام زمان خود بشويم كه چه جملاتي بيان كرده است، چطور با خدا حرف زده است، با چه ادبي با پروردگار صحبت كرده است، خدايا به من اذن دادي كه «أَذِنْتَ لِي فِي دُعَائِكَ وَ مَسْأَلَتِكَ» كه من تو را بخوانم و از تو سؤال بكنم وإلّا ما كجا و خدا كجا. «أَذِنْتَ لِي فِي دُعَائِكَ وَ مَسْأَلَتِكَ فَاسْمَعْ يَا سَمِيعُ مِدْحَتِي» پس اي سميع، اي شنونده مدحت من را، مدح من را خود تو گوش بده «فَاسْمَعْ يَا سَمِيعُ مِدْحَتِي وَ أَجِبْ يَا رَحِيمُ دَعْوَتِي» بعد شروع مي‌كند «فَكَمْ» مطالبي مي‌گويد كه حالا إن‌شاءالله در يك فرصت بيشتري بايد درباره همين دعاي افتتاح يك دانشگاه علوم اهل‌بيت uصمت و طهارت (عليهم الصلاة و السلام) است براي شما حرف بزنم. من هم به اندازه فهم خود مي‌توانم درباره اين دعاي عظيم صحبت كنم.

شب‌هاي پربركت ماه مبارك رمضان است. بركت‌ پروردگار اين‌طوري است كه خدا به انسان بركت كه مي‌دهد روزه روزه، شب مشغول عبادت و بندگي، راز و نياز با پروردگار، با خدا تكلم كردن، دعاهاي مختلف، بهترين آن همين دعاي افتتاح و دعاي ابوحمزه ثمالي است كه «إِلَهِي لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ»[14] اين جمله امام، همان جمله اول دعاي ابوحمزه ببينيد چه مي‌گويد؟ خدايا من را با عقوبت خود ادب نكن، چون به بعضي‌ها با سيلي بايد حرف بفهمانند، بعضي‌ها را با قربان تو بشوم، قربان تو بروم، از اين حرف‌ها هست ديگر. يكي هست كه انسان با محبت به او مي‌گويد فلان كار را نكن، اين هم مي‌گويد: چشم، اما بعضي‌ها هستند نه، تا يك سيلي نخورند…، تا نباشد چوب تر… تا آخر، بعضي‌ها اين‌طوري هستند. «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»[15] حتماً بايد مريض بشوي تا بفهمي كه اشتباه كردي. حتماً بايد ورشكست بشوي تا بفهمي اشتباه كردي. نبايد اين‌طور باشد «لَا تُؤَدِّبْنِي بِعُقُوبَتِكَ» خدايا من را به وسيله عقوبت خود ادب نكن، با مهرباني من را ادب كن، تو هم بايد بفهمي ديگر. ببينيد چه دعاي عجيبي است، از همان جمله اول. آن دعاي عظيم و طولاني. اگر يك وقتي هم در بين شماها يك انسان تنبل به اصطلاح…، يا پركارِ وقت‌ زيادي نداره‌اي، حالا با خدا صحبت كردن وقت زيادي نمي‌خواهد، بلكه بهترين وقت‌هاي انسان آن وقتي است كه انسان با خدا صحبت مي‌كند، اما نه، حالا حوصله شما سر مي‌آيد اين دعاي ابوحمزه ثمالي را هر شب يكي دو صفحه آن را بخوانيد در ماه مبارك رمضان، خيلي مهم است. بعضي از علما دعاي ابوحمزه ثمالي را در قنوت نماز وتر خود مي‌خواندند، همه آن را مي‌خواندند، خيلي است، دعا بزرگ است ولي اين‌طوري بودند.

من يكي از علما را ديدم كه به قصد رجاء هر روز دعاي ندبه را مي‌خواند، البته همه دعاها را بايد به قصد رجاء خواند، يك عشقي مي‌كرد. دعا را مي‌شود خواند، اگر به نيت ورود نخوانيد درست است، مي‌شود، هر وقت هر دعايي را. از زيارت عاشورا كه بالاتر نيست، زيارت عاشورا از مضامين آن هم پيدا است كه براي روز عاشورا است ولي شما مي‌توانيد دوره سال بخوانيد. در زيارت عاشورا اين جمله هست كه «هَذَا يَوْمٌ» اين‌طور مي‌گويد: اين روز، روزي است كه «تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو أُمَيَّةَ وَ ابْنُ آكِلَةِ الْأَكْبَادِ» روزي است كه بني‌اميه پربركت دانستند و آن‌هايي كه فرزند جگرخوارها بودند. ببينيد براي روز عاشور است «هَذَا يَوْمٌ» «هَذَا» اشاره به همان روز است ولي در عين حال امام اجازه داده است كه شما هر روز بخوانيد. پس مي‌شود هر…، دعاي ندبه كه اسم روز خاصي را نبرده است،‌ حالا لااقل به قصد رجاء‌ انسان بنشيند آن دعاي عجيب را،‌ دعاي پرقيمت را، از همان اول شروع مي‌كند با خداي تعالي مناجات كردن تا آخر دعا يا با خدا صحبت مي‌كند يا با امام زمان، يا با خدا صحبت مي‌كند و گِله مي‌كند يا درد دل با حجةبن‌الحسن (عليه الصلاة و السلام) مي‌كند. يكي از بركات اين ماه دعاهايي است كه در اين ماه هست، دعاهاي شبانه، دعاهاي روزانه «يَا عَلِيُّ يَا عَظِيمُ يَا غَفُورُ يَا رَحِيمُ أَنْتَ الرَّبُّ الْعَظِيمُ»[16] همين دعايي كه هر روز خوب است انسان بخواند «اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُورَ اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ»[17] شما مي‌دانيد يعني چه؟ اين دعا در حقيقت فقط دارد دعا مي‌كند كه امام زمان بيايد. خدايا ثروت كن همه فقيرها را. چه موقع همه فقيرها ثروتمند مي‌شوند؟ «اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ» چه موقع همه گرسنه‌ها سير مي‌شوند؟ وقتي امام زمان بيايد. در همه اين‌ دعاها يعني خدايا امام زمان را برسان. «اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ، اللَّهُمَّ سُدَّ فَقْرَنَا بِغِنَاكَ، اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ» چه موقع مي‌شود كه هيچ بيمارستاني نداشته باشيم، همه مريض‌ها خوب بشوند؟ اين دعا مخصوص….، من در كتاب ملاقات يك قضيه‌اي هم در اين باره نقل كردم كه اصلاً اين دعا براي زمان ظهور است، يعني در حقيقت شماها داريد مي‌گوييد خدايا ظهور امام زمان را برسان. از همان كلمه اول آن «اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ» خدايا چون انسان دعا را برای خودش تنها كه نبايد بكند، ما البته از اين دعاهاي اين‌طوري زياد داريم، خدايا همه مريض‌هاي اسلام را شفا بده، اين را ما مي‌گوييم و شما هم مي‌گوييد الهي آمين، اگر منظور ما اين باشد كه امام زمان بيايد و همه مريض‌ها شفا پيدا بكنند خوب است وإلّا نه، طبيعت اين زمين و آسمان و غذاها و ميكروب‌ها و همه اين‌ها، نتيجه آن اين است كه يك عده‌اي بايد مريض بشوند وإلّا بيمارستان‌ها خالي مي‌شود و دكترها هم بيكار مي‌شوند و اسباب زحمت مي‌شود و اگر هم خدا بخواهد اين دعا را مستجاب بكند دكترها نمي‌گذارند كه اين دعا مستجاب بشود، بيكار مي‌شوند ديگر. فقط زمان ظهور است كه همه فقرا ثروتمند مي‌شوند، همه مريض‌ها خوب مي‌شوند، تمام گرسنه‌ها سير مي‌شوند «اللَّهُمَّ أَغْنِ كُلَّ فَقِيرٍ، اللَّهُمَّ أَشْبِعْ كُلَّ جَائِعٍ، اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ» همه برهنه‌ها داراي لباس مي‌شوند «اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيَانٍ» بعد آن چيست؟ «اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ» هيچ بدهكاري در دنيا نباشد، همه قرض‌ها ادا بشود «اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدِينٍ، اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ» باريك‌الله آقاي…، بله «اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ» هيچ كرب و حزن و اندوهي براي هيچ كس باقي نماند. چه موقع است؟ فقط زمان ظهور است،‌ معناي آن اين است ديگر، معني همه اين جملات اين است كه خدايا ظهور را برسان. «اللَّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ كُلِّ مَكْرُوبٍ، اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ، اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ» -جاي آن را پيدا كرديم- خدايا همه اسيرها را به وطن برگردان، تمام اسيرهاي دنيا «اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ، اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ» باريك‌الله -شما فكر نكنيد من حفظ نيستم،‌ من اين بالا نشستم با آن‌جايي كه انسان آن پايين نشسته است خيلي فرق دارد، اگر او بيايد جاي من بنشيند معلوم نيست بتواند اين‌طور خوب بخواند، اين را شما بدانيد اين بالا با آن پايين خيلي فرق دارد، ضمناً يك مقدار جنبه‌هاي خود را هم حفظ كنيم، شما نگوييد اين آقا چطور بلد است، تو بلد نيستي؟ نه، من آن پايين بنشينم بعيد نيست كه مثل ايشان بلد باشم، البته با حُسن ظن به خود چنين فكري مي‌كنيم- «اللَّهُمَّ رُدَّ كُلَّ غَرِيبٍ» خدايا هر غريبي را به وطن خود برگردان، آرامش به او بده «اللَّهُمَّ فُكَّ كُلَّ أَسِيرٍ» اسيرها را هم آزاد كن. همه… «كَل» كه دارد يعني هرچه اسير هست، در تمام دنيا. بعد چيست؟ «اللَّهُمَّ أَصْلِحْ كُلَّ فَاسِدٍ مِنْ أُمُورِ الْمُسْلِمِينَ» خدايا همه فسادها از امور مسلمين را، پروردگارا تو اين‌ها را اصلاح كن. ببينيد چقدر خوب است.

اين دعاها را اين روزها بخوانيد، خيلي ارزش دارد و اميدواريم إن‌شاءالله خدا توفيق اين دعاها را به ما بدهد تا ما را از اين سفره پربركت پروردگار كمال استفاده را بكنيم. إن‌شاءالله شب‌هاي بعد به مناسبت درباره رحمت خدا صحبت مي‌كنم و بعد هم درباره مغفرت، همان‌طوري كه خداي تعالي اين سفره را پر از بركت و رحمت و مغفرت قرار داده است.

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ» به خدا قسم بركتي كه خداي تعالي به عاشوراي ابي‌عبدالله‌الحسين عنايت كرده است هيچ طرفِ نسبت با هيچ چيز نيست. يك وقتي كتابي دست من بود. اين را يك دانشمند آلماني نوشته بود، ترجمه هم شده است، اسم كتاب ظاهراً حسين و يارانش، در ترجمه فارسي آن حسين و يارانش هست، حالا به اصطلاح…، چون ترجمه‌ها را گاهي عوض مي‌كنند و ترجمه اسم كتاب را عوض مي‌كنند. حالا اسم آلماني آن هم حسين و يارانش باشد نمي‌دانم، ولي اسم ترجمه آن حسين و يارانش بود. يك دانشمندي به نام ماربين -به ياد دارم- اين كتاب را نوشته است، درباره امام حسين است. اين را بدانيد درباره سيدالشهداء (عليه الصلاة‌ و السلام) همه عالم مدح كردند. من يك جرياني ديدم كه از آن‌جا متوجه شدم كه اين حرف درست است. يك كنفرانسي در هند در شهر جامو گذاشته بودند، كشمير دو بخش است: يك بخش آن به نام جامو است، يك بخش آن به نام سرينگر است. اين در جاموي هند بود، من را هم دعوت كرده بودند، اسم آن را «يوم‌الحسين» گذاشته بودند، يعني روز حسين بن علي. البته عاشورايي، چيزي هم نبود، ‌يك روز، چند روز… . يك ميدان بسيار بزرگي شايد مثل ميدان شهداي ما، چنين ميداني را چادر زده بودند، چادرها را سر به سر هم گذاشته بودند و داخل آن صندلي چيده بودند، شايد حدود دو سه هزار جمعيت از مذاهب مختلف دعوت شده بودند و آن‌جا بودند. آن شهر ۱۵۰ نفر بيشتر شيعه نداشت، اين‌ها هم اين كار را كرده بودند، ولي خيلي جمعيت آمده بود و نشسته بود. همه اين‌ها سه روز، روزي هشت ساعت، يعني چهار ساعت قبل از ظهر و چهار ساعت بعدازظهر، درباره امام حسين صحبت مي‌كردند. خيلي هم منظم بود، هر نفري بيشتر از نيم ساعت حق نداشت صحبت كند. شما ببينيد روزي تقريباً شانزده نفر سخنراني مي‌كردند. يكي از آن‌ها هم يك نيم‌ ساعتي براي ما بود. قبل از من يك نفر سخنراني مي‌كرد، از مذهب سيك‌ها بود، موهاي او ريخته بود، شمشيري در دست او بود، درباره سيدالشهداء ‌صحبت كرد. به مسلمان‌ها خطاب مي‌كرد، مي‌گفت: مسلمان‌ها فكر نكنيد كه حسين براي شما است، حسين استاد همه است. يك جمله‌اي از گاندي نقل مي‌كرد كه رهبر ما حسين بن علي است. گاندي بت‌پرست بود، هندو بود، ولي اين جمله را از او نقل مي‌كرد كه حسين رهبر تمام جهانيان است. بعد از او من براي صحبت رفتم كه شرح آن را در اين كتاب پاسخ ما من آن‌وقت نوشتم. آن‌جا من فهميدم كه در تمام اين سه روز فقط آن اندازه‌اي كه به ياد دارم پنج نفر شيعه صحبت كردند، يعني دو ساعت و نيم فقط وقت شيعه بود، بقيه يا سنّي يا هندو يا سيك يا خدمت شما عرض شود كه مسيحي، يهودي، اين‌ها همه آمده بودند درباره سيدالشهداء صحبت مي‌كردند و عرض كردم در كتاب پاسخ ما، من شرحي نوشتم. آن‌جا من همين‌طور كه نشسته بودم گريه مي‌كردم كه هيچ مذهبي نيست، هيچ مذهبي نيست كه رهبر آن مذهب مورد تأييد تمام مذاهب عالم باشد، تا اين حد. اين دانشمند آلماني هم با اينكه طبعاً مسلمان نيست، درباره حسين و ياران او يك كتاب نوشته است، در آن‌جا من يك جمله‌اي ديدم كه مي‌خواهم اين را مطرح كنم. نوشته بود: روز عاشورا حسين بن علي (عليه الصلاة‌ و السلام) يك كاري كرد كه دشمن را معرفي كرد، چون ممكن بود آنچه از قضاياي عاشورا در بين مردم در تاريخ ثبت بشود، اين باشد كه دو دسته آمدند با هم جنگ كردند،‌ اين‌ها نابرابر بودند، طبعآً ۷۲ نفر با سي هزار نفر، اين ۷۲ نفر شكست مي‌خورند و كشته مي‌شوند، شايد هم بگويند كه چرا اين ۷۲ نفر با آن سي هزار نفر جنگ كردند، وقتي ديدند جمعيت آن‌ها كم است؟ اما حسين بن علي يك كاري كرد كه به مردم دنيا فهماند من با مسلمان‌ها كه جنگ نمي‌كردم بماند، با انسان‌ها هم جنگ نمي‌كردم، و آن كار چه بود؟ آوردن طفل شيرخوار در صحراي كربلا بود. واقعاً هم انسان فكر مي‌كند مي‌بيند همين‌طور است. اين يك مُهر و امضاي مظلوميت أباعبدالله‌الحسين و جنگ او با باطل است وإلّا اگر غير از اين بود شايد مردم فكر نمي‌كردند…، حتي خود اين دانشمند مي‌گويد: من اين‌طوري فكر نمي‌كردم. حضرت سيدالشهداء هم در خطابه خود همين را مي‌فرمايد. مي‌گويد: «إن لم ترحموني»[18] اگر به من رحم نمي‌كنيد، قاعدتاً مسلمان چه سنّي باشد و چه شيعه، بايد حسين بن علي را دوست داشته باشد،‌ به او مهربان باشد،‌ چون بالأخره اين پسرِ دخترِ پيغمبر است، ‌بالأخره انسان صالحي است، همان ناصبي سنّي هم قبول دارد كه حسين بن علي پسرِ دخترِ پيغمبر است،‌ به احترام پيغمبر بايد او را احترام كنند. مي‌گويد: «إن لم ترحموني» اين مساوي است با اين كه بگويد: اگر مسلمان نيستيد. «فارحموا هذا الطفل‏» به اين طفل صغير رحم كنيد. ببينيد رحم به طفل شش ماهِ شيرخوارِ ديگر مسلمان و غير مسلمان سر او نمي‌شود. شما يك بچه كافري را ببينيد كه شش ماه است، تشنه است، به او آب مي‌دهيد،‌ يعني هر انساني ديگر در مورد بچه فكر اين را نمي‌كند كه اين چه مذهبي دارد، اصلاً هيچ اين فكرها را نمي‌كنند. اگر مي‌آمدند به او آب مي‌دادند، به او محبت مي‌كردند، شايد حسين بن علي خوب نمي‌توانست اين مردم را معرفي كند، اما اين‌ها اين كار را نكردند. تمام اين جمعيت ايستادند… در تاريخ دارد كه حسين بن علي (عليه الصلاة‌ و السلام) در خيمه رفت، عمامه پيغمبر را سر خود گذاشت، همه اين‌ها براي اين است كه جلب توجه بكند.

 

 

 



[1]. بقره، آيه 183.

[2]. بحار الأنوار، ج ‏93، ص 356.

[3]. مومنون، آيات 1 و 3.

[4]. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص 493.  

[5]. رعد، آيه 8.

[6]. نساء، آيه 34.

[7]. همان، آيه 59.

[8]. فرقان، آيات 27 تا 29.

[9]. الكافي، ج ‏1، ص 39.

[10]. المصباح للكفعمي، ص 578.

[11]. همان، ص 555.

[12]. همان، ص 578.

[13]. انفطار، آيه 6.

[14]. بحار الأنوار، ج ‏95، ص 82. 

[15]. اعراف، آيه 179.

[16]. المصباح للكفعمي، ص 630

[17]. بحار الأنوار، ج ‏95، ص 120.

[18]. سفينة البحار، ج ‏5، ص 57. 

۲۹ ذی الحجه ۱۴۱۴ قمری – فضائل امام حسین (علیه السلام)

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا اباالقاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا الحجة بن الحسن رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً في‏ كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ»[1]

شب آخر سال  ۱۴۱۴ یعنی سال اسلامي و ديني ما است. اگرچه ما همان‌طوري كه همه برنامه‌هاي مذهبي خود را از دست داده‌ايم و دين قيّم خود را تبديل به يك دين پُراعوجاج قرار داده‌ايم كه إن‌شاءالله بايد حضرت بقيةالله بيايد «و یأتی بدین جديد»  كه چون ما دين را تغيير داده‌ايم به نظر ما دين جديدي براي ما بياورد، يكي از آن مسائل مسئله عدد ماه‌ها است و سال و دوران زندگي ما در اين سال‌ها و ماه‌ها و روزها و ايامي كه بعضي از آن ايام، ايام‌الله است، بعضي پربركت است، بعضي پررحمت است كه متأسفانه به خاطر جايگزين شدن ماه شمسي به جاي ماه قمري همه اين مسائل از دست ما رفته است و دين ما همان دين پراعوجاج و ديني كه از طريق مستقيم و از صراط مستقيم خارج شده است، اين‌گونه گرديده است. خداي تعالي در اين آيه‌اي كه هم تلاوت كردند و هم من خواندم، مي‌فرمايد: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ» عدد ماه‌ها در نزد خدا. خداي تعالي در خود قرآن درباره آن، پيامبران فرموده‌اند كه خدا از قول پيامبران نقل مي‌كند: «إِنَّ رَبِّي عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ‏»[2] پروردگار من بر صراط مستقيم است. خدايي كه بر صراط مستقيم است و همه دستورات او دستوراتي است كه كوچكترين اعوجاجي ندارد، اين خدا در قرآن خود مي‌فرمايد: عدد ماه‌ها در نزد خدا دوازده تا است، كه روز اولِ محرّم اين ماه‌ها شروع مي‌شوند و روز آخرِ ذي‌الحجه دوازده ماه تمام مي‌شوند. «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» دين قيّم، ديني كه در راه راست است، ديني كه صحيح است، اين دين است كه شما ماه‌ها را دوازده تا ماه بدانيد و ماه قمري را ماه خود قرار بدهيد. «مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» چهار تا از اين ماه‌ها احترام بيشتري دارد كه در اين چهار ماه نبايد جنگي باشد، نبايد ظلمي به يكديگر باشد، نبايد خود شما به خود شما ظلم كنيد «فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ» اما ما در زماني واقع شده‌ايم كه با كمال تأسف ممالك اسلامي بر دو قِسم تقسيم مي‌شوند، ماه‌هاي رسميِ اكثر ممالك اسلامي ميلادي است و حتي شايد غير از ايران، ماه رسمي تمام ممالك اسلامي ديگر ميلادي باشد. حتي در بعضي از ممالك متأسفانه علاوه بر آنكه ماه آن‌ها ماه ميلادي است، تعطيلي‌هاي روز يكشنبه را هم تعطيل مي‌كنند، از آن جمله مصر است و تركيه است، اين دو مملكت را اطلاع دارم كه روز تعطيلي رسمي آن‌ها روز يكشنبه است، به پيروي از مسيحيت ولي حتي همين عربستان سعودي كه خيلي دَم از تقدس و دَم از اسلام مي‌زند، در تواريخي كه در گذرنامه‌ها ورودي، خروجي مي‌زند با ماه ميلادي كار مي‌كند. تنها مملكتي كه در دنيا فكر مي‌كنم هم ماه شمسي آن و هم قمري آن از هجرت پيغمبر اكرم شروع مي‌شود و با اين دو تاريخ كار مي‌كند ايران است كه نسبت به ممالك ديگر بسيار خوب است ولي متأسفانه همين ما كه دو تاريخ داريم يكي شمسي و يكي قمري، در نتيجه اينكه ماه قمري را ما از دست داديم و برنامه‌هاي خود را طبق ماه شمسي…، درست است ماه شمسي هم اسلامي است در اين بُعد، يعني شروع ماه شمسي -اين را آقايان بدانند- امسال كه سال ۱۳۷۳ هست از هجرت پيغمبر اكرم آغاز شده است ولي چون از نظر ماه و تعداد ماه قمري نيست و روي گردش خورشيد تنظيم شده است، دين قيّمي كه خداي تعالي در قرآن فرموده است اين نيست و در نتيجه اين عوض شدن ماه قمري به شمسي كلي از فضائل و ثواب‌ها از دست ما مي‌رود، چون اكثر ما اطلاع نداريم كه روز اول ماه محرّم مثلاً… حالا اگر ماه محرّم را اطلاع داشته باشيم ماه‌هاي ديگر را اطلاع نداريم كه امروز مثلاً روز اول ماه است، يا روز نيمه ماه است. مي‌گوييد حالا اطلاع نداشته باشيم چه مي‌شود؟ تمام برنامه‌هاي مستحب مربوط به ايام و روز ماه‌ها در ارتباط با ماه قمري است، يعني روز اول محرّم روزه گرفتن مستحب است اما روز اول خرداد خبري نيست. روز عاشورا مثلاً روز عزا است، روز هجده ماه ذي‌الحجه عيد غدير است كه روزه روز عيد غدير معادل با ثواب عمر دنيا است. يا اگر شما بخواهيد حج برويد بايد با ماه قمري حركت كنيد، اگر بخواهيد روزه بگيريد بايد با ماه قمري حركت كنيد و بيشتر كارهايي كه در دوره سال وجود دارد كه همه آن به خاطر همين تغيير ماه از دست ما رفته است. روز اول ماه مثلاً نمازي دارد، كسي كه با ماه شمسي كار مي‌كند اطلاعي از روز اول ماه قمري ندارد، يا تولد‌هاي ائمه (عليهم الصلاة و السلام) وفات‌هاي ائمه (عليهم الصلاة و السلام) روزهايي كه در تاريخ اسلام بسيار اهميت داده شده است كه خداي تعالي در قرآن مي‌فرمايد: «وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ»[3] روزهايي هست كه مربوط به خدا است، در آن روز بايد با خدا ارتباط برقرار كنيد مثل روز عرفه، مثلاً روز ۲۳ماه مبارك رمضان، روز نيمه شعبان، اين‌ها روزهايي است كه ايام‌الله است، روزهاي خدا است، روزهايي است كه بايد با خدا در ارتباط باشيد، كه دارد يك شخصي روز عرفه گدايي مي‌كرد، از مردم سؤال مي‌كرد، حضرت صادق (عليه الصلاة‌ و السلام) به او پرخاش فرمودند كه امروز روزي است كه همه از خدا چيز مي‌خواهند، امروز روز خدا است، روزي است كه تو بايد بروي در دربار پروردگار، در خانه خدا، تو آمدي درِ خانه مخلوق و از مخلوق چيز مي‌خواهي؟ ما همه اين روزها را از دست داديم، الآن اگر من با اين توضيح نمي‌گفتم كه امشب شب آخر سال است شما مي‌گفتيد حتماً حواس فلاني پرت است، خيال مي‌كند امروز يا امشب شب آخر ماه اسفند است و فردا شب تحويل سال است. سال اسلام از فردا شب شروع مي‌شود. از هلال ماه هم تحويل سال است، يعني اول مغرب تقريباً كه هلال ماه محرّم ظاهر شد تحويل سال است. در تحويل سال شمسي شما چه كار مي‌كنيد؟ شاد هستيد يا به اصطلاح دل در دل شما نيست كه مبادا من اگر الآن مشغول عبادت نباشم تمام سال را ديگر مشغول عبادت نيستم. من ديدم افراد متدين حتي، در موقع تحويل سال رو به قبله مي‌نشينند، سجاده خود را پهن مي‌كنند، «يَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ ِ يَا مُدَبِّرَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ يَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ حَوِّلْ حَالَنَا إِلَى أَحْسَنِ الْحَالِ»[4] اين را مي‌گويند، حالا روايت آن وارد شده باشد، نشده باشد، كار بسيار خوبي هم هست اما اصل كار را بايد فردا دم غروب شما انجام بدهيد، چون آن سالي كه خدا مي‌فرمايد: «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» اين كلمه «الدِّينُ الْقَيِّمُ» با اين تأكيد اين است كه ماه شما ماه قمري باشد. اي كاش در مملكت ما… حالا شايد جهاتي داشته است و من نمي‌دانم چون وارد نيستم، از نظر ارتباطات بين‌المللي يا جهات ديگر شايد نمي‌شد كه با ماه قمري كار كنند وإلّا چقدر خوب بود در اين مملكتي كه تقريباً همه چيز آن اسلامي شده است اين يكي هم صددرصد اسلامي بود، باز هم نيمه اسلامي هست فكر نكنيد كه مثل بعضي از ممالك اسلامي كه تاريخ آن‌ها ميلادي هست، مسيحي هست، تاريخ ما هم مسيحي باشد، اما نيمه اسلامي است، چون نصف آن مربوط به هجرت پيغمبر است و نصف آن هم مربوط به برنامه‌هاي زرتشتيان سابق است، كه خدا شاه را لعنت كند مي‌خواست صددرصد همين را غير اسلامي كند. شايد شماها به ياد نداشته باشيد ولي من خوب به ياد دارم كه دو هزار و پانصد و نمي‌دانم چند سال، اين تاريخ شده بود و در سال 42 من به ياد دارم كه همان دو هزار و پانصد و چند سال بود كه ما اين سردر كانون را مي‌خواستيم تاريخ شمسي بزنيم كه با مبارزات و درگيري‌هايي روبه‌رو بوديم و الحمدلله موفق شديم كه الآن هم در كاشي‌كاري سردر كانون اين مطلب هست كه ۱۳۴۲، ولي آن موقع خوب به ياد دارم كه دو هزار و پانصد و نمي‌دانم حالا خورده آن را الحمدلله چون ما هيچ ارتباطي با آن پيدا نكرديم فراموش كرديم، ولي دو هزار و پانصد ساله معروف شده بود. تاريخ ما نيمه اسلامي هست ولي صددرصد اسلامي نيست، چون نصف آن به خاطر اينكه از هجرت پيغمبر شروع مي‌شود و نصف ديگر آن به خاطر اينكه شمسي است، اي كاش صددرصد اسلامي مي‌شد و ماه قمري ماه رسمي ما بود. من خيلي روي آن فكر كردم، عرض كردم لابد يك اشكالي دارد كه من نمي‌فهمم، حالا هر چه هست، شما لااقل بايد…، اگر مي‌خواهيد در صراط مستقيم باشيد، اگر مي‌خواهيد خيلي از فضائل را درك كنيد، خيلي از ثواب‌ها از دست شما بيرون نرود، خيلي از واجبات را فراموش نكنيد، خيلي از مُحرمات را اشتباه نكنيد، چون در همين مسئله روزهايي هست كه روزه آن حرام است، مربوط به ماه قمري است، روزهايي هست كه روزه آن واجب است، روزهايي هست كه روزه آن مستحب است، اين‌ها مربوط به ماه قمري است، روزهايي هست كه بايد يكپارچه محزون باشيد، روزهايي هست كه بايد يكپارچه خوشحالي داشته باشيد،‌ بنابراين اگر مي‌خواهيد در صراط مستقيم باشيد، در دين قيّم باشيد، در راه راست باشيد، كنار تاريخ شمسي، تاريخ قمري را هم داشته باشيد. اگر تقويم داريد مواظب باشيد، اگر ساعت داريد، دوتا ساعت داريد يكي را لااقل شمسي كوك كنيد و يكي را قمري، صبح به صبح اقلاً مراجعه كنيد به همين…، الحمدلله خدا شاهد است اينكه من مي‌گويم الحمدلله روي وجدان خود مي‌گويم كه ما در مملكت ديگري غير از ايران زندگي نمي‌كنيم، به جهت اينكه ممالك ديگر فقط و فقط بعضي از آن‌ها در داخل خود آن هم به خاطر… مثلاً سعودي به خاطر اينكه يك ماه ذي‌الحجه‌اي دارد و در ماه ذي‌الحجه كلي منافع به دست مي‌آورد، ماه قمري را آن هم به نحو ضعيف كنار ماه ميلادي حفظ كرده است، اما ايران عرض كردم ماه قمري آن كه صددرصد است، خيلي هم دقيق و خيلي هم خوب، ولي ماه شمسي نيمه اسلامي است، يعني شروع آن…، اينكه مي‌بينيد تقريباً بين ماه شمسي و ماه قمري حدوداً پانصد سال يا بيشتر، بلكه ششصد سال فرق كرده است، اين به خاطر اين است كه در سال حدوداً ده روز اين دوتا ماه با هم فرق مي‌كند، يعني ماه قمري كمتر است و ماه شمسي بيشتر است. در نتيجه سيصد سال مثلاً ده سال و همين‌طور…، حالا حساب دقيق آن را چون قبلاً در فكر آن نبودم نكردم، خود شما مي‌توانيد حساب دقيق آن را بكنيد. حالا هر چه. ماه قمري را حفظ كنيد، عرض كردم خدا در قرآن فرموده است: «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ» اين دين قيّم است، اين راه و روش صحيح است. در يك كتاب آسماني وقتي كلام خدا اين جمله باشد ما اقلاً به اندازه يك تاريخ معمولي كه هيچ كمكي از ناحيه ائمه (عليهم السلام) به آن نشده است بايد لااقل مساوي با آن، اين تاريخ را حفظ كنيم و لذا فرداشب اين موقع سال ۱۴۱۵ است، امشب در سال ۱۴۱۴ هستيم و تحويل سال آن چه موقع است؟ آن موقعي كه فرداشب هلال ماه محرّم را ببينيد و روز اول محرّم قبل از جريان سيدالشهداء (عليه الصلاة و السلام) روز جشن و عيد براي مردم دنيا بوده است ولي اين عزاي عظيم… كه خدا لعنت كند بني‌اميه را، اين‌ها براي ما عيدي باقي نگذاشتند. كه وقتي پسر شبيب –ريان بن شبيب- خدمت علي بن موسي الرضا(عليه الصلاة و السلام) مي‌آيد روز اول ماه محرّم بوده است، حضرت به او مي‌فرمايند: «يابن شبيب: أصائم أنت؟»[5] تو روزه داري؟ عرض كرد: بله. چون روز اول ماه محرّم مستحب است، روز اول سال است مستحب است كه انسان روزه بگيرد. حضرت فرمود: از وقتي كه جدّ ما را در كربلا شهيد كردند وقتي اين هلال ماه محرّم ظاهر مي‌شود حزن ما شروع مي‌شود، يعني ما هلال ماه محرّم را كه مي‌بينيم محزون مي‌شويم و شب به شب بر حزن ما افزوده مي‌شود تا ديگر روز عاشورا و شب عاشورا و شب تاسوعا، شيعيان علي بن موسي الرضا طاقت ندارند تا چه برسد به آن خانداني كه آن‌ها مي‌فهمند چقدر مصيبت بزرگ است. بعد حضرت علي بن موسي الرضا شروع مي‌كنند براي پسر شبيب قضاياي كربلا را نقل كردن و مصيبت خواندن و دو نفر با يكديگر گريه كردن، و مهمترين كار در ماه محرّم عزاداري بر ابي‌عبدالله‌الحسين است. خيلي كوشش بكنيد كه إن‌شاءالله اقلاً در اين ماه صبح و شب مثل امام زمان خود كه در دوره سال اين‌طور است «فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحاً وَ مَسَاءً، وَ لَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما»[6] يا جدّا اگر نبودم در كربلا تو را ياري كنم حالا صبح و شب براي تو گريه مي‌كنم. اقلاً صبح يا يك مجلس روضه‌اي برويد، شب يك مجلس روضه‌اي برويد يا اگر فرصت آن را نداريد يا جهاتي دارد كه نمي‌توانيد شركت كنيد… كه به نظر من لازم است اين مجالس عزا را گرم نگه داشتن، مجالس عزاداري را پرجمعيت قرار دادن و حتي اگر گريه شما نمي‌آيد خود را وادار به گريه كردن بكنيد. گاهي گريه انسان نمي‌آيد، بنشيند با خود فكر كند قضاياي كربلا را جلوي چشم خود مجسم كند، شما الحمدلله آنقدر قضايا و تاريخ كربلا را شنيديد كه همه شما از منبري‌ها بهتر قضاياي كربلا را بلد هستيد، آن‌ها را مجسم كنيد. اگر باز هم دل شما نسوخت، يكي از عزيزان خود را كه خيلي او را دوست داريد فكر كنيد او الآن در كربلا است و مي‌خواهد از آن عطش و از آن شمشيرها، از آن فشارها مثلاً برخوردار باشد. يك حالت بكايي براي شما به دست مي‌آيد. شما فكر كنيد مثلاً فرزند خود شما، دختر عزيز شما، آن دختري كه خيلي شيرين‌زبان است، هر روز صبح پيش شما مي‌آيد و روي زانوي شما مي‌نشيند، صورت شما را مي‌بوسد، اين در بين خيمه‌هاي نيم‌سوخته قرار بگيرد، دست او به عمود خيمه باشد…، كه آن شخص گفت: ديدم گوشواره در گوش اين طفلك مي‌لرزد و تكان مي‌خورد، من خم شدم با شمشير آن را دو نيم كردم، يك چنين حالتي اگر فكر بكنيد، اين‌ها وادار كردن خود انسان به گريه است. به جهت اينكه ممكن است گريه كردن براي شما محسوس نشده باشد، چون قضايا را زياد شنيديد معمولي شده است اما يك مقدار روي آن فكر كنيد.

يكي از اولياء‌ خدا در بغداد بود، ايشان گاهي ايران مي‌آمد، گاهي هم من در كربلا و نجف ايشان را ديده بودم، مجلس روضه‌اي برپا نمي‌شد جز اينكه آن‌قدر گريه مي‌كرد كه گاهي مي‌افتاد غش مي‌كرد. يك روز در مجلسي در تهران بود، مرحوم حاج ملا آقاجان منبر بود اين افتاد غش كرد، سر او روي زانوي من افتاد. خيلي حال او منقلب شد، وقتي كه بلند شد من گفتم: تو چه كار مي‌كني كه اين‌قدر گريه مي‌كني؟ اين در اثر چه چيزي است؟ چون واقعاً دل من هم مي‌خواست من هم چنين حالت بكايي داشته باشم. ايشان به من گفت: من جريانات روز عاشورا را براي خود مجسم مي‌كنم، گاهي هم چشم‌هاي خود را كه روي هم مي‌گذارم در حالت مكاشفه مي‌بينم و خود من در آن جريان واقع مي‌شوم و راست هم مي‌گفت، ادعا نبود. جريانات را مجسم كنيد،‌ فكر كنيد يك عزيزي، معشوق شما، حضرت ابوالفضل (عليه الصلاة و السلام)، همه شما ابوالفضل را دوست داريد، اگر همين امشب در خواب حضرت ابوالفضل را ببينيد چند روز خوشحال هستيد كه من قمر بني‌هاشم را در خواب ديدم،‌ همه شما دوست داريد، آن‌وقت اين مرد شجاع را، اين قمر بني‌هاشم را، اين فردي كه وقتي سوار اسب مي‌شد زانوهاي او در مقابل صورت ايشان مي‌آمد،‌ به قدري باعظمت است كه حساب ندارد، يك مشك آب مي‌خواهد به خيمه‌ها برساند، دست راست او قطع شده است، دست چپ او قطع شده است، در عين حال مي‌خواهد اين عمل را انجام بدهد و مستأصل شده است و نمي‌تواند اين كار را بكند، شما چقدر متأثر مي‌شويد. اين‌ها تعليماتي است كه من وظيفه خود مي‌دانم براي اين ايام ماه محرّم شما و اكثر دوستاني كه حرف من را گوش مي‌دهند بدهم و معني تباكي را عرض كنم. شما فكر نكنيد تباكي يعني انسان به دروغ خود را شبيه به گريه‌كنندگان قرار بدهد، نه، خود را وادار به گريه كردن كنيد. از چشم خود خواهش كنيد كه اين دهه محرّم به من كمك كن، هر مقدار ولو به مقدار بال مگسي اگر اشك در اين ايام از چشم شما جاري بشود روز قيامت در كفه ميزان اعمال شما كه بگذارند بر تمام اعمال شما مزيت پيدا خواهد كرد.

 مرحوم آشيخ جعفر شوشتري يكي از علماي معروف، ايشان يك كتابي به نام خصائص الحسيني دارد كه اخيراً ديدم آن را ترجمه كردند، در اين كتاب ايشان مي‌نويسد كه من براي نجات به هر دري زدم، ديدم موفقيت خيلي ضعيف است، تنها چيزي كه، تنها عملي كه صددرصد موفقيت دارد، حتي رياي آن موفقيت دارد و روز قيامت خيلي پرارزش است و آتش جهنم را خاموش مي‌كند، اين تنها و تنها گريه كردن بر ابي‌عبدالله‌الحسين است. بعد شروع مي‌كند كه حضرت آدم دويست سال گريه كرد كه خدا گناهان او را ببخشد، دويست سال، خدا توبه او را نمي‌پذيرفت، او را قبول نمي‌كرد، جبرئيل آمد گفت: بگو «يَا حَمِيدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ يَا عَالِي بِحَقِّ عَلِيٍّ يَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَةَ يَا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ  يا قَديم الإِحسان بِحَقِّ الحُسَين»[7] اين جمله را كه گفت، اين كلمه حسين را كه گفت، دل او شكست. اين را من عرض كنم يك مطلب حساسي است، اگر انسان يك رابطه‌اي با سيدالشهداء داشته باشد، يكي از دوستان مي‌گفت: من يك سال بر زيارت سيدالشهداء مداومت مي‌كردم، يك ارتباطي با حسين بن علي پيدا كرده بودم، مي‌گفت: هر وقت مي‌گفتم يا حسين، اشك‌هاي من جاري مي‌شد، و اين هم تجربه شده است. حضرت آدم هنوز از همه جا بي‌اطلاع است، از همه جا بي‌اطلاع است، تا جبرئيل گفت: «يا قَديم الإِحسان بِحَق الحُسَين» اشك آدم جاري شد، جبرئيل چرا من اين‌طوري شدم؟ چرا حال من منقلب شد؟ جبرئيل نشست روضه‌خوان شد،‌ روضه خواندن بر ابي‌عبدالله‌الحسين افتخاري است، روضه خواند، آدم گريه كرد، خدا توبه او را قبول كرد. بعد يك‌يك از انبياء، حضرت نوح وقتي كه سوار كشتي شد، كشتي در تلاطم افتاده است، كشتي‌اي كه موتور ندارد، روي دنيايي از آب قرار گرفته است، اسامي پنج نور مقدس و به خصوص دارد تكيه كرد روي رحمةالله واسعه، حضرت ابي‌عبدالله‌الحسين (عليه السلام) كشتي آرام گرفت «وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ»[8] و يك‌يك از انبياء را مي‌گويد كه به وسيله نام مقدس ابي‌عبدالله‌الحسين نجات پيدا كردند. باب حنطه ما است، سفينه نجات است حسين‌بن‌علي،‌ شمع هدايت است سيدالشهداء. خدايا خود تو مي‌داني در اين شب جمعه من اين تذكرات را دادم براي اينكه إن‌شاءالله دوستان من از اين دهه و از اين ماه و از اين سفره پرفيض پروردگار كمال استفاده را بكنند. اگر يك وقت هم مي‌بينيد كه مجلس روضه مناسبي پيدا نمي‌كنيد…، چرا در قديم رسم بود و الآن هم شايد خانواده‌هاي متدين رسم داشته باشند، خجالتي ندارد، بلكه افتخار است، زن و بچه خود را دور خود جمع كنيد، به آن‌ها بگوييد: بنشينيد، من مي‌خواهم براي شما روضه بخوانم.

يكي از علماي بزرگ مشهد نقل مي‌كرد، مي‌گفت: من از نجف برگشته بودم، خيلي علاقمند بودم كه مجلس روضه‌اي را شركت كنم و از عزاداري سيدالشهداء بهر‌ه‌مند بشوم، سؤال كردم يك مجلس روضه‌اي را به من معرفي كردند كه اكثراً اهل منبر در آن مجلس شركت مي‌كردند، من در آن مجلس رفتم، ديدم مجلس خوبي است، روضه‌ خواندن خوبي است ولي بعد از مجلس گاهي بعضي‌ها شوخي مي‌كنند، مي‌خندند، شأن من، شأن يك آيت‌الله نيست كه بيايد در گوشه اين مجلس به عنوان مستمع بنشيند، يكي دو هفته شركت نكردم. يك شب خواب ديدم صحراي محشر است، همه مردم منتظر آن «رَبَّنا عَجِّلْ لَنا قِطَّنا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسابِ»[9]‏ هستند. قرآن مي‌گويد: خدايا آن گذرنامه ما را ويزا كن، قبل از اينكه ما به اين همه فشار بيفتيم. روز قيامت آن‌قدر مشكل است كه اهل قيامت مي‌گويند ما را از اين‌جا نجات بده ولو «إِلَى النَّارِ»[10] ما را جهنم ببر، ما از اين جا راحت بشويم. در آن‌جا قرار گرفتم، گفتند: اين صراط است، يك راه عجيبي كه اصلاً قابل عبور نبود. من بايد از اين‌جا عبور كنم تا جزء نجات‌يافتگان باشم. ديدم يكي از روضه‌خوان‌هاي آن مجلس پرواز مي‌كند از آن طرف صراط مي‌آيد اين طرف،‌ بعضي‌ها را بغل مي‌كند و مي‌برد‌ آن طرف مي‌گذارد. گفتم: فلاني من هم هستم، گفت: بيا. ما را به دوش كشيد و برد آن طرف صراط گذاشت، بعد به من گفت: اين درهاي بهشت است، آن در براي امام صادق است، مجتهدين بايد از اين در بروند، ديدم يك صف طولاني است، معلوم است كه خيلي سخت مي‌گيرند، به جهت اينكه وقتي انسان آخر صف واقع شده است مي‌بيند آن جلوي صف خيلي پيشرفت نمي‌كند، معلوم است آن‌جا گير است. افراد خيلي كم…، گفتم: راه ديگري ندارد؟ گفت: درِ امام حسين هم آن‌جا است. ديدم خلوت است، گفتم: ما را از آن‌جا ببر. گفت: روضه خواندي؟ گفتم: نه، چون من در نجف كه بودم آن‌جا روضه نخوانديم و مجلسي نداشتيم. از وقتي هم كه از نجف آمديم، از علما هستيم و شأن ما نيست روضه بخوانيم. گفتم: نه، گفت: نمي‌شود بايد از همان در بروي. گفتم: حالا خواهش مي‌كنم، تو سيد هستي يك كاري بكن. گفت: يك چيزي به فكر من رسيد، آمد گوشه صحراي محشر يك سنگي را پيدا كرد، گفت:‌ اين بالا بنشين، نشستيم، گفت: هر چه بلد هستي بخوان، از قضايا كربلا هر چه بلد هستي بخوان. من خواندم و خود او نشست پاي روضه خواندن ما و يك مقداري گريه كرد، گفت: بلند شو برويم. ما را برداشت از در حضرت سيدالشهداء وارد كرد، ديدم آقا ابي‌عبدالله‌الحسين روي تختي در داخل بهشت نشسته‌اند، دفتري جلوي ايشان باز است، به او گفتند: چه خبر است؟ گفتم: يك روضه‌خوان آوردم. اسم من را پرسيدند، در دفتر نگاه كردند، گفتند: چنين روضه‌خواني ما نداشتيم. آن سيد گفت: يا جدّا، به جان شما خود من پاي روضه او بودم و روضه او را گوش دادم، حضرت تبسمي كردند و فرمودند: وارد شو. آن‌وقت روز بعد اين آقاي عالم آمده بود در همان مجلس و گفته بود: آقايان من يك خوابي ديدم، مي‌خواهم يك قدري روضه بخوانم. آن كسي كه براي من نقل مي‌كرد از روضه‌خوان‌هاي همان مجلس بود، مي‌گفت: اتفاقاً يك روضه‌اي خواند، اگر آن خواب را نمي‌گفت ما پاي روضه او كلي به او مي‌خنديديم، ولي خواب را كه گفته بود ما گريه كرديم. گفت: همه شما شاهد باشيد كه ما جزء روضه‌خوان‌ها هستيم. حالا چه اشكالي دارد شما هم بنشينيد براي زن و بچه خود روضه بخوانيد. براي خود روضه بخوانيد. يكي از اولياء خدا را من ديدم، ايشان صبح به صبح بعد از نماز صبح رو مي‌كرد به طرف قبر ابي‌عبدالله‌الحسين، مي‌گفت: «قَتَلُوكَ وَ مَا عَرَفُوكَ»[11] تو را كشتند و تو را نشناختند. دو سه كلمه براي خود مي‌خواند و يك مقدار گريه مي‌كرد، اين جزء عبادات او بود. همان‌ چيزهايي را كه بلد هستيد، فكر بچه شيرخوار أبي‌عبدالله را بكنيد كه روي دست صدا مي‌زند: «إن لم ترحموني فارحموا هذا الطفل»[12] اگر به من رحم نمي‌كنيد به اين طفل شيرخوار رحم كنيد «أما ترونه كيف يتلظي عطشا» به علي اكبر سيدالشهداء فكر كنيد، مرحوم حاج ملا آقاجان –خدا او را حمت كند- پيش علما كه مي‌رسيد، خدا مي‌داند من نمي‌خواهم مبالغه كنم، از مجتهدين بود، از علماي بزرگ بود،‌ در مجلس علما كه مي‌رسيد، مي‌گفت: من روضه‌خوان هستم، به من بگوييد حاج ملاآقاجان روضه‌خوان، الآن هم در زنجان معروف به حاج ملا آقاجان روضه‌خوان است. روضه‌خوان، مي‌گفت: اين بزرگترين افتخار براي من است،‌ و اين‌طوري بود كه بعد از وفات ايشان وقتي از او پرسيده بودند، مكرر اين سؤال شده است كه در كجاي بهشت هستي؟ مي‌فرمايد: من دربان حضرت سيدالشهداء هستم. نمي‌خواهيد دربان امام حسين باشيد؟ علم به چه درد مي‌خورد؟ مجتهد بودن چه فايده‌اي دارد اگر امام حسين انسان را قبول نكند. انسان بزرگترين دانشمند روي كره زمين باشد چه ارزشي براي او دارد اگر حسين بن علي او را قبول نكند؟ اگر امام زمان او را نپذيرد. چه فايده‌اي دارد؟ به خدا قسم تمام عناوين دنيا، همه اين‌هايي كه «إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ»[13] اين شخصيت‌ها، تيمسار بودن، مهندس بودن، دكتر بودن، مجتهد بودن، مرجع تقليد بودن، عارف بودن، فيلسوف بودن،‌ همه اين‌ها يك پول نمي‌ارزد مگر اينكه حسين بن علي يا امام زمان پاي آن را امضاء بكند و قبول بكند، وإلّا چه فايده‌اي دارد، اين‌ها تمام مي‌شود. انسان وقتي مُرد، او را در قبر گذاشتند، ديگر همه اين‌ها چون براي خدا نبوده است تمام مي‌شود. اما اگر بگوييم آقا ابي‌عبدالله‌الحسين من غلام تو هستم هرچه كه هستم، وقتي كه آن‌قدر حسين ارزش دارد و زوار حسين…، امسال دعا كنيد كه برويم كنار قبر ابي‌عبدالله. يك بويي دارد مي‌آيد كه بعد از سال‌ها انتظار إن‌شاءالله برويم كنار قبر شش گوشه او بايستيم و عرض ارادت كنيم. یک شخصی در راه کربلا دزد سر راه بگير است، آمد است سر راه زوّار ابي‌عبدالله را گرفته است. يك چند دقيقه‌اي، چند ساعتي، زوّار تأخير داشتند، ديرتر آمدند، اين دزد كنار راه به خواب رفت. خواب ديد روز قيامت است، او را دارند به طرف جهنم مي‌كشند «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ‏ * ثُمَّ الْجَحيمَ صَلُّوهُ‏»[14] دارند به طرف جهنم مي‌كشند، او را لب آتش بردند، آتش خود را كنار كشيد، مَلك به آن آتش گفت: چرا اين را نمي‌سوزاني؟ اين كسي است كه سر راه زوّار سيدالشهداء‌ را مي‌گرفته است. آتش به زبان آمد،‌ گفت: روي بدن اين شخص…، دقت كنيد، اين خواب بود، زوّار آمدند عبور كردند، خاك كف پاي اسب زوّار سيدالشهداء روي بدن اين نشسته است، ما چطور اين را بسوزانيم؟ از خواب بيدار شد، نشست زار زار گريه كردن، اي واي بر من، من چه مي‌كنم؟ آقا ابي‌عبدالله‌الحسين ببينيد چقدر با محبت است،‌ حركت كرد آمد كربلا -اين جريان را علامه اميني در كتاب الغديري كه دنياي اسلام او را پذيرفته است با اين سند محكم نوشته است- آمد در مقابل قبر ابي‌عبدالله سر تعظيم فرود آورد،‌ با گردن كج ايستاد، شعري گفت، حضرت شعر او را قبول كرد. شعر يك شاعر ديگري آن‌قدر مورد قبول ابي‌عبدالله واقع نشد، جريان مفصل است، بعد آن شاعر خواب ديد، گفت: آقا، شما شعر اين انسان دزدِ اين‌طوري را مي‌پذيريد، به او صِله مي‌دهيد، من كه مدت‌ها…، حضرت فرمود: او مهمان است،‌ او تازه وارد است، تو بايد او را….، عين اين كار را نسبت به حرّ بن يزيد رياحي كرد.

گر كافر و گبَر و بت‌پرستي بازآ

درِ خانه ابي‌عبدالله‌الحسين، درِ يأس و رحمت نيست. ماه محرّم حرّ بن يزيد رياحي نسبت به سيدالشهداء عملي انجام داد، به نظر من بدتر از همه بود، چون او آن‌ها را به دام عمر به سعد و ابن زياد انداخت، ولي وقتي پشيمان شد، وقتي آمد درِ خانه سيدالشهداء، حضرت به روي او نياورد، به روي او نياورد.

 آن شخص فقير حسين بن علي را نمي‌شناسد، در شهر مدينه وارد شده است،‌ مي‌گويد: من انسان شريفي هستم، مي‌خواهم به كسي روي بيندازم كه سخي‌ترين مردم باشد، دست من را رد نكند. گفتند: ابي‌عبدالله‌الحسين. آمد درِ خانه سيدالشهداء‌. اشعاري خواند:

«لَمْ يَخِبِ الْآنَ مَنْ رَجَاكَ وَ مَنْ                   حَرَّكَ مِنْ دُونِ بَابِكَ الْحَلَقَة»[15]

اشعاري خواند و اظهار نياز خود را كرد، حضرت سيدالشهداء (عليه الصلاة‌ و السلام) رو كردند به قنبر كه از مال حجاز چيزي باقي براي تو مانده است؟ گفت: آقا يك كيسه زر هست. حضرت اين كيسه زر را برداشتند آوردند، از درز در دادند كه چشم او به چشم سائل نيفتد كه او خجالت بكشد، به او دادند و از او عذرخواهي كردند كه دست ما تنگ است، ما در زمان بني‌اميه واقع شديم، نمي‌توانيم خوب جواب اين سؤال تو را بدهيم. بياييم با امام حسين آشتي كنيم، نگوييد ما قهر نكرده بوديم، هر يك دانه گناهي كه كرديم يك قهر با امام حسين است. هر يك عمل گناه و معصيتي، درگيري است با سيدالشهداء و خدايي نكرده اگر ما هم به معصيت‌هاي خود ادامه بدهيم جزء آن كساني هستيم كه مي‌‌گوييم «اللَّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِكَ»[16] ما جزء «آخِرَ تَابِعٍ لَهُ عَلَى ذَلِكَ» نباشيم. من در عين اينكه نمي‌خواستم روضه بخوانم ولي شما خيلي گريه كرديد، خدا إن‌شاءالله اجر عزاداران أبي‌عبدالله‌الحسين را به شما امشب كه شب آخر ماه ذي‌الحجه است عنايت كند و توفيق عزاداري بر ابي‌عبدالله‌الحسين را به شما عنايت كند.

حالا چند دقيقه هم رسماً عزاداري كنيم، چراغ‌ها را خاموش كنيد، حال عزايي به خود بگيريم. أبي‌عبدالله الحسين اين‌ روزها به طرف كربلا مي‌آيد. مسلّم شده بود، حتي از نظر ظاهر، كه اگر به كربلا رسيدند بايد كشته شوند. جرياناتي پيش آمده بود، قربان علي اكبر، اين جواني كه «أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ»[17] است. مي‌گويد: كنار پدر، سايه به سايه پدر حركت مي‌كردم -خوشا به حال آن كساني كه فرزندان اين‌طوري دارند- مواظب پدر خود بودم، دستوري داشته باشد فوراً انجام بدهم، همين‌طور كه مي‌رفتيم پدر من سر خود را روي زين اسب گذاشته بود،‌ يك دفعه ديدم سر خود را بلند كرد، صدا زد: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏»[18] معمولاً اين كلمه را در وقتي كه يك مصيبتي به انسان برسد مي‌گويند، اگرچه اولياء خدا بايد در همه حال اين كلمه را بگويند، علي اكبر مي‌فرمايد: من از پدر خود سؤال كردم كه مناسبت اين جمله چه بود؟ فرمود: الآن در عالم رويا صدايي شنيدم، منادي ندا مي‌كرد كه اين لشكر مي‌روند ولي مرگ هم به استقبال آن‌ها دارد مي‌آيد. ببينيد معرفت در چه حد هست، يقين در چه حد هست. اگر علي بن ابيطالب مي‌گويد: «لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِيناً»[19] علي اكبر حسين هم در اين جريان صدا مي‌زند: «أَ فَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ … إِذَنْ لَا نُبَالِيَ بِالْمَوْتِ»[20] چون پدر ما بر حق هستيم، ما داريم راه حق را پيش مي‌رويم از مرگ چه باكي داريم «إِذَنْ لَا نُبَالِيَ بِالْمَوْتِ». روز عاشورا هم سيدالشهداء وقتي فرزند او، علي اكبر آمد خدمت ايشان،‌ اجازه ميدان خواست، بدون معطلي به او اجازه ميدان داد. اما نگاه مي‌كردند به حسين بن علي، اشك‌هاي سيدالشهداء روي محاسن نازنين او جاري بود، اين آيه را تلاوت مي‌كرد: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ‏»[21] بعد صدا زد: «يَا ابْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَكَ كَمَا قَطَعْتَ رَحِمِي‏»[22] صدا مي‌زد: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ علي هؤلاء القوم فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ». علي اكبر جنگ نماياني كرد، در يكي از مقاتل نوشته است دويست نفر را به خاك هلاكت انداخته است. برگشت خدمت پدر «الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِي» پدر عطش من را كُشت «وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ قَدْ أَجْهَدَنِي‏» سنگيني اسلحه من را به تعب انداخته است. آيا شربت آبي داري به من عنايت كني؟ حسين بن علي فرمود: برگرد فرزند من، اميد من اين است كه روز را شب نكني جز آنكه از دست جدّ خود سيراب شوي. وقتي هم كه علي اكبر به روي زمين افتاد، سيدالشهداء سر او را به دامن گرفت، علي اكبر چشم‌هاي خود را باز كرد صدا زد: بابا من از دست جدّ خود سيراب شدم.

 

 



[1]. توبه، آيه 36.

[2]. هود، آيه 56.

[3]. ابراهيم، آيه 5.

[4]. زاد المعاد – مفتاح الجنان، ص 328.

[5]. رياض الأبرار في مناقب الأئمة الأطهار، ج ‏1، ص 188.

[6]. بحار الانوار، ج98، ص238.

[7]. بحار الأنوار، ج ‏44، ص 245.

[8]. هود، آيه 44.

[9]. ص، آيه 16.

[10]. بقره، آيه 221.

[11]. بحار الأنوار، ج 45، ص 317.

[12]. سفينة البحار، ج ‏5، ص 57.

[13]. نجم، آيه 23.

[14]. حاقه، آيات 30 و 31.

[15]. بحار الأنوار، ج ‏44، ص 190.

[16]. همان، ج 97، ص 368.

[17]. همان، ج 22، ص 275.

[18]. بقره، آيه 156.

[19]. غرر الحكم و درر الكلم، ص 566.

[20]. بحار الأنوار، ج ‏44، ص 367.

[21]. آل عمران، آيه 33.

[22]. بحار الأنوار، ج ‏45، ص 43.    

۸ محرم ۱۴۱۴ قمری – فضائل حضرت علی اکبر (علیه السلام)

«أعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمين و الصلاة و السلام علي اشرف الانبياء و المرسلين سيدنا و نبينا اباالقاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين لا سيما علي سيدنا و مولانا حجة بن الحسن رُوحي و الأرواح العالمين لتراب مقدمه الفداء و اللعنة الدائمة علي أعدائهم أجمعين من الآن إلي قيام يوم الدين

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ‏»[1]

يكي از وظايف انسان در دنيا تربيت فرزند خوب است. انسان اگر داراي فرزند شد بايد فرزند خود را خوب تربيت كند، مخصوصاً خانم‌ها، چون هفتاد يا هشتاد درصد تربيت فرزند به عهده مادر است و پدر نقش كمتري در تربيت فرزند دارد. يكي از كارهاي بسيار پراهميت كه متأسفانه به دست فراموشي سپرده شده است همين مسئله است. آيات شريفه قرآن مي‌فرمايد: «قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْليكُمْ ناراً»[2] هم خود را و هم اهل خود را از آتش جهنم نگه بداريد. انسان داراي فرزندان زيادي بشود و هيچكدام را خوب تربيت نكند، بلكه آن‌ها را به دست جامعه بسپارد، آن هم جامعه فاسد كه فساد اخلاقي به بار بياورند، اين هنري نكرده است. بايد انسان آنقدر داراي فرزند باشد كه بتواند آن‌ها را تربيت كند، تربيت هم اين نيست، يعني اگر الآن اين حرف را نفهميد بالأخره يك روزي خواهيد فهميد و با خود مي‌گوييد كه فلاني آن‌وقت گفت. تربيت هم در اين نيست كه فرزند شما داراي مداركِ عاليهِ نمي‌دانم مهندسي يا دكتري و امثال اين‌ها بشود. چه بسا افراد دانشمند، اساتيد دانشگاه…، ما زياد ديديم، شما هم ديديد اگر خود را به ناداني نزنيد، همه شما ديديد، همه ماها ديديم كه استاد دانشگاه بي‌دين از يك حيوانِ بي‌سوادِ بي‌ارزش، ارزش آن كمتر است. طبيب بي‌دين از هر حيواني پست‌تر است، مهندسِ بي‌ايمان از هر حيوان چهارپايي در ميان جامعه بي‌ارزش‌تر است. اين مدارك عاليه خوب است در صورتي كه انسان بتواند داراي اخلاق حسنه، تزكيه نفس، كمالات باشد. ما خيلي از افراد را ديديم، فرقي نمي‌كند اين‌ها چه در رشته روحانيت باشند، چه در رشته پزشكي باشند، چه در رشته‌هاي مختلف ديگر باشند كبر و غرور و نخوت و صفات رذيله‌اي در آن‌ها هست كه واقعاً حيف كلمه انسان است كه روي آن‌ها بگذارند و خيلي افراد بي‌سواد هم هستند كه اين‌ها انسان واقعي هستند. من منكر تحصيلات نيستم، سواد و علم و دانش هر چه باشد بهتر از جهل آن است، اين مسلّم است، حتي من در كتاب‌هاي خود هم اين مطلب را نوشتم و فكر نمي‌كنم كسي درباره من فكر كند كه من مي‌گويم: علم نداشته باشيد، سواد نداشته باشيد، ولي اين جمله را عرض مي‌كنم كه زيربناي هر علمي، هر صنعتي، هر هنري، هر كار اجتماعي اين است كه انسان بايد انسان باشد، انسانِ حسابي باشد. خداي تعالي در قرآن به پيغمبران دستور فرموده است كه اول مردم را بسازيد، تربيت كنيد «وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»[3] اول آن‌ها را تزكيه كن، اول آن‌ها را پاك كن… شما روي اين تخته سياهي كه مي‌خواهيد يك چيزي بنويسيد، قبل از شما بچه‌ها اين را خط‌خطي كردند، شما يك تخته پاك‌كني برمي‌داريد تخته را پاك مي‌كنيد بعد روي آن چيز مي نويسيد. اين دنيا از روزي كه ما متولد مي‌شويم تا روزي كه به حد تكليف مي‌رسيم جامعه، پدر و مادر، نيازمندي‌ها، همه اين‌ها اين تخته قلب ما را خط‌خطي كردند. اگر همين‌طور بخواهي به جايي برسي نخواهي رسيد. در اين خط‌خطي‌ها نه مي‌شود معرفت خدا را نوشت، نه مي‌شود معرفت امام را نوشت، نه به درد جامعه مي‌توان خورد، نه فايده‌اي براي احدي داري، چون يقين بدانيد كه يك طبيبي كه فقط فكر او اين است كه پولي جمع كند و مِلكي بخرد و زندگي دنياي خود را تأمين كند و هيچ به ياد خدا نيست، اين طبيب با آن، چه بگويم، كناسي كه براي همين جهت كار مي‌كند فرقي ندارد. اين هم براي دنيا خود كار مي‌كند، آن هم براي دنياي خود كار مي‌كند. فرق اين دو هم اين است كه يك كبر و غرور و يك نخوتي دارد، پاي خود را روي پاي هم مي‌گرداند و با مريض‌ها بد حرف مي‌زند و با افراد ضعيف جامعه تند برخورد مي‌كند و ارزش اجتماعي ندارد.

من مكرر گفتم كه گاهي مي‌شود يك طبيب، يك دانشمند، حتي يك عالم، عالم، مجتهد، اگر تزكيه نفس نكرده باشد، اگر خود را نساخته باشد، اگر اين مراحل كمالات را طي نكرده باشد، محبت دنيا را كنار نگذاشته باشد، اين كينه‌توزي‌ها و اين ظلم‌ها و اين مسائل زشت اخلاقي را، اين‌ها را ترك نكرده باشد، هر چه قدرت اين شخص بيشتر بشود، هر چه علم او بيشتر بشود بدتر است، يعني در جامعه ارزش او كمتر و ضرر او بيشتر است. لذا اين درس را امشب بايد از مكتب خاندان عصمت و طهارت ما تعليم بگيريم كه فرزندان خود را با آداب اسلام تربيت كنيد، به آن‌ها ياد بدهيد كه هرچه مي‌خواهند عمل بكنند بايد در كتاب توضيح‌المسائل از نظر اعمال و هر چه كه از نظر اخلاقي مي‌خواهند اظهار كنند بايد در كتب اخلاقي نوشته شده باشد. آن‌ها را عادت بدهيد، آن‌ها را تربيت كنيد. من مي‌خواهم اين‌طور لباس بپوشم ببينم آيا مرجع تقليد من اين‌ گونه لباس را جايز دانسته است؟  اين كار را مي‌خواهم انجام بدهم، اين حجاب را اين خانم مي‌خواهد انجام بدهد، ببيند كه…، تو كه حالا -اين‌قدر بعضي‌ها بدبخت هستند كه حساب ندارد- هر طوري بوده است، به هر عنواني بوده است در چادر رفتي خود را بپوشان ديگر. تو كه اسم خود را مسلمان گذاشتي خود را با اسلام تطبيق بده. بالأخره فرزند را بايد تربيت كرد حالا بر فرض خود شما را خوب تربيت كرده باشند يا خوب ساخته باشيد شما را رها نمي‌كنند، فرزندان خود را خوب تربيت كنيد. از همان لحظات اول، اول -در روايات دارد و در دستورات هست، بزرگان و اولياء خدا هم اين را تأكيد كردند- انسان بايد بداند كه چگونه فرزند خود را بايد تربيت كند، بعد داراي فرزند بشود. با زني كه ازدواج مي‌كنيد، زني كه با مردي ازدواج مي‌كند. اين بايد بداند كه اين مرد چطور مردي است، اين زن چطور زني است، آيا اين نطفه‌اي كه مي‌خواهد در بين اين دو شخص پرورش پيدا كند و اين شجره‌اي كه مي‌خواهد رشد پيدا كند، آيا در اين زمينه‌ها، اين زمينه‌ها لايق براي اين شجره طيبه كه «أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ»[4] هست يا نيست. رفته است از روي هوس زن گرفته است، به خاطر جمال او، به خاطر شوخ‌طبعي او، به خاطر اينكه بذل‌گو است، به خاطر اينكه در دانشگاه تبسم بيشتري كرده است، زن را گرفته است بعد پشيمان شده است. فرزند‌دار هم شده است، نه حجابي دارد، نه عفتي دارد، فقط همين، خواهش دل و كاري كه روي هواي نفس و خواست دل انجام بشود و پايه آن اين باشد نتيجه آن هم اين مي‌شود كه وقتي پسر بزرگ شد، تحصيلات عاليه هم براي تو كرد، تو هم پيرمرد و افتاده شدي، تو را به عنوان يك نوكر در خانه مي‌آورد -البته اگر خيلي پسر خوبي باشد، خيلي- به عنوان يك نوكر تو را در خانه مي‌آورد كه من كه به هر حال مي‌خواهم يك مردي بازار و كوچه من را برود چرا پدر خود من كه با زن من مَحرم است، او را نياورم. اين را خود من ديدم، خيلي اگر خوب باشد وإ‌لّا مگر به خواب شب خود ببيني كه اين پول‌هايي كه الآن خرج او مي‌كني، در خارج درس مي‌خواند يك روزي برگردد همين پول را به تو بدهد، نمي‌دهد. مگر به خواب شب خود ببيني كه اين پول‌هايي كه خدمت شما عرض شود…، امروز يك جوان طلبه شده است، آمده است، پدر او مي‌گويد: تو كه طلبه شدي ديگر حالا روزي تو با خدا است، حالا آن كسي كه خوب است و اجازه داده است، روزي تو با خدا است و گاهگاهي هم به ما يك چيزي بده، همين پدر بي‌غيرت -كه من جداً مي‌گويم بي‌غيرت- فرزند ديگر او در اروپا دارد تحصيل مي‌كند…، يك وقتي من واسطه او بودم، البته نه اينكه فكر كنيد من مي‌خواستم اين كار را انجام بدهم به خاطر چيز، يك جهتي بود، حدوداً ماهي صدهزار تومان با ارز خارجي براي او مي‌فرستاد و او را آن‌جا وادار به…، ببينيد چقدر دست شيطان قوي است، ما اسم خود را چه گذاشتيم؟ در خارج…، مي‌دانيد در دانشگاه ايران، در همين مشهد، دانشجو بخواهد دين خود را حفظ كند خيلي مشكل است، دختر و پسر با هم مخلوط، در همين جمهوري اسلامي، حالا شما فكر كنيد در خارج از ايران، آن هم زن‌هاي لخت، دخترهاي لخت، آن‌جا بر اين چه مي‌گذرد؟ و چه چيزي دارد مي‌سازد؟ و چه كسي دارد او را تربيت مي‌كند؟ بعد كه مي‌آيد به علما و روحیانیون میگوید اين آخوندها … ، خاك بر سر آن پدر و آن مادر و اين بچه. اين دين را خود آن‌ها درست كردند، دين يعني چه؟ چنين بچه‌اي نجس است، اگر در خانه خود او را راه دادي خدا روز قيامت هر چقدر هم متدين باشي تو را عذاب مي‌كند. يك مقداري به فكر كار باشد، اين حرف‌ها را به ما نگفتند. يك جواني يك وقتي خيلي بااستعداد بود، در دبيرستان شاگرد اول بود، من اول رفتم به پدر او گفتم: اين خيلي بااستعداد است بگذار بيايد روحاني بشود، چون خود او خيلي علاقه داشت، پدر او گفت: نه، من مي‌خواهم –حالا سر ما را مي‌خواست كلاه بگذارد- يك قاضي بشود كه بتواند حل و فصل امور بكند، اگر قاضي دادگستري بشود خيلي خوب است ديگر، آن هم زمان طاغوت، گفتم: آن قوانيني كه در دادگستري الآن هست، خود اين‌ها دست و پا را مي‌بندد، اين نمي‌تواند قاضي عادلي باشد. گفت: نه، هر چه باشد باز بهتر از اين‌هايي كه هستند مي‌شود. خود من يك گرفتاري داشتم یک قاضی مشکل من را حل کرد! ما گوش به حرف آن پدر نكرديم، چون ما گاهي اين را به شما بگويم، بچه‌هاي خود را نگذاريد دور و بر من بيايند، چون گاهي مي‌شود كه مي‌گويم با پدر خود مخالفت كن، از همين الآن دارم اعلام مي‌كنم، پدرها نگذارند بچه‌هاي آن‌ها دور و بر ما بيايند، چون اگر پدري به پسر خود بگويد خلاف شرع بكن من مي‌گويم: پدر بي‌خود مي‌گويد، همين، يا واجبي را ترك بكن، مستحب را نه، مي‌گويم گوش به حرف پدر خود بده، مستحب را مي‌گويد ترك بكن، بكن. مكروه را هم مي‌گويد انجام بده، بده. اما اگر به بچه گفت يك كار حرام بكن، من مي‌گويم گوش به حرف پدر نده. يك جوان يك روز پيش من آمد گفت: آقا من –مي‌گويم بچه‌هاي خود را نگذاريد پيش من بيايند-همه كارهاي خود را درست كردم، راست هم مي‌گفت، تزكيه نفس، همه كارهاي من خوب است، فقط من از جهت ازدواج يك مقدار به گناه مي‌افتم. گفتم: ازدواج كن، چون اگر جواني در هر موقعيتي كه باشد به گناه افتاد بر پدر، بر مادر، بر خود او واجب است كه ازدواج كند، واجب است، چه دختر،‌ چه پسر، بايد ازدواج كند. گفتم: ازدواج كن. گفت: پدر من مي‌گويد تا دانشگاه تو تمام نشود…، گفتم: حواس پدر تو نيست. گفت: آقا چه كار كنم؟ گفتم: هيچ، تو حاضر مي‌شوي، شجاعت آن را داري، من به تو زن مي‌دهم، يك جايي را پيدا مي‌كنيم به تو زن مي‌دهم، شبي كه خواستي مجلس بگيري پدر خود را دعوت مي‌كنيم آمد، آمد، نيامد، نيامد. گفت: مي‌شود؟ گفتم: شجاعت تو را مي‌رساند. گفت: بله. من حاضر هستم. همين‌طور هم شد، شب دامادي او پدر او را دعوت كرديم، آمد، خيلي هم صورت خود را درهم كشيده بود. گفت: اگر غير از شما بود من اين عروسي را به هم مي‌زدم. گفتم: الحمدلله كه حالا ما هستيم و… . واجب است، بر پدر واجب است. چيزي ندارد، نداشته باشد. تو مسلمان هستي، خداي تعالي صريحاً در قرآن مي‌فرمايد: «إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ»[5] مي‌داني چه فشاري بر بچه تو در دانشگاه مي‌آيد اگر بخواهد متدين باشد؟ و در اين جامعه چه فشاري بر او مي‌آيد؟ و چه اعصابي خُرد مي‌كند اگر بخواهد خود را كنترل بكند. بچه‌ها را خوب تربيت كنيد، ببينيد حضرت ابي‌عبدالله‌الحسين، جان همه ما به قربان او…، من يك مقدمه‌اي عرض كردم به خاطر اينكه شب هشتم ماه محرّم است، در مشهد رسم است در هر مجلسي امشب و فردا كه برويد مصائب حضرت علي اكبر را مي‌خوانند. چه فرزندي حسين تربيت كرده است. يك جواني است «أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ»[6]‏ اي كاش ما راه خاندان عصمت و طهارت را پيش مي‌گرفتيم. اكثر علما گفته‌اند كه علي اكبر همسر داشت، ازدواج كرده بود. بعضي‌ها جسارت‌هايي نسبت به ائمه اطهار…، مطابق معرفت خود، همان‌طور كه فرمودند: معرفت درجاتي دارد، آنقدر معرفت بعضي‌ها نسبت به امام ضعيف است كه اين‌طور شعر مي‌خوانند.

يقين دانم كه در دل آرزويي                        به جز دامادي اكبر نداري

هيچ آرزويي در دل حضرت سيدالشهداء نبود جز اينكه علي اكبر را داماد كند. آن هم علي اكبري كه علي اكبر است. حضرت امام سجاد علي اوسط است و حضرت علي اصغر، علي كوچك‌تر است و حضرت سجاد داراي فرزند بود، امام باقر در كربلا بود، آن‌وقت علي اكبر هنوز ازدواج نكرده بود. ايشان يقين هم دارند، يقين دارند كه حضرت سيدالشهداء در دل هيچ آرزويي جز دامادي علي اكبر ندارد. نه آرزوي پيشرفت اسلام، نه آرزوي ظهور حجةبن‌الحسن، هيچ آرزويي جز دامادي حضرت علي اكبر ندارد. ببينيد معرفت چقدر ضعيف مي‌شود، چقدر پايين مي‌آيد. حضرت سيدالشهداء (عليه الصلاة و السلام) وقتي كه علي اكبر آمد به محضر ايشان و اجازه ميدان خواست، اين آيه را خواند «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ‏» خدا انتخاب كرده است،‌ يك فرزندي من تربيت كردم كه خدا او را از ميان آل ابراهيم بر تمام جهانيان انتخاب كرده است. «ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ»[7] علي اكبر وقتي به طرف ميدان مي‌رود حضرت سيدالشهداء با خدا مناجات مي‌كند: «اللهم اشهد على هؤلاء القوم» خدايا تو شاهد باش اين قوم با من ببين چه مي‌كنند. من فرزندي را به طرف اين‌ها مي‌فرستم كه «أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ كُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا» چراغ‌ها را خاموش كنيد، شب هشتم ماه محرّم است همه با حال عزا….، ديگر مصيبت‌زده را كه نبايد گريه تعليم كرد. خدايا وقتي كه ما مشتاق مي‌شديم پيغمبر اكرم را ببينيم، زيارت كنيم، به جمال علي اكبر نگاه مي‌كرديم. بعد رو كرد به ابن سعد «يَا ابْنَ سَعْدٍ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَكَ» خدا رَحِم تو را قطع كند. علي اكبر وارد ميدان شد…، به خدا قسم آقايان ما يك چيزي مي‌شنويم، چون اين روضه‌ها تكرار شده است لذا زياد اهميت نمي‌دهيم، شايد اكثر شماها روضه حضرت علي اكبر را تا آخر بدانيد، من هرچه بخوانم تكراري است اما اگر يك چيزي را فكر كنيد و بايد فكر كنيد، الآن فكر كنيد امام زمان شما در مجلس هستند، شما هم كنار صحراي كربلا ايستاده‌ايد، حسين بن علي دارد به قد و قامت فرزند خود نگاه مي‌كند و با خدا مناجات مي‌كند، اشك از ديدگان او مي‌ريزد. اشك نازنين او روي محاسن او جاري شده است. خدايا شاهد باش بر اين مردم، جواني را به طرف اين‌ها مي‌فرستم كه شبيه‌ترين مردم است به پيغمبر اكرم، از هم جهت خَلق و هم از جهت خُلق. علي اكبر رفت، جنگ كرد، در بعضي از مقاتل دارد دويست نفر را به خاك هلاكت انداخته است. هوا گرم است، چند روز است علي اكبر آب نخورده است، اسلحه دارد، شمشير دارد، نيزه دارد، كلاه‌خود و زره در بدن دارد، برگشت يك ديداري با پدر تازه كند، چشم او به جمال پدر افتاد، معمولاً يك فرزند عزيزِ مهرباني كه به پدر خود برمي‌گردد يك چيزي، يك حرفي مي‌خواهد بزند، يك اظهار محبتي مي‌خواهد بكند، عرض كرد: «يَا أَبَه الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِي» عطش من را كُشت «وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ أَجْهَدَنِي» اين سنگيني اسلحه و زره و اين‌ها من را به زحمت انداخته است، آيا راهي به يك قطره آب داري به من برساني؟ مي‌دانيد سيدالشهداء چه گفت؟ فرمود: فرزندم به طرف اين قوم برگرد، اميد است روز را شام نكني مگر آنكه از دست جدّ خود سيراب شوي. علي اكبر برگشت. يك وقت هم صدا زد: پدر من را درياب، سيدالشهداء خود را به بالين علي اكبر رسانيد، سر علي اكبر را به دامن گرفت، صدا مي‌زند: جوان من علي. علي اكبر چشم‌هاي خود را باز كرد، يك نگاهي به صورت پدر كرد، عرض كرد: پدر، من از دست جدّ خود سيراب شدم، حسين بن علي از جا برخاست، صدا زد: جوانان بني هاشم، يا فتیان بني هاشم، بياييد بدن علي اكبر را به طرف خيمه‌ها ببريد.

 

 

 



[1]. آل عمران، آيه 33.

[2]. تحريم، آيه 6.

[3]. آل عمران، آيه 164.

[4]. ابراهيم، آيه 24.

[5]. نور، آيه 32.

[6]. بحار الأنوار، ج ‏45، ص 43 .

[7]. آل عمران، آيه 34. 

۱۷ ربیع الاول ۱۴۱۳ قمری – فضائل رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)

این عید بزرگ را به پیشگاه مقدس بقیة الله الأعظم، حجة ابن الحسن روحی و ارواحنا العالمین له الفداه، تبریک عرض می‌کنم. امیدواریم این جلسات، ذخیرۀ معنویات‌مان و کمالات‌مان، به سوی حق و حقیقت باشد و این خوشحالی‌هایی که ما در روزهای خوشحالی خاندان عصمت داریم و این حزن‌هایی که ما در روزهای مسائل خاندان عصمت داریم، ما را جزء شیعیانی قرار دهد که «يَفْرَحُونَ‏ لِفَرَحِنَا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنَا».[1]

پیغمبر اکرم در مثل امروزی، از مادر متولد شد و تمام عالم وجود، تحت تأثیر این خوشحالی و فرح و این مولد پاک قرار گرفتند. پیغمبر اکرم، بسیار تولدش از نظر ظاهر، طبیعی بود. مادری دارد به نام آمنه، پدرش از دار دنیا رفته، در یک خانه‌ای که محقر و معمولی است، پا به عرصۀ وجود ظاهری هم گذاشت. ولی حضرت عیسی (ع) وقتی متولد می‌شود خدای تعالی زمینۀ تولد او، معجزاتی می‌کند تا مردم او را بپذیرد. در روز اول تولدش، سخن می‌گوید، بدون پدر، نطفه‌اش بسته می‌شود و توأم با معجزات است. اما در میلاد پیغمبر اکرم، این حرف‌ها را ننوشته‌اند و نگفته‌اند، ولی در مقابل، معجزاتی از رسول اکرم در موقع تولد نقل شده که بر جهان اثر گذاشته. بین مکه و مدائن، که کاخ کسری در آنجاست، فاصلۀ بسیار زیادی است. آنجا طاق کسری شکست می‌خورد. آتشکدۀ باز خاموش می‌شود، دریای ساوه، خشک می‌گردد. این دو نمونه از معجزات، موقع تولد، در زمان تولد دو پیغمبر است، اگر ما مردم مسلمان و مردم مسیحی، فکر کنیم، به یک نتیجۀ قطعی می‌رسیم و آن نتیجه این است که پیغمبر اسلام، برای تمام جهان آمده و رحمة للعالمین است، در مکه متولد شده، در مدائن طاق کسری، آن طاقی که بر اساس ظلم برپا شده شکست می‌خورد و آتشکده‌ای که به جای خدا، آتش آن را می‌پرستیدند، خاموش می‌شود و جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

اما حضرت عیسی در همان قسمت دائرۀ ارزاق خودش، معجزاتش ظاهر می‌شود. از مادر بدون پدر، از زیر درخت خرمای خشک، درخت خرما را باصطلاح زنده می‌کند و خرما می‌دهد، چشمۀ آب، زیر پای حضرت عیسی می‌جوشد، خود حضرت عیسی سخن می‌گوید، اما پیغمبر اکرم، معجزاتش را اگر ما بخواهیم یک دایره‌ای در زمان تولد پیغمبر اکرم، بکشیم و دایرۀ اثر وجودی آن حضرت را، در ربع مسکونی قرار دهیم، در آن زمان که نه آمریکایی بود و بعضی از ممالک اسلامی هم، حتی وجود نداشتند اثرات وجودی رسول اکرم، در سراسر عالم آن روز، ظاهر شد.

این معنا به ما یک مطلبی را می‌گوید و آن این است که حضرت عیسی، مربوط به همان اورشلیم و مربوط به همان زمان کوتاه و مربوط به یک جمعیت خاصّ خودش و بالأخره محدود بود، اما پیغمبر اکرم رحمة للعالمین و اثرات وجودی و رسالت آن حضرت و تولد آن حضرت، مربوط به تمام مردم دنیا است.

این یک مطلب بود، مطلب دوم اینکه به تصدیق تمام مردم مسیحی مذهب و بلکه تمام ادیان رسمی عالم، که صاحب کتاب هستند، کتاب پیغمبرهای زمان خودشان، پیغمبرهای قبل از اسلام، هیچ کدام باقی نماندند، نه انجیل باقی مانده و نه تورات باقی مانده و نه اوستا باقی مانده و نه کتاب‌هایی که قبل از پیغمبر اسلام، پیغمبرانی از قبیل حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت موسی و حضرت عیسی، هیچ‌کدام کتاب‌هایشان باقی نمانده. این کتاب‌هایی که در یک مجموعه، تقریباً سی و سه کتاب را جمع کردند و به نام کتاب مقدس، اسم گذاری کردند که یکی از آن کتاب‌ها تورات است و یکی هم انجیل، این مجموعه، هیچکدام آن، خود پیروان آن ادیان، نمی‌گویند: این‌ها برای پیغمبر ما است. انجیل برای لوخا است، انجیل برای یوحنا است، انجیل برای برقس است، انجیل برای مطرو است. انجیل عیسی، هیچ مسیحی ادعا نکرده که ما انجیل عیسی داریم.

من یک وقتی می‌خواستم، حالا شاید یک وقتی فرصتی شود چاپ هم شود، یک خدمتی به عالم مسیحیت لااقل بکنیم. کلمات حضرت عیسی در کتاب‌های ما، بحمدالله خیلی زیاد است که اگر جمع شود و کنار انجیل گذاشته شود، هر عاقلی، بدون تردید می‌گوید این که در روایات ما هست که حضرت عیسی فرموده، این‌ها بیشتر به حضرت عیسی پاک و با عظمت مناسب است تا کلمات انجیل. تورات هم همینطور است کتاب‌های دیگر مذهب دیگر هم، همینطور است. ولی قرآن به تصدیق تمام مردم غیر مسلمان، یک کلمۀ آن، بر او اضافه نشده، عوض نشده. یک کلمه از قرآن برداشته نشده و کلمۀ دیگری جای آن گذاشته باشد، این باز به ما چه می‌فهماند؟ اینکه تمام مذاهب و تمام کتاب‌هایی که در مذاهب مختلف از جانب پروردگار نازل شده، همۀ آن‌ها موفق بوده و قرآن است که معجزۀ باقیۀ پیغمبر است.

خدای تعالی در این آیۀ شریفه می‌فرماید: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ»[2] برای شما ای مردم! یک رسولی آمد، «مِّنْ أَنفُسِكُمْ» در قرائت، بعضی خوانده‌اند «مِن أَنفَسِکُم»، بعضی گفته‌اند: «من أَنفُسِکُم» هر دوی آن هم ممکن است درست باشد، پیغمبر از خود شماست از شکل شماست، از قیافۀ شماست، ملک نیست، جن نیست، از أنفس خود شماست، از خود شماست. یا بگوییم: «مِن أَنفَسِکُم» از نفیس‌ترین قبائل عرب، که پیغمبر اکرم خودش فرمود: خدای تعالی قریش را اختیار کرد و از قریش، بنی‌هاشم را و از میان بنی‌هاشم مرا انتخاب کرد، پس نفیس‌ترین فامیل، یعنی شما اگر در میان جزیرة العرب، بلکه در میان مردم دنیا بروید و تحقیق کنید، از خاندان پیغمبر اکرم، بهتر و با اصالت‌تر، پیدا نمی‌شود. تمام آباء پیغمبر اکرم، پیغمبر بودند یعنی نبی بودند، بعضی از آن‌ها رسول و بعضی از آن‌ها نبی بودند. فرق نبی و رسول هم این است که رسول، آن نبی‌ است که مبعوث به رسالت شده. در آن زمان که کتاب نبود و مردم در میان دهات و شهرستان‌ها، اطراف و اکناف عالم، متفرق بودند. در زمان ما یک روحانی و یا یک مبلغ، یک توضیح المسائل زیر بغلش می‌گذارد، به یک ده می‌رود احکام الهی را به مردم می‌رساند. اما در آن زمان که این وضع نبود، مردم نمی‌توانستند استفادۀ این گونه از مبلغین کنند، خدای تعالی در یک ده، در یک شهر، یکی از پاک‌ترین مردم آن ده را، آن شهر را، به عنوان نبی انتخاب می‌کرد و بعد به عنوان رسول، او را مبعوث می‌کرد. مثلاً در یک ده، پنج خانوار هستند، یک آدم حسابی در میان‌شان هست، از متعهدین، از کسانی که در عالم میثاق، با خدا عهد بسته و در دنیا هم به میثاقش عمل کرده، از آن‌ها را خدای تعالی انتخاب می‌کرد و بعد، او را بر همان مردم مبعوث می‌کرد، پنج خانوار، یک پیغمبر داشت. اگر یک نفر تنها در محله‌ای زندگی می‌کرد و خواستار راه به سوی خدا بود، خدای تعالی خودش را نبی قرار می‌داد. یعنی با خود او ارتباط برقرار می‌کرد و راهنمایی‌اش می‌کرد.

این را شما بدانید در دنیا، هیچ فردی از افراد بشر نیست که حجت برای او تمام نشود. روز قیامت ما نگوییم که «لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِن قَبْلِ أَن نَّذِلَّ وَنَخْزَى»[3] اگر برای ما رسولی می‌فرستادی، ما پیروی از تو می‌کردیم و گمراه نمی‌شدیم، این را روز قیامت می‌گفتیم، این آیۀ قرآن است. بر همۀ مردم خدای تعالی، حجت را تمام می‌کند و لذا یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر، این‌ها ردیف نبودند، بعضی در یک زمان مثلاً داشت از حالات بنی اسرائیل، اسرائیلی‌ها یک بین الطلوعین، هفتاد پیغمبر را سر بریدند، اینطوری بود. پیغمبران زیادی در اطراف و اکناف بودند و تا وقتی که به آن کمال نرسیده‌اند، حالا پیغمبرها هم بعضی از آن‌ها بر بعضی دیگر فضیلت دارند. «فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ»[4] در آیات قرآن هست، بعضی‌ از آن‌ها بر بعضی فضیلت دارند.

بعضی از پیغمبرها هنوز به مرحلۀ کمال نرسیدند، مبعوث نمی‌شدند. باید به مرحلۀ کمال، آن مرحلۀ أعلای محدثین برسند و بعد سیر من الحق، الی الخق‌شان شروع شود تا مبعوث شوند. بنابراین یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر، این‌ها در بین مردم منتشر بودند. البته یک نبی داریم، یک رسولی داریم، یک پیغمبر اولوالعزمی و یک پیغمبر خاتم داریم، فرق این‌ها را بد نیست امروز که روز تولد رسول اکرم است به شما عرض کنم.

نبی، آن کسی است که خدا احکام دین را به او داده ولی هنوز به او اجازه نداده که برای مردم بیان کند، مبعوث نشده، مثل خود پیغمبر اکرم، قبل از چهل سالگی، بلکه قبل از تولد. «كُنْتُ نَبِيّاً وَ آدَمُ بَيْنَ‏ الْمَاءِ وَ الطِّين‏»[5] من نبی بودم آدم بین هنوز گل و آب بود، هنوز خدای تعالی، مجسمۀ او را هم درست نکرده بود.

بعد از آن یک رسولی ما داریم، رسول، آن نبی‌ای است که خدای تعالی، او را مبعوث به رهبری من کرده. این تا آن مرحلۀ کمال را نرسد به او اجازۀ باصطلاح رسالت را نمی‌دهد. پیغمبر اولوالعزم آن کسی است که در مرحلۀ استقامت، خیلی قوی است، صاحب عزم است، صاحب تسلیم است، قاطعیت فوق العاده‌ای دارد. ببینید خدای تعالی می‌فرماید: «وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ»[6] ای پیغمبر، با مردم مشورت کن، «فَإِذَا عَزَمْتَ» وقتی  که تو عزم پیدا کردی، حضرت آدم در بهشت، به خاطر یک مقدار باصطلاح سستی، تحت تأثیر شیطان قرار گرفت. خدای تعالی می‌فرماید: «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»[7] ما برای او عزمی ندیدیم. از آدم سست، خدا خیلی بدش می‌آید، کوشش کنید که عزم‌تان را راسخ کنید. استقامت‌تان را خیلی تقویت کنید. قوی باشید! هر کاری را که فهمیدید حق است به هر قیمتی هست، پشت آن را بگیرید و با قاطعیت بسیار زیاد انجام دهید. اگر شل بودید و تردید پیدا کردید و نمی‌دانم چه کار کنم؟ و از طرفی کار بسیار خوب است و پر نفع است، از طرفی مردم حرف می‌زنند. تو که تحت تأثیر مردم و حرف مردم واقع می‌شوی این را بدان هیچ وقت روی سعادت را نخواهی دید.

علی ابن ابیطالب به دوستانش می‌فرماید: خدا شما را بکشد! خیلی عجیب است! این علی مهربان است. «قَاتَلَكُمُ‏ اللَّهُ‏ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً»[8] دل مرا پر از چرک کردید، پر از خون کردید، خدا شما را بکشد. حالا حضرت وقتی که می‌خواهد توضیح دهد، می‌دانید چه می‌فرماید؟ می‌گوید: در زمستان به شما می‌گویم به جنگ معاویه بروید، می‌گویید: هوا سرد است. در تابستان به شما می‌گویم، می‌گویید: هوا گرم است. سرما و گرمای این زمان، غیر از آن زمان بود. عجب مردمی بودند! الآن وسائل سردی و گرمی، فراوان است، حتی من شنیدم یا خیلی از جاها من خودم دیدم که در جبهه‌ها وضعی برای بعضی از افسران، کولرهای گازی مثلاً در خیمه‌شان یا در سنگرشان نصب کرده بودند مواظب بودند، وسائل سرد کننده، وسائل گرم کننده، زمان ما زیاد است اما شما فکر کنید در کوفه، که شاید گاهی از اوقات، گرم‌ترین نقاط دنیا است علی ابن ابیطالب از این جهت می‌فرماید که: شما در گرما نمی‌روید در سرما هم نمی‌روید. کسی که از سرما و گرما بترسد، از شمشیر بیشتر می‌ترسد. پس بنابراین شما دل مرا پر از خون کردید.

انسان در هر راه و روشی که حرکت می‌کند، اگر قاطعیت نداشته باشد، عزم نداشته باشد، جدی نباشد، این انسان به کمال نخواهد رسید. پیغمبری مثل حضرت آدم، حضرت آدم با آن عظمت! ابوالبشر! پیغمبر اولوالعزم نشد. «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَى آدَمَ»[9] خدا انتخابش کرد، اختیارش کرده اما این عزم نداشت، یعنی قاطعیت نداشت، زنش آمد به او گفت: من از این درخت خوردم خوب است، گفت: عجب! بله. عزم نداشت. تحت تأثیر عواطف زنش قرار گرفت، تحت تأثیر عواطف فرزندش قرار گرفت وظیفه‌اش را آنطور که می‌خواست انجام دهد، انجام نداد.

خیلی کوشش می‌کند، زن‌مان نشسته گریه کرده گفته: فلان چیز را بخر، تو هم پول نداری، یک پول حرامی هم آن گوشه هست. برداشتی آن پول حرام را رفتی برای او چیز خریدی. یا مثلاً مرحوم شیخ انصاری، می‌گویند: یک نفر خواب دیده بود خدا به ما رحم کند، اگر واقعاً راه انقدر باریک باشد وای به حال ما! که هست. اشد من الصیف و عدم من الشح» راه رسیدن به خدا می‌دانید چقدر عجیب است! از شمشیر تیزتر، از مو باریک‌تر. به قول آن شخص می‌گفت: بگویید پس اصلاً راه نیست. راه اینطوری که راه نیست. دقیق!

یک شخصی شیطان را خواب دید، این یک مقدار زیادی رسیمان روی دوش او است، یک ریسمان کلفتی هم بالای ریسمان‌هاست. گفت: این ریسمان‌ها برای چه است؟ گفت: برای بعضی از این مردم، خیلی گوش به حرف نمی‌‌دهند من از این ریسمان‌ها استفاده می‌کنم به گردن‌شان می‌اندازم به طرف گناه می‌کشانم. آن ریسمان و بزرگ و ضخیم چه است؟ گفت: این ریسمان برای شیخ انصاری است، شیخ انصاری، دیشب یک ریسمان نسبتاً ضخیمی بود به گردنش انداختم، پاره کرد؛ امشب یک ریسمان ضخیم‌تری گیر آوردم. می‌گوید: از خواب بیدار شدم خدمت شیخ انصاری رفتم، گفت: راست می‌گوید، شیطان همه جا دروغ می‌گوید اما اینجا راست می‌گوید. دیشب من نشسته بودم کنار دستم صندوق بیت المال بود، سهم امام داخل آن صندوق بود پر از پول بود. دختر من نشسته بود، نانش خالی بود ماست می‌خواست. من هم دیگر غیر از این نداشتم. دائماً نشستم با خودم فکر کردم که من هم خدمت به اسلام کردم، چه کنم؟ و چه کنم؟ از این پول‌ها بردارم، یک ماستی برای این بچه بخرم. تحت تأثیر عواطف دخترم قرار گرفتم، گریه می‌کند شیخ انصاری است! مرجع تقلید! می‌گوید: از اول گفتم هر چه می‌خواهی گریه کن، همین است نداریم، بعد ریسمان را پاره کردم.

حالا ما، رفتیم حساب سال‌مان را کردیم. بعضی‌ها می‌آیند نزد من، حساب سال کنند از همان اول قطع دارم که نمی‌دهد. یعنی همان اول می‌فهمم که نمی‌دهد. ما وظیفه‌مان مسئله گفتن است. بعد هم واقعاً نمی‌دهند. اگر روی فرشی که خمس به آن تعلق گرفته شما نماز بخوانید، نماز‌تان باطل است. پایتان را هم روی آن بگذارید حرام است، هر کاری که می‌کنید فعل حرام می‌کنید، فعل حرام است فعل حرام است. قدم بر می‌دارید روی این فرش، فعل حرام می‌کنید. آن وقت ما با شیخ انصاری خیلی فرق می‌کنیم.

حضرت امیر فرمود: «قَاتَلَكُمُ‏ اللَّهُ‏ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً» «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» حضرت آدم با اینکه پیغمبر اول بود، پیغمبر اولوالعزم نیست. پیغمبر اولوالعزم آن کسی است که محکم ایستاده باشد. حضرت نوح اولواالعزم است. نهصد و پنجاه سال ـ کلام قرآن است ـ حضرت نوح با مردم حرف می‌زند می‌گوید، خیلی انسان گاهی دلش به حال حضرت نوح می‌سوزد، خیلی پیرمرد باصطلاح ضعیف بوده، یعنی ضعیف نبوده، مردمش بد بودند. می‌گوید: «كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ»[10] «لَيْلًا وَنَهَارًا * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا»[11] هر چه من این‌ها را شب و روز دعوت می‌کردم، برنامۀ حضرت نوح شبانه روزی بوده. «فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي» این دعوت من، این درخواست من، در راه خدا بیایید، برای مردم بیشتر بود و وقتی هم بعد از نهصد و پنجاه سال، حالا می‌خواهد یک عده‌ای اهل نجات را، نجات‌شان دهد، به هر حال این‌ها داخل کشتی نشسته ‌اند و بقیه همه، که حضرت نوح می‌فرماید: که خدایا این‌ها را «وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا»[12] این‌ها جز فاجر و کافر، چیز دیگری متولد نشدند تا این حد!

حضرت ابراهیم، قربان حضرت ابراهیم شوم! در میان انبیاء حضرت ابراهیم عزم عجیبی داشتند، عزم راسخی داشتند فلذا بهترین پغمبران اولوالعزم، بعد از پیغمبر اکرم است. حضرت ابراهیم را به طرف آتش می‌برند. می‌گوید: خدا! اموالش را می‌خواهند بگیرند، می‌گوید: خدا! فرزندش را ببرند. خیلی عجیب است! شما ببینید فرق بین حضرت ابراهیم با حضرت آدم چه است؟ حضرت آدم، زنش می‌آید می‌گوید: بیا از این درخت بخور، می‌گوید: برای اینکه دل تو را نشکنم می‌خورم. اما حضرت ابراهیم، هاجر زن بسیار خوبش را با بچه‌، بچه‌ای که شیرخوار است، خدای تعالی دستور داده برو در وسط بیابان بگذار، بیا! شما تصور کنید ببینید این کار چقدر عجیب است! من فکر نمی‌کنم یک نفر انسان، هر چقدر خوب باشد بتواند طاقت بیاورد، اشک هم نریزد، گریه هم نکند. در وسط یک بیابان بی آب و علف، یک کوزۀ آب، یک دستمال بستۀ غذا، کنار این‌ها گذاشته، بچۀ شیرخوار را وسط آفتاب گذاشته.  حتی در احادیث هست که ایشان برای فرزندش، برای مادر فرزندش، یک سایبان هم درست نکرد داخل آفتاب گذاشت. خداحافظ و رفت. دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد. آن زمان نه تلفن بود، ما یک مسافرت می‌رویم اگر در شبانه‌روز یک تلفن به خانواده نکنیم، هم خانواده و هم ما دادمان بلند می‌شود. من دیروز تا حالا تلفن نکردم.

ببینید چه وضعی داشته، آب تمام شد، غذا تمام شد. انسان در مقابل گرسنگی بیشتر طاقت دارد تا در مقابل تشنگی، آن هم در آن هوای گرم! بچه تشنه شده، گریه می‌کند! حضرت هاجر، این است که هفت مرتبه بین صفا و مروه، سعی در موسم حج هست، این علتش این است که حضرت هاجر، نمی‌دانست چه کار کند؟ می‌دوید آن طرف، باز این طرف می‌دوید، یک دفعه دیدی آب نیست چرا؟ گاهی شده یک چیزی را انسان گم کرده، ده دفعه یک جا را می‌گردد. هفت مرتبه این طرف دوید، آن طرف دوید. تا آخر وقتی که روی کوه مروه ایستاد نگاه کرد، دید زیر پای بچه آب آمده، پایش را روی زمین کشیده، چشمۀ آب! با عجله آمد گفت: زمزم، یعنی جلوی آب را بست که هدر نرود و از آنجا چاه زمزم به وجود آمد.

این حضرت ابراهیم است این است که همۀ انبیاء، ائمۀ اطهار، خود پیغمبر اکرم، افتخار می‌کنند که ما از اولاد حضرت ابراهیم هستیم. واقعاً حقش است، عزم راسخ! پیغمبر اولولعزم است. حضرت موسی همینطور، حضرت عیسی همینطور است. اما پیغمبر اسلام! پیغمبر اکرم! این بزرگواری که امروز، مردم دنیا افتخار می‌کنند به اینکه پیغمبری مثل او دارد! پیغمبر امروز متولد شده، ایشان آنچنان عزم‌شان راسخ است، واقعاً تمام انبیاء باید در محضرش بیایند و از درسش استفاده کنند.

پیغمبر اکرم فرمود: «مَا أُوذِيَ‏ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ»[13] آنقدری که من اذیت شدم، هیچ پیغمبری اذیت نشد. مردم جاهل، مردمی که مرده هستند. خدای تعالی به پیغمبر می‌فرماید: ای پیغمبر! این‌ها مرده هستند، تو خودت را به مشقّت نیانداز. «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ»[14] بر او سخت می‌گذرد اگر ببیند شما ناراحت هستید. یکی از کفّار حتی، یک گوشه نشسته بود، پیغمبر نمی خواست که او مشکل یا ناراحتی داشته باشد «عزیز علیه مَا عَنِتُّمْ» معنایش این است. یک ناراحتی یک نفر داشته باشد، حالا این یک نفر، هر چه می‌خواهد باشد، هر کسی می‌خواهد باشد. شما فکر نکنید «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ» مردم، مؤمنین هستند نه، آخرش می‌گوید: «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ». به مؤمنین یک محبت خاصی دارد، اما به همۀ مردم، مهربان است! «عَزِيزٌ عَلَيْهِ» بر او سخت است. شما در دعای ندبه می‌گویید: «عَزِيزٌ عَلَيَ‏ أَنْ‏ أَرَى الْخَلْقَ وَ أَنْتَ لَا تُرَى‏»[15] برای من سخت می‌گذارد که همه را ببینم و تو را نبینم، اینجا می‌گوید: «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ» بر پیغمبر سخت می‌گذرد که ناراحتی‌های شما را ببیند. یکی از شما ناراحت باشید پیغمبر ناراحت است. الآن هم همینطور است، یک نفر از شما مردم، حتی کفّار، ناراحت باشند پیغمبر برایش سخت می‌گذرد. «حَرِيصٌ عَلَيْكُم» حرص می‌زند که شما هدایت شوید، «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ» به مؤمنین مهربان باشید.

این پیغمبری است که بر ما، مبعوث شده و برای ما امروز متولد شده و در آن لباس ظاهری بشری، آن روح با عظمتی که همۀ مخلوقات را به وسیلۀ او خلق کرده در این بدن ظاهری، درآمده که ما هدایت شویم و یکی از خصوصیات پیغمبر این است که هم روز وفاتش و هم روز تولدش، یکی از عزیزانش هم در آن روز، وفات کرده یا متولد شده. مثل کسی که متصل به فرزندانش باشد. به ائمۀ اطهار است این علامت این است که پیغمبر از عترتش، از آلش جدا نیست. روز وفاتش، فرزند اکبرش، حضرت مجتبی وفات می‌کند، روز تولدش هم، امام صادق، رئیس مذهب شیعه، رئیس مذهب! رئیس دین اسلام! متولد شد. که به خدا قسم، اگر امام صادق نبود، حتی سنی‌ها نبودند. این بحث مفصلی دارد که فرصت برای بحث آن نیست. این را من از نظر تاریخی اثبات می‌کنم که اگر امام صادق نبود، یک مسلمان در عالم نبود حتی سنی، هم نبود. این آقا هم امروز متولد شد. پنجاه درصد روایات ما، از امام صادق و امام باقر و پنجاه درصدش از سایر ائمه (ع) است. امام صادق هم امروز متولد شد. دو عید بزرگ! دو روز، یعنی یک روز با عظمت که دو عید بزرگ با هم توأم شده، خیلی ارزشمند است! قدر بدانیم و إن‌شاءالله امروز عیدی‌تان را از خاندان عصمت و طهارت بگیرید و به خصوص از حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداه، عیدی‌تان را إن‌شاءالله امروز بگیرید.

نزدیک به اذان ظهر است. من بیشتر از این عرایضم را طول نمی‌دهم و امروز، جناب آقای فانی، آقای فانی ما، از اهل علم بودند، منتهی در زمان طاغوت ایشان را زندان می‌کنند و لباس روحانیت را از ایشان می گیرند.دیگر بعدش، لباس‌شان را نمی‌پوشند، ایشان روحانی بودند و هستند. تحصیلاتش را می‌بینید که مجالس را واقعاً گاهی اداره می‌کنند، فاضل، خوب، از همه جهت است و لباس اصلی مسلمان‌ها، لباس روحانیت است.

یک وقتی کسی به من می‌گفت: این لباس روحانیت را شما از کجا آوردید؟ گفتم: شما این لباس را از کجا آوردید؟ لباس  ما از زمان پیغمبر بود که قبا پیغمبر داشته و هنوز می‌گویند: قبای‌شان در موزه ای در استانبول هست، من رفتم دیدم. عبا هم که حدیث کساء را شنیدید یا نه؟ کسا می‌گوید. لباس روحانیت هم از عمامه و عبا و قبا است و حالا پیرمردها کم شدند، در زمان مثلاً چهل سال قبل، پنجاه سال قبل، همۀ مردم مشهد معمم بودند. این ابوی ما، از علما نبود ولی یک لباسی مثل روحانیون داشت و لذا مدت‌ها است ایشان خودشان، از من تقاضا می‌کنند که لباسش را بپوشد، البته نه اینکه اختیارش دست من باشد، من کوچک‌تر از آن هستم که حتی اختیار کسی را به عهده بگیرم. اختیار ایشان دست من نیست منتهی انقدر ایشان با ادب و بزرگوار هستند، که من یک وقتی می‌گفتم: خدایا به اندازه‌ای که ایشان نسبت به من و دین تو و تو اخلاص دارند من دارای این اخلاص شوم در مقابل دین و به من می‌گفتند، الآن شاید شش ماه باشد که لباس برای ایشان تهیه کردم از قم هم گرفتم، من از جهتی، آخر زمان ما، زمانی است که خیلی باید انسان محکم باشد تا این لباس را داشته باشد. شیطان آنچنان همه را در بغل گرفته، که اگر یک نفر از این لباس داشته باشد شیطان همان اول سرزنشش می‌کند و الحمدلله، من حتی به ایشان گفتم که، ممکن است گاهی کسی حرفی بزند و چطور و این‌ها که این استقامت ما، عزم ما و این حرف‌هایی که می‌گفتم.

عزم راسخ! روزی که ایشان اظهار لطف کردند با من ارتباط پیدا کردند، یک جمله‌ای را به من گفتند که نمی‌خواهم اینجا عرض کنم ولی مفهومش این است که، تا زنده هستم با تو خواهم بود و تا آخرت هم…. یک جمله‌ای گفتند که من واقعاً الآن حدوداً شاید پانزده سال، شانزده سال است که ما با هم هستیم، هم قبل از انقلاب یکدیگر را دیدیم و هم دوران انقلاب یکدیگر را دیدیم و هم بعد از انقلاب و در تمام سختی‌ها، سستی‌ها، ناراحتی‌ها. من هم یک آدم خیلی بدی هستم، بداخلاق و بی‌ادب هستم و ایشان همۀ این‌ها را از ما تحمل می‌کنند و رفاقت‌شان را با ما حفظ کردند.

همین دلیل‌ خوبی‌شان همین بس که، رفاقتش را با مثل من، حفظ کردند و لذا امروز به نام مقدس خاتم انبیاء، خدا آقازادۀ ایشان را حفظ کند جناب آقای جواد آقا. ایشان الآن به من می‌گفتند که: من عمامه را در روز میلاد رسول اکرم سرم گذاشته شد و شب میلاد رسول اکرم ازدواج کردم و شب میلاد رسول اکرم، خدا به من فرزند داده.

پدر ایشان از روحانیون هستند و آقازادۀ ایشان هم هستند، خدا لعنت کند خاندان پهلوی را، که ایشان را در زندان، خلع لباس کرده و لذا ما از ایشان امروز تقاضا می‌کنیم که پا به پای کرامت، بله إن‌شاءالله تاجگذاری کنند. تاج هم فکر نکنید فقط برای شاه بوده، ما در روایات داریم که «العمامة تیجان الملائکه» عمامه تاج ملائکه است. در دعا هم دارد که عمامه تاج است. به هر حال این‌ها بیخود اسم آن تشکیلات‌شان را یک چیزی داشتند، آن‌ها بیخود تاج گذاشتند، تاج آن عمامه‌ای است که پیغمبر اکرم بر سرش می‌گذاشت و چون مستحب است که وقتی شخص عمامه‌اش را روی سرش می‌گذارد، ایستاده باشد و متوجه امام زمان باشد. چون این عمامۀ ما، سابق به ما می‌گفتند: کفن ما باید باشد. یعنی وقتی از سرمان بر می‌دارند، کفن می‌کنند و ما کفن را روی سرمان، در راه خدا گذاشتیم و در راه خدا قدم بر می‌داریم.

حالا فکر نکنید یک عده‌ای اهل این حرف‌ها نیستند و نمی‌فهمند ولی حقیقتش این است و لذا امیدواریم که ایشان موفق باشند و تا زنده هستند إن‌شاءالله از این لباس پر افتخار بهره بگیرند و به امام زمان امروز بگویند که من همان سربازی بودم که هستم، منتهی یک مدتی، در برهه‌ای از زمان، من این لباسم بر تنم نبوده. حالا همۀ آقایان بایستند و صلوات بفرستند تا من…

 

«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ ابْنَ‏ الْحَسَن ‏صَلَواتُكَ‏ عَلَيْهِ وَ َ عَلَى‏ آبَائِه‏ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلًا وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ‏ فِيهَا طَوِيلا».

«لب تشنه اگر آب نبیند سخت است / شبگرد رخ مهتاب نبیند سخت است / ما نوکر و ارباب تویی مهدی جان / نوکر رخ ارباب نبیند سخت است / نوکر رخ ارباب نبیند سخت است». رفقا، شیعیان، دوستان، عاشقان، محبین، اگر در این مجلسی که به نام نامی پیامبر اکرم و امام صادق (علیه السلام) تشکیل شده، ارباب‌مان، صاحب‌مان هم شرف حضور می‌داشت که بر حسب باطن، حتماً عنایات ایشان شامل حال ما است و دیدگان گنهکار ما به نور جمالش روشن می‌شد، چقدر عالی بود! پروردگارا، عمر ما را در راه رضای امام زمان قرار بده، هر نفسی که می‌کشیم به یاد امام زمان باشد.

«اثری داشت به وقت سحر آه ای دل من / چه کنم آه مرا از اثر انداخته‌ای / دل بشکستۀ ما شد صدف عشق و عجب! / کاندر این ظرف شکسته گوهر انداخته‌ایم. مولا جان! گر نیست دیده‌ام لایق دیدار روی تو / چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را / چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را».

 

 

 



[1]. کامل الزیارات، النص، ص 101.

[2]. توبه، آیه 128.

[3]. طه، آیه 134.

[4]. بقره، آیه 253.

[5]. بحارالأنوار، ج 16، ص 402.

[6]. آل عمران، آیه 159.

[7]. طه، آیه 115.

[8]. نهج البلاغه (للصبحی صالح)، ص 70.

[9]. آل عمران، آیه 33.

[10]. نوح، آیه 7.

[11]. نوح، آیات 5 و 6.

[12]. نوح، آیه 27.

[13]. مناقب آل ابی طالب علیهم السلام (لابن شهر آشوب)، ج 3، ص 247.

[14]. توبه، آیه 128.

[15]. المزار الکبیر (لابن المشهدی)، ص 581.

۲۲ صفر ۱۴۱۱ قمری – ۲۲ شهريور ۱۳۶۹ شمسی – قضيـه حضــرت ابـراهيـم (علیه السلام)

«بسم الله الرحمن الرحیم»

با اینکه من خیلی خسته هستم، چون در واقع این سی روزی که در مسافرت بودیم، شاید دو، سه ساعتی استراحت نداشتم، یعنی یکسره، پشت سرهم کمی هم کسالت مختصری دارم، در عین حال محبت شما خیلی ما را به نشاط آورده است و نمی‌توانم عصر جمعه، روزی که متعلق به امام عصر (ارواحنا فداء) است و به خصوص ساعت آخر روز که دعاها مستجاب است، این‌همه محبت و اخلاص به امام عصر را ندیده بگیرم و شما را که می‌دانم هرچه به من اظهار محبت می‌کنید، به خاطر اینکه فکر می‌کنید شاید ما خاک پای حضرت بقیةالله محسوب شویم، روی این اصل است و این محبت بسیار محبت خوبی است که شاعر می‌گوید:

این محبت از محبت‌ها جداست                             حبّ محبوب خدا حبّ خداست

البته محبوب خدا از نظر خود شما، والّا از نظر واقع دعا کنید که این‌طور باشد و البته من همان‌طوری که همه شما اعتماد دارید و اطمینان دارید و من هم به شما اطمینان دارم، در تمام مواقع استجابت دعا شما را تا جایی که برای من میسر بوده است، یک‌یک، به اسم دعا می‌کردم و حتی مکرر برای شما طواف انجام دادم. با اینکه در موسم حج کارهای از این قبیل، از قبیل طواف و سایر اعمال بسیار مشکل است، ولی در عین حال شاید هفته قبل، مثل همین ساعت بود که عصر جمعه بود، در مسجدالحرام به یاد شما بودم و طوافی را فکر می‌کنم در همین عصر جمعه برای شما انجام دادم و گاهی فکر می‌کردم ای‌کاش ما مثل حضرت ابراهیم خلیل یا لااقل آن سرمشقی که خاندان حضرت ابراهیم به ما دادند که خدای تعالی در قرآن می‌فرماید: «وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنيفاً»[1] ما هم یک مقداری آن گذشت‌ها را در راه خدا می‌داشتیم.

با یکی از دوستان از تهران همراه من بود و تنها فردی بود که شب و روز با من بود، به ایشان گفتم: بیاید برویم یک مقداری بالای پشت‌بام چند طبقه همان محل استقرار کاروان، تقریباً کوه‌های اطراف مکه دیده می‌شد. گفتم: کدام یک از ما که مدّعی هستیم در راه امام عصر و خدا می‌‌خواهیم قدم برداریم، حاضر هستیم که در این کوه‌های سیاه پرحرارت داغ، بدون گیاه، زن و فرزند خود را با اینکه حالا آبادی است، شهر است، همه‌چیز پیدا می‌شود، بگذاریم و بدون تلفن و بدون هیچ ارتباطی با آن‌ها هزار کیلومتر راه با این‌ها فاصله بگیریم؟ به دوست خود گفتم: ما زن و بچه خود را در وطن گذاشتیم. دو، سه روز یک دفعه تلفنی با آن‌ها صحبت می‌کنیم. یخچال و فریزر و همه‌چیز را پُر از مواد غذایی کردیم، این‌‌ها را به همسایه‌ها و اقوام سپردیم. حتی به طبیب خانوادگی خود سپردیم که اگر نیمه شب  تلفن شد، به این‌ها توجه بکنید. در عین حال یکی، دو روز که این‌ها به ما تلفن نمی‌کنند یا ما موفق به تلفن نمی‌شویم، حواس ما پرت است.

در طواف یک نفر آمد، از من مسئله می‌پرسید که من نمی‌دانم هشت شوط طواف کردم یا چهار شوط، بین چهارتا و هشت… نمی‌دانم حالا چطور بود که… گفتم: چرا این اندازه؟ گفت: دو، سه شبانه روز است یا روز است که از خانواده خبر تلفنی ندارم. البته نه اینکه فکر کنید این یکی استثنایی بود، خیر، اکثراً همین‌طورها هستند. مخصوصاً در روز دوازدهم ماه ذی‌حجه که خبرهای ناگواری در ایران پخش شده بود و طبعاً به آن‌ها هم این‌جا خبر رسیده بود، صف‌های طولانی پشت تلفن که خبر بدهند ما سالم هستیم. این ما هستیم و این هم حضرت ابراهیم. زن و بچه خود را آورده در میان این کوه‌ها گذاشته… کوه‌ها را نگاه کنید، تا نروید نمی‌توانید بفهمید «بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ»[2] یعنی چه. شاید بروید هم نفهمید. به جهت اینکه از درون هتل بیرون می‌‌آیید، در خیابان‌های آسفالت، در ماشین، در مسجدالحرام مرتب و پُر از کولر می‌روید، باز هم متوجه نمی‌شوید. باید جایی بروید که یک قدری از این کوه‌ها و گرمای این کوه‌ها شامل حال شما بشود، اقلاً کوه‌ها را ببینید.

در چنین محلی… که من این حرف‌ها را برای دوستمان روی آن پشت‌بام می‌زدم و همه کوه‌های اطراف دیده می‌شد که ایام بهار است. حالا هر کوهی را شما تصور کنید، طبعاً یک چند نوع سبزی در آن پیدا  می‌شود، ولی آن‌جا حتی درخت‌هایی که به زحمت کاشتند، این‌ها در اثر ۴۶ درجه  حرارت پژمرده شده است، آن هم در سایه، شاید در آفتاب خیلی بیشتر. آن‌وقت انسان زن و فرزند خود آن‌جا بگذارد و برود. برای خدا، برای امر الهی. گاهی انسان فکر می‌کند که برای ما محال است، اگر محال است یا مشکل باید این‌طور باشیم. «وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ»[3] جان خود و مال خود را در راه خدا بدهید. آن‌جا که شما چنین کاری را کردید و جان خود را در راه خدا دادید، خلوص کامل… مرحله خلوص کامل را پیمودید و به جایی رسیدید که حتی به جبرئیل هم کاری نداشته باشید، فقط به ولایت مطلقه حضرت بقیةالله که یدالله است، متوسل باشید، چون وقتی که دست خدا آمده… جبرئیل خدمتگذار خاندان عصمت است. یک  وقت فکر نکنید که حضرت ابراهیم که به جبرئیل گفت: من به تو کاری ندارم، ما نباید به امام زمان هم کاری داشته باشیم. این حرف بسیار غلط است. یا توحید این نیست که ما فکر کنیم هیچ واسطه‌ای نمی‌خواهیم. جبرئیل با نور ولایت و ولایت مطلقه فرق می‌کند. حضرت ابراهیم از شیعیان علی بن ابی‌طالب بود، اراده علی بن ابی‌طالب که همان اراده خدا است که «إِرَادَةُ الرَّبِّ فِي مَقَادِيرِ أُمُورِهِ تَهْبِطُ إِلَيْكُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُمْ»،[4] همان اراده شامل حال او بود و لذا:

چونکه صد آمد نود هم پیش ماست

حضرت ابراهیم اراده  الهی را اطراف خود ملاحظه می‌کرد که به جبرئیل کاری نداشت. شما هم باید این‌طور باشید. اگر با امام زمان می‌خواهید راستی ارتباط داشته باشید و امام زمانی باشید، به غیر از او به کسی دیگری کار نداشته باشید. به هر حال نمی‌خواستیم در این میان این مطلب را توضیح دهم، این مطلب بسیار مهمی است که بعضی -چون در مکه اتفاقاً یک بحثی پیش آمد- این اشتباه را می‌کنند که می‌‌گویند: مقام خلوص و مقام فناء‌فی‌الله این است که ما دیگر به هیچ‌کس، حتی به ائمه کاری نداشته باشیم. همان‌طوری که حضرت ابراهیم حتی به جبرئیل می‌گوید: من به  تو کاری ندارم. حضرت ابراهیم به جبرئیل کاری نداشت، ولی به ولایت مطلقه متوسل بود که از آیات قرآن هم این معنا استنباط می‌شود و بحث آن مفصل است.

منظور، فرزند خود را، زن خود را گذاشته و رفته و چون این عمل خالص را انجام داده است، خدای تعالی از او قبول کرده است. من در تهران یک چند کلمه‌ای که با دوستان همین‌طور  روی زمین نشسته بودم، به دوستان عرض می‌کردم که این اعمال ما، این عبادات ما یک عباداتی است که ما اگر عقل داشته باشیم و فهم داشته باشیم، خجالت می‌کشیم که بگوییم: خدایا قبولش کن. حالا شما می‌گویید: چطور؟ من یک مثالی برای آن‌ها زدم که این مثال را برای خود من در مکه از مقام بالاتری زدند. فرمودند: غذاهایی که کف سفره می‌ماند، یک نفر از مسافرین این‌جا بلند می‌شد، این‌ها را جمع می‌کرد، می‌برد می‌داد به سیاهانی که جلوی در بودند، فقیر بودند، به آن‌ها می‌داد. آن‌ها قبول می‌کردند. اما همین غذا را بخواهید شما ببرید به یک بزرگی بدهید، بگویید: شما این‌ها را قبول کن، این‌ها… به خصوص چندتا فضله موش هم در آن باشد. هیچ‌وقت به خود این جرأت را می‌دهید که این غذای دست‌خورده کثیف پُر از فضله موش این را ببرید و به یک بزرگی بدهید فرض کنید آن هم بزرگ بزرگان، بگویید: این را قبول کن؟

اصلاً انسان خجالت می‌کشد چنین کاری کند. مگر اینکه عقل او نرسد. مثل مورچه‌ای که ران ملخ را برای سلیمان برد، آن عقلش نمی‌رسید. با خود فکر می‌کرد مهم‌ترین چیز از نظر او ران ملخ است، پس لابد برای حضرت سلیمان هم مهم‌ترین چیز همین ران ملخ است. عقل او نمی‌رسید، اما اگر عقل او می‌رسید بزرگترین توهین به حضرت سلیمان بود. شما که عقلتان می‌رسد که این نمازها، این عبادت‌ها، این حج‌ها، این عمره‌ها، این زیارت‌ها، در این‌ها یک غذایی است، مثل یک هدیه‌ای است که پر از کثافت باشد. نمازی که یک فرد در حضور پروردگار ایستاده… این‌ها یک تداعی است که مربوط به شما نیست، من در آن‌جا به نظرم می‌آمد که متأسفانه بعضی این‌طور بودند. نمازی که مثلاً انسان با ریش تراشیده در محضر پروردگار ایستاده، می‌خواند، این گناه آیا به اندازه فضله موش که روی غذا انداخته باشند، نیست؟

کسی که غیبت کرده و بزرگترین گناه مبغوض پروردگار را انجام داده، این شخص نماز می‌خواند، آیا این اعمال او، در مجموع شبانه‌روز او مثل یک غذای پسمانده‌ای نیست که آن را به عنوان هدیه به پروردگار می‌دهد؟ حضرت ابراهیم اول خلوص، آن هم در مرحله کامل… خدای تعالی کیفیت کار را زیاد توجه نمی‌فرماید، ببخشید کمیت آن را. این‌قدر ساختمان‌ها در دنیا هست، حتی مساجد بزرگی در دنیا هست که خدا آن‌طوری که می‌خواسته قبول بکند، قبول نکرده است. مساجدی در دنیا هست که از جاهای دیدنی دنیا است. خود من مساجدی را که دیدم، خیلی بالاتر از مسجدالحرام… مسجدالحرام را نمی‌‌خواهم عرض کنم، خود آن کعبه است. یعنی هر مسجدی را که شما توجه کنید، می‌بینید آن را از نظر مهندسی و ساختمان بهتر از کعبه ساختند. کعبه یک چهاردیوار سنگی است که به دست مهندسین ما بدهند، در ظرف شاید پانزده روز آن را تمام می‌کنند، عین آن را می‌سازند.

بلکه ایراد هم به آن‌ها می‌گیرند که این چه ساختمانی است که شما ساختید؟ نه دری دارد، نه پنجره‌ای دارد، نه روشنایی دارد، چرا سنگ‌ها را صاف نکردید؟ چرا تراش ندادید؟ یک خانه‌ای را حضرت ابراهیم ساخته «وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعيلُ»[5] گفتند: «رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا»[6] خدایا این را از ما قبول کن. «فَتَقَبَّلَها»[7] خدای تعالی هم قبول کرد. یک نخود در یک ظرف بگذارید، تمیز باشد، به بزرگی بگویید: این را قبول کن. یک… چه عرض کنم؟ اما اگر شما بهترین غذاها را که نجس کرده باشید، ببرید و به یک بزرگی بدهید، خود شما نباید رویتان بشود که به او بگویید: قبول کن. به خدا قسم آقایان گناهان ما، حواس‌پرتی‌های ما، دنیادوستی‌های ما، دنیاپرستی‌های ما، صفات رذیله ما، بی‌توجهی‌های ما در عبادات، این‌ها مثل فضله موشی است که در آنچه که هدیه به پروردگار می‌کنیم، افتاده است. در همین سفر یک بنده خدایی گفت که حالا این‌قدر بد است، یک عبارتی را طوری گفت که من الآن خجالت می‌کشم بگویم و نمی‌گویم. گفت: این را به امام زمان هدیه می‌کنم که واقعاً خجالت می‌کشم. یک چیزی، حالا خجالت می‌کشم بگویم.

هدیه‌های ما به امام زمان از… اگر خود ما بنشینیم و فکر کنیم بعضی از آن‌ها را اصلاً نباید به فکر آن هم بیفتیم. کاری نکردیم. حضرت ابراهیم وقتی که زن و بچه خود را… من فکر نمی‌کنم در دنیا جایی از نظر سوزندگی و آب و هوا بدتر از مکّه باشد. آن‌هایی هم که مشرف شدند شاید متوجه این معنا نشدند. من مکرر، با دقت ملاحظه کردم، لابلای کوه‌های سنگی سوخته که هیچ گیاهی پیدا نمی‌شود، شن‌های روان پُر شده است، به طوری که یکی از دوستان… ظاهراً در منا بود، حدوداً دَه قدم در این شن‌ها پابرهنه راه رفته بود، تا آخر مسافرت کف پای او سوخته بود، نمی‌توانست راه برود. آن‌وقت زن و بچه را چنین جایی گذاشته است. این‌جا است که می‌تواند دعا کند و خدا هم به او جواب می‌دهد. می‌گوید: «إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ»[8] چرا این کار را کردی؟ هیچ فرد عاقلی چنین کاری مشکلی را، چنین کار فوق‌العاده عجیبی را نمی‌کند. «رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ»[9] برای اینکه نماز برپا شود، نماز هم برای خدا برپا شود. این کار را برای اقامه نماز…

امروز می‌بینیم تمام مردم دنیا به همان طرف نماز می‌خوانند و تمام اولیای خدا آرزو دارند بروند و در مسجدالحرام نماز بخوانند و اقامه نماز می‌شود و ان‌شاءالله حضرت بقیةالله که اصل زندگی آن‌وقت است، حیات واقعی آن‌وقت است و هدف حضرت ابراهیم هم آن‌وقت بوده است، ان‌شاءالله خواهید دید که چه نمازهای خوبی آن‌جا خوانده می‌شود. حالا که یک صورتی از نماز است. بعد به خدای تعالی عرض می‌کند: «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِم» اگر می‌خواهید خدا شما را دوست داشته باشد، مردم شما را دوست داشته باشند، یک کار خوب، یک کار پرارزش، یک کاری که کیفاً خوب باشد، روی اخلاص باشد، نه ریا در آن باشد و همین‌طور الآن دل‌ها متوجه زن و فرزند حضرت ابراهیم است. آرزوی حاجی این است که بتواند زیر ناودان طلا که کنار قبر حضرت اسماعیل و حضرت هاجر است، انسان دو رکعت نماز بخواند و منظور از ذریّه هم بیشتر خاندان عصمت و طهارت (علیهم الصلاة و السلام) بودند که خدای تعالی محبت مردم را متوجه آن‌ها کرد و در صورت ظاهر هم وقتی که آب زمزم پیدا شد، هاجر برای طلب آب آن‌طور سعی بین صفا… کوه صفا و مروه کرد و آن آب پیدا شد و از چیزهای عجیب است، معجزات عجیب است که این آب به قدری پُرمادّه است که من حتی امسال متوجه شدم که شهر مدینه را هم از آب زمزم سیراب می‌کنند و تمام شهر مکه از آب زمزم استفاده می‌کنند.

بعد وقتی این آب پیدا شد، طبعاً پرنده‌هایی آمدند. از این آب در این کوه‌های بی‌آب و علف استفاده می‌کردند. بعد هم چوپان‌ها متوجه شدند که این‌جا آب است، آمدند با حضرت هاجر قرارداد بستند و خدای تعالی وضع آن‌ها روبراه کرد، آن‌وقت بعد از مدتی که حضرت ابراهیم به طرف بیت‌المقدس و آن‌طرف‌ها رفته و فرزند او بزرگ شده، اولین دفعه‌ای است که می‌آید و فرزند خود را می‌بیند، در عالم رؤیا می‌بیند که خدای تعالی به او می‌گوید: فرزند خود را در راه ما قربانی کن. او هم می‌آید به پسر خود… که اگر کسی خود  او خوب باشد، خود او بااخلاص باشد، طبعاً خدای تعالی این لطف را هم به او می‌کند که فرزندان او هم خوب شوند. تا می‌گوید: «إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»[10] حضرت اسماعیل هم می‌گوید: «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ»[11] این‌قدر احترام می‌کند، نمی‌گوید به خواب خود عمل کن، مقام پدر را می‌شناسد، می‌داند که خواب و بیداری حضرت ابراهیم فرقی نمی‌کند. به ضرر او باشد یا به نفع  او باشد، فرقی نمی‌کند. باید امر الهی را انجام دهد. «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ». خواهی دید که من در مرحله استقامت آن‌چنان قوی هستم که اخم به  ابرو نمی‌آورم «إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ».

حضرت ابراهیم او را برمی‌دارد، می‌برد. شیطان او را وسوسه می‌کند که پدر شما زن دیگری دارد، فرزندان دیگری دارد، شما از زن کنیزی هستید و مدتی هم آورده شما را این‌جا انداخته، فکر می‌کرده می‌میرید و حال که نمردید، می‌خواهد شما را بکُشد. فرزند باادب فوراً وسوسه‌های شیطان را به پدر عرض می‌کند، پدر می‌گوید: با سنگ پرتاب کن. با سنگ هفت مرتبه پرتاب می‌کند. باز دومرتبه برای وسوسه می‌آید. شیطان دست بردار نیست. شما هستید که نباید به او اعتنا کنید. شما هستید که باید با سنگ به مغز او بزنید تا او از شما دست بردارد. دفعه دوم و سوم حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل در درگاه پروردگار برای مشکلترین کارها از نظر ما و زیباترین کارها از نظر خودشان آماده می‌شوند. ولی خدای تعالی می‌خواهد از نسل این اسماعیل پیغمبراکرم حضرت خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلّم) و حضرت بقیةالله (ارواحنا فداء) را به وجود بیاورد. لذا می‌فرماید: «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظيمٍ»[12] و لذا امروز آن فداکاری حضرت ابراهیم بود که ما در چنین روز جمعه‌ای موفق هستیم که عرض کنیم: «هُوَ يَوْمُكَ وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفُكَ وَ جَارُكَ»[13] «أَنْتَ يَا مَوْلَايَ كَرِيمٌ مِنْ أَوْلَادِ الْكِرَامِ وَ مَأْمُورٌ بِالضِّيَافَةِ وَ الْإِجَارَةِ»[14] در پناه امام زمان خود باشیم. «خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلَاذاً».[15] او نگه می‌‌دارد «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ»[16] خدا بر ما منت گذاشته، زحماتش را انبیاء و اولیا کشیدند که ما امروز راحت باشیم، اما معرفت پیدا کنیم. آن‌ها زحمت نکشیدند که ما استراحت کنیم، آن‌ها زحمت کشیدند که ما به راحتی به کمال برسیم.

آن‌ها زحمت کشیدند که ما به سلامتی و با موفقیت به کمال برسیم، اگر خود ما انسان باشیم. لذا امروز که روز جمعه است، باید متوجه این معنا باشیم که  بشر اگر راه خدا را در پیش نگرفته باشد، چه‌قدر بدبخت است. چه‌قدر بشر از هر حیوانی پست‌تر است. آن‌قدر باید انسان دوپا اگر از راه حق منحرف باشد و فرقی هم نمی‌کند… آن کسی که راه کمال را نمی‌پیماید و راه گمراهی را هم نمی‌پیماید، آن موجود بی‌ارزش‌تری است. شمر و افراد بدی که در اجتماع بودند و ناراحتی‌هایی برای بشریت به وجود آوردند، آن‌ها، آن‌ها هم بد هستند. آن‌ها بد هستند به تمام معنا، هم عمل آن‌ها بد بوده و هم خود آن‌ها، اما بی‌عرضه‌تر از آن‌ها کسانی هستند که راه کمالات را نمی‌پیمایند و در خواب غفلت فرورفته‌اند. آن‌قدر بشر به اهل‌بیت عصمت و طهارت جسارت کرد، آن‌قدر اذیت وارد کرد که چند روز دیگر محرّم است. همه مردم شیعه را بلکه هر انسان دو پا را به عزا فرومی‌برد. لذا در دعای ندبه که امروز می‌خوانید، خوانده می‌شود: «فَعَلى‏ الْأَطایبِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ»[17] بر پاکان از فرزندان پیغمبر و علی همه گریه کنند. «فَعَلَى الْأَطَايِبِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمَا وَ آلِهِمَا فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ وَ إِيَّاهُمْ فَلْيَنْدُبِ النَّادِبُونَ وَ لِمِثْلِهِمْ فَلْتُذْرَفِ الدُّمُوعُ وَ لْيَصْرُخِ الصَّارِخُونَ وَ يَضِجَّ الضَّاجُّونَ»[18] همه داد بزنند، همه گریه بکنند، همه اشک بریزند، همه ضجه بزنند. «أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ وَ أَيْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَيْنِ صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَ صَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ وَ أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيلِ أَيْنَ الْخِيَرَةُ بَعْدَ الْخِيَرَةِ وَ أَيْنَ الشَّمُوسُ الطَّالِعَةُ أَيْنَ الْأَقْمَارُ الْمُنِيرَةُ أَيْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَةُ أَيْنَ أَعْلَامُ الدِّينِ وَ قَوَاعِدُ الْعِلْمِ»[19] این خوبان کجا رفتند؟ این امامان کجا رفتند؟ تا آنجا که که علی بن موسی‌الرضا فرمود:  وَ قَبْرٌ بِطُوسَ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَة

و از همه عظیم‌تر، به خدا قسم آقایان حتی از مصیبت کربلا هم مصیبت بالاتر است که «أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ الَّتِي لَا تَخْلُو مِنَ الْعِتْرَةِ الْهَادِيَةِ»[20] کجاست آقای ما… او را که نکشتند، او را که مسموم نکردند که در بین ما  است، آنکه عزیز ما است، او که ما برای او داد می‌زنیم، فریاد می‌زنیم. «أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ الَّتِي لَا تَخْلُو مِنَ الْعِتْرَةِ الْهَادِيَةِ». تا آن‌جا که می‌فرماید: «أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِيَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ»[21] تا چه زمانی آقاجان یا بقیةالله، یا صاحب‌الزمان تا چه زمانی ما در مقا بل دشمنان شما خفّت بکشیم. اگرچه هرچه عزت داریم، به خاطر این است که اسم شما را می‌بریم و نام شما را به زبان جاری می‌کنیم. خدا می‌داند که لازم است که این جمله را بگویم. نام مقدس امام زمان عزت می‌آورد. در همین سفر احساس کردم آن‌چنان… من مقید بودم هرجا که یک چند نفر حرف من را گوش می‌دادند، آن‌ها را وادار می‌کردم حتی سر سفره که برای امام زمان دعا کنیم. یک عزتی حجة‌بن‌الحسن لطف کرده بود، یک عنایاتی می‌کرد که حساب نداشت. «مُعِزُّ الْأَوْلِيَاءِ» است، من نمی‌توانم عرض کنم که جزء این‌ها هستم، ولی به غلط خود را در بین این‌ها انداختم. این چنین معروف شده‌ایم.

یک عده بودند که این‌ها طبعاً می‌خواستند در بین مردم عزیز باشند، اما چون با این نام مقدس مخالفت می‌کردند، آن‌چنان ذلیل شده بودند که حساب نداشت. «أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِيَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ» فکر نکنید وقتی امام زمان می‌آیند، ایشان آن وقت اولیای خود را عزیز می‌کنند و دشمنان خود را ذلیل می‌کنند. همین الآن هم این کار را کرده اند. از آن روزی که پدر بزرگوار ایشان از دار دنیا رفته بود، دشمنان خانه حضرت را بازرسی کردند که وجود مقدس او را پیدا کنند، دلایلی دارم که از همان‌جا دوستان امام زمان عزیز بودند و دشمنان او ذلیل بودند «أَيْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِيَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ». ولی متأسفانه دوستان او کم هستند. یکی از کسانی که در مکه بود، شب جمعه‌ای بود، می‌گفت: آقا را دیدم که کنار مسجدالحرام ایستادند. یعنی من این‌جا متوجه شدم ایشان آمده بود، آهسته به من می‌گفت: به آقا بگو که اسم من را هم بنویسند. من متوجه شدم که چیزی دیده است. گفت: دفتری درآوردند، پنج، شش نفر بیشتر از این جمعیت یک میلیونی، شاید یک میلیون جمعیت آن شب در مسجدالحرام -چون طبقه سوم، یعنی پشت‌بام هم طواف می‌کردند- جمعیت بود. دَه نفر… خدا رحمت کند مرحوم استاد ما حاج ملا آقاجان مسجدالحرام ایستاده بودند، حضرت به ایشان اشاره کردند که در این‌جا هفت، هشت، ده نفر بیشتر آدم حسابی نیست. امام می‌فرماید: چقدر زیاد است ضجه و چه‌قدر کم است حاجی. والّا امیدوار هستیم… من نمی‌خواستم این‌قدر صحبت کنم، نمی‌دانم چرا با شما که قرار می‌گیرم، نشاط پیدا می‌کنم. خدای تعالی محبت شما را در دل ما انداخته و هر وقت از شما دور می‌شویم، احساس غربت می‌کنیم. این هم از الطاف حضرت ولی‌عصر (ارواحنا فداء) است.

خدایا به آبروی آقا حجةبن‌الحسن این صفا و صمیمیت و محبت را روزبه‌روز در بین ما زیادتر بفرما. خدایا همه ما را دست به دست یکدیگر داده شده، دست ما را به دست حجةبن‌الحسن برسان. خدایا همه ما را در یک مقام و یک مرحله و یک کمال از اصحاب حجةبن‌الحسن (علیه السلام) قرار بده.

 

 

 



[1]. نساء، آیه 125.

[2]. ابراهیم، آیه 37.

[3]. توبه، آیه 41.

[4]. الكافي، ج ‏4، ص 577.

[5]. بقره، آیه 107.

[6]. همان.

[7]. آل‌عمران، آیه 37.

[8]. ابراهیم، آیه 37.

[9]. همان.

[10]. صافات، آیه 102.

[11]. همان.

[12]. صافات، آیه 107.

[13]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 212.

[14]. جمال الأسبوع بكمال العمل المشروع، ص 38.

[15]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 109.

[16]. آل‌عمران، آیه 64.

[17]. زاد المعاد- مفتاح الجنان، ص 306.

[18]. همان.

[19]. همان.

[20]. بحار الأنوار، ج ‏99، ص 107.

[21]. همان.

۲۶ جمادی الثانی ۱۴۱۲ قمری – قضیه حضرت موسی (علیه السلام)

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏ عَلَى أَشْرَفِ الأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِین سَيِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی ‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ لَا سِیَّمَا عَلَی سَيِّدِنَا وَ مَولانا حُجَّةِ بْنِ الْحَسَن روحِی وَ أَرْوَاحُ الْعَالَمِینَ لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاء وَ اللَّعْنَةُ الدَّائِمَةُ ‏عَلَی أَعْدائِهِمْ أَجْمَعِینَ مِنَ الْآنَ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّین».

«أَعُوذُ بِاللَّهِ‏ مِنَ‏ الشَّيْطَانِ‏ الرَّجِيم * وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ»[1] آیاتی که شب‌های جمعه، توضیح داده می‌شد و تفسیر می‌شد، به اینجا رسیدیم که خدای تعالی، خطاب به بنی‌اسرائیل، می‌فرماید: وقتی شما گفتید: «وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى» ای موسی! «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» ما ایمانی به تو نمی‌آوریم تا این که خدا را ظاهر ببینیم. «فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ» ناگهان، صاعقه‌ای آمد و همه را کشت و شما بنی‌اسرائیل، نگاه می‌کردید. جریان قضیه، از این قرار بود که حضرت موسی در هر مدت یکبار، خلوتی در کوه طور داشت و باید همۀ کسانی که می‌خواهند رابطه‌ای با خدا داشته باشند و متوجه خدا باشند لااقل در شبانه روز، چند دقیقه‌ای، گاهی یک ساعتی، یک خلوتی با خدا داشته باشند، ما مدعی هستیم خدا را دوست داریم محبوب ما خداست. این ادعا، یک نشانه‌ای باید داشته باشد و آن، این است که انسان وقتی به یک فردی، علاقه پیدا می‌کند باید حتماً در شبانه روز لااقل، یک چند لحظه‌ای لااقل، با او خلوت کند. تنها نه برای درخواست حوائج، بلکه به خاطر محبت. هیچ محبّی، محبوبش را ترک نمی کند که هیچگاه نوبت سخن گفتن با او نرسد.

به هر حال، حضرت موسی، خلوت می‌کرد با خدا و از شهر خارج می‌شد و پیام‌ها را از جانب پروردگار می‌گرفت و برای هدایت مردم، آنچه لازم بود به مردم می‌فرمود. یک روز بنی‌اسرائیل گفتند: ما هم دوست داریم بیاییم با خدا حرف بزنیم. دائماً شما می‌روید حرف می‌زنید و بر می‌گردید. این آرزوی هر کسی است که از اسرار افراد مهم، به‌خصوص، کسانی که در مسائل روحی، وارد هستند و آنچه نادیده نیستند اطلاع پیدا کنند. این آرزویی است که همه کس دارند، حالا اهلش باشند اهلش نباشند.

حضرت موسی به آن‌ها فرمود: همۀ شما طبعاً لیاقت این مقام قرب را ندارید که با این همه گناه، با این همه معصیت، چون هر گناهی که انسان می‌کند، یک حجابی در مقابل چشمش قرار می‌گیرد. یک روز شخصی در مدینه خدمت امام صادق (ع) رسید، طبق معمول دستش را دراز کرد با حضرت مصاحفه کند، حضرت دست‌شان را فقط کشیدند. می‌دانید خیلی به طرف، مخصوصاً به دوست انسان، بر می‌خورد که انسان، دست به او ندهد، آن هم از راه دور آمده، از کوفه، کوبیده راه دور آن زمان، بیابان‌ها را طی کرده، حالا رسیده خدمت امام صادق (ع)، حضرت دست‌شان را حاضر نیستند با دست او، بچسبانند. فرمودند: یادت هست در بازار کوفه، داشتی عبور می‌کردی، دستت به دست زن نامحرم خورد. حالا تعمداً لابد بوده و این دست گناهکار، نمی‌تواند با دست معصوم، تماس بگیرد. آدم گناهکار، با شخص پاک، هیچ‌گاه نمی‌تواند باشد. لذا حضرت، دست به او ندادند و تا نرفت و توبه نکرد و بالأخره مسئله ی دست تنها نیست چشمی هم که گنهکار است هیچ‌گاه امام زمانش را نمی بیند. گوشی هم که گنهکار است، هیچ وقت صدای ملکوتی حضرت بقیة الله را نمی‌شنود. این‌ها دیگر، طبیعی است با این عمل امام صادق (ع) خود به خود این مسائل، روشن است که وقتی دستی به دست زن نامحرم، در بازار کوفه، که خود این آقا هم فراموش کرده بود، این نتیجه‌اش باشد، چشم هم همین‌طور است؛ گوشی که غیبت می‌شنود، زبانی که غیبت می‌کند. باصطلاح مغزی که یا دلی که این‌طوری عرض کنم یا روحی که، همان که حقیقت دارد عرض کنیم، روحی که دائم به فکر معصیت و گناه است، این فکر نمی‌تواند به یاد حجة ابن الحسن، به یاد امام زمانش بیافتد و لذا این مسائل، در همین جا، توضیحش به طور مختصر، عرض کردم همۀ شما نمی‌توانید بیایید به دربار پروردگار و به اصطلاح با خدا حرف بزنید یا همۀ گوش‌ها، لیاقت ندارد که بیاید در کوه طور، صدای پروردگار را بشنود.

من که می‌روم باصطلاح، حضرت موسی فرمود: من که می‌روم، گوشم پاک است، گوش پاک دارم. صدای پاک را می‌شنوم، صدای خدای سبوح و قدوس را می‌شنوم. سال‌ها حضرت موسی ریاضت کشیده، یک قلم زحمت و ریاضتش این بوده که حدود ده سال، خدمتگزار حضرت شعیب بود. حضرت شعیب یک پیغمبر تقریباً معمولی است از پیامبران اولوالعزم نیست. اما حضرت موسی آنجا رفته و حضرت موسی را، شعیب اجاره‌اش می‌کند. بر این قرار که من، تو را هشت سال اجاره‌ات می‌کنم. هشت سال اجاره‌اش کرد. او هم گفت: باشد.

«ثَمَانِيَ حِجَجٍ»[2] هشت حج، هر سال یک حج، بیشتر ندارد. هشت حج، تو را من، باصطلاح اجاره‌ات می‌کنم. خدمت حضرت شعیب ماند، خدمت حضرت خضر، زحمات زیادی کشیده در راه خدا مبارزاتی کرده، گوشش به هیچ صدای نامحرمی، نخورده. حضرت موسی آنقدر پاک است که وقتی وارد مدین شد، نشسته بود شهر غریبی است غربت است. گوشه‌ای نشسته یک چاه آبی است همه ریخته‌اند، نزدیک غروب آفتاب است از آن چاه می‌خواهند آب بکشند و دو تا خانم آن طرف ایستاده‌اند، دختر هستند، جوان هستند و منتظر هستند ازدحام کم شوند و بروند جلو. ایشان هم تکیه داده‌اند به دیوار و نشسته دارد نگاه می‌کند. آمد جلو، به این‌ها گفت: شما چرا منتظر هستید؟ گفتند: ما معمول‌مان این است که وقتی خلوت شد، تنه‌مان به تنه‌ی مرد نامحرم نخورد مزاحمتی برایمان به‌جود نیاید، ما بعد آب می‌کشیم. ظرف‌های این‌ها را گرفت، من که بیکار این‌جا نشسته‌ام، گوشه‌ی خیابان یک وقت بیکار بودید دیدید کسی گرفتار است، ماشینش روشن نمی‌شود بروید هولش دهید کمکش کنید، به هر حال این‌ها یک وظایف وجدانی و انسانی است، نه! حالا به من چه؟! نه، این‌ها خانم هستند و به هر حال، دختر هر که هستند و برایشان آب کشید خیلی هم سریع، سطل آب را داد دست‌شان، گفت: التماس دعا؛ آن‌ها هم رفتند.

امروز پدر دید دخترها زود آمدند! معمولاً هر روز معطل می‌شدند. گفت: چه خبر شد که انقدر زود رسیدید؟ گفتند: یک جوانی، با این خصوصیات، این برای ما آب کشید به ما داد، ما آوردیم. حضرت شعیب، پیغمبر است متوجه شد این یک انسان است! آخر انسانیت انسان، به همین‌هاست. کمک به دیگران کنید، مخصوصاً به ضعفا. کار بکند، قصد قربت داشته باشد، فکر نکند من حالا کار کردم چقدر به من مزد می‌دهند.

حضرت شعیب به دخترانش فرمود: ـ چون خود حضرت شعیب نمی‌توانست از خانه بیرون بیاید ـ حالا نمی‌خواهم قصۀ شعیب را برایتان بگویم. به دخترانش فرمود: شما بروید این جوان را بیاورید، به هر حال، فعل مسلمان محترم است، هر کسی، هر فعلی، کاری برایتان کردند یک مزدی به آن‌ها بدهید، بی‌مزد نگذارید مگر اینکه می‌شود حالا مزد دادن، توهین به طرف است، حالا یک آدم محترمی در خیابان ماشین شما خراب شده و او آمد هول داد، شما بگویید: آقا بیا این ده تومان را بگیر. گاهی این توهین می‌شود این جاها نه، اما آن وضع حضرت موسی، خوب روشن است که یک آدم غریب، بیکار، آمده آن‌جا نشسته. آن زمان، هتل و مسافرخانه و این حرف‌ها هم نبود غریب بود. به هر حال بگویید بیاید. همه ی این عرایض را کردم برای این تکه: حضرت موسی، این دو تا دختر آمدند خدمت حضرت موسی و با کمال عفت، اجمالاً حالا چادر داشتند، عبا به سرشان انداخته بودند مثل رسم عرب‌ها، بالأخره پوشیده بودند. دو تا دختر، با حجاب، پوشیده و معلوم است وقتی دختر یا هر زنی، جلوی انسان راه برود انسان، چشمش به بدن او نمی‌افتد ولو صورتش هم باز باشد.

حضرت موسی، عقب سر این‌ها دارد می‌رود به این‌ها گفت: نه این نشد، شما بیایید عقب بروید و از عقب، حرف هم نزنید! خیلی عجیب است! این‌ها دقت می‌خواهد، حرف نزنید بالأخره من جوانم، صدای زن نامحرم، آن هم در سنین جوانی ممکن است شیطان مرا ـ ببینید پاکی از آن‌جا شروع شده ـ مرا ناراحت کند. شما از عقب، سر پیچ‌ها سنگ بیاندازید بگویید که با سنگ معرفی کنید، به طرف راست بروم یا به طرف چپ؟ با کمال احتیاط، آمد خدمت شعیب. ببینید کار درست، کار را درست می‌کند. یعنی انسان، وقتی پاکی برای خدا! عفت برای خدا! انسان داشت. وقت آمدند این دو دختر با حضرت شعیب، پدرشان این جمله را می‌گویند: «اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ … الْقَوِيُّ الْأَمِينُ»[3] این جوان، قوی است. قوی یعنی، خوب آب کشید سرحال و خوب و قوی و امین است! پاک است. اگر حالا حضرت موسی، طبق هوای نفس، مثل بعضی از جوان‌ها، یک نگاهی به سر و صورت دخترها می‌کرد و یک مقدار، بذله‌گویی می‌کرد و یک مقدار صحبت می‌کرد، به خیال اینکه، این‌ها از ما، خوششان خواهد آمد و ما را در خانه‌شان شبی مهمانی می‌کنند و ما از بیابان و کنار چاه آب و این‌ها نجات پیدا می‌کنیم. این فکر شیطانی است یک چنین شهادتی نمی‌دادند. به پدر می‌گویند: «اسْتَأْجِرْهُ» اجیرشان کن.

به خدا قسم! از کار بد، از گناه، هیچ‌کس خیر نمی‌بیند. هر چه هم فکرتان، شیطان بگوید: این گونه کن، بیا و این عمل را انجام بده، هم زیباتر می‌شوی و هم بهتر در دل مردم جا پیدا می‌کنی، هم زرنگی‌ات معلوم می‌شود هم هم هم. می‌بینید که کلاه را گذاشته سرتان، همه‌اش بیخود است. خدای تعالی به انسان، ارزش می‌دهد. خدا  ارزش را از  انسان برمی‌دارد خیلی مواظب باشیم. حضرت موسی، در شهر بوده بیابان بوده، حالا در کوچه یک مقدار، در راه است دارد می‌رود، جوان است پیغمبر‌ها هم جوانی‌شان، از نظر قوای بدنی، در تمام جهات، قویتر از همه هستند. در این راه، با این دخترها شوخی می‌کرد، حرف می‌زد به خیال خام و پست ماها که هست که این دخترها خوششان بیاید کم کم محبت پیدا کنند، نه! این راهش نیست. محبت را خدا ایجاد می‌کند.

حضرت شعیب هم، فوراً او را اجیرش کرد. حضرت موسی، یک چنین حالی داشت که لیاقت این را پیدا کرد که در کوه طور خدا تعالی فرمود: «وَأَنَا اخْتَرْتُكَ»[4] ای موسی! من تو را اختیار کردم، از میان مردم، تو را انتخاب کردم. خدا انتخاب کند. چند روز دیگر انتخابات مجلس شورای اسلامی، برگزار می‌شود. نهایتاً یک وکیل مجلس را، مردم انتخاب می‌کنند. مردم کجا و خدا کجا؟! چقدر افتخار می‌کند که من، انتخاب شدۀ مردم هستم. اما آن کسی که خدا اختیارش کند، خدا انتخابش کند. آقایان راه را اشتباه نروید. یک کاری کنید که خدا ما را انتخاب کند و «وَأَنَا اخْتَرْتُكَ» یا موسی! انقدر سر از پا نشناخت، زن و بچه را گذاشته داخل بیابان، زن را! زن موقع وضع حملش است، مردهایی که زن دارند می‌دانند، موقع وضع حمل زن، مرد هر چه هم قصی‌القلب باشد نمی‌تواند زنش را فراموش کند. اینکه باصطلاح بچۀ اولش است دیگر مثل دیوانه‌ها می‌شوند، بچۀ دوم و سوم هم انسان، بالأخره یک احساساتی دارد یک ترحمی دارد، زن را گذاشته موقع وضع حملش شده، وسط شب، نصفه شب، می‌گوید: آن دور من آتش می‌بینم. «إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَّعَلِّي آتِيكُم مِّنْهَا بِقَبَسٍ»[5] من شاید بتوانم یک جرقۀ آتشی برای شما بیاورم، گرم‌تان کنم. موقع زایمان، باید زن گرم باشد، آب گرمی شاید خواسته باشد. آمده می‌بیند که، یک درخت پر از نور، می‌گوید: «إِنِّي أَنَا رَبُّكَ» ای موسی! من پروردگار تو هستم نه درخت می‌گوید «مِن جَانِبِ الطُّورِ الْأَيْمَنِ»[6] «مِنَ الشَّجَرَةِ»[7] از طرف آن وادی ایمن، از طرف آن درخت، این صدا آمد. حضرت موسی دیگر، در قرآن که نیست حالا در روایات شاید باشد ولو اینکه من یادم نمی‌آید، اسمی از زپن و بچه، آنجا نبرده حرفش هم نزده، فکرش هم نبوده، همه را فراموش کرده، چرا؟ برای اینکه، محبوبش، معشوقش، خدای عزیزش، آن خدایی که هر چه داریم از اوست، او انتخابش کرده. «أَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى» من تو را انتخابت کردم گوش بده به آنچه که به تو می‌گویم و «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى»[8] برو به طرف فرعون، طغیان کرده بود و چه، اصلاً حرفی از زن و بچه نیست. حالا زن و بچه هم، آنجا افتادند. زنت، وضع حمل کرد؟ نکرد؟ احوالت چطور است؟ نه خدا حرف او را می‌زند، نه خودش حرفی زده، حرف عصا شده، صحبت از کفشش شده، صحبت از فرعون شده، صحبت از همه شده اما آن کسی که باید قاعدتاً دلبستگی به او داشته باشد، نشده. این گونه هستند! این گونه در جنبه‌های روحی پیشرفت می‌کنند و الا ما که هیچ چیزی را متوجه نیستیم. می‌گوییم: بله، خدا اگر ما را بنا باشد بیامرزد خواهد بخشید. وقتی مردیم یک طوری می‌شود، دیگر نه انسان، بله هیچی نمی‌خواهد. حالا نمی‌خواهم اینجا زیاد معطل شوم.

این موسی، این حضرت موسی است که می‌رود در کوه طور، هر روز با خدا حرف می‌زند و صدای خدا را می‌شنود. هر کسی که این لیاقت را ندارد! به حضرت موسی گفتند: بالأخره ما هم باید یک چیزی بفهمیم. هفتاد نفر را حضرت، از میان همۀ اصحابش انتخاب کرد یکی یکی، همۀ جهاتشان را بررسی کرد. این‌ها متدین باشند، نماز شب‌خوان باشند، معصیت نکرده باشند، روحیات پاکی داشته باشند، اعتقاداتشان درست باشد. بالأخره به جای خطرناکی می‌خواهد این‌ها را ببرد، همه را برداشت هفتاد نفر، انتخاب کرد برداشت برد.

در همان وادی ایمن، در همان کوه طور، وقتی که رسید. «وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ»[9] اینجا بود. حضرت موسی رفت جلو، با خدا حرف بزند. یک دفعه، یک هاله‌ای بین حضرت موسی و باصطلاح این هفتاد نفر، به‌وجود آمد این‌ها دیگر، حضرت موسی را ندیدند، ولی صدای خدا را می‌شنوند. ببینید انقدر ارزش داشتند که صدای خدا را بشنوند، این‌ها با خدا دارند صحبت می‌کنند، حضرت موسی دارد با خدا حرف می‌زند، خدا هم جواب می‌دهد.

حضرت موسی آمد و گفت: دیدید؟ شنیدید؟ گفتند: «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ» همۀ این هفتاد نفر، انتخاب شدۀ خیلی مرتب، منظم، دوستان باصطلاح اهل حال، اهل شب‌های جمعه، هر چه که شما عرض کنید، همین دوستان پاک، تزکیۀ نفس شده، این‌ها گفتند: «لَن نُّؤْمِنَ» عجیب است، هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم، ما از کجا بدانیم این صدا، صدای خدا بود؟ اگر زمان ما می‌بود که می‌گفتیم: شاید ضبط صوتی را پر کردی آنجا، باز کردی حالا صدایش می‌آید. آن زمان، این حرف‌ها هم که نبوده، آقا شاید صدای شیطان بوده. «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً».

ما همیشه دوست داریم که آن معنویات، آن کمالات، آن عالم ملکوت، امام زمان خودش را پایین بیاورد و به ما نزدیک کند. به خدمت ما بیاید،در حالی که او امام است. اما ما چطور او را صدا می زنیم؟ مهدی نیامد. بچۀ کوچکی انسان داشته باشد فرستاده باشد مغازه، نان بگیرد، می‌گوید: مهدی نیامد. با این تعبیرات! بیا بیا! یک مقدار مؤدب باشیم در مقابل حضرت. بقیة الله است! بقیة الله می‌دانید یعنی چه؟ یعنی خدا هر چه می‌خواسته از وجود خودش، از علم خودش، از عظمت خودش، نصیب مردم کند تا به حال، آن یازده امام، آن سیزده معصوم گذشته، آن‌ها را انجام داده بقیۀ آن حضرت ولی عصر (علیه السلام) است. این دیگر تمام آن لطف پروردگار، وجود مقدس امام زمان است. بیا بیا! کاش با توجه می‌گفتند: بیا بیا! با آهنگ می‌گویند: بیا بیا! یک آهنگی است. در حرم نمی‌شود آهنگ، خدمتتان عرض شود چیز دیگر، بیا بیا! کسی هم که فرمانش را می‌دهد و کسی هم که می‌گوید. آخر یک مقدار مؤدب باشیم. آقا بیا! مهدی بیا! مهدی نیامد! از این حرف ها!

بقیة الله! صاحب الزمان! حواسمان جمع باشد. تازه اگر هم می‌خواهیم بگوییم بیا با توجه بگوییم، واقعاً امام زمان صدای تو را می‌شنود. این گونه باشیم. ما دلمان می‌خواهد امام زمان بیاید، حالا الآن تشریف بیاید چه کار می‌کنیم؟ الآن همین جا بیاید؟ همین جا بیاید؟ چه کار کنیم؟ الآن اگر به شما بگویند امام زمان را امشب خواهید دید، چطوری می‌بینید؟ خیال می‌کنی می‌روی درب خانه، آقا تشریف می‌آورند با همین لباس و با همین بدن؟ آخر ملکوت عالم را نباید آورد در همین عالم! شما بروید آن طرف. یک دیواری است بین مُلک و مَلکوت، این دیوار را، تو دلت می‌خواهد همۀ عالم ملکوت بیاید این طرف، خدمت شما! خدا را ببینید. پیغمبر را، روحش را، آن هم روحش را نه، با چشم دل، اصلاً چشم دل را ما نمی‌دانیم یعنی چه؟ بی‌تعارف، چشم دل یعنی چه؟! گوش دل یعنی چه؟ این‌ها را ما نمی دانیم یعنی چه؟ اصلاً در این عوالم نیستیم.

یعنی ما الآن چشم دل و گوش دل، نه حالا شما، خدا می‌داند گاهی با علمای بزرگ، آدم صحبت می‌کند، می‌بیند که بعضی مسائل را، این گونه، چون انسان اگر در راه واقع نشود تزکیۀ نفس نکند، به این مسائل نمی‌رسد. از علی ابن ابیطالب پرسیدند: آقا! «هَلْ‏ رَأَيْتَ‏ رَبَّكَ‏»[10] خدا را دیدی؟ حضرت فرمود: «لم أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ» من خدایی را نبینم عبادتش نمی‌کنم. ما می‌فهمیم یعنی چه؟ حضرت فرمود، فوراً می‌فرماید: با چشم دل! خدا را که نمی‌شود به چشم سر دید. چشم سر، گچ می‌بیند، کتاب می‌بیند، گوشت و پوست و استخوان‌ها را می‌بیند. این است محدود است.

اصلاً چشم دل یعنی چه؟ گوش دل یعنی چه؟ آن‌ها نمی‌فهمیدند. لذا به حضرت موسی گفتند: «حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» ما خدا را همین گونه بیاید مثل خودمان، خدا بیاید کوچک شود، کوچک شود، آن خدای بی‌نهایت، آن خدای پرعظمت، آن خدایی که در هر لحظه‌ای، میلیاردها مطابق این کرۀ زمین، قدرت دارد که به‌وجود بیاورد، این بیاید به صورت یک انسانی در بیاید، ما ببینیم. «حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً».

حالا ببینید این توهین را، توهین است. من یک مثالی، یک وقتی برای بعضی‌ها زدم، این مثال ما بد نیست. یعنی گفتم: این گونه حالا حضرت سلیمان، بین ما و افراد بشر و امام زمان (ارواحنافداه) بیشتر از، فاصلۀ مورچه است با حضرت سلیمان؟ این از نظر علمی هم ثابت است. حضرت ولی عصر این کار را کرده، هزار و صد و پنجاه و چند سال است، ما قبولش نمی‌کنیم. مورچه‌ها حضرت سلیمان را قبول نمی‌کنند، باشد. ایشان هم باشد در بین ما، چه فرقی می‌کند؟ جای ما را تنگ نمی‌کند و حال اینکه جای ما را هم تنگ کرده، مورچه‌ها حضرت سلیمان را قبول نمی‌کنند باشد، ایشان هم باشد، در بین ما باشد چه فرقی می‌کند؟ جای ما را تنگ نمی‌کند و حال اینکه جای ما را هم تنگ کرده، باید حضرت در وسط بیابان‌ها زندگی کند که دور و اطرافش خلوت باشد و به هر حال، مزاحمش نشوند. حالا این گونه بگوییم. حالا امام زمان، بشر است به هر حال، یک بعد بشری دارد اما خدا را! چقدر توهین به پروردگار است! «فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ» یک دفعه، یک برقی آمد، یک آتشی آمد. حضرت موسی خودش، غش کرد افتاد، نمرد! اما این هفتاد نفر، همه مردند.

ما مگر طاقت این مسائل را داریم؟ این صاعقه وقتی آمد، به کوه خورد. «جَعَلَهُ دَكًّا»[11] این، در این بعدش دارد حرف می‌زند. این کوه را یک دفعه منفجر کرد معلوم است دیگر، انسان می‌میرد. «وَخَرَّ موسَى صَعِقًا» حضرت موسی هم بیهوش افتاد. وقتی حضرت موسی به هوش آمد دید همه مردند، یک شبانه‌روز هم این‌ها مرده بودند نشست از خدا تقاضا کرد، خدایا! ما عجب شری گیر کردیم این‌ها را ای کاش نمی‌آوریم. واقعاً انسان گرفتار می‌شود. بدترین چیزها، معاشرت با آدم‌های جاهل است.

پیغمبر اکرم فرمود: «مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ‏ مَا أُوذِيتُ‏»[12] آن قدری که من اذیت شدم، هیچ پیغمبری اذیت نشد. به‌جهت اینکه با جهّال، آن مرکز دائرۀ علم، آن می‌خواهد با یک فرد جاهل حرف بزند، خیلی مشکل است. هر چه انسان می‌گوید، نمی‌فهمد. راه را به او نشان می‌دهد می‌آید. پیغمبر اکرم به قدری مردم را دوست داشت، به قدری دوست داشت «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ»[13] خیلی عجیب است این جمله، این پیغمبر، برایش سخت می‌گذرد که یک ناراحتی جزئی حتی شما داشته باشید. نه فکر کنید به اصحابش این خطاب شده، به کفار این خطاب شده که پیغمبر، اگر یک ناراحتی مختصری شما کفار، داشته باشید بر پیغمبر سخت می‌گذرد. از خود آیه استفاده می‌شود. «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم» حرص می‌زند که شما زودتر مسلمان شوید، «بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ» به مؤمنین مهربانی خاصی دارد. از همین پیداست که این حریص علیکم، باصطلاح عزیز علیه ما عنتم، ناراحتی‌های شما، برای او سخت است، این مربوط به کفار است. یک چنین پیغمبری، این پیغمبر با این عظمت آمده.

حضرت موسی می‌گوید: خدایا من چه کنم؟ این‌ها انتخاب شده‌ها بودند. هفتاد نفر از قوم بنی‌اسرائیل به آن وسعت، خیلی کم است انتخاب کرده! نماز شب‌‌خوان‌ها را پیدا کرده، پاکان قومش را پیدا کرده، آن‌هایی که از نظر همه عادل بودند، انتخاب کرده، آن همه با دید نبوت، انتخاب کرده اشتباه هم کم کرده. این‌ها این گونه درآمدند.

حضرت موسی: تقاضا کرد، خدا زنده کرد. «ثُمَّ عَفَوْنَا عَنكُمِ»[14] بعد در آیۀ بعدی می‌فرماید: ما عفوتان کردیم. ولی این‌ها، شکر نکردند. خیلی حواسمان جمع باشد، خدای تعالی از خیلی چیزهای ما می‌گذرد. ما امت مرحومه هستیم، ما هر روز باید یک چنین صاعقه‌ای بیاید و همۀ ما را ببرد، منتهی «وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ»[15] صریح قرآن است که خدای تعالی، از زیادی از کارهای بد شما، اصلاً شما متوجه نمی‌شوید می‌گذرد.

یک وقتی با یکی از اولیاء خدا من، برخورد کرده بودم، یک مقدار گله‌مند بودم همین‌طور که همه گله دارند از خدا و از امام زمان و از همه، که چرا خدا به ما توجهی نمی کند؟ چرا خدا حاجت ما را نمی‌دهد؟ چرا خدا چنین و چرا خدا چنان؟ گفت: عجیب بود! آن فرد خیلی، البته شاید همیشه این گونه نبوده، چون گاهی می‌شود به خاطر تربیت اشخاص، اولیاء خدا مسائلی را به آن‌ها الهام می‌کنند، نه اینکه همیشه از همه چیز افراد اطلاع داشته باشند. من خودم چنین فکری، اول دربارۀ او کردم بعد به یک، تحقیقاتی که بعدها کردم دیدم نه، این گونه نیست که از همۀ سرائر و ضمائر، اولیاء خدا، غیر از معصومین (علیهم السلام) اطلاع داشته باشند. آقا مثل اینکه، این تمام زندگی مرا، فیلم گرفته، ضبط کرده، نشست یکی یکی، تو این گونه بودی، این گونه خدا به تو محبت کرد، این گونه بودی، این گونه خدا به تو محبت کرد، تو فراموش کردی. این‌ها چیزهایی بود که خودم یادم می‌آمد که تقریباً، شاید نصفی از کلماتی که گفت، من اشک شوقم ریخت، گفتم: خدایا غلط کردم!

شما رحمت‌های پروردگار را، یادداشت کنید. اصلاً از کارهایتان به شکل دفتری داشته باشید محبت‌های خدا را یادداشت کنید. بعد از بیست سال، سی سال، بخوانید ببینید چقدر خدا به شما محبت کرده که اگر نمی‌نوشتید، الآن یادتان نبود، الآن متوجه آن نبودید. دائماً گفت، گفت، عرض کردم: وسط‌های حرفش بود که من اشکم دیگر ریخت، آخر حرفش آنقدر سر من و ایشان البته، سجده را نگه داشت که یک وقتی بلند شدم، پیشانی‌ام رد مهر افتاده، اصلاً شاید چند ساعتی بود. این گونه است!

حالا این‌ها، نعمت‌هایی است که این را به شما عرض کنم این‌ها نعمت‌هایی است که ما یک مختصر از آن را دیدیم، شما از این طرف می‌روید آن طرف خیابان، یک ماشین می‌آید جلوی پایتان، ترمز می‌کند، می‌فهمید که خدا یک بلا از شما رفع کرد، اگر ترمز نبود می‌گفتید: نه مسئله‌ای نبود، خیر. شما از همین جا که می‌روید بیرون. چند روز قبل، یکی از رفقای ما هست، بازار می‌آید بیرون، یک موتوری می‌زند همان جا، خدا إن‌شاءالله، رحمتش کند همان‌ جا از دار دنیا می‌رود.

انقدر بلا در این دنیا ریخته «وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ» و ما هم، حواسمان، پرت است مشغول هستیم. بلاهای گوناگون، یک مقدار بنشینیم فکر کنیم. ‌نعمت‌های پروردگار را به یاد بیاوریم، شکر کنیم. پنجاه سال، شصت سال، کمتر، بیشتر، انسان در این دنیا زندگی کرده، همین‌گونه، بله ما الحمدلله خدا خیلی لطف کرده و خود ما هم مؤثر بودیم این زندگی خوب، این چه، این چه. اگر یک کسالتی خدا، به تو متوجه می‌کرد و مجبور بودی که هر چه داری، بفروشی، بروی خارج، آن کسالت را، معالجه کنی، آن‌وقت می‌فهمیدی که معنای این باصطلاح شخصیت تو چه است؟ این حرف‌ها چه است؟ زیاد از خدا تشکر کنیم.

«ثُمَّ عَفَوْنَا عَنكُمِ مِّن بَعْدِ ذَلِكَ» ما حرف‌هایمان انقدر خطرناک است، این‌ها یک کلمه گفتند: ما ایمان به تو نمی‌آوریم، «حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» می‌دانید در  وجود همۀ ما این است که ما تا امام زمان را نبینیم به او ایمان نمی‌آوریم؟ این، همین معناست. از کجا معلوم؟ حضرت بقیة الله را در زندگی‌هایمان قرارش ندادیم. حضرت ولی عصر (صلوات الله علیه) در میان ماست، آخر ما انسان، نمی داند انسان چطور این را به مغز، یعنی من خودم حالا، به مغز خودم فرو کنم. که آقا ولی عصر (صلوات الله علیه) در این ربع مسکونی، که انسان زندگی در آن می‌کند، این آقا هم دارد زندگی می‌کند و ما هیچ، حواسمان نیست، هیچ به فکر او نیستیم و در هر لحظه دارد ما را می‌بیند. مگر امام صادق، در کنار این مرد صحابی، این مردی که اهل کوفه بود، ایستاده بود که ببیند دستش را روی دست زن گذاشت، او یک طوری دستش را حتماً به دست زن، مالیده بود که حتی آن طرفی نفهمیده بود. مگر امام صادق آنجا بود؟ امام است! قلب عالم امکان است. شما ببینید اگر روی هر قسمتی از پوست دستتان، انگشت بزنید مغزتان، روحتان، قلب‌تان متوجه می‌شود. هر جای عالم امکان، یک خبری شود، امام زمان (علیه السلام) متوجه می‌شوند و فراموش هم نمی‌کنند.

به هر حال امیدوار هستیم که خدای تعالی، به ما یک بصیرتی دهد و ما این حرف‌ها را از مغزمان خارج کنیم که ما باید حتماً امام زمان را ببینیم و الا ایمان به او نداریم. همان‌هایی هم که دیدند، امام زمان را، به خاطر این است که تو ایمان بیاوری! افرادی که مشرف شدند به محضر حجة ابن الحسن، برای این است که نقل کنند آقا را بیاورند در بین خودشان، قبولش کنند. واقعاً جای تأسف است که یک بزرگواری که تمام عالم هستی، با ارادۀ او هست. ما هنوز حاضر نیستیم، یعنی نه ما، حالا ما إن‌شاء‌الله جزء، آن‌ها نیستیم ولی بشریت، هنوز حاضر نیست که در بین خودش، به عنوان امام و رهبر، بپذیرد. اگر روز ظهور امام عصر، همان روزی است که مردم، بشریت، این آقا را به عنوان امام و رهبر بپذیرند. ببینید چقدر ما، پستیم! چقدر بشریت هنوز، کم لیاقت است که هنوز نمی‌تواند امامی داشته باشد که معصوم هست، قلب عالم امکان هست، علوم اولین و آخرین را دارد و عدالت را برقرار می‌کند و ظلم و جور را برطرف می‌کند.

خدایا به آبروی خود آقا حجة ابن الحسن، که آبرومندترین معصومین و انبیاء و رسل توست، قسمت می‌دهیم که ما را و همۀ بشریت، افراد بشر را، قدردان وجود مقدس این آقا بفرما و امام ما قرارش بده، که در آخر دعای ندبه هست: « وَ اجْعَلْ‏ مُسْتَقَرَّهُ‏ لَنَا مُسْتَقَرّاً وَ مُقَاماً، وَ أَتْمِمْ نِعْمَتَكَ بِتَقْدِيمِكَ إِيَّاهُ أَمَامَنَا» نعمتت را بر ما تمام کن به اینطور که او را، جلودار ما قرار بده، او امام ما باشد، او پیشوای ما باشد.

ایام، ایامی است که خیلی باید انتظار فرج امام زمان را داشته باشیم. یکی از روایاتی که تقریباً حدوداً، وقت ظهور را تعیین می‌کند نه از نظر سال و ماه، ولی از نظر ماه‌ها، بین ماه جمادی و ماه رجب است، «الْعَجَبُ‏ كُلُ‏ الْعَجَبِ» که همه در باب علائم ظهور نوشتند. «الْعَجَبُ‏ كُلُ‏ الْعَجَبِ‏ بَيْنَ‏ الجُمَادَى وَ رَجَبٍ»[16] که بین جمادی و رجب، البته جمادی الثانی است که همین ماه است. شاید إن‌شاءالله، همین امسال هم باشد، شاید همین روزها، بالأخره این روزها، روزهای اواخر ماه جمادی است، دیگر اگر بنا باشد که در جمادی الثانی باشد، باید همین روزها باشد، ما چقدر آمادگی داریم؟ چقدر آماده هستیم؟ یک کاری کنید که اگر الآن صدای مبارک حجت ابن الحسن، بلند شد که «الا یا أهل العالم! أنا إمامکم المنتظر» آن امامی که انتظارش را داشتید من هستم، این صدا آمد، هیچ مانعی برای پرواز به سوی او نداشته باشید. نگویید: حالا چه کار کنیم؟ فوقش چند روز دیگر برویم کارهایمان را روبه‌راه کنیم، وضع‌مان را روبه‌راه کنیم درست شویم، توبه کنیم، نه «عجّلوا بالتّوبه قبل الموت» این هم باصطلاح، قیامت صغری است و عرض کردم، بعضی از ایام، در دورۀ سال، خیلی احتمالش بیشتر است. یکی از جاهایی که خیلی احتمال آن زیاد است همین ایام است همین روزهاست.

حالا إن‌شاءالله شب جمعۀ دیگر، همۀ ما در مدینه باشیم کنار حضرت بقیة الله. چه اشکال دارد؟ باورمان نمی‌آید ولی بیاید. «وَمَا أَمْرُنَا»[17] خدای تعالی می‌فرماید: جریان امر فرج، مثل چشم بر هم زدن انجام می‌شود، شما آماده شوید سربازها همه آماده، تا امر ظهور حضرت بقیة الله، انجام شود. مثل «كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ»، چشم بر هم زدن. خدای تعالی مقرر می‌کند. نگویید که حالا هر روز، هیچ اشکالی ندارد ممکن است، نمی‌گویم حالا می‌شود، باز نگویید: فلانی وقت تعیین کرده، نه احتمال آن هست. اگر انسان احتمال هر چیزی را، هر محبوبی را، هر فایده‌ای را، هر خوبی را بدهد، خدا آمادگی برای دریافتش پیدا می‌کند.

ما راهی نداریم، برای آمادگی ظهور و با تصمیم بر ترک گناه، برای گناهانی که تا این لحظه کردیم و پاک شویم و آبرومند شویم، رویمان به محضر حضرت حجة ابن الحسن سفید باشد. راهی جز اشک ریختن، چون گریۀ بر سیدالشهداء، از هر توبه‌ای سریعتر، از هر استغفاری سریعتر، انسان را پاک می‌کند و شب جمعه هم که هست، شب جمعۀ آخر این ماه‌ها هم که هست، دو ماه هم عزاداری برای حضرت زهرا، بالأخره هر مجلسی که می‌رفتید برای حضرت زهرا (س) عزاداری می‌کردند و اول یعنی ماه رجب، ماه حرام است از ماه‌های بسیار محترم است و تعلقش به امیرالمؤمنین است. تولد امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سیزدهم این ماه است، تولد حضرت جوادالأئمه، در دهم این ماه است. تولد امام هادی، در دوم این ماه است، ماه رجب و بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در بیست و هفتم این ماه است که در دعاها می‌گوییم: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ‏ فِي رَجَبٍ»[18] دو تا مولود، خدا را قسم می‌دهم به این دو مولود، چون به علی ابن ابیطالب، همیشه خدا را قسم می‌دهیم. شیعۀ او هستیم اما این دو مولود را، کم به یاد آن‌ها هستیم. یکی امام جواد، یکی هم امام هادی و دعاهای فوق العاده خوبی در ماه رجب هست، عمره در ماه رجب، مستحب است که خدا إن‌شاءالله همۀ ما را قسمت کند. حالا که یک راه باریکی برای بعضی‌ها باز شده، ما هم از خدا بخواهیم که ما را هم جزء همان عده قرار دهد و از همه بهتر این است که، إن‌شاءالله در این ماه رجب، زیر سایۀ امام زمان، به عمره موفق شویم.

روضه

گریۀ بر سیدالشهداء خیلی اهمیت دارد. یک زیارتی دارد حضرت بقیة الله ارواحنا فداه، این زیارت، فرازهایی دارد که معلوم است یک قسمت‌هایی، قلب مقدس امام زمان را خیلی رنجانده. من گاهی، زیارت ناحیۀ مقدسه است، یکی از آن‌ها، وداع حضرت سیدالشهداء است با اهلبیتش، یکی از آن‌ها، وقتی است که ذوالجناح، بر می‌گردد به طرف خیمه‌ها، با آن حالت، که آنجا حضرت معلوم است، تکیه کرده ایستاده. یکی از آن‌ها شهادت طفل شیرخوار، علی اصغر است. حضرت بقیة الله می‌فرماید: «السلام علی عبدالله رضی» سلام من بر آن طفل شیرخواری که ـ چراغ‌ها را خاموش کنید حال خوبی داشته باشیم إن‌شاءالله امیدواریم که امشب که متوسل به این طفل شیرخوار می‌شویم، قلب مقدس امام زمان، به خودمان را، از خودمان راضی کرده باشیم ـ آقا این گونه نقل می‌کنند که شما فرمودید: سلام من بر آن طفل شیرخواری که در بغل پدر، یعنی در روی دست پدر، در بغل پدر، حضرت سیدالشهداء، طفل شیرخوارش را برداشته، آمده در مقابل لشکر ایستاده. «یا قوم إن لم ترحمونی فارحموا هذا الرضی» اجمالاً معنای این جمله، این است که: ای مردم! اگر به من محبت ندارید، انسان باشید به این طفل شیرخوار، محبت کنید. «أما ترونه کیف یتلظی عطشا» به خدا قسم امام زمان شما، این منظره را می‌دید و اشک می‌ریخت. «أما ترونه» آیا نمی‌بینید چگونه از شدت عطش، زبان به دهان می‌چرخاند؟

السلام علی عبدالله الرضیع لعن الله قاتله حرملة ابن کامل، همینطور که حسین دارد با مردم حرف می‌زند، دارد علی‌اصغرش را معرفی‌ می‌کند، یک وقت سیدالشهداء نگاه کند ببیند، تیر سه شعبۀ زهرآلود، به حلقوم علی‌اصغر.

همه رو به قبله، یا بقیة الله! آقاجان ما زیاد ادعا نداریم ولی این را می‌توانیم ادعا کنیم که دوستت داریم. به خودت قسم، اگر امشب، شما را در خواب ببینیم تا چند روز سرحال و بانشاط هستیم که امام زمان‌مان را در خواب دیده‌ایم. این علامت محبت ماست، این علامت علاقۀ ماست به تو، البته انقدرها ما ادب نداریم که إن‌شاءالله امشب به ما عنایت کند که به شرایط دوستی و محبت، عمل کنیم. امیدواریم خدای تعالی، با همین مجالس، با همین برنامه‌ها و همین عرض ارادت‌ها، به ما یک عنایتی کند که به شرایط محبت هم، عمل کنیم. همه با توجه! شکایت را می‌بریم در خانۀ خدا، شب جمعه است. نشکو الیک، خدایا شکایت به تو می‌کنیم این دعای فرج، شکایتی است از اوضاع خودمان به خدای تعالی.

یک وقت خدای نکرده بی‌ادب در این مجلس، ننشینید همه با ادب! در مقابل امام زمان‌تان هستید. اگر شما او را نمی‌بینید او شما را می‌بیند و حتی از ارادۀ دل‌تان، اطلاع دارد.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ اِلهى عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْكَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَيْكَ الْمُشْتَكى وَعَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِى الشِّدَّةِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِى الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ يا مُحَمَّدُ يا عَلِىُّ يا عَلِىُّ يا مُحَمَّدُ اِكْفِيانى فَاِنَّكُما كافِيانِ وَانْصُرانى فَاِنَّكُما ناصِرانِ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ».

یا بقیة الله! یا صاحب الزمان! آقا جان همۀ ما را، همۀ ما آمادۀ ظهورت بفرما!

 

 



[1]. بقره، آیه 55.

[2]. قصص، آیه 27.

[3]. القصص، آیه 26.

[4]. طه، آیه 13.

[5]. طه، آیه 10.

[6]. مریم، آیه 52.

[7]. القصص، آیه 30.

[8]. طه، آیه 24.

[9]. البقرة، آیه 55.

[10]. الکافی، ج 1، ص 98.

[11]. أعراف، آیه 143.

[12]. مناقب آل ابی طالب علیهم السلام، ج 3، ص 247.

[13]. توبه، آیه 128.

[14]. بقره، آیه 52.

[15]. مائده، آیه 15.

[16]. معانی الأخبار، النص، ص 406.

[17]. قمر، آیه 50.

[18]. بحارالأنوار، ج 95، ص 394.